عطار · جوهرالذات

در جواب دادن ابلیس در اعیان فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جوابش داد کای پیر گزیده
۲
چرا گوی سخنهای شنیده
۳
چو میپرسی مرا از عین اسرار
۴
شنیده کم بگو اینجا بگفتار
۵
ز دیده گوی تا من دیده گویم
۶
ترا من نکتهٔ بگزیده گویم
۷
گزیده گوی چندانی که دانی
۸
گزیده هست اصل زندگانی
۹
ز اصل ذات من اینجا نپرسی
۱۰
که مخفی ماند اینجانور قدسی
۱۱
ز اصل ذات من گوئی چه دانی
۱۲
که ازمعنی تو جز نامی ندانی
۱۳
اگر پُر تو ز عشق کوی گشتی
۱۴
در این میدان مثال گوی گشتی
۱۵
ز زور بازویت اینجا نماندست
۱۶
فتاده گوی حیران در بماندست
۱۷
منم آن جوهر ذات عیانی
۱۸
که دارم طوق لعنت رایگانی
۱۹
منم آن جوهر اسرار جانان
۲۰
که فعلم ظاهر است اسرار پنهان
۲۱
منم آن جوهر جان داده بر باد
۲۲
به لعنت کرده اینجا جمله آباد
۲۳
منم آن جوهر ذاتی که آیات
۲۴
خدا از بهر من گفتست در ذات
۲۵
بقرآن چندجانانم نموده است
۲۶
زیانم نزد جانان جمله سودست
۲۷
زیانم سود باشد از خطابش
۲۸
نمییارم ز هیبت من جوابش
۲۹
بدادن زانکه جانان راز گفتست
۳۰
عیان عشق با من باز گفتست
۳۱
خطاب دوست اندر اندرونم
۳۲
که میداند که من در شوق چونم
۳۳
خطاب دوست ما را در نهادست
۳۴
نهادم اندر اینجا داد دادست
۳۵
خطاب دوست کردش نام باشد
۳۶
همه ننگ جهان در نام باشد
۳۷
خطاب دوست درجانم رقم زد
۳۸
نمود من دمادم در عدم زد
۳۹
بقا بودم شدم نقش فنا من
۴۰
ولی خواهم شدن عین بقا من
۴۱
بقا بودم ولی اندر خطابش
۴۲
خوشی کردم همی عین عذابش
۴۳
عذاب اینجا و آنجادر خطابست
۴۴
بر آن عاشق که مر او را خطابست
۴۵
چو من گرد و نگردد یک دم ازدوست
۴۶
حقیقت مغز گرداند عیان پوست
۴۷
چو من در عشق کی آید پدیدار
۴۸
که لعنت راکند رحمت خریدار
۴۹
چو خود من عاشقی اینجا ندیدم
۵۰
منالم و اصلی بینا ندیدم
۵۱
به پنهان در میان انبیا من
۵۲
بسی بشنیدهام اسرارها من
۵۳
میان انبیا من راز گفتم
۵۴
حقیقت هم بد ایشان باز گفتم
۵۵
نمود من در اوّل بود بودش
۵۶
نمود خویش دیدم در نمودش
۵۷
حضورم نزد جانان بود دائم
۵۸
بذات خود بدم پیوسته قائم
۵۹
عیان راز دیدم در ملایک
۶۰
نمود کل شیء نیز هالک
۶۱
همه در لوح محفوظم نمودند
۶۲
نمود عشق در بودم نمودند
۶۳
همه دیدم بچشم سر نهانی
۶۴
جمال بار در عین العیانی
۶۵
نمود یار دیدم در همه چیز
۶۶
نمود جمله بود و زان من نیز
۶۷
قلم بدرفته در هرراز او بود
۶۸
ولیکن راز من عین نکو بود
۶۹
ندانستم که چون بُد سرّ اسرار
۷۰
