Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در سئوال کردن مرید ا زحضرت شیخ که شیطان مرا زحمت میدهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی پیری ز پیران گشت واصل
۲
مر او را گشت کل مقصود حاصل
۳
چنان شد کز همه عالم نهان شد
۴
درون خلوت دل جان جان شد
۵
شب و روزش به جز طاعت نبُد کار
۶
ز کل قانع شده بر روی دلدار
۷
چنان واصل بُد اندر خانقه او
۸
نهانی دیده بودش روی شه او
۹
مریدان داشت بسیاری مر آن پیر
۱۰
همه با عقل و عشق و رأی و تدبیر
۱۱
ولیکن پیر مرد ناتوان بود
۱۲
ز معنیّ حقیقت جاودان بود
۱۳
بصورت بس ضعیف و معنی آباد
۱۴
همه در پیش او بُد در صفت باد
۱۵
مگر روزی مریدی رفت پیشش
۱۶
بمعنی بُد مرید و بود خویشش
۱۷
سلامی کرد نزدیکش بحالی
۱۸
وز او کرد آن نفس آنجا سؤالی
۱۹
بگفت ای واصل عصر زمانه
۲۰
مرا شیطان همی گیرد بهانه
۲۱
دمادم عین آزارم نماید
۲۲
بر هر کس زبون خوارم نماید
۲۳
بر هر کس کند رسوا و خوارم
۲۴
ز طعنش آن زمان طاقت ندارم
۲۵
ز بس زحمت که اینجا دادم ای پیر
۲۶
نذارم باری اینجاگاه تدبیر
۲۷
دمادم خون من اینجا بریزد
۲۸
بکین و بغض این جا می ستیزد
۲۹
مرا اینجایگه او منفعل کرد
۳۰
دمادم پیش خلقانم خجل کرد
۳۱
اگر بسیارگویم شرح شیطان
۳۲
که او با من چهاکردست از اینسان
۳۳
ملال آید ترا ای شیخ اکبر
۳۴
مرا زین حادثات ای شیخ غمخور
۳۵
تو شیطان خودی آزار کردی
۳۶
ابا خود دائما اندر نبردی
۳۷
ز خود میبینی اینجاگه بخواری
۳۸
که عمر خود بضایع میگذاری
۳۹
ز خود دیدی بلا و رنج و محنت
۴۰
که خود را میدهد پیوسته زحمت
۴۱
خود آمیزش تو کردستی کسان را
۴۲
از آن آزار میبینی تو جان را
۴۳
تو آمیزش مکن با کس چو من شو
۴۴
مبین کس خویش وخود هم خویشتن شو
۴۵
تو خود را باش آنگاهی خدابین
۴۶
وگرنه در بر شیطان بلا بین
۴۷
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
۴۸
ز جانت در گذر جانان طلب کن
۴۹
ز نفس خویشتن شود دور و شونور
۵۰
که تا در نزد حق باشی تو مشهور
۵۱
بلای تو ز نفس تست اینجا
۵۲
که اینجا میکنی تو شور وغوغا
۵۳
بلا میآید از تو بر تو اینجا
۵۴
که اینجا میکنی پیوسته سودا
۵۵
بلا میآید اینجا بر تو از تو
۵۶
کجا باشد خوشی اکنون بر تو
۵۷
بلا از تست تو عین بلائی
۵۸
که اینجامیکنی تو بیوفائی
۵۹
بلا از تست شیطان خود چه باشد
۶۰
برِ تلبیس تو شیطان که باشد
۶۱
بلا از تست زوبینی زهی دوست
۶۲
نداری هیچ مغزی و توئی پوست
۶۳
بلا ازتست نفس خود زبونی
۶۴
از آن کز خانه رفتی در برونی
۶۵
بلا از تست میبینی ز شیطان
۶۶
تو شیطانی و کافر نامسلمان
۶۷
مسلمان کرد اوّل تو زبودت
۶۸
که شیطان نیست آخر می چه بودت
۶۹
مسلمان هست بسیاری بگفتار
۷۰
مسلمانی همی باید بکردار
۷۱
مسلمانی چه باشد راستی دان
۷۲
ز عین راستی تو رخ مگردان
۷۳
چرا از نفس میداری تو فریاد
۷۴
مرا این معنی من میدار دریاد
۷۵
تو شیطان خودی و رهزن خود
۷۶
فتادستی تو در فکر و فن خود
۷۷
تو شیطان خودی و می ندانی
۷۸
که بَدها میکنی در دهر فانی
۷۹
تو آمیزش مکن با خلق زنهار
۸۰
که مانی ناگهی زیشان گرفتار
۸۱
چرا چندین تو در بند خلایق
۸۲
شدستی دور و ماندستی ز خالق
۸۳
خلایق جملگی جویای خویشند
۸۴
در اینجاگاه سرگردان خویشند
۸۵
همه در بند افسوس و تو در جاه
۸۶
شده مانند کفتار اندر این چاه
۸۷
همه همچون سگ مردار خوارند
۸۸
از آن چندی فتاده زار و خوارند
۸۹
همه اینجایگه مانده اسیرند
۹۰
که چون مردارناگاهی بمیرند
۹۱
همه اندر پی دنیای مردار
۹۲
فتاده دور مانده هم ز دلدار
۹۳
چو کرکس جملگی در بند مردار
۹۴
شده اندر نهاد خود گرفتار
۹۵
چو دنیا خانهٔ، شیطانست میدان
۹۶
تو بیش از این وجود خود مرنجان
۹۷
مرنجان خود که بس چیز لطیفی
۹۸
بجوهر برتر از اشیا شریفی
۹۹
توئی از اصل فرط جوهر یار
۱۰۰
که ازوی آمدستی تو پدیدار
۱۰۱
نمیدانی که آوردت از آنجای
۱۰۲
پس آنگاهی ز خود گم کردت اینجای
۱۰۳
چو گم کردی وی اندر عشقبازی
۱۰۴
تو همچون لاشه خر تا چند تازی
۱۰۵
در این دنیاکه آزار است جمله
۱۰۶
خدا زان خیر بیزار است جمله
۱۰۷
مثال خاکدان پر ز آتش
۱۰۸
چرا بنشستی اندر وی چنین خوش
۱۰۹
خوشی با ناخوشی دنبال باشد
۱۱۰
نبینی عاقبت چون حال باشد
۱۱۱
چو حال خویش میدانی در آخر
۱۱۲
چرا خود رانمیدانی در آخر
۱۱۳
چو زیر خاک خواهد بدتراجا
۱۱۴
چرا پردازی اینجاخانه و جا
۱۱۵
ازآن اینجا دل خود شاد کردی
۱۱۶
که مال خانه را آباد کردی
۱۱۷
خوشی بنشستی اندر خانهٔ دیو
۱۱۸
تو دیوانه شدی ای مرد کالیو
۱۱۹
بکن اینجا هر آنچیزی که خواهی
۱۲۰
که اندر عاقبت چون مه بکاهی
۱۲۱
نمیبینی که مه هر ماه در بدر
۱۲۲
شبی دارد در اینجا لیلةالقدر
۱۲۳
که میگیرد کمال اینجا ز خورشید
۱۲۴
ولی در عاقبت چون نیست جاوید
۱۲۵
کمالش ناگهان نقصان پذیرد
۱۲۶
چو پیش عقده میافتد بمیرد
۱۲۷
بدان کاندر پی نقصان کمالست
۱۲۸
پس آنگاهی ز بعد آن زوالست
۱۲۹
در آخر چون کمال آید پدیدار
۱۳۰
اگر مرد رهی میباش هشیار
۱۳۱
بهر کار اوّل و آخر تو بنگر
۱۳۲
که هر چیزی بود دنیال آن شر
۱۳۳
