در اثبات ذات و دل گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تو ذاتی در صفات آدم نموده
۲
از آن دم خویشتن این دم نموده
۳
تو ذاتی در صفات آدم چرائی
۴
که حق مطلقی ز آن دم خدائی
۵
خدائی لیک بر صورت نمودار
۶
خدائی این حجاب از پیش بردار
۷
تو جانانی کنون در جان هویدا
۸
بصورت آدمی مخفی تو اعلا
۹
بلند و پست با هم یار بودند
۱۰
ز ذات پاک اندر کار بودند
۱۱
تو زیشان آمدی اینجا حقیقت
۱۲
فتادستی در این عین طبیعت
۱۳
توئی آدم از آن دم یاد آور
۱۴
زمانی از خداوندی تو مگذر
۱۵
تو نشناسی بهر معنی که گویم
۱۶
از این بس بیخبر تا چند گویم
۱۷
تو نشناسی بخود حق را یقین هان
۱۸
نمود عشق را از واصلین دان
۱۹
اگر واصل شوی هستی تو آدم
۲۰
ببینی سّر عشق حق دمادم
۲۱
اگر آدم توئی ز آن دم دمی زن
۲۲
کز آن دم این وجود تست روشن
۲۳
اگر آدم توئی آندم ترا هست
۲۴
نمود عشق در عالم ترا هست
۲۵
بدان اینجا بقای جاودانیست
۲۶
نمود عشق بی نام و نشانیست
۲۷
ز بی نقشی نیابی سّر جانان
۲۸
بوقتی کز خودی گردی تو پنهان
۲۹
تو پنهان باش تا پیدا نمائی
۳۰
ز عین لایقین الّا نمائی
۳۱
تو پنهان باش اینجا در نظاره
۳۲
که بینی جان جانت آشکاره
۳۳
تو پنهان گرد و پنهان باش از خود
۳۴
ببین خود را نه نیکی بین و نه بد
۳۵
تو پنهان باش با حق بیشکی تو
۳۶
نماید بود بودت در یکی تو
۳۷
ز آدم نسلی و از تو عیانی
۳۸
شود پیدای بر سّری معانی
۳۹
ز هستی آدم اینجاگه ندیدی
۴۰
عیان آدم اینجاگه ندیدی
۴۱
دم آدم دم تست این بدان هان
۴۲
بجز جانان مبین تو سّر برهان
۴۳
ز آدم این دم است و آندم اینجاست
۴۴
وجود نیستی بین آدم اینجاست
۴۵
چوآدم هست دردم دم فنایست
۴۶
فنا بنگر که آن دید بقایست
۴۷
چوآدم این جهان از دور میدید
۴۸
وجود خویشتن پرنور میدید
۴۹
چونور قدس حق پیرامنش بود
۵۰
مثال طوق اندر گردنش بود
۵۱
چو طوق نور باشد عین رحمت
۵۲
بود صد باره به از طوق لعنت
۵۳
نمود عشق کل بود از نمودار
۵۴
جهان جان بد اندر عین اسرار
۵۵
همه دنیا وجود خویشتن دید
۵۶
عیان یار اندر جان و تن دید
۵۷
نظر میکرد جمله خویش میدید
۵۸
عیان راز را از پیش میدید
۵۹
چنان آدم بد اندر جزو و کل نور
۶۰
که میپنداشت خود را مانده از دور
۶۱
حجاب صورتش پیوسته در دل
۶۲
بمانده پای شوقش اندر این گل
۶۳
بمانده بود اندر نهایت
۶۴
عیان گشته در او عین سعادت
۶۵
نظر میکرد خود رادید در گِل
۶۶
نمیدانست چیزی مانده در دل
۶۷
چو حق او را همی تعلیم جان داد
۶۸
ز پیدائی ورا راز نهان داد
۶۹
همه اسمای کل حق کرد تعلیم
۷۰
مر او را چون چنان میدید تسلیم
۷۱
چو آدم باز دانست آن همه راز
۷۲
بخود میدید آنجا عزّت و ناز
۷۳
سوی دنیا نظر کرد و برون شد
۷۴
مر او را جبرئیلش رهنمون شد
۷۵
سوی جنّت شد آنجا گاه نادان
۷۶
در اینجا بُد جمال جان جانان
۷۷
چو آدم در سوی جنّت رسیدش
۷۸
نمود عین جنّت باز دیدش
۷۹
اگرچه دیده بد از پیش جنّت
۸۰
نمیدانست او از عین قربت
۸۱
نمیدانست جنّت بود دیده
۸۲
ولی درصورتی بُد عین دیده
۸۳
نمیدید آن جمال بی نشانی
۸۴
که صورت داشت اول در معانی
۸۵
بدیده بُد بهشت و جمله افلاک
۸۶
ولیکن داشت ترکیب او در این خاک
۸۷
چو طفلی گر ببیند بوستانی
۸۸
در آنجاگه بود خوش دلستانی
۸۹
جمال دلستان و بوستانش
۹۰
