عطار · جوهرالذات

در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدرخواستن فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو منصور این حقیقت راست برگفت
۲
نمود جوهر اسرار بر سُفت
۳
در آن دریا بصورت برخمید او
۴
ز چشم جمله گشتش ناپدید او
۵
مثال برق آنجاگاه بشتافت
۶
چه کس باشد کز این معنی خبر یافت
۷
پدر چون دید آن سرّ عجائب
۸
عجائب ماند آنجا زین غرائب
۹
بزد یک نعره و خاموش شد او
۱۰
در آن عین خودی بیهوش شد او
۱۱
چو پیر آن دید اندر حالت افتاد
۱۲
برآورد آن زمانش پیر فریاد
۱۳
که ای جان جهان آخر کجائی
۱۴
ندانم تا برم دیگر کی آئی
۱۵
شدی غایب ز پیشم ناگهانی
۱۶
نمیدانم من این سرّ را تو دانی
۱۷
شدی غائب ولی در جان و جسمی
۱۸
توئی گنج و درونم در طلسمی
۱۹
کجا بینم ترا دیگر در این جای
۲۰
برآورده خروش و بانگ و غوغای
۲۱
تمامت خلق کشتی در تحیّر
۲۲
بمانده بیخبر چون در صدف دُر
۲۳
همه حیران در آن اسرار مانده
۲۴
مثال نقطه در پرگار مانده
۲۵
چو با خود آمد آنگه باب منصور
۲۶
ز جان افتاده بود و از جهان دور
۲۷
بر آوردش دم و یک نعره دربست
۲۸
نمود خویشتن در ذات او بست
۲۹
برون انداخت از کشتی وجودش
۳۰
درون بحر شد دریای بودش
۳۱
چو آن در عین آن دریا فتاد او
۳۲
درون بحر بیخود جان بداد او
۳۳
همه بحر جهان دید و جهان دید
۳۴
ز خویشش دید آن راز نهان دید
۳۵
بزد یک اللّه و وز جان برآمد
۳۶
جهان جانستان بروی سرآمد
۳۷
جهانا هرچه میخواهی کنون تو
۳۸
که مر عهد یکایک بشکنی تو
۳۹
وفاداری مجو زین کندهٔ پیر
۴۰
که هر لحظه کند صد رأی و تدبیر
۴۱
وفا هرگز مجو از وی بپرهیز
۴۲
تو با او دیگر اینجاگاه مستیز
۴۳
که او را هیچ اینجاگه وفا نیست
۴۴
که کار او به جز جور و جفا نیست
۴۵
جهانا چند خواهی گشت آخر
۴۶
کرا خواهی مرا این هست آخر
۴۷
جهانا طبع مردم خوار داری
۴۸
که رسم تست مردم خوار داری
۴۹
جهانا مهلتم ده تا زمانی
۵۰
فرو گرییم ازدستت جهانی
۵۱
کما بیشی من پیداست آخر
۵۲
ز خون من چه خواهد خواست
۵۳
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
۵۴
ز مشتی استخوان عالم نگیرد
۵۵
جهانا مهلتم ده تا ببینی
۵۶
نمود من اگر صاحب یقینی
۵۷
کجا دانی تو اسرارم در اینجا
۵۸
ترا بنمایم این اسرار اینجا
۵۹
دلا خون خور در این بحر معانی
۶۰
که قدر خویش هم اینجا ندانی
۶۱
دلا خون خور که از خون آمدی تو
۶۲
چگویم تا که خود چون آمدی تو
۶۳
بخور خون که ترا خاکت خوُرَد باز
۶۴
نمود تو بجای خود برد باز
۶۵
میان آب می رو پاک جان شو
۶۶
به عین عشق دیدار جهان شو
۶۷
درون آب دریای جهانی
۶۸