ببین در راه حق خود را زمانی
۱۳۴
که پر حسرت شدی اینجا جهانی
۱۳۵
ببین کین آفتاب مانده عاجز
۱۳۶
نکرد از خواب چشمی گرم هرگز
۱۳۷
ببین مه را که چون اندر گداز است
۱۳۸
گهی اندر نشیب و گه فراز است
۱۳۹
تو دنیا همچو مه دان سالک اینجا
۱۴۰
که خواهی گشت آخر هالک اینجا
۱۴۱
هلاکت آخرت اینجا یقین دان
۱۴۲
تو خود را اندر اینجا پیش بین دان
۱۴۳
دلت نوریست از انوار بیچون
۱۴۴
فتاده اندر اینجاگه پر از خون
۱۴۵
دلت نوریست اینجاگاه رهبر
۱۴۶
اگر مرد رهی اینجا تو رهبر
۱۴۷
دلت نوریست عین جاودانی
۱۴۸
ولی جانست عین بی نشانی
۱۴۹
بسی اینجا سلوک خویش کرد است
۱۵۰
هنوز اندر درون هفت پردهست
۱۵۱
اگرچه راه پر کرده است اینجا
۱۵۲
نظر کرده بدش در عین ماوا
۱۵۳
رهی نادیده و بر سر دویده
۱۵۴
میان خاک وخون ره طپیده
۱۵۵
عجایب مانده سر گردان چو پرگار
۱۵۶
طلبکارست اینجاگاه مریار
۱۵۷
طلبکار است و میجوید نهانش
۱۵۸
که تا جائی مگر یابی نشانش
۱۵۹
دل از هر سو که خواهد شد بناچار
۱۶۰
بماندست او یقین در پنج و درچار
۱۶۱
دلا تا چند از هر سو دوانی
۱۶۲
چرا احوال خود اینجا ندانی
۱۶۳
همه باتست این شرح و معانی
۱۶۴
تو مانده اینچنین حیران بمانی
۱۶۵
همه با تست تو چیزی نداری
۱۶۶
که سلطانی و بیشک شهریاری
۱۶۷
تو سلطانی وجودی اندر اینجا
۱۶۸
حققت بود بودی اندر اینجا
۱۶۹
تو سلطانی و جمله چاکر تو
۱۷۰
ولی جانست اینجا رهبر تو
۱۷۱
توئی سلطانی و سرّ لامکانی
۱۷۲
بمعنی برتر از هفت آسمانی
۱۷۳
تو سلطانی و اینجا نیست جایت
۱۷۴
طلب کن اندر اینجاگه سرایت
۱۷۵
که اینجا خانهٔ رنج است و حسرت
۱۷۶
بس دیدی در اینجاگه تو محنت
۱۷۷
گذر کن زود تو بینی تو خانه
۱۷۸
که افتادی میان صد بهانه
۱۷۹
چو داری خانهٔ نامی در اینجا
۱۸۰
چرا اینجا چنین ماندی تو تنها
۱۸۱
تو با جان مرهمی کن تا توانی
۱۸۲
که جان بنمایدت راه نهانی
۱۸۳
تو با جان مرهمی کن ای دل خوش
۱۸۴
که تا بیرون شوی از عین آتش
۱۸۵
تو با جان مرهمی کن ای دل دوست
۱۸۶
که بیرون آئی اینجاگاه از پوست
۱۸۷
تو با جان مرهمی کن تا شوی لا
۱۸۸
رسی تو ناگهان در عین الّا
۱۸۹
تو با جان مرهمی کن تا شوی جان
۱۹۰
که هم جانی و گردی عین جانان
۱۹۱
تو با جان مرهمی کن تا برِ یار
۱۹۲
بجائی کان نگنجد هیچ دیّار
۱۹۳
تو باجان مرهمی پیوسته اینجا
۱۹۴
حقیقت یک نفس پیوسته اینجا
۱۹۵
تو خودجانی و بی قلب اوفتادی
۱۹۶
که اینجاگاه تو همراه بادی
۱۹۷
مده بر باد خود را یاد میدار
۱۹۸
که ناگاهی شوی در نزد دلدار
۱۹۹
چو تو اندر ید اللّهی فتاده
۲۰۰
سراسر هست اینجا برگشاده
۲۰۱
رهت نزدیک و تو دوری ز دلدار
۲۰۲
کنون ای دل تو معذوری در اینکار
۲۰۳
دل ودلدار هر دو یک صفاتید
۲۰۴
حقیقت ای محقق نور ذاتید
۲۰۵
تو هم سرگشتهٔ دل هستی ای جان
۲۰۶
در این حسرت بسی خود را مرنجان
۲۰۷
چو همراه دل ودل همره تست
۲۰۸
کنون اینجایگه او همره تست
۲۰۹
چو همراه دلی و او ترا شد
۲۱۰
از اوّل نکتهٔ اعیان ترا بُد
۲۱۱
ره جانان بیکره در نوردید
۲۱۲
در این ره هر دو با هم یار گردید
۲۱۳
چو در یک ذات اینجا هم صفاتید
۲۱۴
ولیکن اندر اینجا بی صفاتید
۲۱۵
برانید این زمان خود را در آن ذات
۲۱۶
رهائی را دهید اینجای در ذات
۲۱۷
یکی گردید اندر عالم کل
۲۱۸
که تا رسته شوی در عین این ذل
۲۱۹
یکی گردید از عین دوتائی
۲۲۰
که تا یابید اعیان خدائی
۲۲۱
یکی گردید اندر جوهر ذات
۲۲۲
که دارید این زمان در عین آیات
۲۲۳
یکی گردید تا جانان ببینید
۲۲۴
عاین خویشتن پنهان ببینید
۲۲۵
یکی گردید تا جانان شویدش
۲۲۶
حقیقت عین آن حضرت بویدش
۲۲۷
یکی گردید در دید خدائی
۲۲۸
که تا پیوسته گردید از جدایی
۲۲۹
یکی گردید کز اصل خدائید
۲۳۰
که این دم در عیان وصل خدائید
۲۳۱
جهان جان شما را هست دیدار
۲۳۲
همه جزوی و کل اینجاخریدار
۲۳۳
شما را بس شما اینجا نمانید
۲۳۴
دوید اینجا و سرّ حق بدانید
۲۳۵
نه چندانست اینجا قصهٔ دل
۲۳۶
که بتوان گفت اینجا غصّهٔ دل
۲۳۷
نه چندانست اینجا سرّ اسرار
۲۳۸
که جان آید ز گفت من بدیدار
۲۳۹
نه چندانست اینجاگه معانی
۲۴۰
که بتوان کردنم اینجا بیانی
۲۴۱
نه چندانست اینجا درد و تیمار
۲۴۲
که بتوان ساخت الّا با رخ یار
۲۴۳
که ما را مرهم جان ودلست او
۲۴۴
گشاینده رموز مشکلست او
۲۴۵
حقیقت او مرا هر لحظه جانی
۲۴۶
دهد اینجایگه هم داستانی
۲۴۷
که بر دید این همه از دیدن اوست
۲۴۸
نمیبینم یقین چیزی به جز دوست
۲۴۹
غم دنیا بسی خوردم حقیقت
۲۵۰
بسی رفتم در این راه طبیعت
۲۵۱
بآخر بازدیدم سرّ جانان
۲۵۲
شدم اندر نهاد ذات پنهان
۲۵۳
بسی در دین ودنیا راز راندم
۲۵۴
کنون چون پیرگشتم بازماندم
۲۵۵
جوانان طعنهٔ خوش میزنندم
۲۵۶
به طعنه در دل آتش میزنندم
۲۵۷
ولکین هست صبرم تا که ایشان
۲۵۸
چو من بیچاره گردند و پریشان
۲۵۹
ز پیری سخت غمخوار و اسیرم
۲۶۰
همی بینم که اکنون سخت پیرم
۲۶۱
تنم بی قوّتست و جان ضعیفست
۲۶۲
ولیکن در مکانی دل شریفست
۲۶۳
بیکره غرق ذات اندر صفاتست
۲۶۴
در دل اینجاگه عیان نور ذاتست
۲۶۵
دلم اینجا حقیقت یافت ناگاه
۲۶۶
همه اندر شریعت یافت ناگاه
۲۶۷
