Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای جوهر قدسّی یکتای
۲
زمانی زین صدف هین روی بنمای
۳
صدف بشکن همه جوهر برون ریز
۴
عیانی جوهر اندر خاک و خون ریز
۵
تو داری در صدف جوهر یقین باز
۶
بده تا باز بینم عزّت و ناز
۷
منم شاه و مرا اینست جوهر
۸
صدف زین بحر بیرون آر و بگذر
۹
هم اینجامرده شو تا زنده مانی
۱۰
بیابی تو حیاتِ جاودانی
۱۱
هم اینجا مرده شو تا در حیاتت
۱۲
یکی جوئی ز جوهر بی نهایت
۱۳
منم جویای تو تو مرده ماندی
۱۴
عجب مانند من افسرده ماندی
۱۵
زمانی در دلی یکی نمائی
۱۶
دگر یکبارگی دل میربائی
۱۷
زمانی اندر این دریا نشینی
۱۸
ز بهر آنکه تا غیری نبینی
۱۹
زمانی واقفی بر کلّ اسرار
۲۰
که تا مکشوف کل آری پدیدار
۲۱
زمانی در زمین ودر زمانی
۲۲
عجب افتاده بی جا و مکانی
۲۳
نه درکونین نه در کنجی زمانی
۲۴
نداری در مکان هم آشیانی
۲۵
نداری جای جمله جای آنست
۲۶
تمامت مسکن و ماوای آنست
۲۷
طلبکار تواند افلاک و انجم
۲۸
تو از جمله شده در جملگی گم
۲۹
یکی داری حقیقت نور ذاتی
۳۰
یقین میدانم اکنون بی صفاتی
۳۱
صفاتی چون کنم چون نور باشی
۳۲
درون جزو و کل منظور باشی
۳۳
همه جویای تو تو در میانه
۳۴
ولی باشی حقیقت جاودانه
۳۵
همه زنده بتو تو نور جمله
۳۶
حقیقت مر توئی منظور جمله
۳۷
صفاتت برتر ازکون و مکانست
۳۸
نمود ذات تو کل کُن فکانست
۳۹
صفاتِ حق تو داری در طبایع
۴۰
مکن بیچاره را اینجای ضایع
۴۱
تو بستی نقش هستی دید نقّاش
۴۲
تو کردستی چنین اسرارها فاش
۴۳
تو کردی جمله پیدا نیز پنهان
۴۴
کنی در عاقبت در نزد جانان
۴۵
توئی اصل و چرا در فرع هستی
۴۶
از ایرادرنمود شرع هستی
۴۷
بتو پیداست اشیا جمله پیدا
۴۸
توئی در دیدهٔ جانها هویدا
۴۹
بتو پیداست جان و دل حقیقت
۵۰
سپردستی همی راه شریعت
۵۱
بتو پیداست سرّ لامکانی
۵۲
گمانی بردهام تو جانِ جانی
۵۳
چو در عهد تو اینجا پایدارم
۵۴
شدم تسلیم و اکنون کن به دارم
۵۵
چو درعهد تو ام پیدا شده من
۵۶
ز نور تو چنین یکتا شده من
۵۷
بتو میبینم اینجاجان دیدار
۵۸
به جان هستم ترا اینجا خریدار
۵۹
بتو میبینم آفاق جهانم
۶۰
بتو زنده شده جان و روانم
۶۱
تو خود اصل تمام کایناتی
۶۲
حقیقت در عیان نور ذاتی
۶۳
مرا بنمای آن دیدار اینجا
۶۴
نمود خویش با دیدار اینجا
۶۵
ز عشقت سوختم چون موم در شمع
۶۶
همه چشمم همه عشقم همه شمع
۶۷
چه میگوئی دمی آخر بگو تو
۶۸
بنه بر ریشم اینجا مرهمی تو
۶۹
چه میگوئی که جمله گوش گشتم
۷۰
نهاد عقلم و بیهوش گشتم
۷۱
شدم خاموش و دیدم ابتدایت
۷۲
شدم بیهوش و دیدم انتهایت
۷۳
بدیدم جملگی ازتو پدیدار
۷۴
شدستی جان مستم را خریدار
۷۵
ندارم بیش جانی آن ترا باد
۷۶
مگر ما را کنی از خویش باد
۷۷
ندارم هیچ وجمله از تو دارم
۷۸
چو دارم روی تو من غم ندارم
۷۹
