عطار · جوهرالذات

در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن بتحقیق گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دریغا ره نمیدانی چه گوئی
۲
که سرگردان شده مانند گوئی
۳
در این میدان چو گوئی در تک و تاز
۴
شدی اکنون و مر چوگان بینداز
۵
در این میدان چو گوئی مینبردی
۶
کجا صافی خوری مانند دُردی
۷
خرابات فنا کن اختیارت
۸
تو با میدان و گوی اکنون چه کارت
۹
خرابات فنا از بهر مردانست
۱۰
که این چرخ فلک زانروی گردانست
۱۱
خراباتی شو و اندر خرابات
۱۲
بوقت صبحدم میکن مناجات
۱۳
خراباتی شو و رطل گران کش
۱۴
دمادم جام وحدت رایگان کش
۱۵
خراباتی شو این جام کن نوش
۱۶
اگر مردی در اینجا باش خاموش
۱۷
خراباتی شو و اندر پیش دلدار
۱۸
ز نام و ننگ خود بگذر به یکبار
۱۹
شود زان می ترا فانی وجودت
۲۰
نظر کن آنگهی مر بود بودت
۲۱
خدا دریاب و از خود شو تو فانی
۲۲
اگر این سرّ معنی باز دانی
۲۳
مئی کان عاشقان خوردند اینجا
۲۴
وزان میگوی کل بردند اینجا
۲۵
مئی کان عاشقان صادق بنوشند
۲۶
همه باید کز آن سرّ کم خروشند
۲۷
مئی کان عاشقان خوردند و رفتند
۲۸
حقیقت راز معنی فاش گفتند
۲۹
مئی کان عاشقان لاابالش
۳۰
کشیدند آنگهی عین وصالش
۳۱
در آن می وصل اینجا باز دیدند
۳۲
ز بود او بکام دل رسیدند
۳۳
در آن می جملهٔ ذرّات مستند
۳۴
از آن در جود حق با نیست هستند
۳۵
در آن می هر که او پائی بدارد
۳۶
یقین دانم که او تحقیق دارد
۳۷
در آن می راز بیند همچو مردان
۳۸
حقیقت نزد اولاشیء شود جان
۳۹
در آن می جان کجا گنجد زمانی
۴۰
که آن دم نیست اینجا کل مکانی
۴۱
در آن می هستی جاوید باشد
۴۲
ترا از ذرّهٔ خورشید باشد
۴۳
در آن می در یکی بینی تو خود را
۴۴
نگنجد هیچگونه نیک و بد را
۴۵
در آن می گر یکی بینی حقیقت
۴۶
طریقت با حقیقت در شریعت
۴۷
در آن می در خدا بینی حقیقت
۴۸
نمیگنجد دگر اینجا دقیقت
۴۹
در آن می جمله مردان فاش گشتند
۵۰
ز نقش اندر جهان نقاش گشتند
۵۱
در آن می واصلی شان منکشف شد
۵۲
نمود اوّل آخر متّصف شد
۵۳
در آن می شان حقیقت گشت واصل
۵۴
شدند اندر خرابی جمله حاصل
۵۵
در آن می شان عیان عشق بایار
۵۶
حجاب از پیششان برخواست یکبار
۵۷
در آن می شان تمامت گشت روشن
۵۸
رها کردند آنگه عین گلخن
۵۹
در آن می شان فنا آمد پدیدار
۶۰
نگه کردند و دیدیند جمله عطّار
۶۱
در آن می گر نبودی هستی من
۶۲
کجا پیدا شدی این هستی من
۶۳
در آن می یافتم هستی دو جهان
۶۴
ز جامی یافتم مستی جانان
۶۵
نمیدانستم و غافل بمانده
۶۶
در این عین جهان بیدل بمانده
۶۷
نمیدانستم وهم باز دیدم
۶۸
نمود عشق کلّی راز دیدم
۶۹
نمیدانستم ودانستم اکنون
۷۰
که یارم در درون ماندست بیرون
۷۱
بدو پیدا شدم از هستی او
۷۲
نمود سرّ کل از هستی او
۷۳
بدو پیدا شدم و زوی بگفتم
۷۴
در اسرار را نیکو بسفتم
۷۵
بدو پیدا شدم وز اوست پنهان
۷۶