شد اینجاگاه اندر آخر کار
۲۶۸
اگرچه برکشید او رنج و تیمار
۲۶۹
در آخر در گشودش ناگهانی
۲۷۰
بر او شد منکشف راز معانی
۲۷۱
در آخر گشت اینجا گاه واصل
۲۷۲
شدش مقصود اینجاگاه حاصل
۲۷۳
در آخر باز دیدش روی دلدار
۲۷۴
که پرتو نیست اندر کور دلدار
۲۷۵
بسی دردی که خوردست این دل من
۲۷۶
نمیداند کسی این مشکل من
۲۷۷
بدرد این یافتم و ز پایداری
۲۷۸
دمی اینجا ندارم من قراری
۲۷۹
ز بس اینجایگه سالک بُدم من
۲۸۰
ز ناکامی عجب هالک بُدم من
۲۸۱
سلوک جمله اشیا کردم اینجا
۲۸۲
ز پنهانیش پیدا کردم اینجا
۲۸۳
بسی گفتم من اندر عین افلاک
۲۸۴
رها کردم نمود آب با خاک
۲۸۵
نشانی یافتم در بی نشانی
۲۸۶
حقیقت یافتم گنج معانی
۲۸۷
یکی گنجی طلب میکردم از خویش
۲۸۸
حجاب اینجا بسی برخاست از پیش
۲۸۹
ز ناگه دست سوی گنج بردم
۲۹۰
ندیدم هیچ چندی رنج بردم
۲۹۱
چو مخفی بود گنج یار اینجا
۲۹۲
چگویم نیستم گفتار اینجا
۲۹۳
بسی سوادی این تقویم پختم
۲۹۴
هنوز از خام کاری نیم پختم
۲۹۵
بسی گفتیم و هم خواهیم گفتن
۲۹۶
جواهرهای این معنی بسفتن
۲۹۷
مرا باید حقیقت هر معانی
۲۹۸
که کردستم در اینجا جانفشانی
۲۹۹
بسی با رند درمیخانه گشتم
۳۰۰
در آخر از همه بیگانه گشتم
۳۰۱
بسی اندر چله سی پاره خواندم
۳۰۲
کتب آخر در این دریا فشاندم
۳۰۳
بسی کردم طلب اسرار جانان
۳۰۴
بهر نوعی در این گفتار پنهان
۳۰۵
حقیقت دُر فشانی کردهام من
۳۰۶
از آنجاگوی وحدت بردهام من
۳۰۷
که کردستم سلوک دوست اینجا
۳۰۸
رها کردم حقیقت پوست اینجا
۳۰۹
چو مغز جان بدیدم از نهانی
۳۱۰
مرا آن بود کل عین العیانی
۳۱۱
ز مغز جان حقیقت باز دیدم
۳۱۲
همه اندر شریعت باز دیدم
۳۱۳
شریعت سرّ نمایم بود اینجا
۳۱۴
شریعت درگشایم بود اینجا
۳۱۵
شریعت راز بنمودم حقیقت
۳۱۶
همه من یافتم عین شریعت
۳۱۷
دلا اکنون چو دید یار داری
۳۱۸
ز معنی منطق بسیار داری
۳۱۹
تو چندین این بیان آخر چه گوئی
۳۲۰
همه از معنی ظاهر چگوئی
۳۲۱
چو باطن هست از ظاهر گذر کن
۳۲۲
بسوی ذات کل آخر نظر کن
۳۲۳
چو اینجا هست روحانی ز ظلمت
۳۲۴
گذرکن تا نیابی رنج و محنت
۳۲۵
اگر در عالم پر نور اُفتی
۳۲۶
وز این دار فنا کل دورافتی
۳۲۷
چو درای ذات در افعال ماندی
۳۲۸
چرا در گفتن هر قال ماندی
۳۲۹
مُوحّد باش و چون مردان ره شو
۳۳۰
برافکن دید خود دیدار شه شو
۳۳۱
موحّد گرد و یکتائی طلب دار
۳۳۲
که تا آگه شوی هر لحظه از یار
۳۳۳
تو آگاهی ولی آگه تر آئی
۳۳۴
اگرچه نیکوئی نیکوتر آئی
۳۳۵
تو آگاهی زسرّ لامکانی
۳۳۶
ولی بر هر صفت اسرار دانی
۳۳۷
تو آگاهدلی در صورت خود
۳۳۸
بمانده بود اندر نیک و دربد
۳۳۹
کنون نیک و بدت یکسان شد اینجا
۳۴۰
همه دشواریت آسان شد اینجا
۳۴۱
همه فضل تو در عین صفت بود
۳۴۲
درونت پر ز درد و معرفت بود
۳۴۳
ز دریای دلت در جوهر ذات
۳۴۴
شود اینجای همچون عین ذرّات
۳۴۵
همه آلایشت در عین دنیا
۳۴۶
بشد شسته وجودت شد مصفّا
۳۴۷
وجود جان شد و جان گشت جانان
۳۴۸
چو خورشیدی کنون در عشق تابان
۳۴۹
چو خورشیدی کنون نور جهانی
۳۵۰
همی یابی عجایب در نهانی
۳۵۱
تو خورشیدی از آن ذرّات عالم
۳۵۲
شدند اینجا برِ تو شاد و خرّم
۳۵۳
تو خورشیدی و صورت سایهٔ تست
۳۵۴
ولیکن در میان همسایهٔ تست
۳۵۵
تو خورشیدی و هستت ماه انور
۳۵۶
ز ذات خویش اینجاگاه غم خور
۳۵۷
تو خورشیدی درون سینه داری
۳۵۸
ز نور جان جان دیرینه داری
۳۵۹
دلا اکنون تو خورشیدی در این تن
۳۶۰
عجب گردانی از افلاک روشن
۳۶۱
منوّر شد جهانی و ز توپر نور
۳۶۲
که اندر عالمی بیشک تو مشهور
۳۶۳
منوّر شد ز تو اجسام ذرّات
۳۶۴
که هستی بیشکی تو نور آن ذات
۳۶۵
توئی نور و در این ظلمت فتادی
۳۶۶
ولیکن عاقبت سر برگشادی
۳۶۷
سلوک جمله اشیاء کردهٔ تو
۳۶۸
چرا مانده کنون در پردهٔ تو
۳۶۹
از این پرده نظر کن هم توئی تو
۳۷۰
چرااکنون توئی اندر دوئی تو
۳۷۱
منت میدانم و تو نیز میخوان
۳۷۲
که دارم من در اینجا سرّ یکسان
۳۷۳
تو همراهی ابا من هرکجائی
۳۷۴
چرا اندر چنین دیدی بنائی
۳۷۵
عیانست اندر اینجا آنچه جستی
۳۷۶
یقین است اینکه بر کام نخستی
۳۷۷
بمانده زود ازین پرده برون آی
۳۷۸
همه ذرّات را تو رهنمون آی
۳۷۹
همه ذرّات حیران تو هستند
۳۸۰
ز پیدائیت پنهان تو هستند
۳۸۱
چراچندین تو اندر بند صورت
۳۸۲
شدستی این چنین پابند صورت
۳۸۳
ترا چون ذات هست اینجا عیانی
۳۸۴
ترا اعیانست اسرارمعانی
۳۸۵
از این عالم ندیدی هیچ سودی
۳۸۶
وزین آتش ندیدی جز که دودی
۳۸۷
زیانت سود کن ز آتش برون شو
۳۸۸
تو اکنون گوش دار این پند بشنو
۳۸۹
یکی خواهی شد ای دل در بر من
۳۹۰
سزد گر هم تو باشی غمخور من
۳۹۱
دل حق بین که حق داری تو درخویش
۳۹۲
طلب کن در بر خود رهبر خویش
۳۹۳
دلا حق بین و وز حق میمشو دور
۳۹۴
مشو چندین تو اندر خویش مغرور
۳۹۵
دلا حق بین که حق خواهی شدن تو
۳۹۶
در آخر جزو و کل خواهی بدن تو
۳۹۷
دلا حق بین و اندر حق فنا گرد
۳۹۸
که سرگردان نباشی اندر این درد
۳۹۹
دلا حق بین و از حق باش جان تو
۴۰۰
چو دیدی این زمان راز نهان تو
۴۰۱
صفاتی این زمان و راز دیده
۴۰۲
نمودخود در اینجا باز دیده
۴۰۳
