Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی هاتف مر او را داد آواز
۲
که ای درویش خوش میسوز و میساز
۳
بسوزان خویشتن درحضرتِ ما
۴
که تا یابی عیان قربت ما
۵
سما هرگز نداندراز ما او
۶
ولیکن پرده است آغاز ما او
۷
تو اینجاگه چنین حیران شده مست
۸
کجا هرگز چنین آسان دهد دست
۹
تو ما را دان و ما را بین و ماجوی
۱۰
هر آن رازی که میداری بماگوی
۱۱
که تا قرب ما بویی بیابی
۱۲
که از مستی و حیرانی خرابی
۱۳
سما حیران ما گردان و مستست
۱۴
نمود ماست و اندر نیست هستست
۱۵
ز عشق ما چنین گردان شده او
۱۶
عجب تو از تو خود حیران شده او
۱۷
وصال ما همی جوید دمادم
۱۸
نمود فیض ما ریزد بعالم
۱۹
ز ما دارد چنین نور یقین او
۲۰
نداند اوّلین و آخرین او
۲۱
ز ما دارد نمود عشق گلشن
۲۲
نه همچون او زند او ما و هم من
۲۳
ز شوق ما چنین گردانست دائم
۲۴
ولیکن ذات مادر اوست قائم
۲۵
نداند هیچ خاموشی است گردان
۲۶
ز تاب نور ما پیوسته حیران
۲۷
تو زو میجوی ای مسکین وصالت
۲۸
نمیدانی در اینجا هیچ حالت
۲۹
اباتست آنچه میجوئی از او باز
۳۰
حجاب نور پیش خود برانداز
۳۱
حجاب او ترادر صورتت بین
۳۲
از آنی دائما پیوسته غمگین
۳۳
حجابت اوست زو هستی طلبکار
۳۴
توئی نقطه وِیَت مانند پرگار
۳۵
بسرگردانست دائم در نهادت
۳۶
در این دنیا عجایب داد دادت
۳۷
طلبکار است او همچون تو مارا
۳۸
تو زومیجوئی ای مسکین خدا را
۳۹
چو سرگردانست او مانند گوئی
۴۰
در این معنی تو درویشان چگوئی
۴۱
چو سرگردانی و اینجا بدیدی
۴۲
چرا با او تو در گفت و شنیدی
۴۳
چو سرگردانست او مانند دولاب
۴۴
عجب تر از تو او ماندست غرقاب
۴۵
تو از وی چه طلب داری تو اوئی
۴۶
که سرگردان چو او مانند گوئی
۴۷
ز خود جو آنچه گم کردی تو خود را
۴۸
مکن آخر تو چندین شور و غوغا
۴۹
نظر کن در درون درویش بنگر
۵۰
نمود ذات ما اینجا سراسر
۵۱
نظر کن در درون جان حقیقت
۵۲
منه پایت برون تو از شریعت
۵۳
مرا بنگر که اندر جسم و جانم
۵۴
ز دید صورتت اندر نهانم
۵۵
درون خویشتن را کن منوّر
۵۶
ز من درویش مسکین هان بمگذر
۵۷
مرا کردی طلب اینک مرایاب
۵۸
بآهسته مکن درخویش اشتاب
۵۹
مرا کردی طلب من جان تراام
۶۰
ترا پیوسته من عین لقاام
۶۱
مرا کردی طلب بنگر برویم
۶۲
که این دم با تو اندر گفتگویم
۶۳
مرا کردی طلب دیدار بنگر
۶۴
درون تست هان دلدار بنگر
۶۵
مرا کردی طلب بنمودمت هان
۶۶
گره اکنون بکل بگشودمت هان
۶۷
مرا کردی طلب اکنون به بینم
۶۸
که من اندر درونت پیش بینم
۶۹
مرا کردی طلب پیوسته مستم
۷۰
درون جان و دل پیوسته هستم
۷۱
نیم هستم ترا هستیم داخل
۷۲
ترا مقصود شد درویش حاصل
۷۳
ترا مقصود هم کلّی برآرم
۷۴
غم واندیشههای تو سرآرم
۷۵
ترا مقصود من درویش خسته
۷۶
مشو دیگر در اینجا دل شکسته
۷۷
بجز من منگر و جز من مبین تو
۷۸
همیشه باش در عین الیقین تو
۷۹
