عطار · جوهرالذات

در مکر کردن شیطان آدم رادرخوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصواة فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از آن تلبیس چون شیطان نهان شد
۲
عجب آدم بماند و ناتوان شد
۳
نمیدانست اینجا سرّ این کار
۴
که چون شد در بر او ناپدیدار
۵
بخود میگفت آیا او کجا رفت
۶
نهان شد از برم آخر چه جا رفت
۷
ندانم این چه کس بود او نمودار
۸
که گفتم راز و او شد ناپدیدار
۹
بخود اندیشه این میکرد آدم
۱۰
بمانده در تعجب او دمادم
۱۱
بخود میگفت برمیکرد پنهان
۱۲
که تا او را چه پیش آید از آنسان
۱۳
عجائب مانده بُد حیران و غمخوار
۱۴
نظر میکرد گندم در برابر
۱۵
بخود میگفت کاینجا مزد حق بود
۱۶
که ما را ناگهانی روی بنمود
۱۷
بمن گفت آنچه بُد مر راست اینجا
۱۸
ندارم من دروغی قول او را
۱۹
خورم من گندم اینجادر نهانی
۲۰
اگر باشد قضای آسمانی
۲۱
چه آید بر سرم از صانع پاک
۲۲
تو خواهی زهر باش و خواه تریاک
۲۳
چنان کآید چنان باید یقین دان
۲۴
نداند جز خدا این راز پنهان
۲۵
چنان بُد آدم از وسواس غافل
۲۶
که مانده بود اینجاگاه بیدل
۲۷
شده ابلیس او را در رگ و پوست
۲۸
بدو میگفت بین چون جمله از اوست
۲۹
بخور گندم چرا حیران شدستی
۳۰
دَرِ اندیشه سرگردان شدستی
۳۱
بخور گندم مخور یک لحظه تو غم
۳۲
چرا حیران بماندستی تو آدم
۳۳
بخور گندم مترس از بود بودت
۳۴
چنین بیدل شدی چنین چه بودت
۳۵
بخور گندم که حق گفتست این خَور
۳۶
یقین اینجایگه فرمان حق بر
۳۷
بخور گندم ز قول حق بیندیش
۳۸
حجاب خوف را بردار از پیش
۳۹
بخور گندم که اسراریست آدم
۴۰
که حق بنماید از تو در بعالم
۴۱
بسی اسرار اینجاگه نهانست
۴۲
ولی آدم عیان آنجاندانست
۴۳
که ابلیس است او را برده از راه
۴۴
قضای حق ببین آدم که ناگاه
۴۵
بزد دست و یکی خوشه از آن چید
۴۶
نهاد اندر دهان و خوش بخائید
۴۷
یکی طعم لذیذ اندردهانش
۴۸
پدید آمد عجب راز نهانش
۴۹
فرو برد آنگهی آن گندم آدم
۵۰
سه خوشه دیگرش بر کند آدم
۵۱
بحوّا داد گفتا هان بخور این
۵۲
که خوش چیزیست نغز و خوب و شیرین
۵۳
بخور زیرا که این راز نهانست
۵۴
که حق ما را ندیم جاودانست
۵۵
همو گفتا مخور هم اودگر گفت
۵۶
بخورد حوّا چو این اسرار بشنفت
۵۷
درون هر دو بُد شیطان مکّار
۵۸
ز چشم هم دو گشته ناپدیدار
۵۹
بحوّا گفت بستان و بخور زود
۶۰
که تا آدم کنی از خویش خشنود
۶۱
نه او خورد و نبُد رنجی وِراهم
۶۲
ببر تو این زمان فرمان آدم
۶۳
ترا نیکو بود اما چو خوردی
۶۴
چوآدم نیز تو هم گوی بردی
۶۵
ستد حوّا از آدم گندم خوب
۶۶
ببردش عاقبت فرمان محبوب
۶۷
نهاد اندر دهان و خورد حوّا
۶۸
مر او را گشت مر لرزی هویدا
۶۹
چو حوّا گندم ازحیرت بخائید
۷۰
ز سر تا پای چون بیدی بلرزید
۷۱
بحای حلّه از هر دو جدا شد
۷۲
نمود هر دومنثور و هبا شد
۷۳
بپرّید از برهر دو چو دو طیر
۷۴
همی کردند ایشان هر دو آن سیر
۷۵
در آن اسرار چون حیران بماندند
۷۶
عجائب خوار و سرگردان بماندند
۷۷
چنان حیران شدند ایشان و خاموش
۷۸
ز حیرانی عجب گشتند مدهوش
۷۹
برهنه هر دو تن شیدا بمانده
۸۰
میان حوریان رسوا بمانده
۸۱
ز رسوائی و شرم اهل جنّت
۸۲
فتاده هر دو در اندوه و محنت
۸۳
ز رسوائی که آنجا یافت آدم
۸۴
بتر از مرگ او را بُد دمادم
۸۵
تمامت اهل حوران و قصوران
