درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنان مدهوش عشق اندر فنا بود
۲
که گوئی آن زمان عین لقا بود
۳
شده درخواب و خاموش اوفتاده
۴
چو مستان سخت بیهوش اوفتاده
۵
مگر معشوق او در خواب میدید
۶
درون خویشتن مهتاب میدید
۷
که معشوقش رخ اینجاگاه بنمود
۸
که گوئی آن زمان عین لقا بود
۹
چنان صاحب جمالی دید آنجا
۱۰
که وصفش مینگنجد آن دلارا
۱۱
جمالش فتنه و عشاق آفاق
۱۲
بخوبی و ملاحت در جهان طاق
۱۳
لب لعلش نبات و قند و شکّر
۱۴
رخش تابان مثال ماه انور
۱۵
نظر کرد وجمالش دید در خواب
۱۶
گرفتش گوش آن مه را باشتاب
۱۷
بجست ازخواب و گفت ای جان کجائی
۱۸
نمود خود تو ما را مینمائی
۱۹
چگونت یافتم ای جان جانم
۲۰
کنون در دست خود عین العیانم
۲۱
گرفته گوش تو بینم بتحقیق
۲۲
زهی اسرار ما از عز و توفیق
۲۳
نظر کرد و بدستش گوش خود دید
۲۴
ز شرم خویشتن آنجا بخندید
۲۵
گمان برد او در اینجاگه نهانی
۲۶
درونِ جان و دل گفت از نهانی
۲۷
تو دانی تونمودی تو ربودی
۲۸
تو گفتی در حقیقت تو شنودی
۲۹
ندانستم ولی دانستم اینجا
۳۰
ترا من گوش نتوانستم اینجا
۳۱
گرفتم گوش تو تا گوش دارم
۳۲
کجایارم که گوشت گوش دارم
۳۳
ولی دانستم ای پیدا و پنهان
۳۴
که این مشکل بَرِ من هست آسان
۳۵
تو بودی و من ای خوش خفته در خواب
۳۶
مرا بنمودهٔاینجا تک و تاب
۳۷
چگویم صاحبِ حسن و جمالی
۳۸
منم نقصان تو درعین کمالی
۳۹
نمودی و ربودی جان زپیشم
۴۰
نمک افکندهٔ اینجا بریشم
۴۱
رموز تو دراینجاگه گشاید
۴۲
مرا اینجایگه جز تو نشاید
۴۳
دگر من از کجا جویم جمالت
۴۴
که یک دم شاد گردم از وصالت
۴۵
وصالت بود و شد عین فراقم
۴۶
کنون دل پر ز درد و اشتیاقم
۴۷
جگر خونست دیگر روی بنمای
۴۸
گره تو بستهٔ و هم تو بگشای
۴۹
دریغا من تو بودم یا تو مائی
۵۰
درون خواب رویم مینمائی
۵۱
به بیداری ترا بینم در اینجا
۵۲
یقین مهر تو بگزیدم در اینجا
۵۳
همت بیدار دیدم جاودانی
۵۴
اگرچه ازدو چشم من نهانی
۵۵
نهانی لیک پیدائی همیشه
۵۶
نه درجانی نه برجائی همیشه
۵۷
تو در خوابی و دنیا همچو خوابست
۵۸
یقین عمر تو اینجا در شتابست
۵۹
شتاب اینجا مکن نی صبر نی دل
۶۰
که بنماید ترا این راز مشکل
۶۱
در این خواب خراب آباد دنیا
۶۲
ندیدی هیچ اینجا روی مولی
۶۳
اگر معشوق اینجا رخ نماید
۶۴
ترا از عقل و جان کلّی رباید
۶۵
ندانی تا که بُد این بی دل مست
۶۶
تو گوش که گرفتی زود بردست
۶۷
ترا گوشست در دستت گرفته
۶۸
بیکره عقل و آرامت گرفته
۶۹
نمیبینی دو چشم آخر تو دلدار