که اعیانم بد اینجا دیدن بار
۷۱
جمال یار بود آنجا عیانم
۷۲
نمود عشق در هر دو جهانم
۷۳
چو خواندم راز دیدم آنچه بُد آن
۷۴
مر آن را چارهٔ ما را نَبُد آن
۷۵
قلم چون رفت اندر عین کاغذ
۷۶
ولی نتوان نوشتن نیک مربد
۷۷
قلم چون رفت کاغذ شد نوشته
۷۸
چوخاکی شد به آبی آن نوشته
۷۹
چه سود از رفته دارم آنچه خواند
۸۰
کند چیزی نیفزاید کآید
۸۱
همه رفتست اندر بود او نیز
۸۲
که او داند یقین راز هر چیز
۸۳
چو خطی یار بنویسد بخونم
۸۴
حقیقت حاکمست و من زبونم
۸۵
منم مفلس در این دنیا بمانده
۸۶
نمودم جمله در عقبی بمانده
۸۷
میان هر دو من اینجا اسیرم
۸۸
همو باشد در اینجا دستگیرم
۸۹
من بیچاره چتوانم بکردن
۹۰
بجز غم اینجاگاه خوردن
۹۱
ندارم هیچ چیزی خبر نمودش
۹۲
طلبکارم در اینجا بود بودش
۹۳
طلبکارم که تا ذاتش بیابم
۹۴
نمود عشق جز ذاتش ندانم
۹۵
ز اصل خویش در من غم گرفتار
۹۶
عیان در نزد شرعم من گرفتار
۹۷
عجائب راز دارم در جهان من
۹۸
که دارم در جهان راز نهان من
۹۹
طلب کردم بسی تا خود بدانم
۱۰۰
که چون بد اصلُ فرع داستانم
۱۰۱
بجز من هر کسی من چون شناسد
۱۰۲
کسی باید که او چون من شناسد
۱۰۳
بجز من کس نداند حال من هم
۱۰۴
بریش خویشتن بنهاده مرهم
۱۰۵
بجز من هیچکس رازم نداند
۱۰۶
وگر داند بخود حیران بماند
۱۰۷
منم استاد جمله پیش بینان
۱۰۸
منم اینجا نموده عشق جانان
۱۰۹
مرا طوقیست در گردن فتاده
۱۱۰
از او در عین ما و من فتاده
۱۱۱
ز طوق لعنتم خود پاک نبود
۱۱۲
که اینجا آتش اندر خاک نبود
۱۱۳
ولی چون خاک اصل پاک دارد
۱۱۴
نمود زهر من تریاک دارد
۱۱۵
همی با یکدگر پیوند داریم
۱۱۶
ز قول و عهد او سر بر نداریم
۱۱۷
هر آن یک چشم باشد کفر و دینم
۱۱۸
بجز یکی در این دیده نبینم
۱۱۹
بجز یکی نباشد در وصالم
۱۲۰
بجز یکی نیاید در خیالم
۱۲۱
بجز یکی در اینجا من ندارم
۱۲۲
که راز جان جان پنهان ندارم
۱۲۳
بگویم راز با تو گر بدانی
۱۲۴
که هستی صاحب عشق و معانی
۱۲۵
مرا افتاد کاری تا قیامت
۱۲۶
ندارم جز خود اینجا من ندامت
۱۲۷
مرا افتاد کاری اندر اینجا
۱۲۸
نگردانم رخ از دیدار یکتا
۱۲۹
مرا افتاد اینجاگاه کاری
۱۳۰
گرفتست این زمان ذرّه غباری
۱۳۱
ملامت میکشم در عشق دلدار
۱۳۲
نیندیشم دمی از لعنت یار
۱۳۳
ملامت میکشم در غرق خونم
۱۳۴
ز بیهوشی فتاده در جنونم
۱۳۵
ملامت میکشم از طوق لعنت
۱۳۶
چو جانم هست اینجا عین رحمت
۱۳۷
ملامت میکشم در هر دو عالم
۱۳۸
منم در عشق جانان شاد و خرّم
۱۳۹
زیارم گر جفا آید پدیدار
۱۴۰