چو دیدی باز مرانجام وآغاز
۴۰۴
در آن حضرت نخواهی رفت تو باز
۴۰۵
تو شهباز جهان لامکانی
۴۰۶
برون پروازِ کل اندر معانی
۴۰۷
تو شهبازی و شه راباز بین تو
۴۰۸
که تا باشی بکل عین الیقین تو
۴۰۹
عجایب جوهری داری تو ای دل
۴۱۰
زمانی بنگرت این رازمشکل
۴۱۱
عیان بین باز اکنون درنهانی
۴۱۲
اگرچه تو دلی مانند جانی
۴۱۳
درون خود نظر کن حق یکی دان
۴۱۴
تو خود حق را یین و بیشکی دان
۴۱۵
که هستی پس چرا حیران شدستی
۴۱۶
یقین بنگر که کل جانان شدستی
۴۱۷
حقیقت حق عیانست ای دل اینجا
۴۱۸
بمعنی برگشاید مشکل اینجا
۴۱۹
حقیقت حق عیانست ای دل راز
۴۲۰
بیاب اینجا دَرِ انجام و آغاز
۴۲۱
حقیقت حق عیان و تو نهانی
۴۲۲
چرا اسرار خود اینجا ندانی
۴۲۳
حقیقت حق عیانست و یقین اوست
۴۲۴
ترادرمغز بگذر زود زین پوست
۴۲۵
حقیقت حق عیان و تو خدائی
۴۲۶
مکن اکنون زبود حق جدائی
۴۲۷
حقیقت حق عیان بنگر ورا تو
۴۲۸
که هستی در نهان ماورا تو
۴۲۹
یقین در عشق کل اینجا قدم زن
۴۳۰
اناالحق با من اینجا دم بدم زن
۴۳۱
دمادم زن اناالحق با من اینجا
۴۳۲
که گفتم راز کلّی روشن اینجا
۴۳۳
دمادم زن اناالحق همچو من تو
۴۳۴
اناالحق بر همه آفاق زن تو
۴۳۵
دمادم زن اناالحق چو حقی هان
۴۳۶
که پیدا شد ترا در عشق برهان
۴۳۷
دمادم زن اناالحق گر حقی دوست
۴۳۸
اگرچه در عدم مستغرقی دوست
۴۳۹
دمادم زن اناالحق در نمودار
۴۴۰
ز شوق دوست شو آونگ از دار
۴۴۱
دمادم زن اناالحق بر سر دار
۴۴۲
که بنمودست اینجا یار رخسار
۴۴۳
دمادم زن اناالحق چون احد تو
۴۴۴
بریز و بگذر ازدید خرد تو
۴۴۵
دمادم زن اناالحق چون شدی حق
۴۴۶
شده فاش اندر اینجا راز مطلق
۴۴۷
دمادم زن اناالحق در همه راز
۴۴۸
درون خود نگر انجام و آغاز
۴۴۹
دمادم زن اناالحق چون یکی یار
۴۵۰
ترا بنماید اینجا لیس فی الدّار
۴۵۱
چو گشتی واصل از دیدار رویش
۴۵۲
یکی بینی گرفته های و هویش
۴۵۳
چو گشتی واصل اندر حق نهانی
۴۵۴
درون جملگی تو جانِ جانی
۴۵۵
چو گشتی واصل اندر حق دمادم
۴۵۶
نمود سیر او بنگر بعالم
۴۵۷
چو گشتی واصل و جانت یکی شد
۴۵۸
نمود هر دو عالم کل یکی شد
۴۵۹
چو گشتی واصل و آغاز دیدی
۴۶۰
هم از انجام خود را بازدیدی
۴۶۱
چو گشتی واصل اندر کوی معشوق
۴۶۲
نه بینی جز عیان روی معشوق
۴۶۳
چو گشتی واصل و دلدار یابی
۴۶۴
پس آنگه خویشتن دلداریابی
۴۶۵
چو گشتی واصل اندر دار معنی
۴۶۶
یکی بینی همه بازار معنی
۴۶۷
چو گشتی واصل اندر خودببین تو
۴۶۸
نمود هر دو عالم در یقین تو
۴۶۹
چو گشتی واصل از اعیان جمله
۴۷۰
تو باشی در نهان پنهان جمله
۴۷۱
چو گشتی واصل و بینی حقیقت
۴۷۲
همه از بهر تو اندر طریقت
۴۷۳
چو گشتی واصل اینجا جمله یابی
۴۷۴
تو باشی بیشکی گر این بیابی
۴۷۵
چو گشتی واصل و منصور گردی
۴۷۶
ببینی جمله وَنْدر نور گردی
۴۷۷
ببینی جملگی اندر دل و جان
۴۷۸
تو باشی در همه ذرّات پنهان
۴۷۹
ببینی لامکان اندر مکان گم
۴۸۰
مکان لامکان در لامکان گم
۴۸۱
ببینی لا و الّا گرد ولا شو
۴۸۲
ز دید جزو و کلّ کلّی فنا شو
۴۸۳
ز عین واصلان در یاب حق را
۴۸۴
ببر از جزو و کل کلّی سبق را
۴۸۵
چو میدانی کز آن بودی که بودی
۴۸۶
که بود خود در اینجاگه نمودی
۴۸۷
ز بود خود چرا غافل شدستی
۴۸۸
که جانِ جانی اینجا درگذشتی
۴۸۹
نه جای تست اینجاگرچه جانی
۴۹۰
بدان خودرا که کل کون و مکانی
۴۹۱
مکانت پاک نیست ای جوهر پاک
۴۹۲
چرا اکنون قرارت هست در خاک
۴۹۳
اگر آن مسکن اوّل بیابی
۴۹۴
تو بیخود سوی آن مسکن شتابی
۴۹۵
دراین مسکن همه درد است و اندوه
۴۹۶
فروماندی بزیر بار این کوه
۴۹۷
تو زیر کوه اندوه وبلائی
۴۹۸
وگرنه از همه آخر هبائی
۴۹۹
نخواهی یافت بی صورت در آن دم
۵۰۰
اگرچه مینماید او دمادم
۵۰۱
نمییابی چه گویم گر بدانی
۵۰۲
خدای آشکارا و نهانی
۵۰۳
اگر برگویم این اسرار دیگر
۵۰۴
کس اینجا نیست با من یار دیگر
۵۰۵
همه غافل شده مانند حیوان
۵۰۶
مرا این راز اینجاگه به نتوان
۵۰۷
که با هر کس نهم اندر میان من
۵۰۸
که همدم نیستم اندر جهان من
۵۰۹
چو همدم نیستم هم با دم خویش
۵۱۰
همی گویم بیانی زاندک و بیش
۵۱۱
چوهمدم نیستم خود یافتستم
۵۱۲
از آن زینجای من بشتافتستم
۵۱۳
بسی جستم در اینجا صاحب درد
۵۱۴
که باشد همچو من اندر میان فرد
۵۱۵
که تا با او بگویم سرّ احوال
۵۱۶
نمود خویشتن در عین احوال
۵۱۷
ندیدم گرچه بسیاری بجستم
۵۱۸
از آن اینجایگه فارغ نشستم
۵۱۹
که همدم جز دمم اینجا ندیدم
۵۲۰
دم خود اندر اینجا برگزیدم
۵۲۱
دم خود یافتم سرّ نهانی
۵۲۲
در او اسرار عشق لامکانی
۵۲۳
دم خود یافتم زاندم که دارم
۵۲۴
در اینجا اوست کلّی غمگسارم
۵۲۵
دم خود یافتم جبّار بیچون
۵۲۶
از آن این دم زدم من بیچه و چون
۵۲۷
دم خود یافتم سلطان آفاق
۵۲۸
که این دم هست بیشک در جهان طاق
۵۲۹
دم خود یافتم اللّه را من
۵۳۰
از آن اینجا شدم آگاه را من
۵۳۱
دم من زاندم بیچون یقینست
۵۳۲
کز آن دم اوّلین و آخرین است
۵۳۳
دم من دارد آن دم اندر اینجا
۵۳۴
که آن دم میندید است آدم اینجا
۵۳۵
دم من هست جان جمله جانها
۵۳۶
که میگوید دمادم این بیانها
۵۳۷
دم من هست عین نفخ رحمان
۵۳۸