۷۰
که تا چشم افکنی بر روی دلدار
۷۱
ترا دلدار اینجا رخ نمودست
۷۲
عیان عقل اینجا در ربود است
۷۳
تو اندر خواب غفلت او بدیدی
۷۴
چنین مست و خرابی آرمیدی
۷۵
نمیبینی ورا بنمایدت روی
۷۶
ولیکن نقش میبازد دگرسوی
۷۷
بجز دیدار حق درخود مبین تو
۷۸
که هستی صاحب عین الیقین تو
۷۹
گهر دیدی و مینشناختی باز
۸۰
بهرزه آن گهر انداختی باز
۸۱
چویار امروز با تست و تو اوئی
۸۲
در این معنی که من گفتم چگوئی
۸۳
رخت بنمود او را میشناسی
۸۴
وگر نشناسیش تو ناشناسی
۸۵
ورا بشناس اندر پردهٔ دل
۸۶
طلب کن یک زمان گم کردهٔ دل
۸۷
نه یارت در برست و رهبرت اوست
۸۸
در اینجاگاه کلی غمخورت اوست
۸۹
غم او خور که او از تست روشن
۹۰
نموده اندر اینجا هفت گلشن
۹۱
چنین آسان و تو دشوار داری
۹۲
عزیزی خویشتن را خوار داری
۹۳
مشو خوار جهان جان را خبر کن
۹۴
برویش اندر اینجاگه نظر کن
۹۵
نظر کن تا ببینی زود رویش
۹۶
طلب کن در نهادِ های و هویش
۹۷
قفس داده قفس را روح داده
۹۸
مقام سنّت اندر دل نهاده
۹۹
دریغا جان تست و جان شده لال
۱۰۰
نمییابی دریغا تا کی این حال
۱۰۱
توان گفتن به جز تو تابدانی
۱۰۲
که او شاهست و کرده پاسبانی
۱۰۳
ترا او بنده و تو بندهٔ او
۱۰۴
سرت در پیش اوافکندهٔ او
۱۰۵
نمیخواهم که گویم آشکاره
۱۰۶
دلی خواهم که سازم پاره پاره
۱۰۷
وجود خویشتن در نزد دلدار
۱۰۸
که کردم راز او اینجای اظهار
۱۰۹
از آن نکته بسی اسرار دانم
۱۱۰
همی ترسم که تا رمزی بدانم
۱۱۱
نمیبینم یکی همدم در اینجا
۱۱۲
که باشد مرمرا محرم در اینجا
۱۱۳
نمییابم در اینجا وصل ای دل
۱۱۴
که با او برگشایم رازمشکل
۱۱۵
نمیبینم یکی صادق چگویم
۱۱۶
که دیری هست تا در جستجویم
۱۱۷
نمیبینم یکی همدرد جانی
۱۱۸
که برگویم یکی راز نهانی
۱۱۹
همه در غفلتند و رفته در خواب
۱۲۰
در این دریا شده کلّی بغرقاب
۱۲۱
چنین در غفلت اینجاگاه مستند
۱۲۲
که گویا نیستند و نیز هستند
۱۲۳
چنان مستند اندر خواب رفته
۱۲۴
که ایشان را همه طوفان گرفته
۱۲۵
در این طوفان کجا گردند بیدار
۱۲۶
و زین مستی کجا گردند هشیار
۱۲۷
در این طوفان دل جمله خرابست
۱۲۸
گرفته پیش و پس گرداب آبست
۱۲۹
ز خواب اینجا اگر بیدار آیم
۱۳۰
که با وی پاسخی اینجا گذارم
۱۳۱
بگویم راز با دیوار اینجا
۱۳۲
همه از رمز پر اسرار اینجا
۱۳۳
به از دیوار اینجاکس ندانم
۱۳۴
که با وی دمبدم رازی برانم
۱۳۵
که دیوار است دانم رازدار او
۱۳۶
که خاکت را نموده کردگار او
۱۳۷
بود اورازدار عاشقان هم
۱۳۸
