در جواب گفتن پسر پیر دانا را و اسرار گفتن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جوابش داد کای پیر پراسرار
۲
چه جوهرها فشاندستی ز گفتار
۳
ترا زیبد که گوهر میفشانی
۴
که راز من در اینجا می تو دانی
۵
گواه من توئی اینجا حقیقت
۶
سپردستی یقین راه شریعت
۷
میان این همه تو بینظیری
۸
که همدانائی و با عشق پیری
۹
زپیری راه دانستی در اسرار
۱۰
ترا پیدابود اعیان ز گفتار
۱۱
توئی ره برده در اسرار معنی
۱۲
توئی هم نقطه و پرگار معنی
۱۳
توئی دریافته اسرار یارا
۱۴
توئی بشناخته سرّ خدا را
۱۵
توئی این دم زده در دید کشتی
۱۶
درین اسرار ما واقف تو گشتی
۱۷
توئی دریافته معنای باطن
۱۸
ز دید شرع و در تقوای باطن
۱۹
تو داری و تو گفتی آنچه دیدست
۲۰
یقین جان تو این معنی شنیدست
۲۱
مرا تو دید جانی در هدایت
۲۲
که داری ره عیان سوی سعادت
۲۳
زهی دریافته اسرار معنی
۲۴
تو کردستی عیان اسرار معنی
۲۵
عیانست این بیان و مگذر از او
۲۶
که جز جانان نباشد هیچ نیکو
۲۷
ز جانان هرچه جوئی آن بیابی
۲۸
که این دم در میان غرق آبی
۲۹
ز دید واصلان ما را نظر کن
۳۰
همه جان مرا سمع و بصر کن
۳۱
مرا اندر میانه با تو کارست
۳۲
که گر معنی بیابم بیشمارست
۳۳
منم منصور با من راست گفتی
۳۴
دُرِّ اسرار ربّانی تو سُفتی
۳۵
منم منصور اینجا رخ نموده
۳۶
گره از کار عالم برگشوده
۳۷
مرا این ابتدای واصلانست
۳۸
که ذاتم با همه ذرات پیوست
۳۹
نمود عشق دارم این زمان من
۴۰
شده مخفی بر خلق جهان من
۴۱
سفر کرده منم در ابتدایش
۴۲
عیان دیدم جمال انتهایش
۴۳
ز بود خود سفر در خویش کردم
۴۴
نمود عشق را در پیش کردم
۴۵
ولی در معنوی و هم بصورت
۴۶
کنون افتاد کارم را ضرورت
۴۷
از این پس در سفر چالاک خواهم
۴۸
ز جمله من نمود پاک خواهم
۴۹
پدر آوردِ امروزم چنین بین
۵۰
در این دریا مرا عین الیقین بین
۵۱
مرا اینست اوّل راه صورت
۵۲
که بگرفتم من از کلّ تو نورت
۵۳
مرا بنمودهاند این راز اینجا
۵۴
که دیدم غایت آغاز اینجا
۵۵
کنون در عین دریایی چنینم
۵۶
که درحق اوّلین و آخرینم
۵۷
دراین دریا بسی نایاب گفتم
۵۸
دُرِ اسرار حق را من بسُفتم
۵۹
بسر مردی بزرگست از نمودار
۶۰
ولی ما را نداند یمن اسرار
۶۱
ترا این بکر معنی دست دادست
۶۲
که حق در دیدهٔ جانت نهادست
۶۳
تو داری زین میان معنی تو داری
۶۴
حقیقت دید این تقوی تو داری
۶۵
مرا در عین دریا هست اسرار
۶۶
اگر اینجا درافزایم به گفتار
۶۷
کجا حاصل کنم من دیدن دوست
۶۸
که مغز آمد مرا این صورت و پوست
۶۹
ایا سالک بیان راز بشنو
۷۰
نمود شاه از شهباز بشنو
۷۱
مرا بنمودهاند اسرار باقی
۷۲
مئی در دادم اینجا باده ساقی
۷۳
