عطار · جوهرالذات

در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو آدم در بهشت جان نظر کرد
۲
نمود خویشتن زیر و زبر کرد
۳
بهشت و حور را میدید و رضوان
۴
طلب میکرد بود بود جانان
۵
بهشتش پیش همچون ارزنی بود
۶
بر صورت مثال گلشنی بود
۷
نمیگنجید او در عین جنّات
۸
طلب میکرد اینجا دیدن ذات
۹
نمود اوّلش در دیده مانده
۱۰
که گردستی بده بر گل فشانده
۱۱
لقا پیوسته بد تا دید صورت
۱۲
نمیگنجید اندر وی کدورت
۱۳
کدورت رفته بود و عین ارواح
۱۴
ورا رخ باز بنموده در اشباح
۱۵
چنان آدم ز ذاتش بی نشان بود
۱۶
که کلّی در بهشت جاودان بود
۱۷
همه دیدار بود و عین فانی
۱۸
چگویم تا که این معنی بدانی
۱۹
همه دیدار بود و حق یقین بود
۲۰
که آدم اولین و آخرین بود
۲۱
همه دیدار بود و عین رحمت
۲۲
بقا اندر بقاءُ عین قربت
۲۳
خوشا آن دم که آدم یافت اینجا
۲۴
ز دید دید شه در خویش یکتا
۲۵
خوشا آن دم که آدم در نگنجد
۲۶
جهان موئی در آن لحظه نسنجد
۲۷
خوشا آن دم که دم فانی نماند
۲۸
بجز اعیان ربّانی نماند
۲۹
خوشا آن دم که بنماید لقایش
۳۰
نموداری کند کلّ بقایش
۳۱
خوشا آن دم که فانی گردد آفاق
۳۲
بهشت یار باشد در جهان طاق
۳۳
یکی باشد دوئی برخیزد از پیش
۳۴
شود ذرّات ابی روحش ابی خویش
۳۵
یکی باشد جمال بی نشانی
۳۶
بود آن دم عیان جاودانی
۳۷
یکی باشد خدائی باز بینی
۳۸
چو آدم زینت و اعزاز بینی
۳۹
یکی باشد حجاب تن نماند
۴۰
در آن دیدار ما و من نماند
۴۱
یکی باشد نمودت تا نمودار
۴۲
نمود صورت هم نقطه پرگار
۴۳
یکی باشد بهشت و ناربینی
۴۴
نمود دوست بی اغیار بینی
۴۵
عیان بینی جمال یار و جنّت
۴۶
چو آدم اوفتی در عین قربت
۴۷
عیان بینی همه نور حضورش
۴۸
بهشت جاودان حور و قصورش
۴۹
بتو جاوید باشد جملگی دان
۵۰
بجان دریاب از من سرّ پنهان
۵۱
بتو جاوید من بینم سراسر
۵۲
چگویم چون نداری این تو باور
۵۳
بتو جاوید باشد تا بدانی
۵۴
همی گویم ترا راز نهانی
۵۵
بتو جاوید تو کلّی فنائی
۵۶
درون جنّت و عین بقائی
۵۷
زهی بشناخته خود را به بیچون
۵۸
فتاده اندر این افعال بیچون
۵۹
بدوزخ گشته قانع چون شیاطین
۶۰
برو بگشای چشم دل تو خود بین
۶۱
چو خود را مینبینی کیستی تو
۶۲
در این معنی بگو تا چیستی تو
۶۳
صفتهایت صفتهای خدائی است
۶۴
نمودت همچو آدم ابتدائی است
۶۵
صفات حق تو داری در صفاتت
۶۶
بخواهی بُرد ره در سوی ذاتت
۶۷
صفات او ترا موجود آمد
۶۸
نمود تو عیان معبود آمد
۶۹
توئی آیینه سّر الهی
۷۰
نمودتست هر چیزی که خواهی
۷۱
بخواه از خویشتن تا باز بینی