از او دارم نمود و اوست جانان
۷۷
بدو پیدا شدم در جوهر راز
۷۸
حجاب هفت پرده کردهام باز
۷۹
بدو پیدا شدم از بود و نابود
۸۰
مرا اندر میان مقصود او بود
۸۱
بدو پیدا شدم او واصلم کرد
۸۲
عیان خویش اینجا حاصلم کرد
۸۳
بدو پیدا شدم بنمود ما را
۸۴
عیان ابتدا با انتها را
۸۵
بدو پیدا شدم دیدار او بین
۸۶
نمود عشقم و گفتار او بین
۸۷
بدو پیدا شدم بنمود باقی
۸۸
مرا درجام کل او بود ساقی
۸۹
بدو دیدم هم او را بی حجابی
۹۰
بجز یکی نمیبینم حسابی
۹۱
بدو دیدم جمال طلعت او
۹۲
هم او بد نور قدس و خلعت او
۹۳
مرا بخشید در گفتار اسرار
۹۴
دمادم گفت در جانم که عطّار
۹۵
یقین در پیش دارد جز مراتو
۹۶
مبین در ابتدا و انتها تو
۹۷
مرا بین در دل و جان تا توانی
۹۸
منت دادم همه سرّ معانی
۹۹
منت دادم همه اسرار عشاق
۱۰۰
بتو ختمست کل انوار عشاق
۱۰۱
منت دادم چنین تشریف در پوش
۱۰۲
زمانی هم مشو ز اینجای خاموش
۱۰۳
چو بلبل باش اندر گلستانم
۱۰۴
نواها میزن اندر بوستانم
۱۰۵
بصد دستان همی زن مر نوا تو
۱۰۶
چو داری این زمان عشق لقا تو
۱۰۷
نوای پردهٔ عشاق می ساز
۱۰۸
درون پردهام می سوز و می ساز
۱۰۹
بهر دستان که میخواهی تو دستان
۱۱۰
بجز می از یداللّهات تو مستان
۱۱۱
که مست شوق مائی از ازل تو
۱۱۲
وجودت را بجان کردم بدل تو
۱۱۳
نظیرت نیست لیکن در مقامات
۱۱۴
عیان تست در اسرار طامات
۱۱۵
منم گویا در این عین زبانت
۱۱۶
منم اینجا همه شرح و بیانت
۱۱۷
ترا دادم عیان سّر معانی
۱۱۸
که تا اینجاتو قدر من بدانی
۱۱۹
ترا دادم عیان واصلانت
۱۲۰
کنم اینجای بی نام ونشانت
۱۲۱
اگر ما را بکل آنجای خواهی
۱۲۲
سزد گر هیچ جز از ما نخواهی
۱۲۳
نشان واصلی این است دریاب
۱۲۴
دمادم سوی من بیجان تو بشتاب
۱۲۵
سراسر هر چه بینی ما همی بین
۱۲۶
بجز من هیچ در دیدار مگزین
۱۲۷
چو تو جویای ما بودی در اول
۱۲۸
در آخر میشوی چندین معطّل
۱۲۹
رضای ما بدست آور ز مائی
۱۳۰
که ما را هست عین کلّ خدائی
۱۳۱
بکل قربان ما شو اندر این راه
۱۳۲
که هستی این زمان از سرّم آگاه
۱۳۳
نثار روی ما کن جان و دل تو
۱۳۴
گذر کن از نقوش آب و گل تو
۱۳۵
کلاه عشق دادیمت چو بر سر
۱۳۶
که در پیشت نهم آفاق یکسر
۱۳۷
ببُر سر تا مرا بینی عیان تو
۱۳۸
که این سرّ درنمیگنجد بدان تو
۱۳۹
ز خود چون بگذری مارا بدانی
۱۴۰
در آخر چون بدانی کل توانی
۱۴۱
منم مخفی ز جمله ناپدیدار
۱۴۲
که آوردم ز خود کلّی بدیدار
۱۴۳
ز خود پیدا نمودم خویش پنهان
۱۴۴
شده اینجا به جز دیدن به نتوان
۱۴۵
در آندم کین دم صورت نماند
۱۴۶
بجز من عین مقصودت نماند
۱۴۷
نماند اسم و جسم و عقل و ادراک
۱۴۸
سراسر محو گردانم ترا پاک
۱۴۹
حجاب صورتت بردارم از پیش
۱۵۰
کنم بود وجودت جملگی خویش
۱۵۱
نماند هیچ گفتار تو اینجا
۱۵۲
نماند هیچ اسرار تو اینجا
۱۵۳
بجز من هر چه در دیدار آری
۱۵۴
یقین میدان که خود سرّی نداری
