Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جوابش داد آن دم صاحب راز
۲
که اندر عشق ما میسوز و میساز
۳
بسوزان خویشتن مانندهٔ شمع
۴
که تا گردی فنا نزدیکی جمع
۵
بسوزان خویشتن پروانه کردار
۶
که تا گردی بیک ره ناپدیدار
۷
بسوزان خویشتن مانند ذرّه
۸
برِ خورشید رویم مانده غّره
۹
نمانی همچو شبلی مانده مغرور
۱۰
که افتادست هم نزدیک هم دور
۱۱
فنا شو تا بقای ما بیابی
۱۲
پس آنگه سوی ما بیخود شتابی
۱۳
فنا شو تا لقایم باز بینی
۱۴
حقیقت جملگی را راز بینی
۱۵
فنا شو در نمود ما به یک بار
۱۶
حجاب جسم و جان از پیش بردار
۱۷
فنا شو تا شوی دیدار اشیا
۱۸
بمانی آنگهی پنهان و پیدا
۱۹
فنا شو تا شوی کون ومکان تو
۲۰
ببر از جملگی گوی از میان تو
۲۱
فنا شو در عیانِ رویم اینجا
۲۲
که تا گردی ز ذات من مصفّا
۲۳
فنا شو همچو شمعی پا و تا سر
۲۴
که تا بیرون شوی کلّی ز آذر
۲۵
فنا شو در نهاد ما یقین تو
۲۶
که گردی اوّلین و آخرین تو
۲۷
فنا شو در بَرِ خورشید رویم
۲۸
که بینی در تمامت های و هویم
۲۹
فنا شو تا یکی بنمایمت باز
۳۰
ببینی مر مرا انجام و آغاز
۳۱
فنا شو تا کنم اینجات واصل
۳۲
همه مقصود تو آرم بحاصل
۳۳
فنا شو در برم مانند مردان
۳۴
بلای عشق من بیحدّ و مرز دان
۳۵
فنا شو در برم چون سایه جاوید
۳۶
که تا بینی مرا مانندخورشید
۳۷
ز صورت دور شو تا نور گردی
۳۸
چو من اندر جهان مشهور گردی
۳۹
به یک ره بود اینجاگه بر افکن
۴۰
که تا بنمایدت خورشید روشن
۴۱
به یک ره ننگ شو نامت برانداز
۴۲
چو موم اینجا بَرِ خورشید بگداز
۴۳
یکی شو بایزید و بس مرابین
۴۴
درونِ جزو و کل عینِ لقا بین
۴۵
یکی شو بایزید اندر بَرَم زود
۴۶
که تا یابی مرا دیدار معبود
۴۷
منم حق آمده اینجا سخن گوی
۴۸
اناالحق میزنم در های و در هوی
۴۹
منم حق آمده اینجا بتحقیق
۵۰
که تاذرّات کل بخشیم توفیق
۵۱
منم حق آمده اینجا نهانی
۵۲
بدین کسوت بَرِ خلق جهانی
۵۳
منم حق تا نمایم راز اینجا
۵۴
بگویم سرّ خود من باز اینجا
۵۵
منم حق آمده اینجا پدیدار
۵۶
منم اینجای عشق خود خریدار
۵۷
منم حق آمده تا خود نمایم
۵۸
وجودِ جملگی اندر ربایم
۵۹
منم حق آمده اینجا بر حق
۶۰
که تا برگویم اینجا راز مطلق
۶۱
منم اللّه و جان جمله هستیم
۶۲
یقین اینجایگه من نیست هستم
۶۳
منم حق آمده اللّه مطلق
۶۴
درون جملهام آگاه مطلق
۶۵
نشانِ بی نشانی در همه من
۶۶
درونِ جملگی خورشید روشن
۶۷
نشان بی نشانیم تمامت
۶۸
نمایم در برت یوم القیامت
۶۹
مترس ای بایزید و گوش میدار
۷۰
رموز من نهانی هوش میدار
۷۱
مشو عاشق که خویشم عاشق خود
۷۲
شدستم فارغ از هر نیک و هر بُد
۷۳
منم عاشق کنون بر دیدن خویش
۷۴
حجاب اینجایگه رفته ببین پیش
۷۵
من و تو هر دو یکسانیم بنگر
۷۶
درون جمله جانانیم بینگر
۷۷
بجز من هیچ منگر در دل و جان
۷۸
منم در بود تو پیدا و پنهان
۷۹
من آوردم ترا در دید دنیا
۸۰
منت بیشک برم تا عین عقبی
۸۱
همه همچون تو آوردم بعالم
۸۲
همه بخشیدم اینجا صورت دم
۸۳
ز دیدخویش کردم جمله پیدا
۸۴
ز عشق خویش کردم جمله شیدا
۸۵
منم اینجات عمر و زندگانی
۸۶
تمامت رازشان رازِ نهانی
۸۷
یقین میدانم وایشان ندانند
۸۸
که در دیدار من عین جهانند
۸۹
منم گویا درونِ جان ایشان
۹۰
منم پیدا و هم پنهان ایشان
۹۱
منم بینا و چشم جمله از من