۷۲
بخلوتگاه با جانان نشینی
۷۳
چو جانان در درون داری بخلوت
۷۴
چرا یکدم نیابی عین قربت
۷۵
چو جانان در درون داری ندیدی
۷۶
اگرچه سّر اسرارم شنیدی
۷۷
تو جانان شو که جانان مر ترایست
۷۸
در این دیدار تو اینجا به پیوست
۷۹
ترا جانان نموده رخ در اینجا
۸۰
نمیبینی درونت عین یکتا
۸۱
همه در تو نموده رخ بیکبار
۸۲
تو هستی نقطهٔ دیدار جبّار
۸۳
بهشت جاودانی و قصوری
۸۴
نکو بنگر که در دیدار حوری
۸۵
توداری اوّلین و آخرین دوست
۸۶
توئی اینجایگه هم مغز هم پوست
۸۷
نظر کن اوّلین و آخرینش
۸۸
توئی اینجا فتاده از یقینش
۸۹
چوآدم باش در عین لقا تو
۹۰
درون جنّتی بنگر بقاتو
۹۱
چو آدم باش بگشا در بهشتش
۹۲
که او خاک تنت اینجا سرشتش
۹۳
چو آدم باش اینجا آشکاره
۹۴
که بهر تست حوران را نظاره
۹۵
چو آدم باش در جنّات و در ذات
۹۶
ز خاطر در گذر زین جمله ذرّات
۹۷
مبین خود تا بهشت آید پدیدار
۹۸
عیان بنمایدت دلدار رخسار
۹۹
مبین خود تا خدا بینی حقیقت
۱۰۰
نماند هیچ از اجسام طبیعت
۱۰۱
مبین خود تا بمانی جاودانی
۱۰۲
که بی خویش است عین جاودانی
۱۰۳
مبین خود تا حیاتی یابی ازنو
۱۰۴
مر این اسرار ربّانی تو بشنو
۱۰۵
مبین خود تا بمانی در عیان نور
۱۰۶
بتو پیدا شود نور علی نور
۱۰۷
مبین خود تا شوی واصل در آیات
۱۰۸
یکی گردی عیان تو جوهر ذات
۱۰۹
که آدم جوهر ذاتست بیشک
۱۱۰
نمود تو ز خود در عین یک یک
۱۱۱
تمامت آدمند و در بهشتند
۱۱۲
ولی حق را ز دید خود بهشتند
۱۱۳
نمیدانند ذرّات دو عالم
۱۱۴
که یک چیز است اینجا عین آدم
۱۱۵
نمیدانند در خود اوفتاده
۱۱۶
سراندر راه بی خویشی نهاده
۱۱۷
نمیدانند در عین طبیعت
۱۱۸
فتاده دور گشته از حقیقت
۱۱۹
نمیدانند سرّ دوست اینجا
۱۲۰
فرو مانده همه در پوست اینجا
۱۲۱
نمیدانند سرّ جان و جانان
۱۲۲
چنین مانده تمامت زار و حیران
۱۲۳
نمیدانند ایشان خود چه چیزند
۱۲۴
که ایشان جوهر ذات عزیزند
۱۲۵
نمیدانند از آن غافل بماندند
۱۲۶
عجایب نیز بیحاصل بماندند
۱۲۷
نمیدانند و اندر ره فتادند
۱۲۸
ز ناگاهی درون چه فتادند
۱۲۹
نمیدانند چون بیخویش هستند
۱۳۰
از آن پیوسته کل دلریش هستند
۱۳۱
نمیدانند نادانند جمله
۱۳۲
که این معنی نمیدانند جمله
۱۳۳
که حق بشناس او خود چیست اینجا
۱۳۴
خوشا آنکس که با او زیست اینجا
۱۳۵
چو حق را میندانی خود که باشی
۱۳۶
سزد گر در جهان هرگز نباشی
۱۳۷
تو قدر خود نمیدانی که چونی
۱۳۸
که هستی در درون و در برونی
۱۳۹
نمود اوّلش در دیده مانده
۱۴۰
اگرچه دست بد بر گل فشانده
۱۴۱
ز خود بگذشته بد او راز دریافت