بگو تا چند از این کشتی دوانی
۶۹
دلت شد با خبر زین سرّ دریا
۷۰
حکایت کوش کردستی و بینا
۷۱
نهٔ آگه که چون بودست رازت
۷۲
رها کردی در اینجا شاهبازت
۷۳
چونشناسی نمود سرّ مردان
۷۴
از آنی چون فلک پیوسته گردان
۷۵
سوی بحر فناشو همچو منصور
۷۶
ز کشتی و ز باب خویش شو دور
۷۷
سوی بحر فنا شو سوی یارت
۷۸
میان آب دریا می چه کارت
۷۹
خبر داری زجوهر زود بشتاب
۸۰
نمود خویش در بغداد جان یاب
۸۱
ز بغدادت اگر واقف شدستی
۸۲
ز دید چشم و جان واقف شدستی
۸۳
چرا چندین تو اندر بند خلقی
۸۴
بدان ماند که حاجتمند خلقی
۸۵
ز دنیا بگذر و از عین دریا
۸۶
که در دریا نبینی جز که سودا
۸۷
درون بحر جان انداز خود را
۸۸
مگر کآگاه گردانی تو خود را
۸۹
درون بحر شو تا راز بینی
۹۰
حقیقت جوهر جان باز بینی
۹۱
درون بحرمعنی هرکه ره برد
۹۲
چو غوّاصا ره دلدار بسپرد
۹۳
به جوهر در رسیدم چند گویم
۹۴
بهر وصفی که میگویم چه گویم
۹۵
چه گویم اندر این میدان فتاده
۹۶
میان خاک بی جولان فتاده
۹۷
منم بیچاره و حیران بمانده
۹۸
چگوئی خوار و سرگردان بمانده
۹۹
منم بیچاره اندر کوی دلدار
۱۰۰
اگرچه راه بردم سوی دلدار
۱۰۱
نه در دینم نه اندر کیش مانده
۱۰۲
بسان کافری درویش مانده
۱۰۳
در این دریای بی پایان فتاده
۱۰۴
سراندر قعر این عمان نهاده
۱۰۵
چو غوّاصی کنم در بحر اعظم
۱۰۶
قدم می دارم اندر عشق محکم
۱۰۷
چو غوّاصی کنم دُرها بیابم
۱۰۸
پس آن گاهی سوی بالاشتابم
۱۰۹
درون جان من بحریست در دید
۱۱۰
که اینجا مینبینم جز که آن دید
۱۱۱
درون جان من بحریست معنی
۱۱۲
ندارم با کسی اینجای دعوی
۱۱۳
منم عطّار کز بحر معانی
۱۱۴
کنم هر ساعتی گوهر فشانی
۱۱۵
منم دریا و کشتی رانده بی حد
۱۱۶
شده فارغ ز بود نیک یا بد
۱۱۷
منم عطّار و اسرار جهانم
۱۱۸
حقیقت درّ معنی میفشانم
۱۱۹
چو نقش من دگر عالم نبیند
۱۲۰
کسی داند که او جانان گزیند
۱۲۱
عیان این جهان و آن جهانم
۱۲۲
ورای این زمان و آسمانم
۱۲۳
حقیقت من نمودم جوهر دوست
۱۲۴
برون آوردم اینجا روغن از پوست
۱۲۵
سلاطینان عالم گرچه شاهند
۱۲۶
بحمداللّه بر من خاک راهند
۱۲۷
چو سلطانم به معنی و بصورت
۱۲۸
بیفکنده ز دل خود کدروت
۱۲۹
چو سلطانم اباخیل و سپاهم
۱۳۰
که اندر سلطنت دیدار شاهم
۱۳۱
منم شاه جهان در سرّ معنی
۱۳۲
که دارم در حقیقت عین تقوی
۱۳۳
بسی شادی و غم خوردم بعالم
۱۳۴
که سلطانم ابی شک من در این دم
۱۳۵
منم سلطان جمله سالکان من
۱۳۶
که دیدستم حقیقت جان جان من
۱۳۷
کجا اهل دلی درگوشهٔ فرد
۱۳۸
که بنشیند دمی با من در این درد
۱۳۹
که بنمایم ورا سرّ الهی
۱۴۰
بماهش افکنم او را ز ماهی