۹۲
در اینجاگاه بین خورشید روشن
۹۳
منم اندر زبان جمله گویا
۹۴
درونِ جمله هستم راز دانا
۹۵
کنون ای بایزید این راز دیدی
۹۶
بیانی کز زبان من شنیدی
۹۷
مگو با کس نهان میدار این را
۹۸
که بیشک این بود عین الیقین را
۹۹
منم عین الیقین اینجاحقیقت
۱۰۰
سپردستم یقین راه شریعت
۱۰۱
ره شرع محمّد من سپُردم
۱۰۲
میان اولیا من گوی بُردم
۱۰۳
تمامت مهر او دیدار دیدم
۱۰۴
بیانشان جمله از اسرار دیدم
۱۰۵
بَرِ قطبِ جهان بودم در این دم
۱۰۶
یقین هم میروم پیشش دمادم
۱۰۷
کنون من آمده درملک بغداد
۱۰۸
که اینجاکردهام بر نفس خود داد
۱۰۹
دهم داد اندر این ره همچو مردان
۱۱۰
چو خود کردم ابا خود هیچ نتوان
۱۱۱
کسی را نیست من هستم دم کل
۱۱۲
که بنمودم نمود از عالم کل
۱۱۳
نمود من در اوّل دان و آخر
۱۱۴
نمودستم کنون هستیّ ظاهر
۱۱۵
بسوزانم در اینجا ظاهرم من
۱۱۶
که بر هر شبی حقیقت قادرم من
۱۱۷
کجا رفتست شبلی این زمان هان
۱۱۸
که دریابد یقین کَوْن و مکان هان
۱۱۹
همی دانم ولی پرسیدم از تو
۱۲۰
که مر معنی کل من دیدم از تو
۱۲۱
سوی باغ است شبلی با مریدان
۱۲۲
کنون مر راز کلّی مر مریدان
۱۲۳
کسی کز اوّلش پر درد وداغست
۱۲۴
کجا او را هوای باغ و راغست
۱۲۵
ترا میبرد با او مینرفتی
۱۲۶
که داری از یقین با او شگفتی
۱۲۷
اگرچه این زمان شیخ زمان است
۱۲۸
نمود تو در اینجا او ندانست
۱۲۹
ندانست او ترا از ناسپاسی
۱۳۰
تو در عصر زمان امروز خاصی
۱۳۱
مرا رازیست اندر مُلکِ شیراز
۱۳۲
بسوی قطب عالم صاحب راز
۱۳۳
کنون خواهم شدن نزدیک آن پیر
۱۳۴
که تا سازم وصال خویش تقریر
۱۳۵
چو باز آمد یقین شبلی از آن باغ
۱۳۶
برت ای شیخ آید از سوی راغ
۱۳۷
بگو او را نمود عشق امروز
۱۳۸
که تاگردد چو تو امروز پیروز
۱۳۹
بگو با او که ای از عشق دنیا
۱۴۰
بمانده زار و سرگردان عقبی
۱۴۱
چنین مغرور جاه و مال مانده
۱۴۲
همه دم پر ز قیل و قال مانده
۱۴۳
تو در بند غم وجاه و تیولی
۱۴۴
کجا یابی چو ما صاحب قبولی
۱۴۵
مرا با تو کنون بسیار کار است
۱۴۶
که معنی حقیقت بیشمار است
۱۴۷
ولیکن با تو من خواهم رسیدن
۱۴۸
ترا بیشک یقین خواهیم دیدن
۱۴۹
بگویم باتو تا خود کیستی تو
۱۵۰
در این عالم برای چیستی تو
۱۵۱
تو نافرمانی من کردهٔ تو
۱۵۲
بمانده در حجاب و پردهٔ تو
۱۵۳
چنین غافل نماندستی بخود باز
۱۵۴
ندیدم هیچ از انجام وآغاز
۱۵۵
بصورت مانده اینجا مبتلائی
۱۵۶
از آن بیشک تو در خوف و رجائی
۱۵۷
بصورت ماندهٔ در ملک بغداد
۱۵۸
ندیدی هیچ معنی را یکی داد
۱۵۹
بصورت ماندهٔ اینجا گرفتار
۱۶۰
ندیدی هیچ از این معنی رخ یار
۱۶۱
کجا واصل شوی از سرّ معنی
۱۶۲
که ماندستی تو سرگردان دنیی
۱۶۳
هوای باغ داری و زر و سیم
۱۶۴
بماندی لاجرم در ترس و در بیم
۱۶۵
بدر کن از سرت سودای این جاه
۱۶۶
وگرنه بازمانی تو در این چاه
۱۶۷
بدر کن از سرت سودای دنیا
۱۶۸
که با شادی شوی در سوی عقبی
۱۶۹
تو دردی در یقین اینجا نداری
۱۷۰
حقیقت عمر ضایع میگذاری
۱۷۱
بکش دردی در اینجا جوی درمان
۱۷۲
بیاب اینجایگه از ما تو آسان
۱۷۳
بکش دردی و دم زن ازنمودار
۱۷۴
که تا باشی بکلّی صاحب اسرار
۱۷۵
بکش دردی و آنگاهی دوا یاب
۱۷۶
هر آن چیزی که میگویم تو دریاب
۱۷۷
ببر رنجی که تا گنجت نمایم
۱۷۸
ترا از رنج خود مزدی فزایم
۱۷۹
ببازی نیست راز ما چنین هان