۱۴۲
عیان انجام از آغاز دریافت
۱۴۳
تجلّی جلالش آن چنان کرد
۱۴۴
که ناپیدائیش عین عیان کرد
۱۴۵
تجلّی دید و نور حق عیان دید
۱۴۶
نمود خویشتن راز نهان دید
۱۴۷
چو آدم یافت خود را باز در بر
۱۴۸
درون جان بدید او یار و رهبر
۱۴۹
شد او واصل که حاصل دید دلدار
۱۵۰
در این معنی زمانی هوش و دل دار
۱۵۱
عیان واصلان زین منکشف بین
۱۵۲
نمود عشق در خود متّصف بین
۱۵۳
چنانش مست کرد اندر تجلّی
۱۵۴
که در خود دید آدم سرّ اولی
۱۵۵
نظر میکرد جمله خویشتن دید
۱۵۶
اگرچه خویشتن بیخویشتن دید
۱۵۷
ز نور علّم الاسما درون یافت
۱۵۸
خدا را هم درون وهم برون یافت
۱۵۹
خدا بشناخت آدم در درون او
۱۶۰
اگرچه سیر میکرد از برون او
۱۶۱
برون بگذاشت و سرّ اندرون دید
۱۶۲
چوحق در اندرون او رهنمون دید
۱۶۳
ز شوقش در همه جنّت نگنجید
۱۶۴
جهان پیشش بیک حبّه نسنجید
۱۶۵
جمال جاودانی دید بیشک
۱۶۶
همه در خویش دید و خویش در یک
۱۶۷
یکی بد اوّلش در آخر کار
۱۶۸
بگرد خویش گردان دید پرگار
۱۶۹
بگرد خویشتن کون و مکان دید
۱۷۰
ولی خود برتر از کون و مکان دید
۱۷۱
بگرد حق ستاده دید حوران
۱۷۲
نمود خویشتن دید از قصوران
۱۷۳
چوآدم در عیان اسرار کل یافت
۱۷۴
خدا را هم درون و هم برون یافت
۱۷۵
چو عرش و فرش و کرسی دید و جنّت
۱۷۶
نثار نور دید از عین قربت
۱۷۷
تمامت انبیا در خویشتن یافت
۱۷۸
نمود اولیا هم تن به تن یافت
۱۷۹
زمین و آسمان گردان خود دید
۱۸۰
همه ذرات سرگردان خود دید
۱۸۱
ملایک دید گردش ایستاده
۱۸۲
همه دیده سوی آدم نهاده
۱۸۳
طبقها پر ز نور اندر کف دست
۱۸۴
گرفته جمله و اندر هستیش مست
۱۸۵
نشسته آدم اندر نقش کل دید
۱۸۶
بدید او را ز جانش خوش بنازید
۱۸۷
دمی در خلوت معنی درآمد
۱۸۸
غم و اندوه او جمله سرآمد
۱۸۹
بجز جانان نمیگنجید پیشش
۱۹۰
کجا گنجید اینجا کفر و کیشش
۱۹۱
ز روح و راحت محبوب خوش دید
۱۹۲
که جانان دم به دم دیدار خود دید
۱۹۳
چنان بد آدم از ذوق وصال آن
۱۹۴
که پیشش بود گوئی مر خیال آن
۱۹۵
خیالی بود پیشش لیک بیخویش
۱۹۶
حجاب جسم و جان برخاست از پیش
۱۹۷
یکی میدید و مست جاودان شد
۱۹۸
در اینجا بی زمین و بی زمان شد
۱۹۹
زمین و بی زمان شد در یکی گم
۲۰۰
که از دم بود اندر عین قلزم
۲۰۱
فنا را در بقا دید و فنا شد
۲۰۲
در آن عین فنا کلّی بقا شد
۲۰۳
بقای جاودانی در فنا دید
۲۰۴
نظر بگشاد و خود را در بقا دید
۲۰۵
تو ذاتی در صفات اینجای موجود
۲۰۶
بتو پیدا شده دیدار معبود
۲۰۷
بتو پیداست اینجا هرچه دیدی
۲۰۸
دریغا چون جمال خود ندیدی
۲۰۹