که دارد سرّ راز جان جان هم
۱۳۹
چو بادیوار گوئی سرّ اسرار
۱۴۰
زبان خود در آن ساعت نگهدار
۱۴۱
نگهدار ای برادر هم نهانت
۱۴۲
که گوشی دارد و گوید بیانت
۱۴۳
دلا خاموش چون همدم نداری
۱۴۴
تو این عمرت بضایع میگذاری
۱۴۵
چرا هر دم بگوئی دیگر اینجا
۱۴۶
همی گردی ز حیرت جای بر جا
۱۴۷
خبرداری که اکنون دوست با تست
۱۴۸
درون مغز نقش و پوست با تست
۱۴۹
خبرداری که جانان در درونت
۱۵۰
گرفته هم درون و هم برونت
۱۵۱
خبرداری که او پرده نشین است
۱۵۲
کسی داند که با او همنشین است
۱۵۳
خبرداری که بنمودست رخسار
۱۵۴
ولیکن از لطافت ناپدیدار
۱۵۵
خبرداری که کردت واصل اینجا
۱۵۶
مراد دل نکردست حاصل اینجا
۱۵۷
خبرداری که جانت در ربودست
۱۵۸
خود اینجاگاه در گفت و شنودست
۱۵۹
خبرداری که میگوید دمادم
۱۶۰
رموز عشق خود اینجا دمادم
۱۶۱
خبرداری که او جان جهانست
۱۶۲
ولی از دیدهٔ عقلت نهانست
۱۶۳
خبرداری خبر ای بیخبر هان
۱۶۴
که داری یار اینک در نظر هان
۱۶۵
خبرداری که اودارد دل و تن
۱۶۶
نموده رخ در این آئینه روشن
۱۶۷
خبرداری که درگفتار ت او بود
۱۶۸
یقین اسرار گفت و خویش بشنود
۱۶۹
خبرداری که اندر دیده بیناست
۱۷۰
درون جان ودل رویت تواناست
۱۷۱
درونت با برون هر دو گرفتست
۱۷۲
تنت یکبارگی اینجا نهفتست
۱۷۳
درونت با برون در ذات او بین
۱۷۴
وجودت جملگی در ذات او بین
۱۷۵
چنان عاشق شدست اینجا ترا یار
۱۷۶
که جز تو درنمیگنجد ز اغیار
۱۷۷
چنان عاشق شدست اینجا ترا او
۱۷۸
که در تو ابتدا در انتها او
۱۷۹
چنانت دوست میدارد یقین دوست
۱۸۰
که مغزت کرد اینجاگاه او پوست
۱۸۱
چنانت دوست میدارد عیانی
۱۸۲
که میگوید ترا راز نهانی
۱۸۳
بجانت دوست میدارد یقین تو
۱۸۴
که کردت اوّلین و آخرین تو
۱۸۵
نموده ذات کل اندر صفاتت
۱۸۶
عیان کرده در اینجا بود ذاتت
۱۸۷
ترا ازخویشتن پیدا نمودست
۱۸۸
رموز مشکلت کلی گشودست
۱۸۹
چنان عاشق شده اینجا بتحقیق
۱۹۰
که میبخشد ترا اسرار توفیق
۱۹۱
تو هستی بیخبر گویای اسرار
۱۹۲
نمیبینی حقیقت روی دلدار
۱۹۳
تو هستی بیخبر در بی نشانی
۱۹۴
نمییابی ورا اندر نهانی
۱۹۵
تو هستی بیخبر دریاب دلدار
۱۹۶
حجاب آخر ز پیش خویش بردار
۱۹۷
ببین رخسار همچون ماه رخشان
۱۹۸
درون پردهٔ دل گشته تابان
۱۹۹
ببین رخسار او اینجا چو خورشید
۲۰۰
که داری در کنار خویش امّید
۲۰۱
ببین رخسار او چون مشتری تو
۲۰۲
اگر هستی بجانت مشتری تو
۲۰۳
ترا بنمود اینجاگاه خود او
۲۰۴
نشسته فارغش ازنیک و بد او
۲۰۵
تو سرگردان چرا هرجا دوانی
