Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین گفت آن بزرگ پیر اعظم
۲
پناه دین و سلطان معظم
۳
بحق محبوب حق عین شریعت
۴
سپهسالار دین شاه حقیقت
۵
سلیمان سخن در منطق الطّیر
۶
که آنکس بوسعید است و ابوالخیر
۷
ابوالخیر است دائم خیر حق بود
۸
که بُد اینجایگه دیدار معبود
۹
یقین دریافت اسرار معانی
۱۰
که او را بود کل صاحبقرانی
۱۱
یقین ازنور حق بود او نمودار
۱۲
ز شاهی داشت اینجا زینت و کار
۱۳
همش دنیا همش عقبی فزون بود
۱۴
حقیقت رهبران را رهنمون بود
۱۵
همش گنج صور هم گنج معنی
۱۶
ورا بود ای پسر از گنج تقوی
۱۷
چنان رفعت که او اندر جهان دید
۱۸
کسی دیگر بخواب آن کی توان دید
۱۹
چنین گفت او که اندر کلّ احوال
۲۰
نشان بی نشان جستم به سی سال
۲۱
به سی سال اندر اینجا خوندل من
۲۲
بخوردم بی نمود آب و گل من
۲۳
حجابم یک شبی برخواست ازپیش
۲۴
نگه کردم من اندر جوهر خویش
۲۵
چو دیدم بحر جستم گم شدم من
۲۶
چو یک قطره که در قلزم شدم من
۲۷
نظر کردم درون و هم برونم
۲۸
حقیقت حق بد اینجا رهنمونم
۲۹
صفات خویشتن در ذات دیدم
۳۰
نمود جسم ودل در ذات دیدم
۳۱
درون کل نظر کردم من ازجان
۳۲
چو دیدم در حقیقت راز پنهان
۳۳
یکی دریای بی پایان بدم من
۳۴
در آندریا عجب غرقه شدم من
۳۵
نمود ذات دیدم در دل خود
۳۶
فروماندم میان مشکل خود
۳۷
عجائب حیرتم در دل فزون شد
۳۸
ولیکن عشق با من رهنمون شد
۳۹
دلا دربحر لارفتم ابی خود
۴۰
ندیدم هیچ آنجا نیک هم بد
۴۱
نظر کردم همه یکسان نمودم
۴۲
که من خود در میان واقف نبودم
۴۳
ندیدم غیر در دریای جانان
۴۴
شدم از عشق ناپروای جانان
۴۵
یکی دیدم در آنجاجمله اشیا
۴۶
ز پنهانی شده در بحر پیدا
۴۷
همه در بحر موجود ونبُد هیچ
۴۸
ولیکن در نظر بُد نقش پرپیچ
۴۹
همه گمگشته بود و حق شده فاش
۵۰
بهر کسوت نموده روی نقّاش
۵۱
ز آب بحربنگر هر چه بینی
۵۲
بکن فهمی اگر صاحب یقینی
۵۳
همه از آب دریاگشته پیدا
۵۴
همه در آب حیرانند و شیدا
۵۵
همه در آب بنگر رخ نموده
۵۶
ببسته بُد گره خود برگشوده
۵۷
همه در آب و هم اندر همه جان
۵۸
نمود سرّخود در بحر جانان
۵۹
بهر نوعی که میدیدم ز اسرار
۶۰
نمود شاه بُد آنجا پدیدار
۶۱
نمود شاه بُد نی غیر دیدم
۶۲
همه در آب دریا سیر دیدم
۶۳
همه در آب و فارغ گشته ازآب
۶۴
فتاده جملگی اندر تب و تاب
۶۵
همه در آب دریا وصل جویان
۶۶
بسر در عشق او هر لحظه پویان
۶۷
همه در بحر آب و گشته غرقاب
۶۸
همه در آب و گشته طالب آب
۶۹
صدف را جوهر او درنهادش
۷۰
در این بحر عیانی داد دادش
۷۱
صدف دُر داشت جوهر نیز بر سر
۷۲
شده در راه او بی پا و بی سر
۷۳
همه گویا دل و خامش دهانان
۷۴
طلبکار آمده در نزد جانان
۷۵
همه در آب هم او را طلبکار
۷۶
زهی قدرت زهی صنع جهاندار
۷۷
طلبکارند چون جمله بدانی
۷۸
تو نیز اینجایگه راز نهانی
۷۹
طلبکارند و آب و جمله جانست
۸۰
که همچون دوست بی نقش و نشانست
۸۱
نشان دارند کل در بینشانی
۸۲
همی جویند حیات جاودانی
۸۳
تو چون ایشان میان آب غرقی
۸۴