بجز من منگر و با من بگو راز
۸۰
که من بنمایمت انجام و آغاز
۸۱
بجز من منگر اندر من چه یابی
۸۲
که تا اینجا جمال من بیابی
۸۳
بجز ما منگر و ما را نظر کن
۸۴
بجز من هیچ منگر تو سر و بن
۸۵
منم اندر تو و تو دید مائی
۸۶
چرا درویش از ما تو جدائی
۸۷
جدا از ما مشو درویش دلدار
۸۸
که ماهستیم اینجایت خریدار
۸۹
جدا از ما مشو در هیچ احوال
۹۰
که ما دانیم راز تو همه حال
۹۱
درون تو بکل ما حاضرستیم
۹۲
ز بینائی ترا در خاطرستیم
۹۳
یقین ما همه جز هیچ نبود
۹۴
چو ما هستیم اکنون هیچ نبود
۹۵
مجو از هیچکس زنهار یاری
۹۶
نمود ما کنون گر گوش داری
۹۷
منزّه آمدی درویش در کل
۹۸
کشیدی از برایم رنج با ذل
۹۹
منت این دم دهم گنج نهانی
۱۰۰
که امشب در برم صاحب قرانی
۱۰۱
ترا واصل کنم درجوهر خود
۱۰۲
ترا فارغ کنم از نیک وز بد
۱۰۳
ترا واصل کنم درویش اینجا
۱۰۴
برم اینجا حجاب از پیش اینجا
۱۰۵
لقای خود کنم روزی ترا من
۱۰۶
برت یک ذرّه آرم هفت گلشن
۱۰۷
لقای خود نمایم تا ابدهان
۱۰۸
مبین جز ماکنون در نیک و بد هان
۱۰۹
لقای ما نظر کن جمله آفاق
۱۱۰
مرا در خود ببین درویش مشتاق
۱۱۱
لقای ما نظر کن در دل خود
۱۱۲
کنون بگشای مسکین مشکل خود
۱۱۳
درونم در برون منگر مرا بین
۱۱۴
مرا تو انتها و ابتدا بین
۱۱۵
چرا حیرانی خود مینبینی
۱۱۶
که این دم در مکان عین الیقینی
۱۱۷
درونت روح نورم آمده کل
۱۱۸
ترا بیرون برم از رنج وز ذل
۱۱۹
چو وصل من ترا اعیان شد اینجا
۱۲۰
کنون پیدائیت پنهان شد اینجا
۱۲۱
مرا در جان نگر جانان منم راست
۱۲۲
ز پنهانی مرا اندر تو پیداست
۱۲۳
منم هم آسمان و هم زمین یاب
۱۲۴
مرا هم درمکین و در مکان یاب
۱۲۵
منم خورشید و ماه و چرخ و انجم
۱۲۶
همه در ذات من درویش شد گم
۱۲۷
مبین اکنون به جز من جان جانم
۱۲۸
که راز آشکارا و نهانم
۱۲۹
چنین واصل شو و از خود میندیش
۱۳۰
بجز او جملگی بردار از پیش
۱۳۱
کسی پیدا نماید کو شود او
۱۳۲
اگر کردی چنین دادیت نیکو
۱۳۳
ولی تا تو ز بالا راز جوئی
۱۳۴
یقین میدان عیان و تو نه اوئی
۱۳۵
تو درماندی عجب در دید افلاک
۱۳۶
میان نار و ریح و آبی وخاک
۱۳۷
همه از بهر تو اینجا عیانند
۱۳۸
گهی پیدا شده گاهی نهانند
۱۳۹
هر آن کوکب که بر چرخ برینست
۱۴۰
صد و دو بارمهتر از زمینست
۱۴۱
بباید سی هزاران سال از آغاز
۱۴۲
که تا برجی بجای خود شود باز
۱۴۳
زمین در جنب این نُه طاق مینا
۱۴۴
چو خشخاشی بود برروی دریا
۱۴۵
ببین تا تو از این خشخاش چندی
۱۴۶
سزد گر بر به روی خود بخندی
۱۴۷
از این افلاک گردان می چه جوئی
۱۴۸
بگو آخر که آخر چند گوئی
۱۴۹
ده و دو برج در وی هست اعداد
۱۵۰
همه گردان شده مانندهٔ باد
۱۵۱
حمل خشکی ز حدداده ترا بیش
۱۵۲
کند هر لحظهٔ اینجا بیندیش
۱۵۳
چو گاوی گشتهٔ اینجای بی عقل
۱۵۴
از آن کاینجا سخن گفتی زهر نقل
۱۵۵
ترا جوزا از آن اینجا دورو شد
۱۵۶
که ذات تو عجب در گفتگو شد