ندانستی تو خود را من چگویم
۲۱۰
که درمان ترا اینجا بجویم
۲۱۱
ندانستی تو خود را این زمان یاب
۲۱۲
از این معنی بهشت جاودان یاب
۲۱۳
ندانستی تو خود را تا ببینی
۲۱۴
که در راز نهان عین الیقینی
۲۱۵
ندانستی تو خود را جوهر اصل
۲۱۶
که دریابی تو از دلدار خود وصل
۲۱۷
بتو پیداست دیدار خداوند
۲۱۸
نمییابی تو اسرار خداوند
۲۱۹
بتو پیداست جسم و جان حقیقت
۲۲۰
مرو بیخود چنین اندر طبیعت
۲۲۱
بتو پیداست هم در تو نهانست
۲۲۲
که ذات تو همه دیدی جهان است
۲۲۳
توئی بنموده رخ ازکاف و ز نون
۲۲۴
درونِ جان گرفتستی و بیرون
۲۲۵
تو بنمودی رخ و اعزاز دیدی
۲۲۶
وجود خود بهم تو باز دیدی
۲۲۷
تو بنمودی حقیقت عین هستی
۲۲۸
عیان خود ساختی و خود شکستی
۲۲۹
تو خود بنمودی و خود راز دیدی
۲۳۰
وجود خود تو با هم باز دیدی
۲۳۱
تو خود بنمودی و خود دیدی اینجا
۲۳۲
بخود گفتی و خود بشنیدی اینجا
۲۳۳
تو خود بنمودی وغوغا فکندی
۲۳۴
همه در عین این سودا فکندی
۲۳۵
تو خود بنمودی و خود در ربودی
۲۳۶
تو بودی آدم اینجا بود بودی
۲۳۷
تو خود دیدی جمال خویش از خود
۲۳۸
نهادی در شریعت نیک با بد
۲۳۹
تو اصل کلّی و جزوی در اینجا
۲۴۰
حقیقت جانی و عضوی در اینجا
۲۴۱
تو اصل کلّی و اینجا فتادی
۲۴۲
ز چار ارکان و پنج حس در نهادی
۲۴۳
تو اصل اصل کل بود وجودی
۲۴۴
ز بودی تا بدانی کی نبودی
۲۴۵
تو اصل کلّی و دانائی ای جان
۲۴۶
تو دانی سرّ پیدائی و پنهان
۲۴۷
ز اصل کل تو داری در صفاتت
۲۴۸
ز فعل اینجا نمودی کائناتت
۲۴۹
ز اصل کل بدیدی خویشتن تو
۲۵۰
که بنمودی عجائب جان و تن تو
۲۵۱
ز اصل کل تو داری تا بدانی
۲۵۲
رموز علم مر صاحب قرانی
۲۵۳
ندانی قدر خود ای جزو کل تو
۲۵۴
بصورت درنمودی رنج و ذل تو
۲۵۵
تو داری جمله تو در خود بماندی
۲۵۶
ز عین معرفت چیزی نخواندی
۲۵۷
ز علم کل کنون بوئی نبردی
۲۵۸
تو در میدان خود گوئی نبردی
۲۵۹
بزن گوئی در این میدان افلاک
۲۶۰
که داری جان جان در مرکز خاک
۲۶۱
بزن گوئی که این میدان تو داری
۲۶۲
برخش معنوی جولان تو داری
۲۶۳
بزن گوئی که شاهی در حقیقت
۲۶۴
گذر کن تا ز میدان حقیقت
۲۶۵
بزن گوئی که شادان دل شوی تو
۲۶۶
اگر این راز جانان بشنوی تو
۲۶۷
بزن گوئی کنون چون حکم داری
۲۶۸
که بر ملک وجودت شهریاری
۲۶۹
بزن گوئی که داری هر دو عالم
۲۷۰
در این میدان جنّت همچو آدم
۲۷۱
بزن گوئی تو بر مانند عطار
۲۷۲
که خواهی گشت ناگه ناپدیدار
۲۷۳
بزن گوئی در این میدان معنی
۲۷۴
بکن بر رخش دل جولان معنی
۲۷۵
بزن گوئی کزین گوی فلک تو
۲۷۶
بخواهی رفت ناگاهی به تک تو