که اینجا حق شناسد عین شیطان
۵۳۹
دم من جز یکی اینجاندید است
۵۴۰
پدیدار است کل او ناپدید است
۵۴۱
دم من بین نمود بود آن پاک
۵۴۲
که این دم محو کرده آب با خاک
۵۴۳
دم من سلطنت دارد بمعنی
۵۴۴
که یک ره ترک کردست دین و دنیا
۵۴۵
ز دنیا درگذشت و یافته یار
۵۴۶
نمیبیند در اینجا جز که دلدار
۵۴۷
ز دنیا درگذشت و لامکان دید
۵۴۸
ز دید خود خداوند جهان دید
۵۴۹
ز دنیا درگذشت و آن جهان شد
۵۵۰
بمعنی و بصورت جان جان شد
۵۵۱
ز دنیا درگذشت و گشت آزاد
۵۵۲
نمود خویشتن را داد بر باد
۵۵۳
ز دنیا درگذشت و خود نظر کرد
۵۵۴
همه ذرّات را از خود خبر کرد
۵۵۵
ز دنیا درگذشت و گفت اسرار
۵۵۶
دمادم کرد در یک نوع تکرار
۵۵۷
ز دنیا درگذشت و یافت معنی
۵۵۸
سپرده در یقین اسرار معنی
۵۵۹
ز دنیا درگذشت و جان جان شد
۵۶۰
بیک ره خالق کون و مکان شد
۵۶۱
ز دنیا درگذشت و جان برانداخت
۵۶۲
وجود خویتشن یکبار بگداخت
۵۶۳
ز دنیا درگذشت و در فنا دید
۵۶۴
خدا خود را از آن عین بقا دید
۵۶۵
ز دنیا درگذشت در لاقدم زد
۵۶۶
زمین و آسمان در عین هم زد
۵۶۷
یکی شد در فنا محو است دنیا
۵۶۸
نماند اینجایگه جز عین عقبی
۵۶۹
ولیکن چون نمود عشق تکرار
۵۷۰
همی آرد دمادم سرّ گفتار
۵۷۱
بگویم یکدمی مردم نمایم
۵۷۲
در این دم دمبدم آن دم نمایم
۵۷۳
دمی دارم که بیرون جهانست
۵۷۴
بکل پیدا ز خود اندر نهانست
۵۷۵
یکی دیدست از خود درگذشته
۵۷۶
تمامت سالک آسا در نوشته
۵۷۷
یکی دیدست ودر یکی خدایست
۵۷۸
میان جملگی عین لقایست
۵۷۹
یکی دیدست و در یکی کلامست
۵۸۰
در این معنی خدای خاص و عام است
۵۸۱
یکی دیدست این گفتار بشنو
۵۸۲
دمادم سرّ کل از یار بشنو
۵۸۳
یکی دیدست اینجا جز یکی نیست
۵۸۴
حقیقت جز خدایم بیشکی نیست
۵۸۵
یکی دیدست و میگویم ز یک من
۵۸۶
که در یکی خدا دیدم ز یک من
۵۸۷
یکی دیدست بنگر مرد اسرار
۵۸۸
یکی دان این همه معنی وگفتار
۵۸۹
یکی دیدست او واصل نموده
۵۹۰
ز یکی این همه حاصل نموده
۵۹۱
یکی دیدست و عاشق بر صفاتست
۵۹۲
یکی اعیان نور قدس ذاتست
۵۹۳
یکی دیدست اینجا درخدائی
۵۹۴
چگونه او کند اینجا جدائی
۵۹۵
یکی دیدست و اللّه و جلالست
۵۹۶
زبان عارفان زو گنگ و لالست
۵۹۷
که بسیاری در این گویند هردم
۵۹۸
ولی آن دم نمیبینند محرم
۵۹۹
از آن نامحرمی بیچاره اینجا
۶۰۰
که این معنی نداری چاره اینجا
۶۰۱
از آن نامحرمی کاینجاندیدی
۶۰۲
در این معنی زمانی نارسیدی
۶۰۳
از آن نامحرمی همچون جمادی
۶۰۴
که اینجاگه نداری هیچ دادی
۶۰۵
از آن نامحرمی و مانده غافل
۶۰۶
که این معنی نکردستی تو حاصل
۶۰۷
از آن نامحرمی کاین سرّ نداری
۶۰۸
که در پای وصالش سر در آری
۶۰۹
از آن نامحرمی کین جایکی تو
۶۱۰
نمیدانی و بیشک در شکی تو
۶۱۱
نه چندانست گفتار تو اینجا
۶۱۲
میان دمدمه در عین غوغا
۶۱۳
که نتوانی که اینجا راز بینی
۶۱۴
خدای خود در اینجا باز بینی
۶۱۵
از آن غافل شدی ای مانده حیران
۶۱۶
که هر لحظه شوی اینجا دگرسان
۶۱۷
دگرسانی نه یکسان همچو منصور
۶۱۸
که دریابی یقین اللّه را نور
۶۱۹
زمین و آسمان پر نور بنگر
۶۲۰
نظر کن خویشتن منصور بنگر
۶۲۱
زمین و آسمان در تو پنهانست
۶۲۲
ولی اینجا دلت درمانده حیرانست
۶۲۳
زمین و آسمان هم نور تو دارد
۶۲۴
همه ذرّات منشور تو دارد
۶۲۵
زمین و آسمان دید تن تست
۶۲۶
که اینجاگاه کلّی روشن تست
۶۲۷
زمین و آسمان هم در حجابند
۶۲۸
اگر بگشایی اینجاگاه این بند
۶۲۹
زمین و آسمان اینجا برافتد
۶۳۰
نمود جانت کلّی بر سر افتد
۶۳۱
زمین و آسمان اینجا شود گم
۶۳۲
مثال قطرهٔ در عین قلزم
۶۳۳
زمین و آسمان اینجا نبینی
۶۳۴
بجز یک جوهری پیدا نبینی
۶۳۵
زمین و آسمان گردد یکی دید
۶۳۶
میان این چنین هرگز که بشنید
۶۳۷
زمین و آسمان کلّی خدایست
۶۳۸
بمعنی ابتداو انتهایست
۶۳۹
زمین و آسمان عکس نمود است
۶۴۰
دل و جان اندر اینجادر ربودست
۶۴۱
زمین و آسمان گردان زخود کرد
۶۴۲
ز اصل افتاده بود و ذات کل فرد
۶۴۳
زمین و آسمان اینجا مبین تو
۶۴۴
بجز حق گر حقی اینجا حقی تو
۶۴۵
زمین و آسمان او را نظر کن
۶۴۶
اگر مردی دلت را با خبر کن
۶۴۷
چنان شو کاوّل اینجاگاه بودی
۶۴۸
عیان بودی ولیکن خود نبودی
۶۴۹
نمیدیدی تو خود را جمله حق بود
۶۵۰
از آن این راز میگویند معبود
۶۵۱
بیانست این معانی پیش عشاق
۶۵۲
ولیکن هر کسی اینجایگه طاق
۶۵۳
نگردد تا نباشد جمله فانی
۶۵۴
اگر این رازِ من جمله بدانی
۶۵۵
بجائی اوفتی ای مانده عاجز
۶۵۶
که اینجا کس ندید آنجای هرگز
۶۵۷
بجائی اوفتی ای مرد بیخود
۶۵۸
که یکسانست اینجا نیک با بد
۶۵۹
بجائی اوفتی کآنجای بُد لا
۶۶۰
همه پیغمبران هستند یکتا
۶۶۱
بجائی اوفتی کآنجا زمانست
۶۶۲
یقین میدان که بیرون جهانست
۶۶۳
بجائی اوفتی کانجا یقین است
۶۶۴
حقیقت نی شک و نی کفر و دینست
۶۶۵
بجائی اوفتی در کلّ اسرار
۶۶۶
که آنجا نیست این صورت پدیدار
۶۶۷
بجائی اوفتی ای مانده غافل
۶۶۸
که آنجا جان یکی بینی ابا دل
۶۶۹
بجائی اوفتی کآنجا خدایست
۶۷۰
ترا باشد حقیقت رهنمایست
۶۷۱
ز جمله فارغی در جملگی درج
۶۷۲
دریغا گر بدانی خویشتن ارج
۶۷۳
ز جمله فارغ و یکتا تو باشی
۶۷۴
