حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مگر پیری ز پیران رسیده
۲
طلب میکرد مردی راز دیده
۳
یکی پیری بزرگی با ادب بود
۴
ز شوق دوست دائم در طلب بود
۵
بسی در عین طاعت کرده کوشش
۶
چو دریا بود او در عین جوشش
۷
همیشه صاحب درد و الم بود
۸
ولی در عشق او صاحب قدم بود
۹
بخوانده علم صورت بود بسیار
۱۰
نشسته دائما با یار بسیار
۱۱
طلب میکرد اینجا واصلی او
۱۲
که تا یابد ز اعیان حاصلی او
۱۳
طلب میکرد اینجا پیش بینی
۱۴
در اعیان خدا صاحب یقینی
۱۵
نشان دادن او را صاحب راز
۱۶
بشد تا می خبر یابد از او باز
۱۷
چو نزدیک وی آمد زود آن پیر
۱۸
سلامی کرد و بنشست آن زمان پیر
۱۹
برش بنشست و در وی مانده بد او
۲۰
که پیری بود او هم نیک و خوشخو
۲۱
نظر میکرد او را دید خاموش
۲۲
نمود عشق را میدید با هوش
۲۳
دمی بنشست با ما او به خلوت
۲۴
که بود آن پیر صادق مست حضرت
۲۵
سؤالی کرد آنگاه از حقیقت
۲۶
که ما را گوی ای پیر طریقت
۲۷
سؤالی دارم و برگوی ما را
۲۸
مرنجان مر مرا اینجا خدا را
۲۹
بگفت ای دوست برگوچه سؤالست
۳۰
که را ما آشتی نه قیل و قال است
۳۱
بگو تا من بگویم مر جوابت
۳۲
که تا چونست این عین صوابت
۳۳
بگفت ای پیر من جان جهانم
۳۴
خدا اندر کجایست تا من بدانم
۳۵
مرا بنمای حق گر رهبری تو
۳۶
که میدانم که نیکو اختری تو
۳۷
جوابش داد کین نیکو سؤالست
۳۸
بگویم این من اکنون بی مجال است
۳۹
طلبکاری و هم از خود بیابی
۴۰
اگرنه غرقه اندر بحر آبی
۴۱
خدا باتست اگر او را بجوئی
۴۲
حجاب از پیش برداری تو اوئی
۴۳
حجاب از پیش خود بردار ای پیر
۴۴
مکن دیگر تو مر این رای و تدبیر
۴۵
خدا با تست و در جانت نهانست
۴۶
ولی در دید جان عین العیانست
۴۷
خدا با تست چون تو بنگری تو
۴۸
چگونه راه او را بسپری تو
۴۹
خدا با تست در دیدار بنگر
۵۰
درون جان و دل دیدار بنگر
۵۱
خدا با تست هرگز او ندیدی
۵۲
در این دم او ببین چون در رسیدی
۵۳
خدا با تست این دم زود دریاب
۵۴
درون جان و دل معبود دریاب
۵۵
خدا با تست بنموده جمالش
۵۶
ولیکن چون بیابی تو وصالش
۵۷
خدا با تست اندر دیده میبین
۵۸
ولیکن مر ورا در دیده میبین
۵۹
خدا با تست و در بینائی تست
۶۰
عیان بنگر که در دانائی تست
۶۱
خدا با تست در گفتار بنگر
۶۲
ز من دریاب وین اسرار بنگر
۶۳
خدا با تست اینجا رخ نموده
۶۴
ولیکن در دلست و دل ربوده
۶۵
خدا با تست اگر دانی بیندیش
۶۶
حجاب صورتت بردار از پیش
۶۷
خدا با تست صورت محو گردان
۶۸
چنین کردند اینجاگاه مردان
۶۹
خدا با تست جز او کس مبین تو
۷۰
اگر اینجا شوی راز و یقین تو
۷۱
خدا با تست او را میشناسی