۲۷۷
بزن گوئی و چون گوئی روان شو
۲۷۸
از این عالم بسوی آن جهان شو
۲۷۹
بزن گوئی و چون گوئی در این خاک
۲۸۰
بشو غلطان توخوش بر روی افلاک
۲۸۱
بزن گوئی تو ای شاه حقیقت
۲۸۲
گِرو بر تو زمیدان طریقت
۲۸۳
بزن گوئی تو در میدان وحدت
۲۸۴
گذر کن از نمود عین کثرت
۲۸۵
بزن گوئی و آنگاهی فنا شو
۲۸۶
عیان ابتدا و انتها شو
۲۸۷
بزن گوئی چو تو دلدار داری
۲۸۸
کنون خوشخوش دل بیدارداری
۲۸۹
بزن گوئی که اکنون کامرانی
۲۹۰
در این میدان سزد گر کامرانی
۲۹۱
بزن گوئی و کام دل ببین تو
۲۹۲
دمادم با خدا شو همنشین تو
۲۹۳
بزن گوئی که ناگه گوی بردی
۲۹۴
نظر اینجا مکن آخر نه خوردی
۲۹۵
بزن گوئی که بروی مینماید
۲۹۶
حذر کن زین ترا کاندر رباید
۲۹۷
چو میدان داری و جولان ترا به
۲۹۸
میان جان یقین جانان ترا به
۲۹۹
در این میدان ببین خود را تو ای شاه
۳۰۰
که گوی چرخ داری در میان ماه
۳۰۱
چوگوی چرخ گردان تو باشد
۳۰۲
در این میدان ببین گردان تو باشد
۳۰۳
چو گوی چرخ داری نیز گردان
۳۰۴
توئی شاه حقیقت کن تو جولان
۳۰۵
زهی معنی که هر دم رخ نماید
۳۰۶
در این میدان عجب گوئی بیاید
۳۰۷
زهی معنی که روشن میکند جان
۳۰۸
دمادم میکند اینجای جولان
۳۰۹
بمعنی گوی وحدت برد عطار
۳۱۰
که میدان دارد و شاهی و اسرار
۳۱۱
بمعنی گوی چرخش هست گردان
۳۱۲
که او دارد نمود جمله مردان
۳۱۳
بمعنی گوی برد از جمله دلدار
۳۱۴
که او شاهست اندر کل اسرار
۳۱۵
بمعنی گوی دل گردان نمودست
۳۱۶
که گوی چرخ سرگردان نمودست
۳۱۷
ندارد مثل در اسرار گفتن
۳۱۸
کسی کو داند این اسرار سفتن
۳۱۹
خراباتی شو و عین خرابی
۳۲۰
که از عین خرابی این بیانی
۳۲۱
خراباتی شو و تو آدمی باش
۳۲۲
در آن عین خرابی شاه میباش
۳۲۳
خراباتی شو و سجّاده بفکن
۳۲۴
خم پر درد آنگاهی تو بشکن
۳۲۵
خراباتی شو و تسبیح با دلق
۳۲۶
بسوزان دردمی اندر بر خلق
۳۲۷
خراباتی شو و از نام بگذر
۳۲۸
پس آنگه نام وننگ خویش بنگر
۳۲۹
خراباتی شو و جام دمادم
۳۳۰
فرو کش نه جهان نی عین آدم
۳۳۱
خراباتی شو و دُردی بهر جام
۳۳۲
فروکش تا چه باشد مر سرانجام
۳۳۳
خراباتی شو اندر عین هستی
۳۳۴
شکن بتهای نفس خودپرستی
۳۳۵
خراباتی شو ای یار دل افروز
۳۳۶
مراین طاعات عشق از من تو آموز
۳۳۷
خراباتی شو اندر کوی عالم
۳۳۸
که جز هستی نباشد عین آدم
۳۳۹
خراباتی شو وکلّی برافکن
۳۴۰
گذر کن هم ز ما و هم ز تو من
۳۴۱
خراباتی شو و دلدار خود بین
۳۴۲
مشو نزدیک هم در عشق خود بین
۳۴۳
خراباتی شو و کامی از او یاب
۳۴۴
دگر ره از کفش جامی ازو یاب
۳۴۵