ولیک از من وفا آید پدیدار
۱۴۱
زیارم گر جفا دیدم بسی من
۱۴۲
همان خواهم که باشم با کسی من
۱۴۳
که او اینجا کس هر ناکسانست
۱۴۴
هر آن کو این بداند خود کسانست
۱۴۵
اگر ناکس شوی در کوی دلدار
۱۴۶
کسانت گر شوندت من خریدار
۱۴۷
اگر تو ناکسی از ناکسانش
۱۴۸
ز من بشنو همه شرح و بیانش
۱۴۹
چو دیدم خود بدیدم نار بودم
۱۵۰
ز بود کفر در زنّار بودم
۱۵۱
همه کفر جهان دارم بیکبار
۱۵۲
شدم کافر چینن در روی دلدار
۱۵۳
اگر درکنه یکدم دم زنی تو
۱۵۴
ببام هفتمین خرگه زنی تو
۱۵۵
اگر در کفر آئی عشق بینی
۱۵۶
نمود عشق هم در عشق بینی
۱۵۷
اگر در کافری بوئی بری تو
۱۵۸
ز بود چرخ و انجم بگذری تو
۱۵۹
اگر در کافری یابی تو دلدار
۱۶۰
نمودبت شکن در کفر بسیار
۱۶۱
شو اندر آخر کارت نظر کن
۱۶۲
دلت از کفر روحانی خبر کن
۱۶۳
اگر کافر شوی باشی مسلمان
۱۶۴
ولی گفتن چنین بر جای نتوان
۱۶۵
اگر از کافری دم میزنی تو
۱۶۶
نه چون مردان بمعنی چون زنی تو
۱۶۷
اگر از کافری خواهی نشانی
۱۶۸
ز من بشنو کنون شرح و بیانی
۱۶۹
من اندر کافری دلدار دیدم
۱۷۰
در اینجاگه نمود یار دیدم
۱۷۱
من اندر کافری زنّار بستم
۱۷۲
وز آنجا در نمود یار بستم
۱۷۳
من اندر عاشقی کافر نبودم
۱۷۴
هم اندر کافری صادق ببودم
۱۷۵
من اندر کافری اسرار دارم
۱۷۶
نمود جزو و کل دلدار دارم
۱۷۷
من اندر کافری بگزیدهام یار
۱۷۸
هم اندر کافری هم دیدهام یار
۱۷۹
نشان عشق دارم من بگردن
۱۸۰
چگویم تا چه بتوانم بکردن
۱۸۱
نشان عشق اینجا برنهادم
۱۸۲
که درد عشق باشد در نهادم
۱۸۳
نشان عشق رویم زرد کردست
۱۸۴
نهاد جان و دل پر درد کردست
۱۸۵
نشان عشق ما را در میان کرد
۱۸۶
ولی بودم ابی نام و نشان کرد
۱۸۷
نشان عشق از من بنگر ای دل
۱۸۸
چرا درماندهٔ در آب و در گل
۱۸۹
نشان عشق من دارم بزاری
۱۹۰
که کردستم در اینجا پایداری
۱۹۱
نشان عشق در جانم نهانست
۱۹۲
ولیکن یار اینجا در میان است
۱۹۳
چو درد دوست دارد جان من هان
۱۹۴
کجا باشد مرا هرگز دل و جان
۱۹۵
چو جانان رخ نمودم رایگانی
۱۹۶
من این لعنت گزیدم در نهانی
۱۹۷
ز جانان چون خطابی هست ما را
۱۹۸
دمادم چون جوابی هست ما را
۱۹۹
خطاب او کجا دارد جوابی
۲۰۰
ولی در عشق مسکینی خطابی
۲۰۱
کنم هر لحظه در عشق تو تکرار
۲۰۲
چو او دارم ابا او گویم اسرار
۲۰۳
که ای جان جهان و جوهر کل
۲۰۴
مرا گر راحت آری و اگر ذل
۲۰۵
منت ذل کل شمارم راحت جان
۲۰۶
که دیدم مر ترا مر راحت جان
۲۰۷
همه جانها بتو قائم بدیدم
۲۰۸
همه دلها بتو دائم بدیدم
۲۰۹
نمود جان و دلها چون تو داری