۱۵۵
نماند هیچ جز من مر ترا هیچ
۱۵۶
نبینی این طلسم پیچ در پیچ
۱۵۷
مرادم کشتن تست اندر اینجا
۱۵۸
که تا اینجا ببینی دیدن ما
۱۵۹
مرادم کشتن تست از طریقت
۱۶۰
که ما را بنگری اندر حقیقت
۱۶۱
مرادم کشتن تست آخر کار
۱۶۲
که تا یابی مرا در جمله اظهار
۱۶۳
مرادم کشتن تست ار بدانی
۱۶۴
که مقصودم توئی سرّ نهانی
۱۶۵
مرادم کشتن تست و فنا شو
۱۶۶
مرا در جزو و کل عین بقا شو
۱۶۷
مرادم کشتن تست و تو بگذر
۱۶۸
تو خود جز من دمی در هیچ منگر
۱۶۹
مرادم کشتن تست و فنایت
۱۷۰
نمایم جزو و کل عین بقایت
۱۷۱
چو تو جز من یقین غیری ندیدی
۱۷۲
ز من گفتی و هم از من شنیدی
۱۷۳
ز من گفتی همه اسرار ما را
۱۷۴
تو کردی فاش مر سرّ بقا را
۱۷۵
تو با من گردی و من با تو بودم
۱۷۶
یکی بد با توام گفت و شنودم
۱۷۷
بجز من هیچ تکراری نکردی
۱۷۸
میان واصلان امروز فردی
۱۷۹
بمن فردی بمن گشتی منزّه
۱۸۰
بمن دیدی سراسر دید این ره
۱۸۱
منت ره بودم و من نیز منزل
۱۸۲
منت بگشادهام اینجای مشکل
۱۸۳
منت گویایم و من نیز گویا
۱۸۴
در این عین جهان منگر به جز ما
۱۸۵
یقین اینجا به جز من هیچکس نیست
۱۸۶
بجز من هیچکس فریادرس نیست
۱۸۷
منت جان دادم و منجان ستانم
۱۸۸
منت بنمایم اینجا و من آنم
۱۸۹
که در خون خاک جسمت در کنم من
۱۹۰
کنم اسرار کلّی از تو روشن
۱۹۱
چو پیش از خویش اینجاگه بمردی
۱۹۲
از آن گوی سعادت را تو بردی
۱۹۳
تو مردستی و هستی حّی زنده
۱۹۴
برون تو رفتهٔ اکنون زبنده
۱۹۵
هر آن کو پیش از مرگم نمیرد
۱۹۶
میان حلقهٔ این در نگیرد
۱۹۷
منت میبینم و در راه من تو
۱۹۸
شدی در واصلی آگاه من تو
۱۹۹
منت بینم ز من خود درگذشتی
۲۰۰
حقیقت راه اعیان در نوشتی
۲۰۱
بسی اندر جهانم سالکانند
۲۰۲
که مرکب سوی ما بسیار رانند
۲۰۳
طلبکار آمدند اندر سوی ما
۲۰۴
ولی در عاقبت گشتند شیدا
۲۰۵
طلبکار آمدند وبازگشتند
۲۰۶
نمود سفل و علوی در نوشتند
۲۰۷
کرا باشد نمود عشق طاقت
۲۰۸
که درآخر بیابد این سعادت
۲۰۹
کسی باید که او از جان نترسد
۲۱۰
بجز ما هیچ چیزی او نپرسد
۲۱۱
بجز ما ننگرد در هر دو عالم
۲۱۲
یکی بیند مرا در عین آدم
۲۱۳
بجز من هیچ در پیشش نگنجد
۲۱۴
دو عالم نزد او موئی نسنجد
۲۱۵
بجز ما هیچ اینجا ننگرد او
۲۱۶
بمردی این ره ما بسپرد او
۲۱۷
چو ره بسپارد اندر سوی درگاه
۲۱۸
یکی بیند مرا در جمله آنگاه
۲۱۹
مرا دیدن در این صورت به نتوان
۲۲۰
بوقتی کو ببیند راز پنهان
۲۲۱
که جان بسپارد و ما را به بیند
۲۲۲
ابا ما او در این خلوت نشیند
۲۲۳
تو ای عطّار جانت برفشاندی
۲۲۴
بسی در بحر ما کشتی براندی
۲۲۵
در این دریای ما دیدی تو جوهر
۲۲۶
ترا دیدم در اینجا هفت اختر
۲۲۷
تمامت در تو اینجا درج کردیم
۲۲۸
درون دل تو ما را عین دردیم
۲۲۹
تو داری در رهم از درد شو فرد
۲۳۰
که مردی می نیابی جز که در درد
۲۳۱
ز درد عشق ما آگاه میباش
۲۳۲
بصورت همچنان در راه میباش