ولیکن در بیان خود تو باشی
۶۷۵
ز جمله فارغ و در جمله باقی
۶۷۶
تو باشی مِیْ تو باشی جمله ساقی
۶۷۷
ز جمله فارغ و دیدار بیچون
۶۷۸
همه اندر تو و تو بیچه و چون
۶۷۹
ز جمله فارغ و دید تو باشد
۶۸۰
همه در عین تقلید تو باشد
۶۸۱
ز جمله فارغ اینجا باش درویش
۶۸۲
که آنجا بیحجابی بنگر از پیش
۶۸۳
ز جمله فارغ اینجا باش و بنگر
۶۸۴
که اینجاگه توئی جبار اکبر
۶۸۵
ز جمله فارغ اینجا باش و دریاب
۶۸۶
تو داری مال و جاه و جمله اسباب
۶۸۷
ز جمله فارغ اینجا باش و او شو
۶۸۸
ز من دریاب و هم از من تو بشنو
۶۸۹
دمی بنگر تو این رمز و اشارات
۶۹۰
نمودم عشق مردم در عبارات
۶۹۱
دمادم فهم کن سرّالهی
۶۹۲
که میگویم ترا من بی کماهی
۶۹۳
دمادم فهم کن گر مرد هستی
۶۹۴
نه همچون کافران بت میپرستی
۶۹۵
در اینجا دیروبت بیشک نسنجد
۶۹۶
دل صاحب یقین اینجا نسنجد
۶۹۷
که این معنی نه تقلید است تحقیق
۶۹۸
بود سرّ نهانی باب توفیق
۶۹۹
ببر آن گوی از میدان جانت
۷۰۰
بدان اینجایگه راز نهانت
۷۰۱
چرا خون میخوری اندر دل خاک
۷۰۲
نمییابی جمال صانع پاک
۷۰۳
چرا خون میخوری در خاک فانی
۷۰۴
از آن می ره نبردی و ندانی
۷۰۵
ز دانائی صفات ذات بشنو
۷۰۶
رموز کلّ معنی هان تو بگرو
۷۰۷
بر این گفتار من جان برفشان هان
۷۰۸
بمعنی و بصورت بی نشان هان
۷۰۹
شود معنی و صورت بین یقین حق
۷۱۰
ابا تو گفتم اکنون راز مطلق
۷۱۱
چو رازت من دمادم گفتم اینجا
۷۱۲
حقیقت درّ معنی سفتم اینجا
۷۱۳
چو رازت مینهم اینجا ابر در
۷۱۴
چرا اینجا بماندستی تو چون خر
۷۱۵
سر اندر صورتِ آخر بکرده
۷۱۶
چو او اینجایگه مر کاه و خورده
۷۱۷
نه آخر خر چو راهی میرود باز
۷۱۸
ندیده در یقین انجام و آغاز
۷۱۹
چنان رهبر بود مسکین و غمخَور
۷۲۰
که گوئی دیده است آن راه دیگر
۷۲۱
بفعل خود رود آن خر در آن راه
۷۲۲
بود بیچاره چون حیران و آگاه
۷۲۳
کند آن راه زیر بار از دل
۷۲۴
که تا ناگه رسد در عین منزل
۷۲۵
چو در منزل رسد بی بار گردد
۷۲۶
بمانده فارغ از هر بار گردد
۷۲۷
بِاِسْتَد ناگهی آزاد اینجا
۷۲۸
که بیشک داده باشد داد آنجا
۷۲۹
تو هم دادی ده و میکش تو این بار
۷۳۰
که ناگاهان رسی در منزل یار
۷۳۱
تو اندر منزلی، منزل ندیده
۷۳۲
بجز این نقش آب و گل ندیده
۷۳۳
تو اندر منزلی و راه کرده
۷۳۴
بمانده عاجز و بس غصّه خورده
۷۳۵
ندیدی منزل ای غافل در اینجا
۷۳۶
که این دم ماندهٔ بیچاره تنها
۷۳۷
بهر شرحی که میگویم ندانی
۷۳۸
همی ترسم چنین غافل بمانی
۷۳۹
ترا غفلت چنین آزاد کردست
۷۴۰
میان آتشت دلشاد کردست
۷۴۱
که نادانستهٔ راحت ز چه باز
۷۴۲
بماندستی تو غافل بی چنین راز
۷۴۳
ز من این راز بشنو بار دیگر
۷۴۴
که میگویم ترا اسرار دیگر
۷۴۵
غبار صورتت بردار یکراه
۷۴۶
که تا پیدا شود آنجای آن ماه
۷۴۷
غبار صورتت بردار از پیش
۷۴۸
که تا معنی بیابی مرد درویش
۷۴۹
غبار صورتت چون رفت حق یاب
۷۵۰
چرا چندین شدی مانند سیماب
۷۵۱
تو لرزان مانده اندر راه ترسان
۷۵۲
زهر چیزی دل خود را مترسان
۷۵۳
اگر خود را نترسانی در این راز
۷۵۴
ببینی ناگهان انجام و آغاز
۷۵۵
اگر خود رانترسانی زهر کس
۷۵۶
رسی اندر خدا این ره ترا بس
۷۵۷
اگر خود رانترسانی در این سرّ
۷۵۸
شود اسرار باطن جمله ظاهر
۷۵۹
اگرخود را نترسانی نترسی
۷۶۰
عیان فاشست چندینی چه پرسی
۷۶۱
عیان دریاب چندین گفتگویم
۷۶۲
یکی حرفست تا چندین چگویم
۷۶۳
حقیقت جز خداوند دگر نیست
۷۶۴
که حق هستی بود چون بنگری نیست
۷۶۵
ز هست و نیست آگه شو در این راه
۷۶۶
اگر هستی از این اسرار آگاه
۷۶۷
ز هست و نیست هر دو حق یقین است
۷۶۸
که هست و نیست رازِ کفر و دینست
۷۶۹
کجا داند کسی این راز اینجا
۷۷۰
که جانان را پدیدست باز اینجا
۷۷۱
ز جانان گر چه میگویند اسرار
۷۷۲
چه گویم هست جانان ناپدیدار
۷۷۳
پدیدارست صورت با معانی
۷۷۴
ولکین یار اندر بی نشانی
۷۷۵
رخت بنموده و تو اوندیده
۷۷۶
ابا تو گفته و از تو شنیده
۷۷۷
تو نشنفتی که او میگویدت هان
۷۷۸
دمادم هر صفت اینجای برهان
۷۷۹
دمادم باتو در گفت و شنیدست
۷۸۰
ولکین او بکلّی ناپدیدست
۷۸۱
دمادم روی بنماید ز پرده
۷۸۲
میان جملگی خود گم بکرده
۷۸۳
چنان خود گم بکردست او زاعزاز
۷۸۴
که در یکی است کژ بینی مر او باز
۷۸۵
نمود او یکی و تو دو بینی
۷۸۶
درون پرده با او همنشینی
۷۸۷
از آن اینجا دو میبین که صورت
۷۸۸
ترا در پیش افتاده کدورت
۷۸۹
چو رنگ حسن و طبع آز داری
۷۹۰
نمیدانی که چون جز راز داری
۷۹۱
ز مکر و فعل تلبیس آنگهی شاه
۷۹۲
نماید روی در آیینه ناگاه
۷۹۳
ز صورت چون برون آئی بیکبار
۷۹۴
ترا برخیزد از هر نقش پندار
۷۹۵
درون خانه بینی مر خداوند
۷۹۶
گشاید آنگهی از تو چنین بند
۷۹۷
گره بگشاید و آنگه شود باز
۷۹۸
زبان گفتِ این کوته شود باز
۷۹۹
بدانی اِرْجِعی گر مؤمنی تو
۸۰۰
ز حق اینجایگه مینشنوی تو
۸۰۱
ندانی اِرْجِعی بشنو زمانی
۸۰۲
که داری اندر اینجاگه نشانی
۸۰۳
ولیکن گوش صورت نشنود این
۸۰۴
ولی چون من ابر این بگرود هین
۸۰۵
تراچون بازگشتت سوی یارست
۸۰۶
چرا دلبستگی در کوی یار است
۸۰۷
ترا نی روی باشد اندر این کوی
۸۰۸