۲۱۰
مرا اندر میان ضایع گذاری
۲۱۱
مکن ضایع مر او و شاد دل کن
۲۱۲
ببخشد یارِ ما ما را بحل کن
۲۱۳
ببخش اندر میان و دست گیرم
۲۱۴
در این لعنت که دارم دستگیرم
۲۱۵
نمود لعنتم اینجا تو کردی
۲۱۶
در اینجاگه مرا رسوا تو کردی
۲۱۷
منم خوار و توئی غمخوار مانده
۲۱۸
میان آفرینش خوار مانده
۲۱۹
منم رسوا شده در کویت ای جان
۲۲۰
نظر بنهاده اندر سویت ای جان
۲۲۱
بسی در دل جفای تو کشیدم
۲۲۲
به امّیدی بکوی تو دویدم
۲۲۳
بسی دیدم ملامت اندر اینجا
۲۲۴
بسی کردم زبودت نیز غوغا
۲۲۵
من اندر کوی تو غمخوار و مسکین
۲۲۶
نموده کافری و رفته از دین
۲۲۷
منم در راز تو ثابت قدم من
۲۲۸
که دیدستم همه راز قدم من
۲۲۹
مرا شاید که گویم وصفت ای جان
۲۳۰
تو لعنت میکنی ما را چه تاوان
۲۳۱
تو لعنت کردی و رحمت گزیدم
۲۳۲
که در رحمت منش لعنت بدیدم
۲۳۳
مرا لعنت بکن چندانکه خواهی
۲۳۴
که بر اجزای این کل پادشاهی
۲۳۵
مرا لعنت کن اینجاگه دمادم
۲۳۶
بهانه می منه اُسجُدلِآدَم
۲۳۷
مرا لعنت کن و از خود مرانم
۲۳۸
که هر چیزی که گوئی من همانم
۲۳۹
منم ملعون ترا اینجا طلبکار
۲۴۰
که دارم از عنایت راز بسیار
۲۴۱
منم لعنت گزیده چند گویم
۲۴۲
که از بهر تو اینجا گفتگویم
۲۴۳
مرا این لعنت عالم چه باشد
۲۴۴
نموده سجدهٔ آدم چه باشد
۲۴۵
که مارا با تو افتادست کاری
۲۴۶
که با ما کردهٔ تو یادگاری
۲۴۷
مرا شد یادگاری دانم اینجا
۲۴۸
که دیدستم عیان عین الیقین را
۲۴۹
مرا این بس که دارم بودت ای جان
۲۵۰
بروز محشرم هم شاد گردان
۲۵۱
بروز محشرم بخشی بیکبار
۲۵۲
ز دوش آنجای برداری مرا بار
۲۵۳
بروز محشرم تو کل ببخشی
۲۵۴
گناه جزوی و کلّی ببخشی
۲۵۵
کنم پیوسته زاری من بدرگاه
۲۵۶
که من دارم نمود قل هو اللّه
۲۵۷
اگر منسوخ گشتم بر در او
۲۵۸
فتادستم بکلّی بر در او
۲۵۹
چو نسخم کردی اندر این میان کم
۲۶۰
بفضل خود ببخشم رایگان هم
۲۶۱
مرا از رایگان کردی تو پیدا
۲۶۲
شدم در کوی تو مسکین و رسوا
۲۶۳
چو رسوائی ببخشی کم نباشد
۲۶۴
ز بحر خود یکی شبنم نباشد
۲۶۵
مرا جز تو دگر اینجا کجا بود
۲۶۶
که بود من ز بودت انتها بود
۲۶۷
بفضل خود ببخشم در جهانت
۲۶۸
که رحمت یافتم هر دو جهانت
۲۶۹
مرا چیزی که کردی حاکمی تو
۲۷۰
خداوندی نمودی عالمی تو
۲۷۱
همه رحمت ترا و لعنت من
۲۷۲
بفضل خویش کن تاریک روشن
۲۷۳
عیان رحمت تو بیشمارست
۲۷۴
مرا امّید در روز شمارست
۲۷۵
عیان رحمت تو جاودانست
۲۷۶
همه امیّدشان تا جاودانست
۲۷۷
چو تو شاهی، شاهانت گدایند
۲۷۸