ستان جامی که جام جم چه باشد
۳۴۶
برِ آن، هر دو عالم مرچه باشد
۳۴۷
ستان آن جام و فارغ از جهان شو
۳۴۸
زمانی نیز بین و بیزمان شو
۳۴۹
ستان آن جام ودرکش رایگانی
۳۵۰
گذر کن هم ز صورت هم معانی
۳۵۱
ستان آن جام و دربود فنا شو
۳۵۲
عیان عین معبود لقا شو
۳۵۳
ستان آن جام از هستی اللّه
۳۵۴
دمی زن همچو مردان از هواللّه
۳۵۵
چو آن میدرکشی نابود گردی
۳۵۶
درون جزو و کل معبود گردی
۳۵۷
چو آن میدرکشی جان جهانی
۳۵۸
ولی گر قدر خود آن دم بدانی
۳۵۹
چو آن میدرکشی درلاشوی تو
۳۶۰
نمود عشق الّا اللّه شوی تو
۳۶۱
چو آن میدرکشی از جام وحدت
۳۶۲
کجا بینی تو مر دیدار کثرت
۳۶۳
چوآن میدرکشی بینی یقین تو
۳۶۴
که خاک پاک را عین الیقین تو
۳۶۵
چو آن میدرکشی خمخانه بشکن
۳۶۶
نمود عقل این دیوانه بشکن
۳۶۷
چو آن میدرکشی عشّاق یابی
۳۶۸
همه کون و مکان عین خدائی
۳۶۹
شود ز آن می ترا مقصود حاصل
۳۷۰
شوی چون واصلان اینجای واصل
۳۷۱
شود زان می ترا اسرارها فاش
۳۷۲
حقیقت نقش گردد عین نقاش
۳۷۳
شود زان می ترا کون و مکان پیش
۳۷۴
چو خر دل دانهٔ این سرّ بیندیش
۳۷۵
شود زان می دو عالم همچو ارزن
۳۷۶
قدم بربوده ونابوده برزن
۳۷۷
نمیبینم کسی بر های و هوئی
۳۷۸
کزین میدان برد ناگاه گوئی
۳۷۹
همه ترسان و شاه استاده اینجا
۳۸۰
نهاده چشم اندر کوی شیدا
۳۸۱
شده لرزان ز بیم شاه جمله
۳۸۲
نمییارند کرد اینجای جمله
۳۸۳
کسی باید که گستاخی نماید
۳۸۴
که گوی شاه از میدان رباید
۳۸۵
که باشد در حقیقت هم بر شاه
۳۸۶
ز سرّ شاه مر او باشد آگاه
۳۸۷
در این میدان یکی گوی فکنداست
۳۸۸
عجائب های و هوئی در فکنداست
۳۸۹
در این میدان نیارد برد کس گوی
۳۹۰
اگر داری عیان اللّه بس گوی
۳۹۱
که برخوردار شاه از گوی باشد
۳۹۲
نداند هرکه این پرگوی باشد
۳۹۳
نبردی هیچ گوئی ای دریغا
۳۹۴
بمانده ماه شادی زیر میغا
۳۹۵
ببردی گوی اینجا تا بدانی
۳۹۶
نظر کردی در این گوی معانی
۳۹۷
تو سرگردان چو گوئی ای دل و جان
۳۹۸
ندانم تا چه گوئی ای دل و جان
۳۹۹
مترس از شاه و گستاخی کن آخر
۴۰۰
بباطن باش و بگذر تو ز ظاهر
۴۰۱
که شاه این کوی در میدان فکندست
۴۰۲
فلک از ترس او چوگان فکندست
۴۰۳
چو گوئی شو در این ره همچو مردان
۴۰۴
که خدمتکار تست این گوی گردان
۴۰۵
چو گوئی باش گر بتوانی این را
۴۰۶
ببینی خویشتن عین الیقین را
۴۰۷
چو گوئی بی سر و بی پا همی گرد
۴۰۸
چو مردان اندر این میدان پردرد
۴۰۹
چو گوئی پیش شه تسلیم او باش
۴۱۰
براه شرع ترس و بیم او باش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.