ندارم هیچ جز دیدارت ای جان
۸۰
چرا هستی ز خویش خویش پنهان
۸۱
جهانی رخ نمودی این چه حالست
۸۲
ندانم این وبالم یا وصالست
۸۳
وصالم روی بنمود است ازتو
۸۴
که ره در جمله بگشودست ازتو
۸۵
تو جانی لیک جانان هم تو داری
۸۶
گُهر در حقهٔ مرجان توداری
۸۷
زهی دیدار تو نور مه و خور
۸۸
کجا باشد چو من اینجای در خور
۸۹
کمالت برتر است از عقل و ادراک
۹۰
عجایب جوهری هستی خطرناک
۹۱
درون پرده در پرده سرائی
۹۲
بهر نوعی که میخواهی سرائی
۹۳
درون پرده و پرده دریده
۹۴
کمال خویشتن هم خویش دیده
۹۵
درون پردهٔ پرده برانداز
۹۶
مرا زین پیش اینجاگه تو مگذار
۹۷
درون پردهٔ پرده بسوزان
۹۸
مر از نور خود کل بر فروزان
۹۹
یقین اینجا ترا بشناختم من
۱۰۰
نمود خویش در تو باختم من
۱۰۱
یقین دیدم ترا در پردهٔ عشق
۱۰۲
تو بودی مر مرا گم کردهٔ عشق
۱۰۳
یقین دیدم توئی جان و جهانم
۱۰۴
ز تو مر راز پیدا و نهانم
۱۰۵
شدستم از غمت شیدا و مجنون
۱۰۶
که یکسانی بهر لحظه دگرگون
۱۰۷
توئی اینجان من هم یک صفت باش
۱۰۸
ز دید خویشتن نی بر صفت باش
۱۰۹
تمامت کاملان لال تو باشند
۱۱۰
ز نور تو عیان حال تو باشند
۱۱۱
همه عشاق سرگردان بودت
۱۱۲
عجایبها ز خود برساختستی
۱۱۳
چه شور است که میانداختستی
۱۱۴
طلبکارند دائم در وجودت
۱۱۵
چه شور است این یقین با من بگو باز
۱۱۶
که کردستی ابا من جنگ آغاز
۱۱۷
تمامت کُشتی و در خون فکندی
۱۱۸
ز پرده جملگی بیرون فکندی
۱۱۹
تمامت پردهٔ عالم دریدی
۱۲۰
ز اوّل پردهٔ آدم دریدی
۱۲۱
تو دانی آنچه خواهی میکن ای جان
۱۲۲
مکن پیدا بکس این راز پنهان
۱۲۳
همه جانها فدای روی توباد
۱۲۴
همه تنها چو خاک کوی تو باد
۱۲۵
زهی ملک جهان داری که داری
۱۲۶
دریغا از وفا رحمی نداری
۱۲۷
نداری هیچ رحمی من چگویم
۱۲۸
که سرگردان تو مانند گویم
۱۲۹
بکن رحمی مرا آخر مکش دوست
۱۳۰
چو میدانی که کشتن هم نه نیکوست
۱۳۱
ولی خوئی خوشت اینست جانا
۱۳۲
مگر با جملهات کین است جانا
۱۳۳
ترا مهراست کشتن کین نباشد
۱۳۴
که کس را اینچنین آئین نباشد
۱۳۵
ترا مهرست با جمله نهانی
۱۳۶
که کشتن باشد اینجا زندگانی
۱۳۷
ترا این بیوفائی کل وفایست
۱۳۸
بر هر کس مر این جرم و جفایست
۱۳۹
یقین در کشتن اینجا زندگانیست
۱۴۰
بر عشاق این راز نهانیست
۱۴۱
بر من خوب آمد عشق ناچار
۱۴۲
بکن این بندهٔ خود را تو بردار
۱۴۳
همه جانها ز بهر تو نثارست
۱۴۴
همه دلها ستاده زیر دارست
۱۴۵
همه محکوم فرمان تو باشیم
۱۴۶
سزد با چون توئی ما خود نباشیم
۱۴۷
همه درماندهایم و زارومجروح
۱۴۸
تو هستی جملگی را قوت و روح
۱۴۹
همه در نور تو نابود بودیم
۱۵۰
زیانی نیست جمله سود بودیم
۱۵۱
همه در تو گمیم و هم عیانیم
۱۵۲
بتو پیدا شده اندر جهانیم
۱۵۳
تو بنمودی جمال و میربائی
۱۵۴
کنون دانیم چون باشد خدائی
۱۵۵