۱۴۱
بسی اسرار گویانند و بسیار
۱۴۲
ولی هرگز نباشد همچو عطّار
۱۴۳
که من بگشودهام این راز مشکل
۱۴۴
بسی حسرت که در جاندارم و دل
۱۴۵
کجا گویم چو همرازی ندیدم
۱۴۶
نخوانم چون هم آوزی ندیدم
۱۴۷
از این ایوان پردود و ستاره
۱۴۸
بسی کردم بهر جانب نظاره
۱۴۹
دمی غافل نبودم زین نمودار
۱۵۰
که تادریافتم اعیان اسرار
۱۵۱
نمود عشق جمله عاشقانم
۱۵۲
عیان راه جمله سالکانم
۱۵۳
حقیقت یافتم جانان و جان من
۱۵۴
بکردم فاش این راز نهان من
۱۵۵
حقیقت هرکه شد اینجا خبردار
۱۵۶
نمود خویشتن آویخت بردار
۱۵۷
حقیقت هر که این دیدار دریافت
۱۵۸
هر آن چیزی که میبیند نکو یافت
۱۵۹
بجز حق بین نداند گفتهٔ من
۱۶۰
که بنهادستم این اسرار روشن
۱۶۱
دلا خون خوردهٔ تا راز گفتی
۱۶۲
هر آن رازی که دیدی بازگفتی
۱۶۳
دلا خون خوردهٔ در پردهٔ خود
۱۶۴
که تا دیدی عیان گم کردهٔ خود
۱۶۵
دلا خون خوردهٔ و غرق خونی
۱۶۶
ولیکن این زمان دیدار چونی
۱۶۷
دلا خون خوردهٔ تا در صفاتی
۱۶۸
ولیکن این زمان دیدار ذاتی
۱۶۹
دلا خون خوردهٔ و خون بخورهم
۱۷۰
که خون خوردست هم بسیار آدم
۱۷۱
دلا خون خور که خون بودی ز اول
۱۷۲
ولی اینجا شدی در خود معطّل
۱۷۳
ز خونی آمدی اوّل پدیدار
۱۷۴
بآخرهم بخون مانی گرفتار
۱۷۵
ز خونی لیک اندر خاکماندی
۱۷۶
ز سرّصنع عین پاک ماندی
۱۷۷
ز راه چشم خون دل بریزان
۱۷۸
که خواهی گشت خاک خاکبیزان
۱۷۹
که بعد از ما وفاداران هشیار
۱۸۰
بخاک ما فرو گریند بسیار
۱۸۱
نباشد فایده زیرا که خاکیم
۱۸۲
به عین عاقبت اندر هلاکیم
۱۸۳
چه حاجت بود چندان گفتن ای دوست
۱۸۴
که میبایست در طین خفت ای دوست
۱۸۵
نمود خاک اصل پاک دارد
۱۸۶
که آدم دید حق درخاک دارد
۱۸۷
اگرنه خاک اصل پاک بودی
۱۸۸
گلِ آدم کجادرخاک بودی
۱۸۹
نمود خاک از آن حاصل نموداست
۱۹۰
که خود را بیشکی واصل نمودست
۱۹۱
ز خاکست اصل و در خاکی شدی تو
۱۹۲
چگویم تا در اول چون بُدی تو
۱۹۳
حقیقت خاک واصل شد در این راه
۱۹۴
که او اینجا ریاضت یافت از شاه
۱۹۵
حقیقت خاک چندینی ریاضت
۱۹۶
کشید و یافت او بیشک سعادت
۱۹۷
حقیقت خاک میداند که جان چیست
۱۹۸
درون او همه راز نهان چیست
۱۹۹
شنیدم من که پیری پر ز اسرار
۲۰۰
بگِردِ خاک مردان گشت بسیار
۲۰۱
شبی میگفت خوش کرد خاکی
۲۰۲
بگوش او رسید آواز پاکی
۲۰۳
که ای مسکین چرا چندین بگردی
۲۰۴
بگو تا اندر این دنیا چه کردی
۲۰۵
چرا این گور مردم میپرستی
۲۰۶
بگرد کارمردم گرد و رستی
۲۰۷
که ما خاکیم و هستی هم تو از خاک
۲۰۸
ولی با تست بیشک صانع پاک
۲۰۹
اگرچه خاک گشتیم اندر این راه
۲۱۰
ولی ما بهتریم از جمله آگاه
۲۱۱