نماید همچو نقشی درجهانش
۹۱
همی بیند ولی چون گشت بالغ
۹۲
بماند او زان همه اسرار فارغ
۹۳
چو بالغ گردد او آن باز یابد
۹۴
سوی آن باغ و آن بستان شتابد
۹۵
بنشناسد جز آن جای و حوالی
۹۶
بر نادان بود این سّر محالی
۹۷
برنادان مگو اسرار زنهار
۹۸
که گوهر باشد اندر خاک پندار
۹۹
تو جوهر سوی خاک ره مینداز
۱۰۰
چو جوهر باشد اندر زینت و ناز
۱۰۱
چو آدم یافت خود را در بهشت او
۱۰۲
نمود خویش از خاطر بهشت او
۱۰۳
چنان مستغرق سّر ازل بود
۱۰۴
که بودش در نمود آن بدل بود
۱۰۵
جمال بی نشانی دید خود را
۱۰۶
شده مستغرق سرّ ابد را
۱۰۷
ز جنّت هر که میگوید نشانی
۱۰۸
در این معنی بباید کاردانی
۱۰۹
در این معنی بسی گفتند اسرار
۱۱۰
همه نقشی بود در عین پندار
۱۱۱
در این معنی کسان بسیار گویند
۱۱۲
همه از جنّت و دیدار گویند
۱۱۳
نه آنست آنچه بشنیدی ز گفتار
۱۱۴
زهی نادان چو میدانی و اسرار
۱۱۵
ترا این راز مشکل مینماید
۱۱۶
که جسمت نقش آب و گل نماید
۱۱۷
ز آب و گل نبینی جز بهانه
۱۱۸
عیانی جوی اینجا جاودانه
۱۱۹
بهشت نقد جو از نسیه بگذر
۱۲۰
که هستی این زمان از خویش بر در
۱۲۱
درون جنّتی ای آدم جان
۱۲۲
تو داری این زمان مر عالم جان
۱۲۳
بهشت نقد و تو جویای اوئی
۱۲۴
بنطق حق عیان گویای اوئی
۱۲۵
درون جنّتی شادان و فارغ
۱۲۶
ز طفلی گشته اینجائی تو بالغ
۱۲۷
بقول ناکسان راهت گم آمد
۱۲۸
ترا اینجانهادت قلزم آمد
۱۲۹
درون جنّت و حوران سراسر
۱۳۰
ببین تو ای کمر بسته تو بنگر
۱۳۱
ایا مسکین سرگردان غمخوار
۱۳۲
ز جنّت فارغی و این چنین خوار
۱۳۳
ندیدی آنچه اینجا دیدنی بود
۱۳۴
که گوشت مر سخن بسیار بشنود
۱۳۵
ندیدی آنچه میبایست بتحقیق
۱۳۶
ترا دیدست بر وی گوی توفیق
۱۳۷
چنین بهر خودی در خورد و در خواب
۱۳۸
بهشت جاودان از خویش دریاب
۱۳۹
بهشت نقد داری در جهنّم
۱۴۰
خوشی خوش میروی از جان و دمادم
۱۴۱
سوی جنّت دمی هرگز نرفتی
۱۴۲
میان این جهنّم خوش بخفتی
۱۴۳
ز جنّت فارغی اندر طبیعت
۱۴۴
میان دوزخی تو در شریعت
۱۴۵
عزازیلی و آدم را که زیده
۱۴۶
بده او را نکردستی تو سجده
۱۴۷
سجود آدم اینجاگه نکردی
۱۴۸
از آن تو اَندُه بسیار خوردی
۱۴۹
سجود آدم اینجا در یقین کن
۱۵۰
تو سرّ اوّلین و آخرین کن
۱۵۱
بدان ای جان من تو از حقیقت
۱۵۲
میامیز اندر اینجا با طبیعت
۱۵۳
طبیعت دوزخیست بسیار سوزان
۱۵۴
بسی اینجا ببین تو دلفروزان
۱۵۵
یقین چون طاعت و جایت بهشتست
۱۵۶
ولی لعنت همه از خود بهشتست
۱۵۷
سوی جنّت شتابان شو دمادم
۱۵۸
سجود عشق کن اینجای آدم
۱۵۹
تو آدم سجده کن تا جان نمائی
۱۶۰
ز جانان کن سوی عین خدائی
۱۶۱
تو آدم سجده کن هر دم بتحقیق
۱۶۲
دریغا چون نمییابی تو توفیق
۱۶۳
توئی تحقیق آدم این دم ازتست
۱۶۴
دم جانت حقیقت آن در تست
۱۶۵
ز آدم این زمان دوری گرفتی
۱۶۶
از آن پیوسته معذوری گرفتی
۱۶۷
از آدم باز دان اسرار جنّات
۱۶۸
که حق گفتست اندر عین آیات
۱۶۹
بهر شرحی که میگویم کلام است
۱۷۰
ترا بینی در این معنی تمامست
۱۷۱
چرا در راه جان بی ننگ ونامی
۱۷۲
توئی پخته مکن اینجای خامی
۱۷۳
تو پخته باش و فارغ از همه باش
۱۷۴
حقیقت هم شبان و هم رمه باش
۱۷۵
بجز دلدار اینجاگه مجو تو
۱۷۶
بجز شرح و کلام او مگو تو
۱۷۷
بجز دلدار چیزی منگر ای جان
۱۷۸
اگر چیزیست بیشک جان جانان