نموت انبیا و اولیایند
۲۷۹
چو توشاهی تمامت ملکت تست
۲۸۰
همه امّید ما بر رحمت تست
۲۸۱
چو تو شاهی تمامت بندگانند
۲۸۲
نهاده جمله سر بر آستانند
۲۸۳
تو شاهی و ترا از جان غلامند
۲۸۴
اگر اتمام اگر نه ناتمامند
۲۸۵
تو شاهی و کنی جمله که خواهی
۲۸۶
که بر ملک دو عالم پادشاهی
۲۸۷
تو شاهی و همه در تو اسیرند
۲۸۸
نمیری و همه پیش تو میرند
۲۸۹
تو شاهی و ترا زیبد که مانی
۲۹۰
که شاه آشکارا و نهانی
۲۹۱
همه شاهان بتو باشند زنده
۲۹۲
شده ازجان ترا محکوم و بنده
۲۹۳
تو شاهی و توئی شاه و توئی شاه
۲۹۴
توئی سالک توئی اصل و تو آگاه
۲۹۵
ز کار راز جمله می تو دانی
۲۹۶
که بیرون از جهان و هم جهانی
۲۹۷
ترا در دیدهها بینا بدیدم
۲۹۸
ترا در لفظها گویا بدیدم
۲۹۹
از اوّل تا به آخر راز داری
۳۰۰
سزد گر لعنت از من بازداری
۳۰۱
بمن رحمت کنی یوم القیامت
۳۰۲
ببخشی هم گناهم با ندامت
۳۰۳
هم آمرزی تمامت بیشکی تو
۳۰۴
که دیدستم عیانت مر یکی تو
۳۰۵
چو ذات تو قدیم و لایزالست
۳۰۶
زبانم اندر اینجا گنگ و لال است
۳۰۷
تمامت انبیا و صفت بگفتند
۳۰۸
بجز جوهر ز انوارت نسفتند
۳۰۹
همه حیران تو بهر خطابی
۳۱۰
که تو بنمایی ایشان را عتابی
۳۱۱
ز بهر تو چنین حیران بماندند
۳۱۲
حزین و خوار و سرگردان بماندند
۳۱۳
ز دید سالکان واصلانت
۳۱۴
بچشم من زجمله رهروانت
۳۱۵
ترا دیدم همه تصدیق و رحمت
۳۱۶
نمیگنجد در ذات تو لعنت
۳۱۷
ترا دانم که جانی و دلی تو
۳۱۸
گشاده رازهای مشکلی تو
۳۱۹
حقیقت نیست جز ذاتت در اسرار
۳۲۰
چه باشد لعنت اینجا مرد ستّار
۳۲۱
خداوند نهان و آشکاری
۳۲۲
مرا باید ببین در پرده داری
۳۲۳
چنان در لعنت تو دیدم اینجا
۳۲۴
بسی در کوی تو گردیدم اینجا
۳۲۵
همه در من بُد و من در همه گم
۳۲۶
چو دیده قطرهٔ در عین قلزم
۳۲۷
صفاتت لامکان و من مکانم
۳۲۸
که راز تو در آن باشد عیانم
۳۲۹
صفاتت برتر است از عقل و افعال
۳۳۰
کجا گنجد ز علم عالمان قال
۳۳۱
تمامت وصف گفتندت بهرحال
۳۳۲
زبان جمله از حیرت شده لال
۳۳۳
بجز تو هیچ چیزی درنگنجد
۳۳۴
همه پیشم به جو سنگی نسنجد
۳۳۵
بجز تو من ندیدم هیچ غیری
۳۳۶
ز دورت درتو ما را بود سیری
۳۳۷
یقینت عین بالا بود پیوست
۳۳۸
که یدّ صنع حکمت نقش توبست
۳۳۹
تو بستی نقش آدم در نمودت
۳۴۰
شده بیدار اینجا بود بودت
۳۴۱
نظر کردم صفاتت ذات دیدم
۳۴۲
وجود آدم و ذرّات دیدم
۳۴۳
بهم پیوسته بودی جز و کل تو
۳۴۴
که تا محرم شوی زان عز و ذل تو
۳۴۵
بهم پیوسته شد تا فاش دیدی
۳۴۶
حقیقت در عیان نقاش دیدی
۳۴۷
ز ذاتت در صفات فعل مطلق