که خاکیم این زمان در عین هستی
۲۱۲
نه مانند شما در بت پرستی
۲۱۳
چو زیر خاک ما را یار باشد
۲۱۴
در این معنی بسی اسرار باشد
۲۱۵
درونیم و برون بگرفته از دوست
۲۱۶
حقیقت مغز باشد جملگی پوست
۲۱۷
خدا با ما است هم دیدار اوئیم
۲۱۸
که اندر خاک برخوردار اوئیم
۲۱۹
نمود خاک ما را کرد واصل
۲۲۰
همه مقصود ما اینجاست حاصل
۲۲۱
همه مقصود اینجاگه بدیدیم
۲۲۲
که از چشم جهان ما ناپدیدیم
۲۲۳
جهانیم و نه اندر روی خاکیم
۲۲۴
که این دم نور قدس و نور پاکیم
۲۲۵
نمایم این زمان دیدار بیخود
۲۲۶
که فانیّم و گشته فارغ از بد
۲۲۷
خدا با ماست ماهم با خدائیم
۲۲۸
که این دم یافته عین بقائیم
۲۲۹
فنائیم این زمان از دید صورت
۲۳۰
بسر کرده همه عین کدورت
۲۳۱
فنائیم این زمان در جزو و در کل
۲۳۲
برسته از غم وز رنج وز ذل
۲۳۳
فنائیم این زمان از عالم دون
۲۳۴
درون افتادهایم از عین گردون
۲۳۵
فنائیم این زمان اندر جلالیم
۲۳۶
ز حیرت پیش جانان گنگ و لالیم
۲۳۷
فنائیم این زمان در عین هستی
۲۳۸
رها کردیم اینجا بت پرستی
۲۳۹
فنائیم و بقا دریافته ما
۲۴۰
بسوی جزو و کل بشتافته ما
۲۴۱
ز بود خویشتن نابود بودیم
۲۴۲
که این دم بودِ بودِ بود بودیم
۲۴۳
ز بود حق چو صورت برفکندیم
۲۴۴
خود اندر ذات آن حق درفکندیم
۲۴۵
جمال اندر جلال کل بدیدیم
۲۴۶
حقیقت با خدای خود رسیدیم
۲۴۷
نمود حیرتست اینجای در عشق
۲۴۸
نمیدانیم این غوغای در عشق
۲۴۹
درونست و برون ما یکی هم
۲۵۰
که حق گشتیم بیشک حق یکی هم
۲۵۱
شما مانند ما خواهید بودن
۲۵۲
نماند دائم این گفت و شنودن
۲۵۳
شما مانند ما در خون بر آئید
۲۵۴
چرا در بند ایوان و سرائید
۲۵۵
دل از بند جهان آزاد دارید
۲۵۶
بجز تخم نکونامی مکارید
۲۵۷
که ما همچون شما بودیم چندان
۲۵۸
بنشنیدیم پند هوشمندان
۲۵۹
ز کار آخرت بودیم غافل
۲۶۰
نکردیم آنچهمان فرمود عاقل
۲۶۱
کنون هستیم از کرده پشیمان
۲۶۲
که کرم و مور باشدمان ندیمان
۲۶۳
چه سود از روزگار برفشانده
۲۶۴
بدل در حسرت جاوید مانده
۲۶۵
کنون ای دوستان زنهار زنهار
۲۶۶
بترسید از بد این دهر مکّار
۲۶۷
بجز فرمان یزدان نیست کاری
۲۶۸
بورزید و مدارید هیچ عاری
۲۶۹
که راهی سخت دشوارست در پیش
۲۷۰
اگر تو مؤمنی زین دم بیندیش
۲۷۱
بجز حق هیچکس واقف نبود است
۲۷۲
که این اسرار از دیدار بودست
۲۷۳
نمود خاک جمله جان پاکست
۲۷۴
دراو رفتن تو میگوئی چه باکست
۲۷۵
بهرگامی که اینجا مینهی در
۲۷۶
سرشاهیست چون فغفور و قیصر
۲۷۷
بسی بادام چشمانند در خاک
۲۷۸
که جان دادن نزد صانع پاک
۲۷۹
تونیز ار عاقلی آهسته میرو
۲۸۰
نمود عشق از عطّار بشنو
۲۸۱
مَخُسب ای دل سخن بپذیر آخر