۱۸۰
نمیگنجد بر ما گفت برهان
۱۸۱
طریقت باید اینجاگه سپردن
۱۸۲
چو مردان اندر این سر گوی بُردن
۱۸۳
طریقت بایدت بسپردن اینجا
۱۸۴
که تا بوئی بری زین حضرت اینجا
۱۸۵
کنون من گفتم و رفتم نهانی
۱۸۶
یقین تا بایزید این سر بدانی
۱۸۷
خلایق جملگی امروز اینجا
۱۸۸
بسر کردند از بهر تو غوغا
۱۸۹
مرا ترسی نبُد کین راز داریم
۱۹۰
توانستم که از خود بازداریم
۱۹۱
مرایشان را ولی ازبهرت اینجا
۱۹۲
یقین میآمدم ای پیر دانا
۱۹۳
بدّهْ روز دگر آیم بر تو
۱۹۴
که هستم من یقین کل رهبر تو
۱۹۵
نمایم راز تا کل باز دانی
۱۹۶
تو اکنون دار راز ما نهانی
۱۹۷
خلایق این چنین دانند اکنون
۱۹۸
که من کردند ازینجاگاه بیرون
۱۹۹
کنون ای شیخ پیر و صاحب راز
۲۰۰
بخواهم رفت اکنون سوی شیراز
۲۰۱
سوی شیخ کبیر آن قطب عالم
۲۰۲
که او میداند احوالم در این دم
۲۰۳
مرا او جان جانست و یقینست
۲۰۴
که او اینجا حقیقت پیش بین است
۲۰۵
بحق دانم مرا دانسته او حق
۲۰۶
که دائم از حقیقت قطب مطلق
۲۰۷
بدو گفت آنگهی شیخ ایدل و جان
۲۰۸
نگفتی این زمانم راز اعیان
۲۰۹
کیت بینم دگر اینجا یقین باز
۲۱۰
چو خواهی شد کنون حقا بشیراز
۲۱۱
مرا کی باشد این دیدار رویت
۲۱۲
نمیرم ناگهی از آرزویت
۲۱۳
بگفت ای شیخ هرگز تو نمیری
۲۱۴
که ما را دوست چون شیخ کبیری
۲۱۵
شما را دارم اینجا من نهانی
۲۱۶
که مانید اندر اینجا جاودانی
۲۱۷
ولیکن تا بده روز دگر باز
۲۱۸
برون آیم ز پیش قطب شیراز
۲۱۹
نمایم راز آنگه بینی اسرار
۲۲۰
نیاید راست این معنی بگفتار
۲۲۱
بگفت این و اناالحق زد بتوحید
۲۲۲
درون خانقه خلقی بگردید
۲۲۳
اناالحق زد در آنجاگاه ده بار
۲۲۴
درون خانقه شد ناپدیدار
۲۲۵
زهی معنی زهی صورت زهی دم
۲۲۶
که چون او خود نباشد در دو عالم
۲۲۷
رموزی دان که اکنون گفتم ای جان
۲۲۸
ابا تو از نمود جان جانان
۲۲۹
در اشترنامه من این سر نگفتم
۲۳۰
ولی آن جوهر اینجا من بسُفتم
۲۳۱
رموز عشق جانانست پنهان
۲۳۲
دمادم میشود اینجا باعیان
۲۳۳
رموز جان جان رویت نمودست
۲۳۴
گره یکبارگی اینجا گشودست
۲۳۵
کسی باید که باشد بایزیدی
۲۳۶
که او را باشد اینجا دید دیدی
۲۳۷
بداند راز چون منصور بیند
۲۳۸
درون خانقه با او نشیند
۲۳۹
یقین بشناسد او را رهبر خویش
۲۴۰
نهد مرهم بر این جا بر دل ریش
۲۴۱
چو منصور حقیقی رخ نموده است
۲۴۲
ترا درجان و دل گفت و شنودست
۲۴۳
درون خانقاه دل برو بین
۲۴۴
زمانی گوش کن از دوست تلقین
۲۴۵
ببین تا کیست او بشناس او را
۲۴۶
ابا او کن زمانی گفتگو را
۲۴۷
بگو با او همه راز نهانت
۲۴۸
که تا او بازگوید در میانت
۲۴۹
بگو با او تو درد دل در اینجا
۲۵۰
که درمانت کند ای ماه شیدا
۲۵۱
بگو درد دل و بنگر دوایت
۲۵۲
که بنماید بیک لحظه دوایت
۲۵۳
بیک لحظه ترا درمان کند او
۲۵۴
نمود جان تو جانان کند او
۲۵۵
ترا منصور اندر خانقاه است
۲۵۶
گرفته ملک جان و پادشاه است
۲۵۷
تو از وی بیخبر در سوی باغی
۲۵۸
گرفتستی ز ذات کل فراغی
۲۵۹
چگویم تا تو دربند خودی هان
۲۶۰
نخواهی یافت این اسرار پنهان
۲۶۱
چگویم تا تو دربند خودستی
۲۶۲
یقین دانم که با خود بت پرستی
۲۶۳
چگویم تا تو دربند وجودی
۲۶۴
بمانده در میان نار و دودی
۲۶۵
از این بند بلا اینجا اگر تو
۲۶۶
برون آئی بیابی کل خبر تو
۲۶۷
از این بند بلای نفس زنهار
۲۶۸