۱۵۷
چو خرچنگی در اینجا نه کز او راست
۱۵۸
ترا از راستی کژ رفته پیداست
۱۵۹
اسد سهم و صلابت مینماید
۱۶۰
همی خواهد کت اینجا در رُباید
۱۶۱
ز خوشه تو یکی گندم نبینی
۱۶۲
که این دم زیر چرخ افتاده ببینی
۱۶۳
چو ازتو راستی ناید چو میزان
۱۶۴
نداری راستی و گشته حیران
۱۶۵
ز نیش کژدمت هم دل شده ریش
۱۶۶
از آن کاینجات آرد هر زمان نیش
۱۶۷
کمان بازوانت هیچ تیری
۱۶۸
نزد سوی نشانه چون اسیری
۱۶۹
جهانی همچو بز در عین کهسار
۱۷۰
فتاده از کمرها سرنگونسار
۱۷۱
چو دیوی این زمان در چه فتاده
۱۷۲
نمیدانی عجب ناگه فتاده
۱۷۳
چو ماهی اوفتادستی در این دم
۱۷۴
نمیدانی چه خواهد بد سرانجام
۱۷۵
نهٔ خورشید و گرهست این کمالت
۱۷۶
چو درگردی پدید آید زوالت
۱۷۷
نهٔ ماه و اگر بدر منیری
۱۷۸
چو پیش عقده افتادی بگیری
۱۷۹
زوالی هست هر چیزی در اینجا
۱۸۰
که پنهان میشوند اینجا ز پیدا
۱۸۱
چنین درماندهٔ چون حلقه بر در
۱۸۲
از این در گر تو هستی مرد مگذر
۱۸۳
از این درجوی کام خویش زنهار
۱۸۴
که ناگاهت مراد آید پدیدار
۱۸۵
از این در جوی دائم کامرانی
۱۸۶
که میبخشندت اسرار معانی
۱۸۷
از این درجوی بیشکی هستی دل
۱۸۸
که تا ناگه رسی در مستی دل
۱۸۹
از این در جوی راز سر تحقیق
۱۹۰
که تا بخشندت اینجاگاه توفیق
۱۹۱
از این در جوی وصل یار شیرین
۱۹۲
که ناگاهی ز تلخی عین شیرین
۱۹۳
بیابی ناگهانی زو آنچه خواهی
۱۹۴
نشین ایمن تو بر درگاه شاهی
۱۹۵
در این درگاه شو دائم مجاور
۱۹۶
تو این معنی یقین میدار باور
۱۹۷
بر این در ناگهی کامت برآید
۱۹۸
همت روزی شه اینجا رخ نماید
۱۹۹
شه اندر بارگاه تو نشسته
۲۰۰
برون دل وصال شاه بسته
۲۰۱
بعزّ آنگاه بینی ناگهان شاه
۲۰۲
زماهی اوفتی ناگاه بر ماه
۲۰۳
بکن خدمت بر این درگاه از دل
۲۰۴
که تا بگشایدت اینراه مشکل
۲۰۵
بکن تو خدمت و فرمان شه بر
۲۰۶
ز شاه آنگاه ای سالکت تو برخور
۲۰۷
بکن مر خدمت دل شاد میباش
۲۰۸
نشین فارغ ز کل آزاد میباش
۲۰۹
بکن خدمت که خدمتکار هرگز
۲۱۰
نماند نزد شه مسکین و عاجز
۲۱۱
بفرمان باش و فرمان ده پس آنگاه
۲۱۲
چو بخشد دُرّ و جوهر مر ترا شاه
۲۱۳
بفرمان باش و فرمان ده بهرکس
۲۱۴
ترا اندر میانه شاه مربس
۲۱۵
بفرمان باش دائم نزد جانان
۲۱۶
که تا دشوار گردد پیشت آسان
۲۱۷
بفرمان باش گر فرمان گذاری
۲۱۸
نیابد هر گدائی شهریاری
۲۱۹
چو فرمان نیست هرگز در دو عالم
۲۲۰
اگر فرمان بری نبود ترا غم
۲۲۱
ز نافرمانی شیطان بیندیش
۲۲۲
حجاب کبر را بردار از پیش
۲۲۳
ز نافرمانبران هم دور میباش
۲۲۴
پس آنگه در میان نور میباش
۲۲۵
هر آنکو برد فرمان داد فرمان
۲۲۶
کجا آن دوست دارد داد فرمان
۲۲۷
بفرمان خدا میکن سجودت
۲۲۸
از این معنی بیابی بود بودت
۲۲۹
به از فرمان چه باشد با اینت فرمان
۲۳۰
دوا زین باشد اینجا نزد جانان
۲۳۱
ترا از بهر فرمان آفریدند
۲۳۲
بدین کارت بدنیا آوریدند