مشو ای عاشق اینجا تو بهر سوی
۸۰۹
ترا اینجایگه یاراست حاصل
۸۱۰
کز او ناگه شوی در عشق واصل
۸۱۱
بوقتی کز خودی آئی برون تو
۸۱۲
نه چون دیوانهٔ اندر جنون تو
۸۱۳
شوی و می ندانی این چه رازست
۸۱۴
اگرچه دیدهات اینجای باز است
۸۱۵
نمیبیند یقین اینجا رخ یار
۸۱۶
دمامد گوشت اینجا پاسخ یار
۸۱۷
دمی گر غافل آید این نداند
۸۱۸
چو حیوانان عجب حیران بماند
۸۱۹
درون را با برون کل آشنا نیست
۸۲۰
در این ظلمت حقیقت روشنا نیست
۸۲۱
درونت روشنائی دارد اینجا
۸۲۲
درونت می جدائی دارد اینجا
۸۲۳
ز خود دور افت تا کلّی شوی نور
۸۲۴
وگرنه تو بظلمت افتی و دور
۸۲۵
چو دور افتی دمادم عین ظلمت
۸۲۶
رسد آنگه بیابی عین قربت
۸۲۷
کنون چون حاصلست اینجا بدان تو
۸۲۸
ز دید دید من این رایگان تو
۸۲۹
خدا با تست و تو در جستجوئی
۸۳۰
در این معنی تو چون نادان چگوئی
۸۳۱
بسر گردان شده مانند گوئی
۸۳۲
از این معنی چو نادانی چگوئی
۸۳۳
دگر ره میبری گفتار ما را
۸۳۴
یقین یارت شود هم یار یارا
۸۳۵
یکی یاریست جمله دوست دارد
۸۳۶
یکی مغز است و جمله پوست دارد
۸۳۷
حجاب یار عین پوست باشد
۸۳۸
چو پرده رفت کلّی دوست باشد
۸۳۹
حجاب یار اینست گر بدانی
۸۴۰
وگرنه چند از این اسرار خوانی
۸۴۱
حجاب یار اینجا صورت تست
۸۴۲
اگر باشی چو مردان جهان چُست
۸۴۳
تو برداری حجاب و ترک گوئی
۸۴۴
چو نیکو بنگری اکنون تو اوئی
۸۴۵
تو هستی او ولی صورت حجابست
۸۴۶
ز صورت جمله اعداد و حسابست
۸۴۷
تو هستی او و او در تو نمودار
۸۴۸
حجاب اکنون ز پیش خود تو بردار
۸۴۹
یقین درنیستی او را نظر کن
۸۵۰
که جانست او و دل را تو خبر کن
۸۵۱
دلت را محو کن تا جان شود پاک
۸۵۲
نماند این نمود آب با خاک
۸۵۳
پس آنگه جان یقین را محو گردان
۸۵۴
رخ خود از همه اینجا بگردان
۸۵۵
خدا دان و خدا بین و خدا گرد
۸۵۶
وگر غیرست زود از وی جداگرد
۸۵۷
خدا را بین و با او آشنا باش
۸۵۸
چو با او همنشینی کم بقا باش
۸۵۹
خدا را بین و با او گو تو رازت
۸۶۰
از او بشنو بیانها جمله بازت
۸۶۱
بگوید جملگی با جانْت با دل
۸۶۲
وگر تو پی بری این راز مشکل
۸۶۳
وگر یک ذرّه مانی تو بخود باز
۸۶۴
نبینی هیچ هم انجام و آغاز
۸۶۵
اگر یک ذرّه ماندستی بصورت
۸۶۶
کجا باشد بنزدیکت حضورت
۸۶۷
حضورت در یکی اینجا نماید
۸۶۸
نمودصورتت اینجا نماید
۸۶۹
حضورت آنگهی باشد در این راز
۸۷۰
که بینی اوّلت اینجایگه باز
۸۷۱
حضورت آنگهی باشد چو عشّاق
۸۷۲
که باشی همچو شمس اندر فلک طاق
۸۷۳
حضورت آنگهی باشد چو عاقل
۸۷۴
که در اعیان نباشی هیچ غافل
۸۷۵
حضورت آنگهی باشد ز دیدار
۸۷۶
که او آید ترا کلّی خریدار
۸۷۷
حضورت آنگهی باشد چو مردان
۸۷۸
که بیرون آئی از صورت بدینسان
۸۷۹
شوی و در یکی آری قدم تو
۸۸۰
یکی دانی وجودت با عدم تو
۸۸۱
وجودت با عدم یکسان نمائی
۸۸۲
نه هر دم خود ز دیگرسان برآئی
۸۸۳
وجودت با عدم یکی کنی کل
۸۸۴
رود آنگاه رنج و فکر و هم ذل
۸۸۵
وجودت با عدم یکسان نماید
۸۸۶
پس آنگه باز خود را لا نماید
۸۸۷
وجودت با عدم کلّی شود حق
۸۸۸
تو باشی آنگهی این رازمطلق
۸۸۹
وجودت با عدم اللّه گردد
۸۹۰
کسی کین یافت زین آگاه گردد
۸۹۱
در آخر چون نظر دارد خدایست
۸۹۲
درون جملگی او رهنمایست
۸۹۳
در آخر راز او بیند در اینجا
۸۹۴
یکی اندر یکی بگزیند اینجا
۸۹۵
در آخرواصل جانان شود او
۸۹۶
درون جملگی پنهان شود او
۸۹۷
در آخر راز دار شاه گردد
۸۹۸
درون جانها اللّه گردد
۸۹۹
در آخر چون ببیند باشد او جان
۹۰۰
یقین جانان بود دریاب اعیان
۹۰۱
بود اعیان همین گر راه بردی
۹۰۲
رهت اینجا بسوی شاه بردی
۹۰۳
شه اینجاگه عیان و تو نهانی
۹۰۴
ولی این راز اگر اینجا بدانی
۹۰۵
شه اینجا رخ چو بنمودست جمله
۹۰۶
حقیقت مغز نیز و پوست جمله
۹۰۷
همه او هست و یکی گشته ظاهر
۹۰۸
بهر کسوت کجا دانی تو این سرّ
۹۰۹
همه او هست ای بیچاره مانده
۹۱۰
چنین حیران ودر نظاّره مانده
۹۱۱
همه او هست ای درمانده مسکین
۹۱۲
تو خواهی ماند اندر عشق غمگین
۹۱۳
همه او هست غیری نیست اینجا
۹۱۴
همه او هست دیری نیست اینجا
۹۱۵
درون کعبهٔ جان آی و کن سیر
۹۱۶
نظر کن کعبه را افتاده در دیر
۹۱۷
درون کعبه آی ای سرّ ندیده
۹۱۸
نمود کعبهٔ ظاهر ندیده
۹۱۹
چو داری کعبهٔ عشاق تحقیق
۹۲۰
توئی در آفرینش طاق تحقیق
۹۲۱
چو داری کعبهٔ اسرار حاصل
۹۲۲
چرا در خود نگردانی تو واصل
۹۲۳
چو داری کعبهٔ جانان یقین است
۹۲۴
چه جای عقل و فهم و کفر و دین است
۹۲۵
تراچون کعبه حاصل شد در اینجا
۹۲۶
حقیقت جانْت واصل شد در اینجا
۹۲۷
ترا چون کعبه جانانست او بین
۹۲۸
گذر کن این زمان از کفر وز دین
۹۲۹
ترا این دین یقین باید که باشد
۹۳۰
ز کفر عشق دین باید که باشد
۹۳۱
چو اینجاکفر و دین یکسان نمودست
۹۳۲
ترا زین کف رو دین آخر چه سود است
۹۳۳
نمیگنجد در اینجا کفر و اسلام
۹۳۴
کجا گنجد در اینجاننگ با نام
۹۳۵
نگنجد نام نیک اندر ره عشق
۹۳۶
کسی باید که باشد آگه عشق
۹۳۷
اگر آگاه عشقی جمله حق بین
۹۳۸
بجز حق دیگری را تو بمگزین
۹۳۹
بجز حق هرچه بینی بت بود آن
۹۴۰
چوبت بشکست یابی گنج اعیان
۹۴۱
تراگنجی است اندر جان نهانی
۹۴۲