برون آی و نظر کن روی دلدار
۲۶۹
از این بند بلای خویشتن تو
۲۷۰
برون آی و نظر کن جان و تن تو
۲۷۱
از این بند بلای صورت خود
۲۷۲
بسی بر سرگذشتت نیک و هم بُد
۲۷۳
رخت بنموده است اینجا عیانی
۲۷۴
همی گوید ترا راز نهانی
۲۷۵
گمانی میبری اندر یقین تو
۲۷۶
بدانی تو اگر باشی امین تو
۲۷۷
گمان یکبارگی بردار از پیش
۲۷۸
نظر کن تا ببینی جوهر خویش
۲۷۹
گمان یکبارگی تو با یقینت
۲۸۰
رها کن بیشکی این کفر و دینت
۲۸۱
گمان بگذار و دنبال یقین باش
۲۸۲
چو مردان خدا تو پیش بین باش
۲۸۳
که من هستم خدا او را یقین دان
۲۸۴
خدای اوّلین و آخرین دان
۲۸۵
خدایست و تو صورت درگمانی
۲۸۶
همی گوید ترا راز نهانی
۲۸۷
بخواهد رفت چون صورت نماید
۲۸۸
دگر باز آید و رازت نماید
۲۸۹
نماید راز خود میدان بتحقیق
۲۹۰
ببر از من تو اینجاگوی توفیق
۲۹۱
خدا بشناس اکنون در حقیقت
۲۹۲
ببر از من تو این گوی طریقت
۲۹۳
خدا بشناس اینجاگه که فرد است
۲۹۴
درون دل ترا تقریر کردست
۲۹۵
یقین گفتست که ای جان من خدایم
۲۹۶
نمود انبیا و اولیایم
۲۹۷
یقین گفتست اکنون در گمانی
۲۹۸
رود ناگاه و تو حیران بمانی
۲۹۹
بمانی تا ابد حیران دلدار
۳۰۰
چه میگویم از این معنی خبردار
۳۰۱
مشو حیران که جانان رخ نموداست
۳۰۲
زبانت جملگی اینجا شنود است
۳۰۳
اگر این راز کلّی باز دانی
۳۰۴
حقیقت تا ابد تو جان جانی
۳۰۵
حقیقت تا ابد باشی یقین ذات
۳۰۶
چو گردد محو اینجاگاه ذرّات
۳۰۷
حقیقت تا ابد جانان شوی تو
۳۰۸
بوقتی کز صور پنهان شوی تو
۳۰۹
حقیقت تا ابد آری دمادم
۳۱۰
نمود جملگی را در یکی دم
۳۱۱
حقیقت تا ابد سلطان تو باشی
۳۱۲
درون جانها جانان تو باشی
۳۱۳
حقیقت تا ابد اندر خدائی
۳۱۴
یکی بین از آن نبود جدائی
۳۱۵
حقیقت آفرینش ذات یابی
۳۱۶
ولی منع یقین ذرّات یابی
۳۱۷
ز ذرّات این همه برهان نمود است
۳۱۸
وز این برهان همه گفت و شنوداست
۳۱۹
ز ذرّات این همه جوش و خروشست
۳۲۰
کسی یابد مر این کو جمله گوشست
۳۲۱
ز ذرّات این همه پیدا نمودار
۳۲۲
ز بهر دید خود دارد در این کار
۳۲۳
ز ذرّات این همه شور و نشان است
۳۲۴
درون جملگی او کل نهانست
۳۲۵
ز ذرّات این همه فریاد برخاست
۳۲۶
اگرچه شاه پنهانست و پیداست
۳۲۷
چنان پنهان نمود او خویشتن را
۳۲۸
که آمد بس حجاب جان و تن را
۳۲۹
حجاب این جان و تن بُد در ره او
۳۳۰
ولی بر قدر بودند آگه او
۳۳۱
تمامی اندر اینجاگه مر ایشان
۳۳۲
نشد مکشوف سرّ قدس ایشان
۳۳۳
که تا اوّل در آخر باز یابند
۳۳۴
پس آنگاهی سوی اوّل شتابند
۳۳۵
چو هر دو این چنین اینجا فتادند
۳۳۶
ز اوّل سر سوی حیرت نهادند
۳۳۷
ره صورت نمود جمله اشیاست
۳۳۸
ولیکن راه جان یکی نه پیداست
۳۳۹
ره جان اوّل از کتم عدم بود
۳۴۰
ز دانش در صفت اوّل قدم بود
۳۴۱
ره جان اوّل از ذات تعالی
۳۴۲
نفخت فیه شد از قدرت لا
۳۴۳
مقام بی مقامی پاک بگذاشت
۳۴۴
نظر در سوی دید خویش بگذاشت
۳۴۵
رهش بیحد بُد و پایان ندید او
۳۴۶
از آن بُد از لطافت ناپدید او
۳۴۷
رهش بیحد بُد اندر اوج عزّت
۳۴۸
طلب میکرد نور خویش و قربت
۳۴۹
چنان ره کرد از اوّل تا بآخر
۳۵۰
که باطن ناگهی دریافت ظاهر
۳۵۱
ز باطن راه کرد او آخر کار
۳۵۲
حجابی شد برش ناگه پدیدار
۳۵۳
حجابش بود صورت اندر اینجا
۳۵۴
اگرچه بود جان از وصل پیدا
۳۵۵
ره جان از نهانِ راهِ صورت
۳۵۶
