عطار · جوهرالذات

سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز من پرسید حیدر کیستی تو
۲
بگو کاین جایگه بر چیستی تو
۳
در اینجاآمدی بیرون ز ساعت
۴
سعادت داری اینجا یا شقاوت
۵
چه داری آنچه داری راست برگو
۶
ز من این سرّ دل درخواست برگو
۷
بدو گفتم که ای جان جهانم
۸
یقین دانم که من راز نهانم
۹
ز سرّ تو شدم پیدادر این دم
۱۰
ز تو گویم حقیقت راز آن دم
۱۱
ز سرّ تو در اینجا دید دیدم
۱۲
به یک لحظه بکام دل رسیدم
۱۳
ز راز تو شدم پیدا نهانی
۱۴
بخواهم گفت اسرار معانی
۱۵
بگفتی کیستی من خود که باشم
۱۶
بنزد ذاتت ای حیدر که باشم
۱۷
که باشم من نیم خود نیستم من
۱۸
در این دنیای دون خود کیستم من
۱۹
نیم من نیستیم دارم بباطن
۲۰
ز ظاهر بازگویم کار باطن
۲۱
نیم من اندرونم هیچ نبود
۲۲
سراپایم به جز از هیچ نبود
۲۳
سراپایم همه بر هیچ افتاد
۲۴
بنای باطنم بر هیچ افتاد
۲۵
ندارم هیچ و در پیچی فتادم
۲۶
یقین دانم که در پیچی فتادم
۲۷
ندارم هیچ و میدانی تو رازم
۲۸
تو خواهی بود حیدر کار سازم
۲۹
ندارم هیچ و پایم رفته درچاه
۳۰
شدم پیدا در اینجاگاه ناگاه
۳۱
چو پایم اندراین چاهِ بلا ماند
۳۲
درونم اندر این عین فنا ماند
۳۳
چو پایم در درون چاه ماندست
۳۴
منم حیران بدید شاه ماندست
۳۵
بجز درد جگر اینجا ندارم
۳۶
بمانده دردرون چاه خوارم
۳۷
جگر پرخون و دل سوخته من
۳۸
ولیکن سرّ ز تو آموخته من
۳۹
جگر پر خون و دل پر درد دارم
۴۰
در این چه مانده سرگردان و خوارم
۴۱
نیم حیدر کنون ما راتو دانی
۴۲
که ما را دادهٔ راز نهانی
۴۳
کمر در خدمت تو بستهام من
۴۴
که با رازت کنون پیوستهام من
۴۵
کمر بستم علی آسا به پیشم
۴۶
که تا مرهم نهی بر جان ریشم
۴۷
کمر بستم علی آسا برت من
۴۸
که کردستی مرا اسرار روشن
۴۹
کمر بستم علی آسا کنونم
۵۰
که در اسرار هستی رهنمونم
۵۱
کمر بستم زجانت بندهام من
۵۲
سر اندر نزد تو افکندهام من
۵۳
کمر بستم منش تا روز محشر
۵۴
که بودی اوّلین راهم تو رهبر
۵۵
کمر بستم ز اسرارت نگردم
۵۶
یکی لحظه ز گفتارت نگردم
۵۷
کمر بستم که میدانم ترا حق
۵۸
ز تو دارم کنون من سرّ مطلق
۵۹
کمر بستم که میدانم که جانی
۶۰
که گفتستی مرا راز نهانی
۶۱
کمر بستم بنزدت تا قیامت
۶۲
کشم در راه تو بیشک ملامت
۶۳
کمر بستم کنون نزدیکت ای جان
۶۴
بگویم بیزبان با عاشقان آن
۶۵
کمر بستم بنزدت بی یقین باز
۶۶
مرابنمای اینجا اوّلین راز
۶۷
کمر بستم که جانی در تن و دل
۶۸
کنی اسرار اینجا روشن دل
۶۹
زِنِی چون حیدر این اسرار بشنید
۷۰
نظر کرد و وجودش ناتوان دید
۷۱
ز سر تا پای او پیوسته درهم
۷۲
چو محکومان کمر بربسته محکم
۷۳
در او اسرار جانان یافت اینجا
۷۴
حقیقت راز پنهان یافت اینجا
۷۵
وجودش ناتوان و اندرون پاک
۷۶
بمانده پای او در آب و در خاک
۷۷
درون چاه معنی بازمانده
۷۸
ولیکن صاحب پر راز مانده
۷۹
چون آن اسرار از او بشنید حیدر
۸۰
که خوش آمد ورا آن لحظه خوشتر
۸۱
جوابش داد کایمر تو ز هستی
۸۲
ز عشق دوست تو سرّ الستی
۸۳
الست عشق داری چون نهٔ تو
۸۴
ز جام عشق کل مست مئی تو
۸۵
زِ رازِ سرّ جانان مست گشتی
۸۶
چونی گفتی کنون تو مست گشتی
۸۷
تو هستی این زمان از هست اسرار
۸۸
که خواهی بود بیشک مست اسرار
۸۹
تو هستی راز دار هر دو عالم
۹۰
بگوئی بیزبان سرّ دمادم
۹۱
تو هستی راز دانِ خالقِ پاک
۹۲
که پروازت بود از عین افلاک
۹۳
تو هستی این زمان اسرار گفته
۹۴
ابا حق گفتهٔ و ز حق شنفته
۹۵
تو هستی این زمان مر سرّ بیچون
۹۶
که برگوئی زِ هر رازی دگرگون
۹۷
تو هستی این زمان اسرار ما را
۹۸
بگوئی هر زمان گفتار ما را
۹۹
تو هستی این زمان سرّ الهی
۱۰۰
بگو اسرار چندانی که خواهی
۱۰۱
تو داری و تو هستی راز جانان
۱۰۲
بگو با عاشقان اسرار سبحان
۱۰۳
ترا بخشیدم این دم سرّ آن دم
۱۰۴
برو با عاشقان می گو دمادم
۱۰۵
بگو با عاشقان سرّ نهانی
۱۰۶