۸۶
فرومانده عجب در حال ایشان
۸۷
عجب در حال ایشان مانده بودند
۸۸
نه چون ابلیسایشان رانده بودند
۸۹
از آن ابلیس بُد شادان و خندان
۹۰
که بر آدم شده جنت چو زندان
۹۱
بشادی هر زمان خوش خوش بخندید
۹۲
چو آدم سرّ خود آن دم چنان دید
۹۳
سر افکنده به پیش از شرمساری
۹۴
ز دیده همچو باران بهاری
۹۵
بزاری زار و گریان گشت آدم
۹۶
جگر از سوز بریان گشت آدم
۹۷
ستاده قائم و دستش پس و پیش
۹۸
ز بهر ستر خود او مانده دلریش
۹۹
نمیدانست تا او را چه آید
۱۰۰
که کامش جملگی از پیش بستد
۱۰۱
نمیدانست چه چاره کند او
۱۰۲
شکسته مر سبو اندرلب جو
۱۰۳
چه چاره چون بشد از دست تدبیر
۱۰۴
بباید کرد در هر کار تأخیر
۱۰۵
چوکاری میکنی اینجا یقین تو
۱۰۶
سزد کاینجای باشی پیش بین تو
۱۰۷
همیشه پیش بین کار خود باش
۱۰۸
که تا گردد ترا اسرار آن فاش
۱۰۹
نکردی پیش بینی دل در آن کار
۱۱۰
فرومانی تو اندر رنج و تیمار
۱۱۱
نکردی پیش بینی جان بدادی
۱۱۲
بهر زه در بلای دل فتادی
۱۱۳
نکردی پیش بینی همچو او تو
۱۱۴
زدی بر سنگ و بشکستی سبو تو
۱۱۵
نکردی پیش بینی و بماندی
۱۱۶
خود از درگاه حق هرزه براندی
۱۱۷
نکردی پیش بینی و شدی خوار
۱۱۸
بسرگردان شدی مانند پرگار
۱۱۹
نکردی پیش بینی همچو مردان
۱۲۰
بلای عشق را بیحد و مرز دان
۱۲۱
نکردی پیش بینی در بلا تو
۱۲۲
شدی مانند آدم مبتلا تو
۱۲۳
نکردی پیش بینی بر سر چاه
۱۲۴
بچاه انداختی خود را بناگاه
۱۲۵
نکردی پیش بینی اوّل کار
۱۲۶
که تا آخر شدی در غم گرفتار
۱۲۷
نکردی پیش بینی از پس راز
۱۲۸
بماندی همچو مرغان در تک و تاز
۱۲۹
نکردی پیش بینی در نظر تو
۱۳۰
از آن ماندی چنین زیر و زبر تو
۱۳۱
نکردی پیش بینی همچو حوّا
۱۳۲
فتادی همچنین مجروح و رسوا
۱۳۳
نکردی پیش بینی چند گویم
۱۳۴
که تا مردرد جانان چاره جویم
۱۳۵
دریغا نیست سودی جز زیانت
۱۳۶
که شد فاش اندر اینجا داستانت
۱۳۷
بدست خود زدی بر پای تیشه
۱۳۸
درخت شوق برکندی ز ریشه
۱۳۹
بدست خود زدی خود بر سر خود
۱۴۰
که خود بودی در اینجا رهبر خود
۱۴۱
بدست خود تبه کردی تو سودت
۱۴۲
چه چاره چونکه دزدی فاش بودت
۱۴۳
بدست خود بچاه انداختی خود
۱۴۴
وجود خویشتن درباختی خود
۱۴۵
بدست خود تو گندم خوردهٔ خود
۱۴۶
در اینجا خویش رسواکردهٔ خود
۱۴۷
تو رسوای جهانی ای دل آزار
۱۴۸
فرومانده عجائب سخت افگار
۱۴۹
تو رسوای جهانی در نظاره
۱۵۰
چو آدم می نداری هیچ چاره
۱۵۱
تو رسوائی و اندر خون فتادی
۱۵۲
ز عزّ پردهات بیرون فتادی
۱۵۳
تو رسوائی و اکنون چارهٔ نیست
۱۵۴
بجز حق مر ترا خود چارهٔ نیست
۱۵۵
توئی رسوا و شیدا خون شده دل
۱۵۶
که بگشاید ترا این راز مشکل
۱۵۷
بتن عریان و بی ستری وغمخوار
۱۵۸
فرومانده عجائب سخت افگار
۱۵۹
در این دنیای غدّاری فتاده
۱۶۰
بدست خود تو سر بر باد داده
۱۶۱
در این دنیای غدّاری چو مردار
۱۶۲
فتاده در نهاد خود گرفتار
۱۶۳
چو خود کردی کرا تاوان کنی تو
۱۶۴
که تا مر درد خود درمان کنی تو
۱۶۵
چودر دردی فتادی نیست درمان
۱۶۶
مدان این درد خود ای دوست آسان
۱۶۷
چو در دردی چنین تو مبتلائی
۱۶۸
چو آدم این زمان عین بلائی
۱۶۹
چو آدم آنچنان بد ایستاده
۱۷۰
تن اندر حکم ایزد باز داده
۱۷۱
تن اندر حکم و جان اندر کف دست
۱۷۲
ستاده در بلای نیستی هست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.