که پیدائی فتاد اینجا ضرورت
۳۵۷
ره جان ذات بود اندر صفاتش
۳۵۸
صفات اینجایگه میدان تو ذاتش
۳۵۹
ره صورت ز آب و خاک و معدن
۳۶۰
فتاد اینجا ولیکن نار روشن
۳۶۱
چنان اینجا ز خصم ناموافق
۳۶۲
بهم پیوسته شد در دید عاشق
۳۶۳
اگرچه ناخوشی اندر خوشی یافت
۳۶۴
قراری کرد او هر لحظه بشتافت
۳۶۵
نه راهی یافت سوی اوّلین او
۳۶۶
از آن مسکن گرفت از آخرین او
۳۶۷
قرار آتش اندر باد افتاد
۳۶۸
بداند این کسی کآباد افتاد
۳۶۹
قرار آب اندر خاک بنگر
۳۷۰
پس آنگه دید جانِ پاک بنگر
۳۷۱
قرار این جهان زیشان پدید است
۳۷۲
کزیشان این همه گفت و شنید است
۳۷۳
قرار جان نخواهد بود بیشک
۳۷۴
که تا اینجا نگردد بیشکی یک
۳۷۵
یکی میخواهد اینجا همچو اوّل
۳۷۶
از آن مانده است چون صورت معطّل
۳۷۷
یکی میخواهد و او را دو آمد
۳۷۸
از آن او را یقین از دید بستد
۳۷۹
یکی میخواهد و هم باز یابد
۳۸۰
چو اوّل زینت و اعزاز یابد
۳۸۱
یکی میخواهد و جمله یکی است
۳۸۲
ولیکن اندر این صورت شکی است
۳۸۳
مرا او را از دو بینی اندر این راه
۳۸۴
از آن اینجا همی خواهد که آگاه
۳۸۵
شود از اصل اوّل آگهِ خویش
۳۸۶
در اینجا باز یابد او ره خویش
۳۸۷
رهِ خود گم نکرد الّا ز صورت
۳۸۸
بسی اینجایگه دید او نفورت
۳۸۹
ز اصل اوّلش حیران بماند است
۳۹۰
در این صورت عجب حیران بماندست
۳۹۱
گهی نادان گهی دانا در این کار
۳۹۲
فرو ماند است سرگردان چو پرگار
۳۹۳
چو جان نقطه فتاد و جسم پرگار
۳۹۴
کجا آید در این معنی پدیدار
۳۹۵
نمود اصل اوّل عشق دید است
۳۹۶
که او مانندهٔ جان ناپدید است
۳۹۷
اگر نه عشق باشد رهبر جان
۳۹۸
بماند تاابد در خویش پنهان
۳۹۹
اگر نه عشق آوردی پیامی
۴۰۰
کجا پیدا بدی پخته ز خامی
۴۰۱
اگر نه عشق جانان ره نمودی
۴۰۲
که اینجا این دَرِ بسته گشودی
۴۰۳
اگر نه عشق هر لحظه در اینجا
۴۰۴
کند آئینهٔ جانت مصفّا
۴۰۵
بمانی اندر این صورت بناچار
۴۰۶
حقیقت تا ابد اینجا گرفتار
۴۰۷
در اینجا پیرو عشق ازل باش
۴۰۸
پس آنگه در خدائی بی بدل باش
۴۰۹
در اینجا پیرو مردان دین شو
۴۱۰
پس آنگه در عیان صاحب یقین شو
۴۱۱
در اینجا پیرو ایشان چو باشی
۴۱۲
یقین میدان که تو غمگین نباشی
۴۱۳
در اینجا راز جسم و جان نیابی
۴۱۴
درون جان یقین جانان نیابی
۴۱۵
در اینجا هر چه میجوئی نهانی
۴۱۶
اگر سویش بری آخر بدانی
۴۱۷
در اینجا باز جوی و راه خود یاب
۴۱۸
یقین انجام و هم آغاز دریاب
۴۱۹
در اینجا منکشف کن راز اوّل
۴۲۰
تن و جان در یکی کن زین مبدل
۴۲۱
یکی بین و مکن اینجا دوئی باز
۴۲۲
که اینجا نیست مائی و توئی باز
۴۲۳
دوئی بگذار و در یکی قدم نِه
۴۲۴
که درحال یکی خود از دوئی بِه
۴۲۵
دوئی بگذار وز یکی در آور
۴۲۶
اگر مردی تو از یکی بمگذر
۴۲۷
دوئی بگذار ویکی شو ز باطن
۴۲۸
ز باطن دور گرد این صورت من
۴۲۹
دوئی بگذار و یکی باز بین هان
۴۳۰
که از یکیّ است اینجا نصّ وبرهان
۴۳۱
اگرچه صورت اینجا در دو بینی است
۴۳۲
از ان اینجا گرفتار دو بینی است
۴۳۳
اگرچه صورت اینجا جان جان یافت
۴۳۴
نمود دوست در خود این جهان یافت
۴۳۵
ولی جان اصل کل دارد یقین او
۴۳۶
که دیدست اوّلین و آخرین او
۴۳۷
ره صورت یقین پیداست بر جای
۴۳۸
ز جان پیداست بیشک این سر و پای
۴۳۹
ره جان جملگی بنگر در اشیاء
۴۴۰
که ازجانست مرجانی مصفّا
۴۴۱
صفات صورت اینجا نور جانست