بزن دمهای شوق لامکانی
۱۰۷
بگو با عاشقان آنچه شنفتی
۱۰۸
که با من خوب اسرارت بگفتی
۱۰۹
بگو با عاشقان هر لحظهٔ راز
۱۱۰
حجاب از پیششان کلّی برانداز
۱۱۱
بگو با عاشقان هر لحظه پنهان
۱۱۲
نمود عشق سرّ دوست اعیان
۱۱۳
بگو با عاشقان گفتار ما را
۱۱۴
که تا دانند هان اسرار ما را
۱۱۵
ترا دادیم اکنون داد ده تو
۱۱۶
وجود خویشتن بر باد ده تو
۱۱۷
سر و پایت بیفکن همچو عشّاق
۱۱۸
که بیسر سرّها گوئی در آفاق
۱۱۹
سر و پایت بیفکن بیسر و پای
۱۲۰
رموز عشق را اینجا تو بگشای
۱۲۱
سر و پایت بیفکن تا توانی
۱۲۲
که بیسر بازدانی آنچه دانی
۱۲۳
سر و پایت بیفکن راز برگوی
۱۲۴
که با عشّاق گردانی تو چون گوی
۱۲۵
که چون تو اندر آئی در سخن تو
۱۲۶
بگوئی جملگی راز کُهن تو
۱۲۷
همه عشّاق از رازت در آواز
۱۲۸
ببیند جان جان اینجایگه باز
۱۲۹
سماع عشق جانان گوش دارند
۱۳۰
نمود جسم و جان بیهوش دارند
۱۳۱
سماع جسم و جان عین فنا دان
۱۳۲
فنا را جملگی رازِ بقا دان
۱۳۳
بوقتی کاندر آید نی بگفتار
۱۳۴
بنالد ناگهی از شوق دلدار
۱۳۵
دلِ عشّاق در پرواز آید
۱۳۶
در آندم در نمود راز آید
۱۳۷
کند بیهوش جان عاشقان را
۱۳۸
براندازد زمین را و زمان را
۱۳۹
دل و جان محو گرداند بیکبار
۱۴۰
نماید رخ ز ناگاهیت دلدار
۱۴۱
در آندم وانماید عاشقانش
۱۴۲
که ازنی بازداند عاشقانش
۱۴۳
که او اینجا چه میگوید زنالش
۱۴۴
ز درد عشق بنماید جمالش
۱۴۵
چو دم در نی شود بیچون بماند
۱۴۶
که داند تا که گفتن چون بداند
۱۴۷
دل صادق از آن دم جان ببیند
۱۴۸
رخِ معشوق خود پنهان ببیند
۱۴۹
دل صادق در آندم یار جوید
۱۵۰
عیان ذات در اسرار جوید
۱۵۱
دل صادق بداند کان چه حالست
۱۵۲
دم نی عاشقان اینجا وصال است
۱۵۳
دل عشّاق آندم دم زند کل
۱۵۴
نهاد خویش بر عالم زند کل
۱۵۵
دم عشّاق آندم عین هستی
۱۵۶
بیابد بی نمود بت پرستی
۱۵۷
دل عشّاق در اسرار آید
۱۵۸
عیان در دیدن دیدار آید
۱۵۹
دل عشّاق آندم گر بجوید
۱۶۰
همه اسرار با دلدار گوید
۱۶۱
در آندم گر سماع بی سماعش
۱۶۲
بر آید جان کنی اینجا وداعش
۱۶۳
اگر مرد رهی آندم که بیند
۱۶۴
سزد گر جسم و جان اینجا نبیند
۱۶۵
در آندم رحم کن گر مرد راهی
۱۶۶
بگوید بی عیان سرّ الهی
۱۶۷
در آندم جهد کن تا راز اوّل
۱۶۸
بیابی چون کنی جسمت مبدّل
۱۶۹
در آندم جهد کن کز جان بر آئی
۱۷۰
که چون بیجان شوی عین بقائی
۱۷۱
در آندم جهد کن تا راز گوئی
۱۷۲
نباشی تو ابا حق بازگوئی
۱۷۳
در آندم جهد کن تا دل نباشد
۱۷۴
حجاب نقش آب و گل نباشد
۱۷۵
در آندم جهد کن تا باز دانی
۱۷۶
ابی خود جمله اسرار معانی
۱۷۷
در آندم جهد کن بیخویشتن تو
۱۷۸
که پی بردی نمود جان و تن تو
۱۷۹
عیان بینی جمال اندر جلالش
۱۸۰
رسی بیجان و دل اندر وصالش
۱۸۱
عیان بینی تو بی خود روی دلدار
۱۸۲
شود اسرار مخفی بر تو اظهار
۱۸۳
عیان بینی درون خود بقایش
۱۸۴
در آندم باز جو کلّ لقایش
۱۸۵
عیان بینی نمود جمله مردان
۱۸۶
فلک همچون تو اندر رقص گردان
۱۸۷
در آندم چون فلک در رقص آئی
۱۸۸
ترا پیدا شود عین خدائی
۱۸۹
فنا شو اندر آن دم در فنا تو
۱۹۰
که تا یابی همه عین لقا تو
۱۹۱
فنا شو در خدا تو از دم نی
۱۹۲
تو همچون او بخور یک دم از آن می
۱۹۳
از آن دم مست شو در حالت جان
۱۹۴
که تا بینی رخ معشوق اعیان
۱۹۵
از آن می مست شو در بیخودی تو
۱۹۶
که بیرون آئی از نیک و بدی تو
۱۹۷
از آن می مست شو اندر نمودار
۱۹۸
حجاب مستیت از پیش بردار
۱۹۹
از آن می مست شو پس مست حق باش
۲۰۰
دمادم همچو نی تومست حق باش
۲۰۱
از آن می مست شو مانند گوئی
۲۰۲
بزن در عشق اینجا های و هوئی
۲۰۳
از آن می مست شو مانند افلاک
۲۰۴
برافشان نور قدس خویشتن پاک
۲۰۵
از آن می مست شو جانان نظر کن
۲۰۶
تمامت ذرّهها در خود خبر کن
۲۰۷
از آن می مست شو مانند حلّاج
۲۰۸
وجود خود چو نی کن همچو آماج
۲۰۹
از آن می مست شو مانند منصور
۲۱۰
چو نی در دم بجوش جان خود صور