۲۳۳
چو هم فرمان و هم فرمانبر اینجا
۲۳۴
نمود جمله گفتم باتو دانا
۲۳۵
اگر هستی چنین کز جانْ من و تو
۲۳۶
در این معنی ببر فرمان من و تو
۲۳۷
حقیقت چیست پیش اندیش بودن
۲۳۸
بر سلطان جان فرمانت بردن
۲۳۹
چگویم ای دل ار فرمان بری تو
۲۴۰
در آن حضرت ره آسان بری تو
۲۴۱
رهت نزدیک و نفست سخت دورست
۲۴۲
چو شیطان دائما او پر غرور است
۲۴۳
ترا تا نفس باشد در نهادت
۲۴۴
کجا زین بستگی باشد گشادت
۲۴۵
ترا تا نفس اینجاگه زبون کرد
۲۴۶
در اینجا گه دلت غرقاب خون کرد
۲۴۷
ترا تا نفس باشد آن نباشد
۲۴۸
ترا تا نفس در فرمان نباشد
۲۴۹
ز نفس سگ همه آزار بینی
۲۵۰
کجا هرگز دمی دلدار بینی
۲۵۱
ز نفست دائما جان در گداز است
۲۵۲
ولیکن عشق اینجاکار ساز است
۲۵۳
گذر کن یک زمان زین نفس مدبر
۲۵۴
سلامت نیست در این نفس کافر
۲۵۵
کجا آید سلیمانی از او هان
۲۵۶
که کافر باشد و همراز شیطان
۲۵۷
چرا در نفس خود خوار و اسیری
۲۵۸
وگرنه برتر از بدر منیری
۲۵۹
رها کن نفس فرمانش مبر هین
۲۶۰
زمن کن گوش این یک نکته تلقین
۲۶۱
رها کن نفس همراه نفس باش
۲۶۲
چو نفست رفت کل الله بس باش
۲۶۳
رها کن نفس تا سلطان شوی تو
۲۶۴
وگرنه در صفت شیطان شوی تو
۲۶۵
رها کن نفس تا دلدار گردی
۲۶۶
بکل شاید کز او بیزار گردی
۲۶۷
رها کن نفس تا اللّه باشی
۲۶۸
دمادم از خدا آگاه باشی
۲۶۹
چو تو آگاه باشی رازدارت
۲۷۰
کند با خویشتن ناگاه یارت
۲۷۱
ز نفست این همه تشویش و بیم است
۲۷۲
وگرنه ذات او سهل و سلیم است
۲۷۳
تو دوری کن از اونزدیک حق باش
۲۷۴
ز بهر آخرت تخمی همی پاش
۲۷۵
چو نفست کافراست او را مسلمان
۲۷۶
کن اینجاگاه بر فرمان یزدان
۲۷۷
از این کافر مسلمانی نیاید
۲۷۸
که از رهزن نگهبانی نیاید
۲۷۹
ترا تا نفس کافر در نهاد است
۲۸۰
تصوّرهای تو مانند بادست
۲۸۱
ولی جهدی کن اینجا تا بفرمان
۲۸۲
که تا او را کنی ناگه مسلمان
۲۸۳
نه سیّد گفت این کافر منش خَود
۲۸۴
مسلمان کردم اینجا تا نشد بد
۲۸۵
بدی نیکو توان کردن بتدریج
۲۸۶
که جدول هر زمان گردانیست برزیج
۲۸۷
بدی نیکو توان کردن ولیکن
۲۸۸
نباید بود از این نفس ایمن
۲۸۹
از او ایمن مباش و باش حاضر
۲۹۰
همیشه در خدا بگمار ناظر
۲۹۱
از او میخواه دائم حاجت اینجا
۲۹۲
که تا بخشد ترا مر راحت اینجا
۲۹۳
از این شیطان در اینجاگه بپرهیز
۲۹۴
تو همچون اولیا از هیچ مستیز
۲۹۵
اگر با تو کردی قوّت آغاز
۲۹۶
تو قوت کن بنفس خود دلت باز
۲۹۷
ولیکن همچو او مجهل مشوهان
۲۹۸
تو تسلیم و رضا آرش بفرمان
۲۹۹
وگر او قوّت ابلیس دارد
۳۰۰
بسی در هر صفت تلبیس دارد
۳۰۱
تو هم از قوّت رحمان برآور
۳۰۲
هزیمت دور از شیطان برآور
۳۰۳
هزیمت کن تو شیطان لعین را
۳۰۴
که تادیگر نیاید او کمین را
۳۰۵
از این ملعون بکن پرهیز و خوش باش
۳۰۶
مکن با او نشست و شاد دل باش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.