۴۴۲
بدان این سرّ که رمز عاشقانست
۴۴۳
صفات جان کمال لایزالست
۴۴۴
کسی داند که بی نقش و خیال است
۴۴۵
صفات جان عجایب بی صفاتست
۴۴۶
یقین بشناس کاینجا نور ذاتست
۴۴۷
ز جان وصورت اینجا چند گویم
۴۴۸
از این معنی چه دانی تا چه گویم
۴۴۹
همه اسرارها زین هر دو دیدم
۴۵۰
اگرچه من ز هر دو ناپدیدم
۴۵۱
همه اسرارها زین هر دو پیداست
۴۵۲
که بیشک هر دو پنهان و پیداست
۴۵۳
ز جان جان توانی یافتن تو
۴۵۴
اگر معنیّ من دریافتن تو
۴۵۵
ز صورت راز افعال جهانی
۴۵۶
شود پیدا که تا رازی بدانی
۴۵۷
ز جان اسرار جانان باز دان زود
۴۵۸
که تا حاصل کنی از دوست مقصود
۴۵۹
ز جانان گر چه میجوئی وصالت
۴۶۰
ز صورت میرسد هر دم وبالت
۴۶۱
وبال تو همه افتاد صورت
۴۶۲
کشیدن باید اینجا بی ضرورت
۴۶۳
ضرورت اوفتاد اینجا شر و شور
۴۶۴
کزآن خواهی شد اینجاگه کر و کور
۴۶۵
اصّم آنگهی اعمّی جسمی
۴۶۶
که تو گنجیّ و گه بند طلسمی
۴۶۷
طلسم آزاد کن بشکن بناچار
۴۶۸
که تا رُسته شوی از پنج وز چار
۴۶۹
بیاب آن گنج راز عاشقانست
۴۷۰
ز بهرش این همه شور و فغانست
۴۷۱
فغان جملگی زین مهر گنجست
۴۷۲
همه جانها از آن پر درد و رنجست
۴۷۳
همه درد جهان از بهر آنست
۴۷۴
که درد از صورت درمان بجانست
۴۷۵
حقیقت گنج مخفی ماند بیشک
۴۷۶
طلبکارند اینجاگه یکایک
۴۷۷
حققت گنج از آنِ شاه باشد
۴۷۸
کسی کز دید شاه آگاه باشد
۴۷۹
حقیقت گنج شب زانِ تو آمد
۴۸۰
یقین هم درد ودرمان تو آمد
۴۸۱
تراگنجست چندین رنج بردی
۴۸۲
بده جان شادمان و گنج بردی
۴۸۳
بده جان گنج بستان رایگانی
۴۸۴
چه خواهی یافتن زین گنج فانی
۴۸۵
حقیقت جان بده بستان تو این گنج
۴۸۶
گذر کن بیشکی از چار وز پنج
۴۸۷
حقیقت جان چو دادی گنج یابی
۴۸۸
پس آنگه بی غم و بیرنج یابی
۴۸۹
غم و رنج تو جمله از طلسم است
۴۹۰
وگرنه گنج اینجاگاه اسمست
۴۹۱
الا ای گنج ذات کل ندیده
۴۹۲
در اینجا جز که رنج و ذل ندیده
۴۹۳
غمت جمله زبهر گنج افتاد
۴۹۴
از آنت جسم و جان در رنج افتاد
۴۹۵
گذر کن زو و گنج لامکانی
۴۹۶
بیاب اینجای خود را رایگانی
۴۹۷
گذر کن زود از این شش جهاتش
۴۹۸
که اعیانست اینجا گنج ذاتش
۴۹۹
ز گنج ذات برخوردار خودباش
۵۰۰
بس آنگه فارغت از نیک و بد باش
۵۰۱
ز گنج ذات اعیان یاب و توحید
۵۰۲
بگو تا چند گردی گِردِ تقلید
۵۰۳
ز گنج ذات خود دیدی یقین باز
۵۰۴
عیان شد اندر اینجا اوّلین باز
۵۰۵
چو آدم دم تو میآری ز تقلید
۵۰۶
از آن دوری تو از انوار توحید
۵۰۷
ولیکن جملگی پیوستهٔ تست
۵۰۸
حقیقت بود تست و رستهٔ تست
۵۰۹
حقیقت جملگی از تست وبودست
۵۱۰
که ذات پاک تو اینجا نمود است
۵۱۱
حقیقت غیر تست و سیر پیدایست
۵۱۲
نمود کعبه اندر دیر پیداست
۵۱۳
منم عاشق شده در دیر امروز
۵۱۴
از آن اینجا زنم این سیر امروز
۵۱۵
منم عاشق شده در دیر عشاق
۵۱۶
یکی دیده حقیقت سیر عشاق
۵۱۷
درون دیرم و سیرم یکی بین
۵۱۸
حقیقت بت شکستم بیشکی من
۵۱۹
ز سیر دیر رهبان چندم اینجا
۵۲۰
نشستم زانکه من پابندم اینجا
۵۲۱
ز صورت بت در این دیرم که هستم
۵۲۲
دمادم این بت صورت شکستم
۵۲۳
بخود گویم دمادم من ز مستی
۵۲۴
که ای دل چند آخر بت پرستی
۵۲۵
بت تو صورتست و بشکنش هان
۵۲۶
اگردم میزنی اینجا زجانان
۵۲۷
در این جانت نمیگنجد ز تقلید
۵۲۸
حقیقت ذات کل دان تو ز توحید
۵۲۹
دل من دوست میدارد بت خود