۲۱۱
از آن می مست شو اعیان مطلق
۲۱۲
مزن از بیخودی از حق اناالحق
۲۱۳
از آن می مست شو تو جان جانی
۲۱۴
چرا در خویشتن اکنون نهانی
۲۱۵
از آن می مست شو اسرار بشناس
۲۱۶
نمود نقش خود کن دید نقاش
۲۱۷
از آن می مست شو تا چند خود بین
۲۱۸
توئی اکنون دمادم سرّ حق بین
۲۱۹
از آن می مست شو بنمای مطلق
۲۲۰
تو چون منصور کل سرّ اناالحق
۲۲۱
چونی اندر میان جمع نالان
۲۲۲
یقین دانند عیان صاحب وصالان
۲۲۳
که بیچونست ازگفتار او راست
۲۲۴
که اسرار معانی نیست پیداست
۲۲۵
ز سرّ عشق دارد نی وصالی
۲۲۶
که میدارد که مینالد ز حالی
۲۲۷
ز سرّ عشق نی نالان درآمد
۲۲۸
ز بهر عاشقان او رهبر آمد
۲۲۹
ز سرّ عشق مردان راز گفتند
۲۳۰
حقیقت هر یکی از راز گفتند
۲۳۱
از او هر یک بیانی کرد اینجا
۲۳۲
که از بهر چه دارد شور و غوغا
۲۳۳
فغان نی ز اسرارست دردم
۲۳۴
که میگوید ز عشق درد آندم
۲۳۵
فغان نی علی دانست یکبار
۲۳۶
که او دانستش و بخشید اسرار
۲۳۷
فغاننی عیان میدان که حیدر
۲۳۸
یقین دانسته همچون راز اکبر
۲۳۹
فغان نی همه از درد باشد
۲۴۰
کسی داند که مردِ مرد باشد
۲۴۱
ز درد عشق مینالد ز اسرار
۲۴۲
سماع جان کسی داند که از یار
۲۴۳
که چون او جان و دل سوراخ دارد
۲۴۴
همیشه سوز و درد و آخ دارد
۲۴۵
اگر تو صاحب دردی فغان کن
۲۴۶
وجود خویشتن اینجا نهان کن
۲۴۷
اگر تو صاحب دردی در این راز
۲۴۸
حجاب آندم ز پیش خود برانداز
۲۴۹
اگر تو صاحب دردی در این بین
۲۵۰
خدا را در نهادت خود یقین بین
۲۵۱
اگر تو صاحب دردی بهرحال
۲۵۲
بجز حق میمبین خود هیچ احوال
۲۵۳
در آن ساعت که دل بیخویش گردد
۲۵۴
نمود عشق جمله درنوردد
۲۵۵
یکی باشد سماع عشق در جان
۲۵۶
که بنماید حقیقت روی جانان
۲۵۷
چونی باش ای ندیده جوهر راز
۲۵۸
دم خود کرده در اسرار کل باز
۲۵۹
همه زان تو و تو در سماعی
۲۶۰
بکرده جان و جسمت را وداعی
۲۶۱
همه مردان ره حق باز دیدند
۲۶۲
سماع دوست در جان بازدیدند
۲۶۳
سماع دوست در جانست نه در نی
۲۶۴
تو خوردستی از آن جام ازل می
۲۶۵
دم آدم چو در نی سالها کرد
۲۶۶
بسی در هر صفت آوازها کرد
۲۶۷
دم آدم همه اسرار برگفت
۲۶۸
هر آنچه دید بُد از یار برگفت
۲۶۹
دم آدم چو در نی شد نهانی
۲۷۰
بگفت اسرار کلّی در معانی
۲۷۱
دم آدم تو داری و توئی نی
۲۷۲
بهر رازی تو مینالی تو از وی
۲۷۳
دم رحمان توداری و مشودور
۲۷۴
دمادم میدمد درجان تو صور
۲۷۵
زند سوراخ در بود وجودت
۲۷۶
عیان کردست مر اسرار بودت
۲۷۷
ز چاه آمد برون ناله ز انوار
۲۷۸
نمود این جایگه او بود دیدار
۲۷۹
ز چاه آمد برون تا سرّ بگوید
۲۸۰
نمود راز خود اینجا بجوید
۲۸۱
همه اسرار جان دارد در اینجا
۲۸۲
همه انوار جان دارد در اینجا
۲۸۳
از آنجا آمد اندر جاه دنیا
۲۸۴
که تا گردد ز راز آگاه دنیا
۲۸۵
چو حق در جاه دنیا راز برگفت
۲۸۶
یقین هم جاه دنیا راز بشنفت
۲۸۷
علی بودست اگر این سر بدانی
۲۸۸
ز من بشنو تو اسرار معانی
۲۸۹
چو زین چاهت برآمد صورت بود
۲۹۰
همی جوئی از آن اسرار معبود
۲۹۱
سر و پایت بیفکن تا که این راز
۲۹۲
بدانی در زمان انجام و آغاز
۲۹۳
نهادت برگره افتاد در پیچ
۲۹۴
درونت همچو نی خالیست در هیچ
۲۹۵
نهادت برگره کردند از آغاز
۲۹۶
نمییابی تو راز اوّلین باز
۲۹۷
از آن جامی که جانها مست او شد
۲۹۸
نبُد پیدا نمود هست او شد
۲۹۹
از آن جامی که خوردست عین منصور
۳۰۰
که نامش بود کل تا نفخهٔ صور
۳۰۱
از آن جامی که اشیا یافت بوئی
۳۰۲
بسرگردانست دائم همچو گوئی
۳۰۳
از آن جامی که خورشید جهانتاب
۳۰۴
چشیدست و بسرگردانست از تاب
۳۰۵
از آن جامی که مه خوردست در ره
۳۰۶
شود ازتاب او مر جوهر مه
۳۰۷
از آن جامی که آتش یافت خانه
۳۰۸
از آن مستی همی سوزد زمانه
۳۰۹
از آن جامی که رطلی یافته باد
۳۱۰
از او شد عالم ارواح آباد
۳۱۱
از آن جامی که یکدم خاک دیدست
۳۱۲
از آن اسرار صنع پاک دیدست
۳۱۳
از آن جامی که در آب روانست
