عطار · جوهرالذات

و ایضاً در اسرار شیطان فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
منت حیران و لعنت باز مانده
۲
نمود عشقت اینجا باز خوانده
۳
چودیدم رویت اینجاگاه پنهان
۴
مرا این لعنت تو بس بود آن
۵
که در کوی تو باشم لعنتی من
۶
کنم هر لحظهٔ بیحرمتی من
۷
من از لعنت نترسم هم تو دانی
۸
اگر خوانی و گر رانی تو دانی
۹
از آن تکرار میآرم دمادم
۱۰
که من سجده نکردم دید آدم
۱۱
مرا چون سجدهٔ تو کرده باشم
۱۲
چرا در عاقبت در پرده باشم
۱۳
مرا چون پرده اینجا بر دریدی
۱۴
که جز من هیچکس غمخور ندیدی
۱۵
من اندر گوی تو حیران و مستم
۱۶
اگرچه خویشتن کلّی شکستم
۱۷
کسی کو مر ترا بگزیده باشد
۱۸
در اوّل عزت تو دیده باشد
۱۹
به آخر چون کند خود را بخواری
۲۰
کند در عشق لعنت پایداری
۲۱
چو من کردم سجود شیب و بالا
۲۲
بسی رفعت مرا دادی تو در لا
۲۳
کسی کز تو چنین عزّت بدیداست
۲۴
کنون در طوق لعنت ناپدیداست
۲۵
عیان کن اندر اینجا آن نمودار
۲۶
حجاب لعنتم از پیش بردار
۲۷
من آدم را ندیدم جز که ذاتت
۲۸
شده متصف ز اعیان صفاتت
۲۹
من آدم را ندیدم آن تو بودی
۳۰
که در ذرّات در گفت و شنودی
۳۱
نمود روی آدم شد پدیدار
۳۲
نمود جزو و کل شد جمله دیدار
۳۳
مرا این بُد که سّر تو بدیدم
۳۴
نکردم سجده و لعنت گزیدم
۳۵
چودیدم من جمالت را نهانی
۳۶
بدانستم که اسرار جهانی
۳۷
نبُد آدم تو بودی رخ نموده
۳۸
گره از کار عالم برگشوده
۳۹
حجاب عزّتت بر رخ کشیده
۴۰
عیان آدم از کل برکشیده
۴۱
نظر کردم در آن دم دیدم آدم
۴۲
که پیدا شد نمود تو در آن دم
۴۳
چو آدم دیدم و دیدار تو بود
۴۴
مرا عشق آمد و دیدار بنمود
۴۵
مرا مخفی نمودی همچو آدم
۴۶
نظر کردم ترا دیدم دمادم
۴۷
اگر من گم شدم تو کم نباشی
۴۸
نماند هیچ شیء جمله تو باشی
۴۹
اگرچه بار عشقت دیدم از جان
۵۰
همی دان لعنتیم زارو حیران
۵۱
اگر لعنت بود آن از تو باشد
۵۲
که رحمت عین احسان تو باشد
۵۳
زهی آنکس که اینجا حق بداند
۵۴
بجز رحمت دگر لعنت نداند
۵۵
زهی شکر و سپاس و حق گذاران
۵۶
چنین کردند اینجا دوستداران
۵۷
همان کو دوستداری دید دلدار
۵۸
نگرداند رخ خود را به آزار
۵۹
به آزاری کجا برگردد از دوست
۶۰
بر عارف چنین کردن نه نیکوست
۶۱
چو ابلیس ار تو مردی حق بشناس
۶۲
ز لعنت در نمود عشق مهراس
۶۳
که آزاری رسد از یارت اینجا
۶۴
درون را با برون گردان مصفّا
۶۵
به آزاری که از محبوب یابی
۶۶
سزد ای جان اگر رخ برنتابی
۶۷
رخ عاشق همیشه زرد باشد
۶۸
که از عشقش دلی پر درد باشد
۶۹
رخ عاشق توان دیدن اثرها
۷۰
که او دارد ز دید جان خبرها
۷۱
چرا معشوقه را تو ترک گوئی
۷۲
از آن سرگشته تو مانند گوئی
۷۳
رخ جانان بجانی سخت ارزانست
۷۴
که آنجا گه جمال دوست اعیانست
۷۵
رخ جانانت اینجا آرزویست
۷۶
چه جای مستیست و گفتگویست
۷۷
رخ جانان درون دیده پیداست
۷۸
ولیکن عقل اندر عشق شیداست
۷۹
اگر مانند شیطان رهبری تو
۸۰
قدم در کفر و لعنت بسپری تو