مئی خوردم من از آن جام اسرار
۷۴
که ناپیداست جمله پیش دلدار
۷۵
مئی خوردم که هشیارم نه سرمست
۷۶
ولی در نیستی دانستهام هست
۷۷
مئی خوردم که جان محوست در یار
۷۸
نمیگنجد به جز دلدار دیار
۷۹
نمیگنجد به جز جانان درونم
۸۰
که جانان شد درون وهم برونم
۸۱
نمیگنجد به جز جانان در این دل
۸۲
که اونگشاد ما را راز مشکل
۸۳
حقیقت دیدهٔدیدار دیدم
۸۴
ز پیش این جسم را بردار دیدم
۸۵
نمیدانم که احوالم چه باشد
۸۶
عیان من در این عالم چه باشد
۸۷
ولی شرح و بیانم بی شمارست
۸۸
که دایم پای داری پایدارست
۸۹
حقیقت چون نمایم صورت تو
۹۰
ندانم در جهان من صورت تو
۹۱
حقیقت دم زنم اندر هواللّه
۹۲
یکی پیدا کنم در دید اللّه
۹۳
ولی از حال مستقبل چگویم
۹۴
که این دم در جهان مانند گویم
۹۵
مرا گوئی فلک گرداند در ذات
۹۶
که میگردد از او دیدار ذرات
۹۷
مراگوئی فلک در دید پیداست
۹۸
که از دیدار من گردان و شیداست
۹۹
مراگوئی فلک چون ارزنی است
۱۰۰
که خورشید اندرو چون روزنی است
۱۰۱
مرا گوئی فلک سرگشته باشد
۱۰۲
که در کویم حقیقت گشته باشد
۱۰۳
بسی سالست از دوران افلاک
۱۰۴
که گردانست بر ما دور و یا خاک
۱۰۵
بسی سالست تا بسیار گشتست
۱۰۶
که مردم زادگان بسیار کشتست
۱۰۷
مرا شوریست در این بحر اعظم
۱۰۸
که یک شب بود در پیشش دو عالم
۱۰۹
مرا شوریست در سر بی نهایت
۱۱۰
که گفتم راست ناید در حکایت
۱۱۱
مرا شوریست اندر عالم جان
۱۱۲
که از هر ذره پیدا است طوفان
۱۱۳
ز درد عشق جانم جان جان شد
۱۱۴
نمود صورتم هر دوجهان شد
۱۱۵
ز درد عشق ناپیدا بماندم
۱۱۶
تمامت رخت بر دریا فشاندم
۱۱۷
ز عین جوهر لا دراِلهم
۱۱۸
که بر ذرات عالم پادشاهم
۱۱۹
مرا دیدار باید نه خریدار
۱۲۰
که بی شک جان نباشد جز که دیدار
۱۲۱
مرا دردیست هم از دیرگاهی
۱۲۲
که درمانست او را مر الهی
۱۲۳
مرا دردیست درمان دوست باشد
۱۲۴
ز مغز جان نه بی شک پوست باشد
۱۲۵
مرا دردیست درمانش تو باشی
۱۲۶
مرا جانیست جانانش تو باشی
۱۲۷
حقیقت در دمی هستش تو درمان
۱۲۸
عیان جان تویی ای جان جانان
۱۲۹
چو درد من دوایی میندانم
۱۳۰
حقیقت تو خدایی میندانم
۱۳۱
چو دردم دادی و اینجاست درمان
۱۳۲
مرا اکنون دوا آمد ز جانان
۱۳۳
توئی جانان و جانها در بر توست
۱۳۴
دل و جانها عجایب غمخور توست
۱۳۵
تویی جانان و اندر جان نهانی
۱۳۶
حقیقت راز من پنهان تو دانی
۱۳۷
مرا در سوی این دریا چه کارست
۱۳۸
که اندر وی عجایب بی شمارست
۱۳۹
مرا میباید اینجا عین ذاتت
۱۴۰
که لالست این زبان اندر صفاتت
۱۴۱
صفات و ذات تو هم جانست و هم دل
۱۴۲
مرا کردی در این دریا تو واصل
۱۴۳
حقیقت پیر ره خواهم شدن من
۱۴۴
بگو تا کی در این خواهم بُدَن من