۲۰۶
نظر کن یک دمی گر کاردانی
۲۰۷
تو سرگردان مشو با خویشتن باش
۲۰۸
بر او بیحجاب جان و تن باش
۲۰۹
نظر کن آنچه پنهان بود از کل
۲۱۰
بفکنده بد ترا در رنج و هم ذل
۲۱۱
درونت با برون هر دو یکی ساز
۲۱۲
حجاب آخرز پیش دل برانداز
۲۱۳
جمال او نظر کن تا ببینی
۲۱۴
اگر مرد رهی این راز بینی
۲۱۵
تو همچون دیگران مغرور و مستی
۲۱۶
بروز و شب چنین بت میپرستی
۲۱۷
از این بت هیچ ناید مر ترا هان
۲۱۸
بگو تا چند بای دیر رهبان
۲۱۹
کنون از بت پرستی خود تو برهان
۲۲۰
از این بت هیچ ناید این یقین دان
۲۲۱
تو در دیری و مر بت میپرستی
۲۲۲
کنون اندر شراب شرک مستی
۲۲۳
بت تو صورت تو گشته ترسا
۲۲۴
درون دیر صورت راهب آسا
۲۲۵
چو ابراهیم باش و بشکن آن بُت
۲۲۶
که آمدنزد عاشق مر تن آن بت
۲۲۷
همه مردان بُت خود را شکستند
۲۲۸
ز دست صورت اینجاگه برستند
۲۲۹
بکردند دیر صورت جمله ویران
۲۳۰
از این بیشه شده بیرون چو شیران
۲۳۱
دوعالم عاشق آسا صید کردند
۲۳۲
زمین را با زمان در قید کردند
۲۳۳
بیکره باطن خود را چو ظاهر
۲۳۴
یکی کردند در تُبْلَی السّرائر
۲۳۵
یکی کردند اینجا جسم با جان
۲۳۶
شدند ایشان ز دید خویش پنهان
۲۳۷
یکی گشتند از عین دو بینی
۲۳۸
برون رفتند در صاحب یقینی
۲۳۹
چو ایشان در یکی اینجا قدم زن
۲۴۰
وجود جان ودل را در عدم زن
۲۴۱
تو همچون ذات ایشانی بمعنی
۲۴۲
ولی در باطن تو نیست تقوی
۲۴۳
بتقوی این چنین دانی بکردن
۲۴۴
از این میدان کل گوئی ببردن
۲۴۵
بتقوی باطنت گر پاک داری
۲۴۶
مر این معنی بدانی که سواری
۲۴۷
بتقوی مرکب معنی برانی
۲۴۸
بموئی اندر این ره مینمائی
۲۴۹
بموئی گر بمانی خسته باشی
۲۵۰
چو دزدان دائما بر بسته باشی
۲۵۱
از این زندان خلاصی بخش خود را
۲۵۲
وجود خویشتن گردان اَحَد را
۲۵۳
چرا در بند خود ماندی گرفتار
۲۵۴
دمادم میکنی بر خویش آزار
۲۵۵
چنین صورت که میبینی تو روشن
۲۵۶
ورای صورت خود هفت گلشن
۲۵۷
از این گلشن نظر گاه دلِ تست
۲۵۸
ولی صورت در اینجا مشکل تست
۲۵۹
تو مرغ جان خود پرواز کل ده
۲۶۰
یقین اینجا ورا تو ساز کل ده
۲۶۱
بمعنی صورت خود جان جان کن
۲۶۲
نهادت در همه اشیا نهان کن
۲۶۳
بگرد قبة افلاک برگرد
۲۶۴
برافشان خویشتن را پاک از این گرد
۲۶۵
زمین را با زمان هر دو یکی ساز
۲۶۶
دمادم مرغ جان آور به پرواز
۲۶۷
قدم بیرون نه از این آستان تو
۲۶۸
اگر مرد رهی اینجا نهان تو
۲۶۹
حجابت مستی است و بت پرستی
۲۷۰
از این چنبر برون یک دم نرستی
۲۷۱
از این نه طاق و هفت انجم گذر کن
۲۷۲