۸۱
کشی بار جفای عشق جانان
۸۲
نمود درد خود آری بدرمان
۸۳
امیدی بند ای هالک نموده
۸۴
عیان خویشتن سالک نموده
۸۵
تو چون سالک شدی در آخر کار
۸۶
نمود لعنتت آید پدیدار
۸۷
در این ره هر زمان صد کفر و دینست
۸۸
گهی عین گمان گاهی یقین است
۸۹
در اینجا هر زمان عین بلا راست
۹۰
مثال شاهدان کربلا راست
۹۱
در این وادی دل و جان کن تو ایثار
۹۲
که جانانت شود بیشک خریدار
۹۳
چرا از لعنت حق میگریزی
۹۴
چرا توبا قضا اینجا ستیزی
۹۵
بکش بار فراق و وصل دریاب
۹۶
رها کن فرع را و اصل دریاب
۹۷
که شیطان اصل خود در فرع دریافت
۹۸
عیان لعنت اندر شرع دریافت
۹۹
تو بار عشق چون اینجا کشیدی
۱۰۰
یقین میدان که کام دل رسیدی
۱۰۱
بکش مانند مردانش تو باری
۱۰۲
که برخیزد ز ره باری غباری
۱۰۳
شود پیدا جمال بی نشانی
۱۰۴
نماید بود کل در تو نهانی
۱۰۵
چو شیطانست بر امّید رحمت
۱۰۶
میندیش اندر این راهش ز لعنت
۱۰۷
تو قول دوست فرمان بر تو اینجا
۱۰۸
که بگشاید ترا او در در اینجا
۱۰۹
بفرمان باش و طاعت کن دمادم
۱۱۰
که فرمودست سجده نزد آدم
۱۱۱
همه ذرّات پیشت در سجودند
۱۱۲
طلبکار تو اینجا در وجودند
۱۱۳
همه ذرات درتو جمع گشته
۱۱۴
بصر بگشادهاند و شمع گشته
۱۱۵
بتو حیران شده تو خود ندانی
۱۱۶
چو ایشان درخودت حیران بمانی
۱۱۷
طلبکار تواند و در توهستند
۱۱۸
ز جام عشق تو ذرّات مستند
۱۱۹
نه هشیارند و نی بیدار باشند
۱۲۰
تمامت عین این انوار باشند
۱۲۱
همه پیدا شده در جوهر یار
۱۲۲
از او خود کرده اینجاگه پدیدار
۱۲۳
بگرد کعبهٔ جان در طوافند
۱۲۴
چو سیمرغان همه در کوه قافند
۱۲۵
چو برخی در وصال و در جلالند
۱۲۶
همش برخی نهانی در وبالند
۱۲۷
جمال یار میجویند جمله
۱۲۸
مر این اسرار میگویند جمله
۱۲۹
که بابا تو نه بی تو این چگونه است
۱۳۰
که ما را اندر اینجا رهنمونست
۱۳۱
طلبکار آمدیم و دوست اینجا
۱۳۲
درون کعبه روی او هویداست
۱۳۳
طلبکار آمدیم و دوست دیدیم
۱۳۴
نمود خویشتن در پوست دیدیم
۱۳۵
طلبکار آمدیم از جوهر اصل
۱۳۶
که اینجایست بیشک جوهر وصل
۱۳۷
همو ما را در اینجا رهنمون کرد
۱۳۸
نمود عشق خود اینجا فزون کرد
۱۳۹
چوخود میخواست کاین جاگه نماید
۱۴۰
نمود عشق بااللّه نماید
۱۴۱
نمود خودنمود جمله مائیم
۱۴۲
که در نار و هوا هم خاک و مائیم
۱۴۳
همه درجوهریم و با نشانیم
۱۴۴
که پیدا آمدیم و بی نشانیم
۱۴۵
ز عین بی نشانی هست گشتیم
۱۴۶
ز جام عشق جانان مست گشتیم
۱۴۷
جمال یار در ما کل اثر کرد
۱۴۸
نمود عقل در اینجا خبر کرد
۱۴۹
جمال خویش بر صحرا نهادست
۱۵۰
نهانی راز را اینجا نهاد است
۱۵۱
جمال خویش زِ آدم کرد پیدا
۱۵۲
مر او را آورید اینجا به صحرا
۱۵۳
جمال خویش در وی چون نهاد او
۱۵۴
نمود آمد در اینجا داد داد او
۱۵۵
جمال آدم از جزو و کل آمد
۱۵۶
اگرچه عین او اندر دل آمد
۱۵۷
جمال آدم از اعیان ذاتست
۱۵۸
نمودش در فعال اندر صفاتست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.