۵۳۰
حقیقت میشناسد این بیان بد
۵۳۱
بت صورت دلم را دوست دارد
۵۳۲
حقیقت نیز مغز و پوست دارد
۵۳۳
دلم در بند صورت مبتلا شد
۵۳۴
از آن بیخود میان صد بلا شد
۵۳۵
دلم در بند صورت شد گرفتار
۵۳۶
گهی باشد مسلمان گاه کفّار
۵۳۷
دلم در بند صورت باز ماندست
۵۳۸
ولی در عشق صاحب راز ماندست
۵۳۹
دلم در بند صورت گشت پیدا
۵۴۰
دمادم میکند از عشق غوغا
۵۴۱
دلم در بند صورت لاالهست
۵۴۲
که لا او رادر اینجاگه بنا هست
۵۴۳
دلم در بند صورت ناتوانست
۵۴۴
از آن هر لحظه شیدای جهانست
۵۴۵
از این صورت ندیدم من به جز غم
۵۴۶
که غم میآردم اینجادمادم
۵۴۷
از این صورت همه دردست ما را
۵۴۸
از آن باشد یقین دردست ما را
۵۴۹
رخ جانم نمودار دل آمد
۵۵۰
مرا دیدار جانان حاصل آمد
۵۵۱
چنان عاشق شدم بر دیدن جان
۵۵۲
که ماندستم عجب در خویش پنهان
۵۵۳
چنان عاشق شدم بر روی دلدار
۵۵۴
که کلّی شد وجودم ناپدیدار
۵۵۵
ز عشقم خرّم و شادان بمانده
۵۵۶
ازآنم دست از دل برفشانده
۵۵۷
ز عشقم خرّم و دلشاد گشته
۵۵۸
ظهور و باطنم آزاد گشته
۵۵۹
ز عشقم دم زده اینجای در کل
۵۶۰
برون جستم من اینجاگاه از ذل
۵۶۱
دمادم رنج اینجا شادی آمد
۵۶۲
مرا از بند غم آزادی آمد
۵۶۳
دمادم مرمرا عین العیانست
۵۶۴
که دید من نشان بی نشانست
۵۶۵
منم از عشق کُشته گشته اینجا
۵۶۶
شده ازدید جانان زارو شیدا
۵۶۷
گهی رویم نماید جان جانم
۵۶۸
که در پرده بکل عین العیانم
۵۶۹
گهی مخفی شود از دیدههایم
۵۷۰
نماید ابتدا و انتهایم
۵۷۱
دو بینی نامد اینجا پیشم از دل
۵۷۲
نمیدانم که چون این راز مشکل
۵۷۳
بیک ره حل کنم تا دوست بینم
۵۷۴
حقیقت مغز اندر پوست بینم
۵۷۵
ولکین جان اگر چه دادم از پیش
۵۷۶
یقین مرهم نهادم بر دل ریش
۵۷۷
چو جان از پیش دادم همچو مردان
۵۷۸
مرا شد جان حقیقت دید جانان
۵۷۹
چو جان از پیش دادم همچو عشاق
۵۸۰
فتادم لاجرم در واصلی طاق
۵۸۱
چو جان از پیش دادم زار گشتم
۵۸۲
یقین از جسم و جان بیزار گشتم
۵۸۳
چو جان از پیش دادم رخ نمودم
۵۸۴
عیان معشوق مشکل برگشودم
۵۸۵
چو جان دادم صفاتم روی بنمود
۵۸۶
یقین این دم همه دیدار معبود
۵۸۷
چو جان دادم یکی شد در فنایم
۵۸۸
نمود جسم و جان حق شد بقایم
۵۸۹
چو جان دادم شدم جانان یقین من
۵۹۰
بدیدم اوّلین و آخرین من
۵۹۱
چو جان دادم وصالش یافتستم
۵۹۲
ز نقصان کمالش یافتستم
۵۹۳
بده جان ای ندیده وصل عشاق
۵۹۴
که تا آگه شوی از وصل عشاق
۵۹۵
بده جان و ببین جانان نهانی
۵۹۶
که این دم هیچ در صورت ندانی
۵۹۷
بده جان و لقای جاودان یاب
۵۹۸
از این صورت از این حضرت تو بشتاب
۵۹۹
بده جان تا شوی جانان حقیقت
۶۰۰
که جانی کی توانی در طبیعت
۶۰۱
بدیدن بی طبیعت بازدان یار
۶۰۲
بجائی کانزمانت لیس فی الدار
۶۰۳
نباشد هیچ دیدت را یکی هان
۶۰۴
بود ذات حقیقی بیشکی هان
۶۰۵
نمود جسم و جان چون رفت از پیش
۶۰۶
مر این معنی تو نیکوهان بیندیش
۶۰۷
نمود صورت کل خاک گردد
۶۰۸
نمود عقل و جان افلاک گردد
۶۰۹
حقیقت صورتت جمله شود جان
۶۱۰
بوقتی کآید اینجاگاه پنهان
۶۱۱
چو زیر خاک محو آمد یقین او
۶۱۲
شود خاک رهت از کفر و دین او
۶۱۳
شود جان تن چو پنهانی بگیرد
۶۱۴
نمود خاکها آسان بگیرد
۶۱۵
چو رجعت کرد اندر طور اطوار
۶۱۶
شود اندر صفت او ناپدیدار
۶۱۷
یکی گردد درون و هم برون او
۶۱۸