۳۱۴
از آن از عشق او ازجان روانست
۳۱۵
از آن جامی که در کهسار افتاد
۳۱۶
یکی قطره ز هستی زار افتاد
۳۱۷
وجودش پاره شد اندر غم یار
۳۱۸
همی گردد شده ریزه ز تیمار
۳۱۹
مئی کان بحر خورد و میزند جوش
۳۲۰
کجاهرگز تواند بود خاموش
۳۲۱
مئی کان جسم ناگه یافت بوئی
۳۲۲
فتاد اندر درونش های و هوئی
۳۲۳
مئی کین دل از او یک قطره خوردست
۳۲۴
ز بوی عشق در اندوه و دردست
۳۲۵
مئی کان جان بخورده درمعانی
۳۲۶
همی گوید همی راز نهانی
۳۲۷
مئی کان سالکان اینجای خوردند
۳۲۸
فتاده درره و وز خود بمُردند
۳۲۹
مئی کان عاشقان لاابالی
۳۳۰
دمادم میخورند اینجا بحالی
۳۳۱
مئی کان چون خورند عشّاق اینجا
۳۳۲
نواها میزنند آفاق اینجا
۳۳۳
مئی کان جسم جان یک قطره دریافت
۳۳۴
سوی کون و مکان دزدیده بشتافت
۳۳۵
مئی کان خورد عطّار اندر اینجا
۳۳۶
نماید لحظه لحظه سرّ یکتا
۳۳۷
درون او سماع یار دارد
۳۳۸
دل از جمله جهان بیزار دارد
۳۳۹
نمیداند که خود آخر چه گفته است
۳۴۰
که او دُرهای پر معنی بسفتست
۳۴۱
نماندش عقل و هوش و عین ادراک
۳۴۲
برافکند است کلّی جسم و جان پاک
۳۴۳
ز زیر عشق در آفاق جانها
۳۴۴
زند اوداستانها در بیانها
۳۴۵
دمادم میزند این زیر عشّاق
۳۴۶
که او دارد عیان تدبیر عشاق
۳۴۷
دمادم میدمد ازنفخهٔ صور
۳۴۸
اناالحق میزند مانند منصور
۳۴۹
اناالحق میزند در کلّ آفاق
۳۵۰
میان جمله عشّاق است اوطاق
۳۵۱
نوای پردهٔ عشّاق دارد
۳۵۲
عیان آیات فی الافاق دارد
۳۵۳
نوار پردهٔ عشّاق سازد
۳۵۴
همه ذرّات در جان مینوازد
۳۵۵
ز زیر عشق دایم در خروش است
۳۵۶
ز بحر لامکان اینجا بجوش است
۳۵۷
ز زیر عشق این دستان که بنواخت
۳۵۸
سر عشّاق در عالم برافراخت
۳۵۹
ز زیر عشق عشّاق جهان او
۳۶۰
همه در رقص کردستش جهان او
۳۶۱
چو زیر عشق هر دم مینوازد
۳۶۲
ز سوزش جملهٔ عشّاق سازد
۳۶۳
چو زیر عشق او را دردم آید
۳۶۴
از آن دم یادش اینجا زادم آید
۳۶۵
که آدم چون برون آمد ز جنّت
۳۶۶
درونش پر خروش و عین قربت
۳۶۷
شب و روزش نبُد جز ناله و درد
۳۶۸
بمانده در میان دهر او فرد
۳۶۹
سماع درد و زیر شوق جانش
۳۷۰
همی زد در درون جان نهانش
۳۷۱
از آن دُردی که آدم یافت اینجا
۳۷۲
کنون اندر درون افتاد ما را
۳۷۳
از آندردم دمادم من خروشان
۳۷۴
بدیگ عشق اینجاگاه جوشان
۳۷۵
همه ذرّات من اندر سماعند
۳۷۶
بکرده عقل جان اینجا وداعند
۳۷۷
برافکندند کلّی دل از این خاک
۳۷۸
که اینجا بازدیدند صانع پاک
۳۷۹
برافکندند کلّی پرده از رخ
۳۸۰
چو بشنیدند کل از یار پاسُخ
۳۸۱
برافکندند اینجا کلّ هستی
۳۸۲
رها کردند بیشک بت پرستی
۳۸۳
برافکندند اینجا هستی خود
۳۸۴
چو افتادند اندر مستی خود
۳۸۵
برافکندند آنچه بود پیدا
۳۸۶
شدند از لامکان دید پیدا
۳۸۷
ز دیده دید حق را باز دیدند
۳۸۸
نظر کردند و اندر حق رسیدند
۳۸۹
ز دیده دید جانان راز بنمود
۳۹۰
مر انسان را نمودش باز بنمود
۳۹۱
همه ذرّات من درحق رسیدند
۳۹۲
نمود جان جان از حق بدیدند
۳۹۳
همه ذرّات من جویای یارند
۳۹۴
ورا دید نهان گویای یارند
۳۹۵
همه ذرّات من در ترجمانند
۳۹۶
دمادم جمله در شرح و بیانند
۳۹۷
همه ذرّات من اندر فنا اند
۳۹۸
بکلّی در عیان عین بقا اند
۳۹۹
همه ذرّات من نابود گشتند
۴۰۰
سراسر جملگی معبود گشتند
۴۰۱
همه ذرّات من اندر نمودار
۴۰۲
عیان بنموده در اینجای دیدار
۴۰۳
همه ذرّات من در شوق جانند
۴۰۴
کنون افتاده اندر ذوق جانند
۴۰۵
همه ذرّات من در آشکاره
۴۰۶
چو منصورند کلّی پاره پاره
۴۰۷
همه ذرّات من منصور گشتند
۴۰۸
سراسر جملگی پر نور گشتند
۴۰۹
همه ذرّات من اندر اناالحق
۴۱۰
فرو گفتند راز یار مطلق
۴۱۱
همه ذرّات من چون یاردیدند
۴۱۲
زهر سوئی بسوی او رسیدند
۴۱۳
همه ذرّات من اینجا نهانند
۴۱۴
ز دید یار خود اندر عیانند
۴۱۵
همه ذرّات من در اوّلین باز
۴۱۶
بدیده جمله را از آخرین باز
۴۱۷
مرا چون وقت کشتن آمده باز
۴۱۸
همی گوید حقیقت گو ز سرباز