۷۲
نکو کردی که با شکر و سپاسی
۷۳
خدا با تست و اندر گفتگویست
۷۴
جز این پیرا بگو چیت آرزویست
۷۵
خدا با تست ای پیر طریقت
۷۶
که بسپردی بحق راه شریعت
۷۷
خدا با تست میدانم که دانی
۷۸
که هستی پیر و بس صاحب معانی
۷۹
درون خود نظر کن یار خود را
۸۰
که یکّی بینی اندر خود احد را
۸۱
درون جان تو دیدار بنمود
۸۲
مرا این لحظه کل اسرار بنمود
۸۳
تو چندینی که در آفاق گشتی
۸۴
ندیدی وین زمان کل طاق گشتی
۸۵
درون جان نظر کن حق ببین تو
۸۶
که داری اوّلین و آخرین تو
۸۷
درون جان نظر کن روی دلدار
۸۸
که از مستی شدی ای پیر هشیار
۸۹
درون جان همه اسرار او بین
۹۰
وجود نقطه در پرگار او بین
۹۱
درون جان نظر کن تا بیابی
۹۲
اگر هر جای از خود میشتابی
۹۳
نبینی مرد را جز دیدن خویش
۹۴
نظر کن این زمان بشنیدن خویش
۹۵
زبانت نیز خود گویا به او است
۹۶
دل و جانت بکل جویای او است
۹۷
دو چشمت هست بینائی از او دان
۹۸
زمانی رخ از این معنی بگردان
۹۹
چو بود تست او را می چه جوئی
۱۰۰
چو او اینجاست با تو، تو چه گوئی
۱۰۱
نهان تست و در صورت هویداست
۱۰۲
نمودتست او پنهان و پیداست
۱۰۳
ترا گفتم اگر دانی تو ای دوست
۱۰۴
که دیدار همه در دید تو اوست
۱۰۵
تو خود بشناس و حق شو در حقیقت
۱۰۶
برون آ از هوا و از طبیعت
۱۰۷
تو خود بشناس تا او را بدانی
۱۰۸
اگر هستی تو مر صاحب معانی
۱۰۹
تو خود بشناس کاینجا یار باتست
۱۱۰
حقیقت بیشکی دلدار با تست
۱۱۱
تو خود بشناس اگر حق میشناسی
۱۱۲
چرا در علم حق تو ناسپاسی
۱۱۳
تو خود بشناس آنگاهی خدا بین
۱۱۴
نمود خود از او در ابتدا بین
۱۱۵
تو خود بشناس تا واقف شوی تو
۱۱۶
ز دید دید حق واصف شوی تو
۱۱۷
تو خود بشناس تا واقف شوی هان
۱۱۸
دل خود از بلای نفس برهان
۱۱۹
تو خود بشناس و خود دیدار او بین
۱۲۰
نمود جان و تن اسرار او بین
۱۲۱
تو خود بشناس کاین جاگه قبولی
۱۲۲
چو حق دیدی عیان صاحب وصولی
۱۲۳
تو خود بشناس چون حقی تو در حق
۱۲۴
خبر دادم ترا از راز مطلق
۱۲۵
تو خود بشناس و همچون خود فنا باش
۱۲۶
در آن دید فنا سّر خدا باش
۱۲۷
تو خود بشناس تا جانان شوی کل
۱۲۸
ز دید خویشتن پنهان شوی کل
۱۲۹
تو خود بشناس و جز حق هیچ منگر
۱۳۰
صور هیچست اندر هیچ منگر
۱۳۱
تو خود بشناس و اندر حق نظر کن
۱۳۲
دل خود را از این معنی خبر کن
۱۳۳
تو خود بشناس و آنگه پادشا شو
۱۳۴
ز اسم صورت و معنی خدا شو
۱۳۵
تو خود بشناس تا جانان شوی تو
۱۳۶
اگر معنی خدا الحق شوی تو
۱۳۷
خدا شو گر تو جانان دوست داری
۱۳۸
تو مغزی چون نظر با پوست داری
۱۳۹
تو جانانی و آگاهی نداری
۱۴۰
که این دم ملکت و شاهی نداری