بذات پاک روحانی نظر کن
۲۷۳
ترا دانست اینجا حاصل ای دل
۲۷۴
چرا خود رانکردی واصل ای دل
۲۷۵
ترا ذاتست حاصل اندر اینجا
۲۷۶
دو بینی میکنی هستی تو شیدا
۲۷۷
از این نه چار طاق برستاده
۲۷۸
بتو نرسد مگر لختی نظاره
۲۷۹
نظاره میکنی دم دم در او تو
۲۸۰
فرو رفته در او هم تو بتو تو
۲۸۱
نداری زهره اندر دید بالا
۲۸۲
که داری بر تفرّج عین آلا
۲۸۳
درون پردهٔ در پرده سازی
۲۸۴
تماشا میکنی اینجا ببازی
۲۸۵
درون پرده گلشن هست بسیار
۲۸۶
سر و پایش در اینجا ناپدیدار
۲۸۷
در این گلشن که گلهایش ستارست
۲۸۸
چو بیکاران نصیب ما نظارست
۲۸۹
نظاره بیش نبود هیچکس را
۲۹۰
جز این سیرت در صورت تو بس را
۲۹۱
یکی سیری اگر بیرون این است
۲۹۲
کسی داند که اینجا پیش بین است
۲۹۳
یکی سیری که این سیر جهانتاب
۲۹۴
از آن نورست این معنی تو دریاب
۲۹۵
چو تو این سیر اینجا مینبینی
۲۹۶
کجا در اصل کل صاحب یقینی
۲۹۷
یقین گر باشدت این را بدانی
۲۹۸
نمود عشق اینجا باز دانی
۲۹۹
ترا گر آن شود اینجای مکشوف
۳۰۰
یقین دانی که هستی جمله مکشوف
۳۰۱
تو موصوفی ولی نه آگهی تو
۳۰۲
که چون سالک فتاده در رهی تو
۳۰۳
بوقتی کاین سلوک اینجا نماند
۳۰۴
یکی گردد کسی کاین را بداند
۳۰۵
شود واصل ولی اینجا بتحقیق
۳۰۶
یکی بیند جمال جان ز توفیق
۳۰۷
ولیکن تا تو در عین نمائی
۳۰۸
کجامرد وصولی و لقائی
۳۰۹
تر این گلشن اینجاگه خوش آید
۳۱۰
از آن اصلت ز باد و آتش آمد
۳۱۱
نمود ذات و خاکت گو مگردان
۳۱۲
بماندی در جمال خویش حیران
۳۱۳
تو حیرانی و حیران حق نبیند
۳۱۴
کجادانی کسی کاین سرّ ببیند
۳۱۵
تو حیرانی و افتاده چنین خوار
۳۱۶
کجا راهی بری در عین اسرار
۳۱۷
ترا جز این کواکب درسموات
۳۱۸
نیامد در نظر دوری از این ذات
۳۱۹
نظاره کن در اینجا گر خموشی
۳۲۰
بگو تا چند در هر گونه جوشی
۳۲۱
همه همچون تو در خورشید اشیا
۳۲۲
ز پنهانی شده اینجای پیدا
۳۲۳
نظاره کن ترا با این چکارست
۳۲۴
که صنع لامکانی بیشمارست
۳۲۵
نظاره کن زبان درکش تو خاموش
۳۲۶
مشو چندین بهر چیزی بمخروش
۳۲۷
در این دریای پر جوهر نظاره
۳۲۸
کن اینجا دم بدم کش نیست چاره
۳۲۹
در این دریای پر جوهر باعزاز
۳۳۰
اگر مرد رهی دمدم در انداز
۳۳۱
طلب میکن در این زندان خداوند
۳۳۲
که بیرونت کند ناگه از این بند
۳۳۳
تو در زندان و بام او پر از نور
۳۳۴
تو افتاده چنین در شیب از دور
۳۳۵
تو زندانی و بامش جمله گلشن
۳۳۶
تو افتاده چنین اندر نشیمن
۳۳۷
بجز نظاّرگی اینجا نداری
۳۳۸
که جز جان و دلِ شیدا نداری