۴۱۹
مرا چون وقت کشتن در رسیدست
۴۲۰
که چشم جانم اینجا حق بدیداست
۴۲۱
همه ذرّات من گردان عشقند
۴۲۲
از آن اینجای سرگردان عشقند
۴۲۳
که وصلم ناتمامی باشد اینجا
۴۲۴
مرا ناپخته خامی باشد اینجا
۴۲۵
چو وقت کشتن آمد در وصالم
۴۲۶
نمانده ذرّهٔ عین وِبالم
۴۲۷
چو وقت کشتن آمد جان جانان
۴۲۸
شوم اینجا ز دید دوست پنهان
۴۲۹
مرا چون وقت کشتن پیش آمد
۴۳۰
نمود عشقم اینجا بیش آمد
۴۳۱
مرا چون وقت کشتن زود دیدم
۴۳۲
برافکندم همه معبود دیدم
۴۳۳
مرا چون وقت کشتن آمدست هان
۴۳۴
نخواهم دید جز که جمله جانان
۴۳۵
مرا چون محو شد در دیدن دوست
۴۳۶
یقینم شد که درگفتار کل اوست
۴۳۷
مرا خود جان چه باشد خود قبولست
۴۳۸
که او اندر اصول دل نزول است
۴۳۹
دل و جان رفت جانانست تنها
۴۴۰
که اینجا میکند او شور و غوغا
۴۴۱
دل و جان رفت جانان رخ نمودست
۴۴۲
درون جان و دل گفت و شنودست
۴۴۳
دل و جان رفت تا بنمود دیدار
۴۴۴
بجز جانان نمیبینم پدیدار
۴۴۵
دل و جان رفت و او میبینم و بس
۴۴۶
بجز اونیست در عالم مراکس
۴۴۷
دل و جان رفت تا دیدار دیدم
۴۴۸
نظر کردم بکلّی یار دیدم
۴۴۹
دل و جان رفت و سلطان گشت عطّار
۴۵۰
نمود جانش جانان گشت عطّار
۴۵۱
دل و جان رفت جانان جان گرفتست
۴۵۲
درون جسم و جان پنهان گرفتست
۴۵۳
دل و جان رفت جانانست تحقیق
۴۵۴
مرا در داده اینجاگاه توفیق
۴۵۵
دل و جان رفت دید او را ز اوّل
۴۵۶
ندارد زان بجان و دل معوّل
۴۵۷
دل و جان رفت و حق اسرار گفتست
۴۵۸
خود او در وصال او بسفتست
۴۵۹
دل و جان رفت شد جمله ابر باد
۴۶۰
که تا شد عالم ارواح آباد
۴۶۱
نمود جمله عشّاقم من از جان
۴۶۲
که در من کرده است او راز پنهان
۴۶۳
نمود جمله عشّاقم من از دل
۴۶۴
که بگشودم در این جا راز مشکل
۴۶۵
نمود جمله عشّاق جهانم
۴۶۶
که من کل آشکارا و نهانم
۴۶۷
نمود جمله عشّاقم در آفاق
۴۶۸
که از من شور خواهند کرد عشّاق
۴۶۹
نمود جمله عشّاقم بمعنی
۴۷۰
که دارم شرح عشق ونور تقوی
۴۷۱
نمود جمله عشّاقم نهانی
۴۷۲
مرا شد منکشف جمله معانی
۴۷۳
نمود جمله عشّاقمخبردار
۴۷۴
که چون منصور هستم من ابردار
۴۷۵
نمود جمله عشّاقم که دیدم
۴۷۶
نمود یار آنگه سربریدم
۴۷۷
نمود جمله عشّاقم بکشتن
۴۷۸
بخواهم یک دم از سردرگذشتن
۴۷۹
نمود جمله عشّاقم که در کل
۴۸۰
کشیدستم چو آدم من بسی ذلّ
۴۸۱
نمود جمله عشّاقم چو آدم
۴۸۲
که دارم جنّت جانان در این دم
۴۸۳
دم من دمدمه در عالم انداخت
۴۸۴
وجود عاشقان چون شمع بگداخت
۴۸۵
دم من دمدمه دارد نهانی
۴۸۶
که او دیدست کل عین العیانی
۴۸۷
دم من سالکان را کرد واصل
۴۸۸
که دارد جملگی مقصود حاصل
۴۸۹
دم من وصل دارد ازنمودار
۴۹۰
که اینجا میندارد هیچ پندار
۴۹۱
دم من عین ذاتِ لامکانست
۴۹۲
حقیقت راست خواهی جان جانست
۴۹۳
دم من هست سلطان شریعت
۴۹۴
از آن دم زد بکلّی از حقیقت
۴۹۵
دم من زان دم است اینجا بدیده
۴۹۶
چو منصورم بکام دل رسیده
۴۹۷
دم من زان دم است و آدم آمد
۴۹۸
که ما را راز از جان دم دم آمد
۴۹۹
دم من ذات دارد در صفاتست
۵۰۰
یقین داند که او کلّی زذاتست
۵۰۱
دم من میزند اینجا اناالحق
۵۰۲
نظر هم بین تو در تقوای مطلق
۵۰۳
دم من هو زند یا هو ندیده
۵۰۴
نمود لابکل در هو بدیده
۵۰۵
دم من هو زند از ذات اعظم
۵۰۶
دمادم خواند او آیات اعظم
۵۰۷
دم من هو زند کو دید هو است
۵۰۸
ز عین ذات در اللّه هو است
۵۰۹
دم من هو زند اند رسموات
۵۱۰
که دارد اندر اینجا نفخهٔ ذات
۵۱۱
دم من هو زند جز هو ندیدست
۵۱۲
که اینجا گه زلا درهو رسیدست
۵۱۳
دم من هو زند در عشق جانان
۵۱۴
نمود صورت اینجا کرده پنهان
۵۱۵
دم من هو زند کو واصل آمد
۵۱۶
عیان ذات او را حاصل آمد
۵۱۷
دم من هو زند چونعاشقان او
۵۱۸
که کل دیدست اینجا جان جان او
۵۱۹
منم واصل که کل دیدار دیدم
۵۲۰
در اینجا من عیان یار دیدم
۵۲۱
من و یاریم و کل پیوسته با هم
۵۲۲
دل وجانست و جان و دل در این دم