خدائی نیست اندر نزد معنی
۱۵۶
نه این سر دارد اینجانیز دعوی
۱۵۷
ولی درد دلم باتو بگویم
۱۵۸
طبیبم چون توئی درمان نجویم
۱۵۹
تو این درد مرادرمان کن ای جان
۱۶۰
مر این دشوار من آسان کن ای جان
۱۶۱
تو دردی هم تو خواهی کرد درمان
۱۶۲
تو جانی هم تو خواهی گشت جانان
۱۶۳
تو دردی هم تو درمانی یقینم
۱۶۴
تو جانی نیز جانانی یقینم
۱۶۵
شده معلوم کاینجا هم تو بودی
۱۶۶
نمود خود مرا اینجا نمودی
۱۶۷
نمود خود نمودی ای دل و جان
۱۶۸
ز پیدائی نخواهی گشت پنهان
۱۶۹
تمامت عاشقانت بنده گشته
۱۷۰
ز نورت جملگی تابنده گشته
۱۷۱
تمامت مست و حیرانند جانا
۱۷۲
بروز و شب تو میخوانند جانا
۱۷۳
درون جانِ جمله گفتگوئی
۱۷۴
بمعنی و به صورت بس نکوئی
۱۷۵
ز حسنِ خویش برخوردار خویشی
۱۷۶
ز فیض نور در اسرار خویشی
۱۷۷
کمالی جمله و نقصان نداری
۱۷۸
وجود جملهٔ فرمان تو داری
۱۷۹
تو گویائی تو بینائی تو جانی
۱۸۰
تو اسرار همه عشّاق دانی
۱۸۱
زهی نورت ربوده مسکن دل
۱۸۲
عیان کرده نمود گلشن دل
۱۸۳
زهی نورت همه عالم گرفته
۱۸۴
از آن یک پرتوی آدم گرفته
۱۸۵
نهان در جانی و جایت نهانست
۱۸۶
به چشمم ذات تو عین العیانست
۱۸۷
ز تو گویا شدم ای جان جانم
۱۸۸
بکُش آخر وز اینجاوارهانم
۱۸۹
مرا چون آرزوی کشتن آمد
۱۹۰
نه همچون دیگران برگشتن آمد
۱۹۱
مرا از بهر کشتن آوریدی
۱۹۲
بدینسانم ز جمله برگزیدی
۱۹۳
بکش زیرا که تسلیم تو گشتم
۱۹۴
یقین من فارغ از بیم تو گشتم
۱۹۵
منم تسلیم و حیران اندر این راه
۱۹۶
ترا من میشناسم شاه خرگاه
۱۹۷
مرا آن وعدهٔ کانجا بدادی
۱۹۸
برآور تا شوم در عشق راضی
۱۹۹
منم تسلیم تو از بهر کشتن
۲۰۰
دمی از دیدنت اینجا بگشتن
۲۰۱
توئی جان جهان و دید اسرار
۲۰۲
مرا چندین در این دنیا میآزار
۲۰۳
تو ای جان جهان تا چند خواری
۲۰۴
کنی برمن منم بر پایداری
۲۰۵
چنین من پایدار و پایدارت
۲۰۶
همی بینم جهانی آشکارت
۲۰۷
جفا بر من کنی تو آشکاره
۲۰۸
بآخر کرد خواهی پاره پاره
۲۰۹
مرا اینجا یقین میدانم ای جان
۲۱۰
که برگویم این اسرار جانان
۲۱۱
من اینجا درگمان و در یقینم
۲۱۲
اگرچه راز تو از پیش بینم
۲۱۳
بوقتی کاین طلسم آواره باشد
۲۱۴
وجودم لخت لخت و پاره باشد
۲۱۵
من آن دم گویم اسرار معانی
۲۱۶
کنونم کُش که زارم میتوانی
۲۱۷
ز بهر کشتن اینجا من بزادم
۲۱۸
چو اکنون تن بتسلیمی نهادم
۲۱۹
چه باشد جان هزاران جان چه باشد
۲۲۰
که این مشکین کمان تو که باشد
۲۲۱
بهردم صد هزاران جان شیرین
۲۲۲
فدای رویت ای دلدار شیرین
۲۲۳
توئی کاندر نهاد جمله فردی
۲۲۴
نکرده هیچ کس آنچه تو کردی
۲۲۵
لبِ شیرینِ گوهر پاشت ای جان
۲۲۶
که دیدار تو آمد درد درمان
۲۲۷
بکن درمان من تا جان دهم باز
۲۲۸
ز عین جسم خود پنهان دهم باز
۲۲۹
بکن جانم قبول ای جان جان تو
۲۳۰
بکش عطّار ای جان رایگان تو
۲۳۱