ولی اینجایگه در دید فرقی
۸۵
بسی فرقست ازمه تا بماهی
۸۶
ولی یکسانست نزدیک الهی
۸۷
بسی فرقست اینجا چون ببینی
۸۸
ولیکن حق زجمله برگزینی
۸۹
همه یکرنگ دان در عین دریا
۹۰
که در دریا شدند این جمله پیدا
۹۱
ز هر دواصل دارند و وطن آب
۹۲
ولیکن این معانی زود دریاب
۹۳
تفاوت از سلوک و خلوت افتاد
۹۴
که جوهر در صدف سر داد بر باد
۹۵
بخلوت صبر کرد و شاد بنشست
۹۶
ز جمله فارغ و آزاد بنشست
۹۷
سکون کرد و ز ذات کل عیان شد
۹۸
پس آنگه لایق هر شایگان شد
۹۹
ببین تا لاجرم اینجا بهایش
۱۰۰
چگونه هست مر نور لقایش
۱۰۱
فروغش روشنی دل فزاید
۱۰۲
شب تاریک ظلمت در رُباید
۱۰۳
ز نورست و حقیقت نور باشد
۱۰۴
به پیش سالکان مشهور باشد
۱۰۵
دُر ارچه اصل آبست هم بغایت
۱۰۶
بود از این و آن فرقی تفاوت
۱۰۷
تفاوت آمدست اینجای از اصل
۱۰۸
ز اصل اینجا بیابی ناگهی وصل
۱۰۹
در این دریا توئی اینجا صدف وار
۱۱۰
دهان بر بسته و بنشسته ناچار
۱۱۱
در این بحر فنا بر بن نشسته
۱۱۲
دهان خویش از حسرت ببسته
۱۱۳
یکی جوهر درون سینه داری
۱۱۴
چو ایشان نیز تو گنجینه داری
۱۱۵
عجایب جوهری داری تو نادان
۱۱۶
نمیدانی ترا از این چه تاوان
۱۱۷
عجائب جوهری داری شب افروز
۱۱۸
که شب گردد ز تاب نور آن سوز
۱۱۹
عجائب جوهری شاهانه داری
۱۲۰
ولیکن در صدف دُردانه داری
۱۲۱
ترا این جوهر از هر دو جهان است
۱۲۲
درونش جوهری دیگر نهان است
۱۲۳
اگر این جوهر اینجا یافتی باز
۱۲۴
ترا باشد از آن تمکین و اعزاز
۱۲۵
اگر بی جوهر اینجاگه بمانی
۱۲۶
چو ماهیدر بُن این چه بمانی
۱۲۷
طلب کن جوهر این ذات اینجا
۱۲۸
مشو غرقه چنین در عین دریا
۱۲۹
طلب کن جوهر بیچون ببین ذات
۱۳۰
نمود عین گردون بین در ذات
۱۳۱
از این دُرهای معنی زود بگزین
۱۳۲
درون هر یکی یک جوهری بین
۱۳۳
چنین مستغرق دریا شدستی
۱۳۴
که از بودت تو ناپروا شدستی
۱۳۵
دمی زین بحر کن آخر نظاره
۱۳۶
که اینجا جوهری اندر کناره
۱۳۷
شده پیدا صدف با اوست مرده
۱۳۸
به پیشِ عینِ جوهر جان سپرده
۱۳۹
سپرده جان ودیده روی جوهر
۱۴۰
نمود عشق گشته ناگهی دَر
۱۴۱
هلاکیّت فتاده مر صدف وار
۱۴۲
تو از آن جوهر اینجاگه بکف آر
۱۴۳
چو جوهر یافتی بنگر شعاعش
۱۴۴
نمود جسم و جان کن بس وداعش
۱۴۵
کجا یابی تو اینجا جوهر ذات
۱۴۶
که سرگردانی اندر بحر ذرّات
۱۴۷
تو در بحریّ و جوهر مینجوئی
۱۴۸
بیان چند زر تا چند گوئی
۱۴۹
جواهر جوی از دریایِ معنی
۱۵۰
اگر هستی ز دل دارای معنی
۱۵۱
جواهر جوی همچون پادشاهان
۱۵۲
چو جوهر یافتی برگو چو شاهان
۱۵۳
خوشا آندم که جوهر باز بینی
۱۵۴
وزان هم عزت اندر ناز بینی
۱۵۵
ترا جوهر درون جسم و جانست
۱۵۶
کنون از چشم صورتگر نهانست
۱۵۷
نهانست این همه درجوهر ذات
۱۵۸
خروشانند اینجا جمله ذرّات
۱۵۹
طلبکارند او را جمله اینجا
۱۶۰
بماند جملگی سرگشته اینجا
۱۶۱
همه جویای جوهر در همه درج
۱۶۲
نمیدانند این جوهر ورا ارج
۱۶۳
نداند ارج این جوهر مگر آن
۱۶۴
که دریابد حقیقت جان جانان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.