۵۲۳
بهشت روی جانان هست معنی
۵۲۴
که معنی دارم اندر عین تقوی
۵۲۵
بهشت روی جانان در رخ ماست
۵۲۶
که او اسرار گفت و پاسخ ماست
۵۲۷
در این دنیا مرا شادی از آنست
۵۲۸
که ما را سرّ معنی جان جانست
۵۲۹
در این دنیا که دیدست جان جانان
۵۳۰
که من دریافتم در خویش اعیان
۵۳۱
در این دنیا بسی زیندم زنندش
۵۳۲
ولی مانند احمد کی بدندش
۵۳۳
در این دنیا نباشد چو محمّد(ص)
۵۳۴
چو او منصور دائم هم مؤیّد
۵۳۵
در این دنیا جز او دیگر نباشد
۵۳۶
چو او پیغامبر و رهبر نباشد
۵۳۷
خدا بود او ولی بر قدر هر کس
۵۳۸
نمود اسرار خود از این سخن بس
۵۳۹
درون جان عطّارست تحقیق
۵۴۰
که اودارد در اینجا راز توفیق
۵۴۱
درون جان عطّارست احمد
۵۴۲
بکرده فارغ از نیکی و از بد
۵۴۳
درون جان عطّارست گویا
۵۴۴
ولی عطّار را او هست جویا
۵۴۵
درونم اوست هم بیرونم از اوست
۵۴۶
که او دیدم حقیقت مغز هر پوست
۵۴۷
از او میگویم و من او شدستم
۵۴۸
عیان تحقیق ذات او بدستم
۵۴۹
از او میگویم اینجاگه از اویم
۵۵۰
ز بهر دید او در گفتگویم
۵۵۱
مرا گفتست اندر خواب دلدار
۵۵۲
که خواهیمت بریدن سر بناچار
۵۵۳
سر و جانم فدای روی او باد
۵۵۴
همیشه روی من در سوی او باد
۵۵۵
سر و جانم فدای خاک پایش
۵۵۶
که اینجا من نمیبینم ورایش
۵۵۷
کسی کو بهتر از وی باشد اینجا
۵۵۸
که او جانست پنهانی و پیدا
۵۵۹
چو صیت اوست در عالم گرفته
۵۶۰
نمود ذات او همدم گرفته
۵۶۱
دم مردم از او صوری روانست
۵۶۲
از اوهر جان یقین نور عیانست
۵۶۳
کسی کو میشناسد همچو عطّار
۵۶۴
شود کل از وجود خویش بیزار
۵۶۵
کسی کو میشناسد دید حق اوست
۵۶۶
که اندر آفرینش مرسبق اوست
۵۶۷
کس کو راست از جان خواستگارش
۵۶۸
وِرا زینجا ببیند آشکارش
۵۶۹
کسی کو راست او از دل ببیند
۵۷۰
نه اندر عین آب و گل ببیند
۵۷۱
کسی کو راست اینجاگه غلامش
۵۷۲
درون جان کند اینجا پیامش
۵۷۳
نماید حق درون جان عیان او
۵۷۴
که دارد اوّلین و آخرین او
۵۷۵
نماید حق که او تحقیق حق است
۵۷۶
وجود پاک او با حق بپیوست
۵۷۷
کنون حقست اندر جزو و کل جان
۵۷۸
که او راهست این اسرار اعیان
۵۷۹
محیط مرکز جانهاست احمد
۵۸۰
که او را دردو عالم بُد مؤیّد
۵۸۱
درون جان حقیقت جان جانست
۵۸۲
چگویم آشکارا و نهانست
۵۸۳
چو مر عطّار او را دید بشناخت
۵۸۴
عیان جسم و جان پیشش برانداخت
۵۸۵
در آخر کرد اینجا واصلم اوست
۵۸۶
همه مقصود کلّی حاصلم اوست
۵۸۷
بگفت احمد چو دیدم صاحب درد
۵۸۸
که من بودم میان سالکان فرد
۵۸۹
بگفت اسرارها در گوش جانم
۵۹۰
نمود اینجایگه عین العیانم
۵۹۱
عیان بنمود ما را در حقیقت
۵۹۲
چو حق بسپردمش راه شریعت
۵۹۳
ره شرعش سپار و دم ازین زن
۵۹۴
وجود خویش بر چرخ برین زن
۵۹۵
ره شرعش سپار و جان فنا ساز
۵۹۶
نقاب از لعبت صورت برانداز
۵۹۷
ره شرعش سپار اندر نهانی
۵۹۸
که او بنمایدت کلّ معانی
۵۹۹
ره شرعش سپار و حق یقین یاب
۶۰۰
نمود او خدا عین الیقین یاب
۶۰۱
از او واصل شو و زو گوی دائم
۶۰۲
که بود اوست اندر ذات قائم
۶۰۳
از او واصل شو وحاصل کن اعیان
۶۰۴
ازو بشنو حقیقت نّص قرآن
۶۰۵
از او واصل شو و دم دم همی زن
۶۰۶
کز او گرددهمه اسرار روشن
۶۰۷
از او واصل شو و زو گوی اسرار
۶۰۸
در او شو ناگهی تو ناپدیدار
۶۰۹
چُه گوئی می ندانی آن معانی
۶۱۰
وگر دانی از او حیران بمانی
۶۱۱
خدا و مصطفا هر دویکی است
۶۱۲
بنزدیک محقق بیشکی است
۶۱۳
خدا و مصطفا درجان نهانند
۶۱۴
مرا این جایگه شرح و بیانند
۶۱۵
خدا و مصطفا در جان بدیدم
۶۱۶
چو مه در پیش اشیا ناپدیدم
۶۱۷
منت بگداخته از بهر ایشان
۶۱۸
بجان دارم از ایشان ذوق ایشان
۶۱۹
یکی اندر حقیقت دیدهام یار
۶۲۰
مرا برداشت اینجا عین پندار
۶۲۱
یکی اندر حقیقت یافتستم
۶۲۲
از او بیخود بکل بشتافتستم
۶۲۳
یکی اندر حقیقت بین تو دلدار
۶۲۴
که میگوید دمادم در سخن یار
۶۲۵
منم در جان و پنهان بود بودم
۶۲۶
همه معبود بودم تا که بودم