۲۸۲
ز چندین رفته نفرت گیر آخر
۲۸۳
مخسب ای دل که تا بیدار گردی
۲۸۴
مگر شایستهٔ اسرار گردی
۲۸۵
در این اسرار تو اندیشهٔ کن
۲۸۶
نمود عشق خود را پیشهٔ کن
۲۸۷
مخسب اندر شب مهتاب آخر
۲۸۸
چه خواهی دیدن از این خواب آخر
۲۸۹
شب مهتاب خوابت چون پرد بین
۲۹۰
شب مهتاب نور عشق حق بین
۲۹۱
شب مهتاب چون میآمدت خواب
۲۹۲
که عاشق خواب کی ماند ز مهتاب
۲۹۳
شب مهتاب واصل شو ز اسرار
۲۹۴
در آن ساعت که باشد لیس فی الدّار
۲۹۵
شب مهتاب اگر معشوق بینی
۲۹۶
دمی با او در آن خلوت نشینی
۲۹۷
شب مهتاب اندر نور باشی
۲۹۸
میان جزو و کل مشهور باشی
۲۹۹
شب مهتاب بنماید رخت یار
۳۰۰
که در شب مینگنجد هیچ اغیار
۳۰۱
شب مهتاب اگر واصل شوی تو
۳۰۲
نباید زین سخن غافل شوی تو
۳۰۳
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
۳۰۴
در آن شب عاشقان را قدر باشد
۳۰۵
شب مهتاب حق بی شک بیابی
۳۰۶
چه گویم کاین زمان در عین خوابی
۳۰۷
چرا خفتی شب مهتاب ای دوست
۳۰۸
که تا با مغز گردانی همه پوست
۳۰۹
نیندیشی که چون عمرت سرآید
۳۱۰
بسی مهتاب در گورت درآید
۳۱۱
ترا زیر کفن بگرفته خوابی
۳۱۲
فرو افتد بگورت ماهتابی
۳۱۳
محنسب و سرّ این سرار دریاب
۳۱۴
مشو ای دوست چندینی تو در خواب
۳۱۵
نکو نبود چگوید مرد هشیار
۳۱۶
بخفته عاشق و معشوق بیدار
۳۱۷
تو در خوابی و بیداران برفتند
۳۱۸
عزیزان و وفاداران برفتند
۳۱۹
تو در دنیا و اندر دیر خود رای
۳۲۰
بماندی همچو سیم قلب در جای
۳۲۱
تو در این دار دنیا باز مانده
۳۲۲
ز بهر شهوت پر آز مانده
۳۲۳
توئی غافل در این دنیای مکّار
۳۲۴
که ناگاهت برون آرد ز پرگار
۳۲۵
تو این دم خفته آگاهی نداری
۳۲۶
که اینجا عین اللهی نداری
۳۲۷
همه مردان سوی درگاه رفتند
۳۲۸
ز بود خویشتن آگاه رفتند
۳۲۹
همه مردان عالم راز دیدند
۳۳۰
ز جان گم کردهٔ خود بازدیدند
۳۳۱
همه مردان دراین میدان چو گویند
۳۳۲
بجز توحید او چیزی نگویند
۳۳۳
چو مردان عالمی پر درد دارند
۳۳۴
ز درد عشق خود را فرد دارند
۳۳۵
اگر مردی تو اندر دار دنیا
۳۳۶
خبر یابی تو از اعیان عقبی
۳۳۷
اگر مردی به جز مردان مبین تو
۳۳۸
همیشه خدمت مردان گزین تو
۳۳۹
که مردانند دائم سالک راه
۳۴۰
طلبکاراند ز دائم دیدن شاه
۳۴۱
طلب کن اینچنین مردان حق تو
۳۴۲
که بردی از همه در ره سبق تو
۳۴۳
خدا زیشان طلب تا راز یابی
۳۴۴
حقیقت جان جانت بازیابی
۳۴۵
خدا ز آن سان طلب در عین اسرار
۳۴۶
که از انسان شود این سر پدیدار
۳۴۷
خدا ز آن سان طلب چون میندانی
۳۴۸
چو گویندت عجب حیران بمانی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.