تو میدانی که همچون او نیابی
۲۳۲
جز این خواهی که کُشته او نیابی
۲۳۳
بکُش ای جان ودیگر زندهام کن
۲۳۴
منم بنده بخود پایندهام کن
۲۳۵
چو قتل من بدست تست جانا
۲۳۶
از آن جانم زهستی جست جانا
۲۳۷
چو کردی نیست آنکه هست باشم
۲۳۸
که خود من از وصالت مست باشم
۲۳۹
ز جام تست این مستی که دارم
۲۴۰
ز دید تست این هستی که دارم
۲۴۱
ز شور تست اینجا شورش جان
۲۴۲
که پیدا میکند هر لحظه طوفان
۲۴۳
ز جام تست این هستی دمادم
۲۴۴
مرا دادی تو این هستی دمادم
۲۴۵
دمادم جامت اینجا نوش دارم
۲۴۶
از آن این حلقهات در گوش دارم
۲۴۷
شدم حلقه بگوشت همچو عشاق
۲۴۸
زدم هر لحظه کوس عشق را طاق
۲۴۹
خروشم بر فلک دارد ملک گوش
۲۵۰
نخواهم کرد من نامت فراموش
۲۵۱
فراموش نگردد ای دل و دین
۲۵۲
توئی در جان و دل هم جان شیرین
۲۵۳
فراموشم نگردد مهر مهرت
۲۵۴
که دیدستم دمی اعیان چهرت
۲۵۵
ز مهرت مهر دارم همچنان من
۲۵۶
زنم در مهر جانت کوس جان من
۲۵۷
دمی تا در بدن دارم تو بینم
۲۵۸
بجز تو هیچ دیگر مینبینم
۲۵۹
بجز تو هیچ چیزی در خیالم
۲۶۰
نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم
۲۶۱
بجز تو میندانم ای دلارام
۲۶۲
که بی تو خود ندارد این دل آرام
۲۶۳
دلارامی و هم آرام جانی
۲۶۴
کنون راز من اینجاگه بدانی
۲۶۵
چنین با من جفا داری مرا هان
۲۶۶
از این اندوه زودم دوست برهان
۲۶۷
دمی نه مرهمی بر جان عطّار
۲۶۸
که هم دردی و هم درمان عطّار
۲۶۹
ترا دریافت قصّه هست باقی
۲۷۰
اگر جامی دهی اینجای ساقی
۲۷۱
بده جامی و جانم زودبستان
۲۷۲
که بیرویت نخواهم باغ و بستان
۲۷۳
بده جامی که خرقه هست زنّار
۲۷۴
بسوزم این زمانش در تف نار
۲۷۵
بده جامی که تا جان برفشانم
۲۷۶
که از دریای تو گوهر فشانم
۲۷۷
بده جامی که جانم مست رویت
۲۷۸
شد اکنون میزند او های و هویت
۲۷۹
بده جامی که جانم مست ماندست
۲۸۰
ز بهر جان توپابست ماندست
۲۸۱
بده جامی اگرچه هست هستم
۲۸۲
بیک جامی دگر ای دوست رستم
۲۸۳
بگیر از پایم آنگاهی درآور
۲۸۴
مرا این است اگر داری تو باور
۲۸۵
که من خود در برت جانا که باشم
۲۸۶
چو تو هستی بگو تا من چه باشم
۲۸۷
خراباتی شدم اندر خرابات
۲۸۸
خراباتی منم اکنون مناجات
۲۸۹
کجادرگنجدم سالوس اینجا
۲۹۰
نگیرد مکر و هم افسوس اینجا
۲۹۱
مرا جام میت فانی نمودست
۲۹۲
بیک ره مرمرا از خود ربودست
۲۹۳
ندانم تو منی یا من توام جان
۲۹۴
از آن شیوه زنی اینجای دستان
۲۹۵
تو مائی من توام اکنون تو دانی
۲۹۶
تو میدانی که اسرار جهانی
۲۹۷
توئی اکنون من اینجا نیستم جان
۲۹۸
بگو کاین جایگه برچیستم جان
۲۹۹
تو هستی در من و من خود نیم دوست
۳۰۰
چو کردی مغز اینجاگه مدان پوست
۳۰۱
مگر بد خفته عشّاقی ابر خواب
۳۰۲
شده بیهوش اندر عین غرقاب

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.