۶۲۷
اگر مرد رهی کلّی فنائی
۶۲۸
در آن دید فنا تو در بقائی
۶۲۹
لقای یار بی صورت بود هان
۶۳۰
چرا هستی بدیده دید برهان
۶۳۱
دلا تاچند گوئی سرّ اسرار
۶۳۲
چو جانت گشت کلّی عین دیدار
۶۳۳
نمود جمله مردان دیدی از خویش
۶۳۴
حجاب صورتت چون رفت از پیش
۶۳۵
ز جنّت آمدی بیرون چو آدم
۶۳۶
چرا اسرارها گوئی دمادم
۶۳۷
تو اینجاگه غریبی ای دل آزار
۶۳۸
ولیکن هستی اندر عین دیدار
۶۳۹
تو اینجاگه در آخر راز دیدی
۶۴۰
نمود یار خود را باز دیدی
۶۴۱
نمود یار داری در فنا باز
۶۴۲
ترا مکشوف شد انجام و آغاز
۶۴۳
سرانجامت چنین افتاد دانی
۶۴۴
که خواهی گشت در کُشتن تو فانی
۶۴۵
سرانجامت چنین افتاد از حق
۶۴۶
که بیخود میزنی اینجا اناالحق
۶۴۷
اناالحق را ز الحق در دو حرفست
۶۴۸
چنین معنی بشرع اینجا شگرفست
۶۴۹
تو الحق گوی تا رازت شود فاش
۶۵۰
اناالحق خود بگوید نیز نقاش
۶۵۱
همو گفتست در منصور اناالحق
۶۵۲
تراگوید ابی سر کل اناالحق
۶۵۳
همان کو گفت بر منصور بادار
۶۵۴
بگوید در نهاد تو بیکبار
۶۵۵
همان کو گفت در منصور انالحق
۶۵۶
همان گوید حقیقت نی اناالحق
۶۵۷
همان کو گفت هم او بازگوید
۶۵۸
در اینجاگه همه کل راز گوید
۶۵۹
همان کو گفت هم آنکس شنفتست
۶۶۰
که او گفتست اناالحق او شنفتست
۶۶۱
همان کو گفت خود را کرد بردار
۶۶۲
تو گر مردی از این معنیت بردار
۶۶۳
همان کو گفت اینجا سربرید او
۶۶۴
جمال خویشتن بی سر بدید او
۶۶۵
همان کو گفت در یک دیده باشد
۶۶۶
کسی باید که صاحب دیده باشد
۶۶۷
که تاداند یقین اینجا اناالحق
۶۶۸
که جز حق مینگوید خود اناالحق
۶۶۹
اناالحق از نمود حق عیانست
۶۷۰
که این در ذات او راز نهانست
۶۷۱
اناالحق آنکه برگوید ابی دید
۶۷۲
نباید اندر اینجا روی او دید
۶۷۳
کسی باید که او کل دیده باشد
۶۷۴
درون جز و کل گردیده باشد
۶۷۵
اناالحق گوید اندر عین هستی
۶۷۶
خورد آن جام را کلّی ز مستی
۶۷۷
چو منصوری شود تا سرّ بداند
۶۷۸
بجز وی هیچ چیزی مینداند
۶۷۹
چو منصوری شود اندر فنایش
۶۸۰
ببیند عاقبت دید بقایش
۶۸۱
چو منصوری شود جوید اناالحق
۶۸۲
سزد کز دید گوید او اناالحق
۶۸۳
چو منصوری شود در عین خواری
۶۸۴
کند در پای دار او پایداری
۶۸۵
چو منصوری شود هستی آن ذات
۶۸۶
بگوید راز کل از جملهٔ ذرّات
۶۸۷
چو منصوری شود اینجا عیانی
۶۸۸
پذیرد او نشان بی نشانی
۶۸۹
نشان بی نشان گردد در این راز
۶۹۰
که او بنماید اینجا راز حق باز
۶۹۱
ببازی نیست این گفت حقیقت
۶۹۲
که تا نسپارد اینجاگه طریقت
۶۹۳
طریقت بسپر و دریاب الحق
۶۹۴
چو در کلّی رسی حق گوی الحق
۶۹۵
کسانی کین طلب دارند اینجا
۶۹۶
نیاید راست آن در عین غوغا
۶۹۷
کسی مَردَست اندر دید عشاق
۶۹۸
که چون منصور گردد کل عیان طاق
۶۹۹
کسی مردست همچون او نمودار
۷۰۰
که آوردند او را بر سر دار
۷۰۱
کسی مردست همچون او عیانی
۷۰۲
که گردد او نشان در بی نشانی
۷۰۳
نشان اینجانگنجد بی نشان باش
۷۰۴
حقیقت راز مردان جهان باش
۷۰۵
نشان صورت اینجاگه بیفکن
۷۰۶
که گردد مر ترا این راز روشن
۷۰۷
نشان صورت اینجا محو گردان
۷۰۸
که اوّل راز این باشد ز اعیان
۷۰۹
نشان صورت و معنی بر افکن
۷۱۰
اگر مردی تو بی دعوی بیفکن
۷۱۱
نشان ذات کلّی بی نشان است
۷۱۲
که عاشق در نهاد ذات فانی است
۷۱۳
اگر تو مرد ذاتی بی نشان شو
۷۱۴
پس آنگاهی چو مردان جهان شو
۷۱۵
چو گردد بی نشان صورت در این راه
۷۱۶
بباید اندر این جا دیدن شاه
۷۱۷
چو گردد بی نشان با بود باشد
۷۱۸
یقین در دید حق معبود باشد
۷۱۹
چو گردد بی نشان دادار گردد
۷۲۰
ز دید خویشتن بیزار گردد
۷۲۱
چو گردد بی نشان هستی پذیرد
۷۲۲
وجود او بمیرد حق نمیرد
۷۲۳
بماند زندهٔ جاوید آنکس
۷۲۴
که جز یکی نبیند در جهان کس
۷۲۵
بماند زندهٔ جاوید عاشق
۷۲۶
که اندر بیخودی حق یافت صادق
۷۲۷
اگر زنده دلی هرگز نمیری
۷۲۸
اگر هستی چنین حق بی نظیری
۷۲۹
اگر زنده دلی مرده مشو تو
۷۳۰