۳۴۸
نمودی بودی آدم را تو الحق
۳۴۹
چو من بی من به تو اسرار دیدم
۳۵۰
وجود آدم و انوار دیدم
۳۵۱
همه علم من و حکمت تو بودی
۳۵۲
مرا اندر بهانه در ربودی
۳۵۳
نبد آدم که دیدم ذات پاکت
۳۵۴
تجلّی فعل گشته در صفاتت
۳۵۵
جهان جان جان کل شده باز
۳۵۶
بهم پیوسته بُد انجام و آغاز
۳۵۷
یقین دانستم اسرارت در اینجا
۳۵۸
چو دیدم آدم از ذاتت هویدا
۳۵۹
یقین شد زانکه غیری نیست جز تو
۳۶۰
نمود جمله سیری نیست جز تو
۳۶۱
به علم اندر ملائک گشتم
۳۶۲
تمامت نام و ننگم در نوشتم
۳۶۳
ز معدن روشنم شد در معانی
۳۶۴
که پیدا گشته از راز نهانی
۳۶۵
ندیدم غیر آن میدانم اینجا
۳۶۶
که بودتست هم پنهان و پیدا
۳۶۷
مراگرچه تو فرمودی بسجده
۳۶۸
که آدم هست ما را عین زبده
۳۶۹
بهانه خاک بود و من بدم نار
۳۷۰
شدم کافر ببستم عین زنّار
۳۷۱
چو کافر گشتم و کفران گزیدم
۳۷۲
ز کفران روی خوبت باز دیدم
۳۷۳
نبد غیری تو دانم جمله هستی
۳۷۴
برم اینجا نگنجد بُت پرستی
۳۷۵
من اینجا کافر عشق تو هستم
۳۷۶
بت صورت بمعنی کی پرستم
۳۷۷
جمال بی نشانی یافتی تو
۳۷۸
بسوی بی نشانی تافتی تو
۳۷۹
جمال بی نشان صورت شده باز
۳۸۰
حجاب بت برم آخر برانداز
۳۸۱
بصورت آدم آمد حق ولی هان
۳۸۲
بسی افتاد اینجا عین برهان
۳۸۳
تو گفتستی که آدم صورت ما است
۳۸۴
ز دید من عیانم جمله پیداست
۳۸۵
اگر سجده کنم هر پیشهٔ من
۳۸۶
بود پیش تو این اندیشهٔ من
۳۸۷
غلط این بُد که خودبینی نمودم
۳۸۸
عیان عشق تو کلّی ربودم
۳۸۹
ز خودبینی شدم در عین لعنت
۳۹۰
ولی آخر کنی بر جمله رحمت
۳۹۱
چو عین بحر رحمت خاص و عامست
۳۹۲
از آنجا قطرهٔ ما را تمامست
۳۹۳
اگر خواهی ببخشی مر مرا بخش
۳۹۴
که ذات پاک تو نیکست در نقش
۳۹۵
کجا وصف تو داند کرد ادراک
۳۹۶
که عاجز اوفتاد اندر کف خاک
۳۹۷
عقول عاقلان گم شد ز حیرت
۳۹۸
فرو ماندند اندر عین قربت
۳۹۹
صفات ذات پاک تو منزّه
۴۰۰
عقول افتاد بیخود اندر این ره
۴۰۱
که باشد عقل کز ذاتت زند دم
۴۰۲
که سرگردانست اندر عین عالم
۴۰۳
که باشد عقل طفلِ شیرخواره
۴۰۴
نداند کرد اینجا هیچ چاره
۴۰۵
که باشد عقل افتاده برابر
۴۰۶
فرومانده میان آب و آذر
۴۰۷
که باشد عقل اینجا باز مانده
۴۰۸
میان آرزو و آز مانده
۴۰۹
که باشد عقل گردان گرد کویت
۴۱۰
دونده تا برد ره نیز سویت
۴۱۱
بسی گشت و ندیدست جز که افعال
۴۱۲
نهادش در صفاتت در بیان قال
۴۱۳
بسی زو عاقبت درمانده عاجز
۴۱۴
نمود عشق تو نایافت هرگز

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.