۲۳۳
که من دیدم ترا از جمله مردان
۲۳۴
دل و جانت بدیدم شاد و گردان
۲۳۵
توئی و نزد من جمله عزیزی
۲۳۶
که جز با من نباشی و چه چیزی
۲۳۷
چو جز من در نمیگنجد بر تو
۲۳۸
منم در هر دو عالم رهبر تو
۲۳۹
چو جز من در نمیگنجد بجانت
۲۴۰
دمادم مینماید رخ عیانت
۲۴۱
چو جز من درنمیگنجد درونت
۲۴۲
منم اندر درون و در برونت
۲۴۳
کس کو شرع محبوبم سپارد
۲۴۴
بشرع دوستم او پای دارد
۲۴۵
مراو را اینچنین واصل کنم هان
۲۴۶
نمودش جملگی حاصل کنم هان
۲۴۷
نمایم ذات خود او را تمامت
۲۴۸
بفردوسش برم یوم القیامت
۲۴۹
ببخشم من گناه او سراسر
۲۵۰
ندارد اینکه مومن دان تو باور
۲۵۱
کند این را قبول از جان و دل او
۲۵۲
نگردد عاقبت اینجا خجل او
۲۵۳
مرا ز آن دم که آدم دردمنداست
۲۵۴
از آن دم این تمیز اندر پسنداست
۲۵۵
از آن دم این دم تو هست پیدا
۲۵۶
از آن دم یافتی این دم هویدا
۲۵۷
اگر آن دم در این آدم نبودی
۲۵۸
وجود تو در این عالم نبودی
۲۵۹
از آن دم یافتی این جوهر یار
۲۶۰
از آن اینجا همی بینی تو اغیار
۲۶۱
از آن دم یافتی انوار عالم
۲۶۲
نفخت فیه میآید دمادم
۲۶۳
از آن دم هر دمی اندر دم تست
۲۶۴
که دم اندر دم تو آدم تست
۲۶۵
از آن دم دم زن و زیندم میندیش
۲۶۶
رها کن جمله از عالم میندیش
۲۶۷
از آن دم تو دمادم هر سخن گوی
۲۶۸
که بردی درحقیقت در سخن گوی
۲۶۹
از آن دم دمدمه افکن در آفاق
۲۷۰
دمادم که ازآندم جمله عشاق
۲۷۱
از آن دم در عیان اسرار کل بین
۲۷۲
وجود خویشتن انوار کل بین
۲۷۳
از آن دم این دم تو در جهان است
۲۷۴
که بگرفته زمین اندر زمانست
۲۷۵
از آن دم آدم اینجا خویشتن یافت
۲۷۶
عیان بود و ز دید جان و تن یافت
۲۷۷
از آن دم این دم تو میزند دم
۲۷۸
عیان بین تو مر این کلّ دمادم
۲۷۹
ز دمهائی که اینجاگه زدی تو
۲۸۰
دمادم کان معنی بستدی تو
۲۸۱
ز دمهائی که از دلدار دیدی
۲۸۲
حقیقت جملهٔ اسرار دیدی
۲۸۳
دم آدم از آن دم یافت بودش
۲۸۴
از آن دم عین آدم مینمودش
۲۸۵
چو آدم در بهشت این مرتبت یافت
۲۸۶
از آن دم سوی جانان زود بشتافت
۲۸۷
چو آدم در بهشت جان زد آندم
۲۸۸
نظر میکرد و خود میدید آدم
۲۸۹
عجب درمانده بد در کائنات او
۲۹۰
که چون آمد نهان در سوی ذات او
۲۹۱
نهان با خود دمادم زار میگفت
۲۹۲
غم دل با خدا او باز میگفت
۲۹۳
چو حق درخویشتن میدید تحقیق
۲۹۴
بخود میگفت و خود میکرد تصدیق
۲۹۵
که ای جان جهان و جوهر من
۲۹۶
توئی در هژده عالم رهبر من
۲۹۷
مرا آورده و بنمودهٔ تو
۲۹۸
خودی خود بمن بخشودهٔ تو
۲۹۹
درونم هم توئی بگرفته بیرون
۳۰۰
ترا دانم در اینجا سرّ بیچون
۳۰۱
حجاب تو بود این صورت تو
۳۰۲
که عین شوق عشقست صورت تو
۳۰۳
حجاب از پیش رو بردار و بنمای
۳۰۴
که هستی در درون جان تو یکتای
۳۰۵
چنین تنها مرا اینجا بمگذار
۳۰۶
که دانائی مرا کرده پدیدار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.