چو یخ اینجای افسرده مشو تو
۷۳۱
چو عیسی زنده میر ای زنده دل تو
۷۳۲
که تا اینجا نباشی آب و گل تو
۷۳۳
چو عیسی زنده میر از خویشتن پاک
۷۳۴
برافکن همچو عیسی جان و دل پاک
۷۳۵
چو عیسی زنده میر و جان جان بین
۷۳۶
تو روحاللّه شو عین العیان بین
۷۳۷
چو عیسی زنده میر ای زندهٔ پاک
۷۳۸
که تا چون خر نمانی در گَو خاک
۷۳۹
چو عیسی زنده زنده میرو ذات حق بین
۷۴۰
بجز حق خودمدان و خویش حق بین
۷۴۱
چو عیسی زنده دل باش و فنا گرد
۷۴۲
چو رفتی از میان دید خداگرد
۷۴۳
چو عیسی زنده دل باش و یقین باش
۷۴۴
نمود اوّلین و آخرین باش
۷۴۵
چو عیسی گر شوی از جسم و جان پاک
۷۴۶
ببینی ذاتحق اندر عیان پاک
۷۴۷
چو عیسی گر شوی در حق مجرّد
۷۴۸
شوی فارغ تو از هر نیک و هر بد
۷۴۹
چو عیسی گر شوی تو روح اللّه
۷۵۰
زنی دم همچو او در قل هواللّه
۷۵۱
چو عیسی گر شوی نور علی نور
۷۵۲
تو روح اللّه شوی تا نفخهٔ صور
۷۵۳
تو روح اللّه باشی همچو عیسی
۷۵۴
شوی مانند او در ذات یکتا
۷۵۵
تو روح اللّه هستی و یقینی
۷۵۶
ولیکن بود خود اینجا نبینی
۷۵۷
چو روح اللّه باش و روح بردار
۷۵۸
که تا اللّه کل آید پدیدار
۷۵۹
چو روح اللّه باش اندر طریقت
۷۶۰
حذر کن از پلیدیّ طبیعت
۷۶۱
خدای اوّلین و آخرین بین
۷۶۲
چو روح اللّه باش و سرّ یقین بین
۷۶۳
چو روح اللّه دم زن از نمودار
۷۶۴
که مرده زنده گردانی ز دلدار
۷۶۵
چو روح اللّه دم زن تا دم آئی
۷۶۶
ترا پیدا شود دید خدائی
۷۶۷
چو روح اللّه شو جانبخش مرده
۷۶۸
برافکن از نمود ذات پرده
۷۶۹
چو روح اللّه مرده زنده گردان
۷۷۰
فلک را با ملک کل زنده گردان
۷۷۱
چو روح اللّه گر این راز دانی
۷۷۲
حقیقت مرده جانبخشی که جانی
۷۷۳
تو جانانی اگر این دید یابی
۷۷۴
بیان من نه از تقلید یابی
۷۷۵
تو جانانی ولی پنهان ذاتی
۷۷۶
کنون افتاده در عین صفاتی
۷۷۷
تو روح اللّه را اینجا ندیدی
۷۷۸
چه گر عمری در این عالم دویدی
۷۷۹
تو داری آنچه گم کردی بجو باز
۷۸۰
که تا یابی یقین اینجا بجو باز
۷۸۱
تو عیسی در درون داری حقیقت
۷۸۲
ولیکن باز ماندی در طبیعت
۷۸۳
طبیعت دور کن تا جان شوی تو
۷۸۴
حقیقت در صفت جانان شوی تو
۷۸۵
چو عیسی صورت و معنی برافکن
۷۸۶
که تا گردی حقیقت جان روشن
۷۸۷
چو عیسی صورت و جان را یکی کن
۷۸۸
چو روح اللّه در اعیان یکی کن
۷۸۹
نداری تاب آن کین سر بدانی
۷۹۰
نیابی باز اسرار نهانی
۷۹۱
توئی افتاده چون عیسی گرفتار
۷۹۲
بدست ناکسان مردم آزار
۷۹۳
توئی افتاده چون عیسی همه روح
۷۹۴
نه سر تا پای تو یکتا همه روح
۷۹۵
تو روحی جسم را کلّی رهاکن
۷۹۶
عنایت را چو عیسی ابتدا کن
۷۹۷
چو جان گردی اگر جانان شوی تو
۷۹۸
بدین گفتار از جان بگروی تو
۷۹۹
تو جان گردی چو عیسی روح اللّه
۸۰۰
شوی گر جان جان بینی تو ناگاه
۸۰۱
ولی اینجا بلا یابی ز اوّل
۸۰۲
شوی اینجایگه ناگه مبدّل
۸۰۳
بلابین و بلاکش اندر اینجای
۸۰۴
که تا گردی چو عیسی عین آلای
۸۰۵
بلاکش همچو او گر پایداری
۸۰۶
که چون عیسی کنون در پای داری
۸۰۷
که بُد کز جان بلا اینجا ندیدست
۸۰۸
که بُد کاینجا لقا پنهان ندیدست
۸۰۹
بلا را با لقا پیوسته میدار
۸۱۰
کسی کامد بلای او خریدار
۸۱۱
هر آنکو در بلا پائی ندارد
۸۱۲
میان آن بلا شکری گذارد
۸۱۳
بود او را همیشه عاقبت خیر
۸۱۴
اگر در کعبه باشد او اگر دیر
۸۱۵
بنزد جان جان هر دو یکی است
۸۱۶
بلا را خیر در حق بیشکی است
۸۱۷
بلا نفس است شیطان نفس بنگر
۸۱۸
چو شیطانست نفس ای نیک منظر
۸۱۹
چو از نفست بلایت میرسد بیش
۸۲۰
از اوئی دائما مسکین و دلریش
۸۲۱
ز نفست این همه اینجا بلایست
۸۲۲
از اینجانت بماند ابتلایست
۸۲۳
بلای نفس دیدن جمله مردان
۸۲۴
اگرمردی ز نفست رخ بگردان
۸۲۵
بلای نفس بیشک دید آدم
۸۲۶
از آن مجروح شد بی عین مرهم
۸۲۷
بلای نفس دید آنکس که ابلیس
۸۲۸
بَرِ او ساخته یک لحظه تلبیس

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.