چرا خود گنج خود اینجا ندانی
۹۴۳
ز گنجت رنج دیدی هر دمی باز
۹۴۴
از آن اینجا ندیدی محرمی باز
۹۴۵
تواتمام نمود آن ندیدی
۹۴۶
از آن اینجا بخاک و خون طپیدی
۹۴۷
بماندستی ز بهر دین گرفتار
۹۴۸
حقیقت دین پرستی همچو کفّار
۹۴۹
نه این باشد نمود عشقبازی
۹۵۰
که اینجا گه گرفتی عشقبازی
۹۵۱
نه بازی عشق جانان باختستی
۹۵۲
نه همچون عاشقان جان باختستی
۹۵۳
تو رسم عاشقان هرگز ندانی
۹۵۴
که درمانده بخود بس ناتوانی
۹۵۵
تو رسم عاشقان دریاب و جان ده
۹۵۶
هزاران جان بیک دم رایگان ده
۹۵۷
تو یک جان داری و آن خود هبا شد
۹۵۸
حقیقت او بداند کو بقا شد
۹۵۹
هزاران جان بیکدم عاشقانه
۹۶۰
یکی باشد حقیقت جاودانه
۹۶۱
هر آن عاشق که او جانان نگردد
۹۶۲
حقیقت شمس او رخشان نگردد
۹۶۳
هر آن عاشق که یک تن گشت صد جان
۹۶۴
بداند این رموز عشق پنهان
۹۶۵
نشان بی نشان یاردیدم
۹۶۶
نمود لیس فی الدّیار دیدم
۹۶۷
چو جانم بی نشان بُد در نشانم
۹۶۸
حقیقت فاش شد راز نهانم
۹۶۹
ندانستم که همچون او شوم باز
۹۷۰
نخواهد مانَدَم انجام و آغاز
۹۷۱
یکی خواهم شدن مانندهٔ دوست
۹۷۲
که مغز بی نشانی بود در پوست
۹۷۳
چو یارم بی نشان بُدْ من بُدَمْ او
۹۷۴
نظر کردم حقیقت من شدم او
۹۷۵
حقیقت راست گفت اینجای منصور
۹۷۶
که اینجا میدمم در جمله من صور
۹۷۷
ولی این راز رامحرم بشاید
۹۷۸
که دریابد چه صاحب عشق باید
۹۷۹
که این داند نه هر بد جنس جاهل
۹۸۰
کسی باید که باشد دوست کامل
۹۸۱
که این سرّ باز داند آخر کار
۹۸۲
بهرکس این نشاید گفت زنهار
۹۸۳
نه هرکس این سزاوار است دریاب
۹۸۴
کجا باشد حقیقت تشنه سیراب
۹۸۵
نمود عشق جانان را از اینسان
۹۸۶
بدانستند هم خلوت نشینان
۹۸۷
بر این امیّد جانها داده اینجا
۹۸۸
که تا روزی مگر یابند آنجا
۹۸۹
کسی کین پی برد از عالم دل
۹۹۰
حقیقت برگشاید راز مشکل
۹۹۱
بوقتی کز خودی بیرون شود او
۹۹۲
ز دید چون و چه بیرون شود او
۹۹۳
اگر بیچون شوی در چه نمانی
۹۹۴
حقیقت این معانی بازدانی
۹۹۵
نه هرکس صاحب اسرار گردد
۹۹۶
کسی باید که او دلدار گردد
۹۹۷
که همچون مصطفی در سرّ اسرار
۹۹۸
شود کلّی ز خود او ناپدیدار
۹۹۹
زند دم از نمود مَنْ رآنی
۱٬۰۰۰
برو بیچاره کین مشکل ندانی
۱٬۰۰۱
رموز علم او بد در حقیقت
۱٬۰۰۲
دم این دم او ز دست اندر حقیقت
۱٬۰۰۳
نرستی از طبیعت کی بدانی
۱٬۰۰۴
نهایت تا زنی دم از رآنی
۱٬۰۰۵
بوقتی کو دم این زد یقین دید
۱٬۰۰۶
که خود را اوّلین و آخرین دید
۱٬۰۰۷
نمودش بود اوّل نیز آخِر
۱٬۰۰۸
حقیقت جان جان و صاحب سرّ
۱٬۰۰۹
بدو تادم زد و آن دم یقین یافت
۱٬۰۱۰
خدادر خویشتن عین الیقین یافت
۱٬۰۱۱
چو او دم زد دَمِ جمله نهان کرد
۱٬۰۱۲
حقیقت خویش را او جان جان کرد
۱٬۰۱۳
دم جمله نهان شد در دم او
۱٬۰۱۴
اگر دم جوئی اینجاگه دم او
۱٬۰۱۵
زن آنگه کین حقیقت باز دانی
۱٬۰۱۶
پس آگه راز معنی بازدانی
۱٬۰۱۷
توئیّ تو نماند حق شوی پاک
۱٬۰۱۸
نهی بر فرق معنی تاج لولاک
۱٬۰۱۹
چو غوّاصی روی در بحر احمد(ص)
۱٬۰۲۰
کنی اینجای محوت نیک و هر بد
۱٬۰۲۱
بیابی دُرّ معنی وصالش
۱٬۰۲۲
ببخشد ناگهت اندر کمالش
۱٬۰۲۳
تو در دریای او چون غوطه خوردی
۱٬۰۲۴
حقیقت دُرّ معنی را تو بردی
۱٬۰۲۵
ز بودِ او دمی این دم بزن تو
۱٬۰۲۶
وگرنه از کجا مردی که زن تو
۱٬۰۲۷
تو همچون بی نمود او زنی دم
۱٬۰۲۸
که او بُد در حقیقت هر دو عالم
۱٬۰۲۹
دوعالم آن زمان در پیش بینی
۱٬۰۳۰
همه کون و مکان در خویش بینی
۱٬۰۳۱
یکی گرددترا ظاهر در آن دید
۱٬۰۳۲
حقیقت اینست اینجا سرّ توحید
۱٬۰۳۳
تو مر توحید احمد یاب و حیدر
۱٬۰۳۴
از ایشان گر خدا بینی تو مگذر
۱٬۰۳۵
خدابین باش همچون دید ایشان
۱٬۰۳۶
که بینی در عیان توحید ایشان
۱٬۰۳۷
تراتوحید از ایشان روشن آید
۱٬۰۳۸
که جانت همچو نوری روشن آید
۱٬۰۳۹
ولیکن این معانی سرّ ایشانست
۱٬۰۴۰
میان واصلان این راز پنهانست
۱٬۰۴۱
چو پنهانست این دم در نهانت
۱٬۰۴۲
کجا پیدا شود راز نهانت
۱٬۰۴۳
وز ایشان منکشف آمد چنین راز
۱٬۰۴۴
اگر یابی از ایشان این یقین باز
۱٬۰۴۵
یقینِ ذاتِ ایشان بودِ جانست
۱٬۰۴۶
بر عشّاق این عین العیانست
۱٬۰۴۷
برون آئی چو مغز از پوست اینجا
۱٬۰۴۸
نبینی در یقین خوددوست اینجا
۱٬۰۴۹
برون آئی و در یکّی زنی دم
۱٬۰۵۰
درون خویش یابی هر دو عالم
۱٬۰۵۱
برون آئی و یابی جانِ جانت
۱٬۰۵۲
حقیقت اوست اینجاگه عیانت
۱٬۰۵۳
از این معنی ببر ای دوست گوئی
۱٬۰۵۴
بزن از عشق کل تو های و هوئی
۱٬۰۵۵
نمیدانی که داری جوهر دوست
۱٬۰۵۶
بنادانی بماندستی در این پوست
۱٬۰۵۷
اگر تو مغز جان خواهی رها کن
۱٬۰۵۸
تو مرا این پوست کلّی خود جدا کن
۱٬۰۵۹
درونت دوست دار و پوست شیطان
۱٬۰۶۰
حقیقت جان خود کن عین جانان
۱٬۰۶۱
چو جانان بی نشان آمد حقیقت
۱٬۰۶۲
نه ره ماند و نه نفس و نه طبیعت
۱٬۰۶۳
بسی راهست لیکن هیچ ره نیست
۱٬۰۶۴
بر عشّاق جز دیدار شه نیست
۱٬۰۶۵
خدا در بی نشانی باز بین باز
۱٬۰۶۶
که اودارد نهان عین الیقین باز
۱٬۰۶۷
خدا را بین و از اشیا گذر کن
۱٬۰۶۸
ز دید خویشتن در خود نظر کن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.