که اندر ذوفنونی رهنمون او
۶۱۹
بود کز قرب اینجا دم زند او
۶۲۰
یقین میدان که خود را بر زند او
۶۲۱
از این دم صورت اینجا یافت بهره
۶۲۲
دل و جان یافتست و عین زهره
۶۲۳
ره جان گر چه صافی اوفتادست
۶۲۴
ولکین راه او در عین بادست
۶۲۵
ره صورت بود مشکل یقین دان
۶۲۶
مر او را راز در عین زمین دان
۶۲۷
ره چونست و صورت آخر کار
۶۲۸
که تا وقتی شود کل ناپدیدار
۶۲۹
وصال آنگاه یاد از رخ دوست
۶۳۰
پس آنگه بشنود او پاسخ دوست
۶۳۱
که ای در راه ما افتاده مسکین
۶۳۲
شده فارغ کنون درعین تمکین
۶۳۳
رسانم من ترا در دید اوّل
۶۳۴
چو گشتی در صفات ما مبدّل
۶۳۵
کنون چون عین یکرنگی گزیدی
۶۳۶
حقیقت درکمال ما رسیدی
۶۳۷
کنون بشناس ما را همچو ما تو
۶۳۸
یقین باش اندر اینجا در فنا تو
۶۳۹
کنون بشناس ما را در یقین باز
۶۴۰
چو گشتی اندر اینجا بیشکی راز
۶۴۱
کنون بشناس ما را در نهانی
۶۴۲
که تا قدر وصال ما بدانی
۶۴۳
کنون بشناس ما را راز اینجا
۶۴۴
چو دیدی روی ما را باز اینجا
۶۴۵
کنون بشناس ما را در فنائی
۶۴۶
تو با ما ما ابا تو در جدائی
۶۴۷
یکی گشتی و در یکی مرابین
۶۴۸
مرا از جان ما دیدار بگزین
۶۴۹
چون من تو تومنی این دم نئی تو
۶۵۰
سزد ای عاشق اکنون خود نئی تو
۶۵۱
مبین خود را بهرجائی یقین تو
۶۵۲
که تا یابی عیان عین الیقین تو
۶۵۳
ره جسم این بود کآخر فنایش
۶۵۴
نموداری جان اندر بقایش
۶۵۵
چنان باشد که چون یکی شود جسم
۶۵۶
برافتد آنگهی دیدار و هم اسم
۶۵۷
صفات حق شود اوّل ز پرگار
۶۵۸
زهی معنی زهی ترکیب اسرار
۶۵۹
صفاتش آنگهی جانان شود زود
۶۶۰
که تا یکی شودر ذات معبود
۶۶۱
صفاتش آنگهی جانان نماید
۶۶۲
مر او را راز پنهانی گشاید
۶۶۳
صفات جسم روشن در دل خاک
۶۶۴
شود تا آنگهی با جوهر پاک
۶۶۵
یکی گردد یکی باشد حقیقت
۶۶۶
اگر خواهی چنین بسپر طریقت
۶۶۷
طریقت بسپر اندر راه جانان
۶۶۸
اگر هستی یقین آگاه جانان
۶۶۹
طریقت بسپر و آنگاه حق بین
۶۷۰
ز جانان در درون من یقین بین
۶۷۱
طریقت بسپر و بود ازل جوی
۶۷۲
تمامت کارها در جان جان جوی
۶۷۳
حقیقت بسپر و دیدار دریاب
۶۷۴
پس آنگاهی نمود یار دریاب
۶۷۵
حققت بسپر و جانان یقین بین
۶۷۶
تو جانان در درون من یقین بین
۶۷۷
حقیقت با طریقت هر دو یکسانست
۶۷۸
اگرچه شرع در هر لحظه یکسانست
۶۷۹
ولکین شرع اوّل پیشوایست
۶۸۰
که دید انبیا و اولیایست
۶۸۱
ز شرع این آمده اندر رموزم
۶۸۲
که تا خواهم که گویم این رموزم
۶۸۳
نخواهم گفتن این الّا بجائی
۶۸۴
که نبود برتر از آنجا ورائی
۶۸۵
نمایم در یکی و راز گردم
۶۸۶
یقین انجام و هم آغاز گردم
۶۸۷
ولی چون اصل جمله مینمایم
۶۸۸
نه پنهان میکنم نیمیفزایم
۶۸۹
دمادم جام را بر قدر هر کس
۶۹۰
دهم تا بر مزاج نفس هر کس
۶۹۱
مُفید آمد ز آنجا هرچه یابند
۶۹۲
هم اندر این طلسمش گنج یابند
۶۹۳
دل و جانم دمادم خواهی اینجا
۶۹۴
که بیخود میکشی گردی تو شیدا
۶۹۵
ز شیدائی شوی رسوای عالم
۶۹۶
نیاری طاقت غوغای عالم
۶۹۷
ترا طاقت نماند آخر کار
۶۹۸
شوی بیهوش و دل هر دو بیکبار
۶۹۹
بقدر خون من مینوش کن جام
۷۰۰
ببین در آخرت چونست سرانجام
۷۰۱
بقدر خویش در کش جام معنی
۷۰۲
مکن بدمستی و گفتار دعوی
۷۰۳
چو جامت هست وقتی خور دمادم
۷۰۴
مخور جمله از آنجاگه دمادم
۷۰۵
تو درکش تا نگردی مست عاقل
۷۰۶
که ناگاهی شوی در عشق باطل
۷۰۷
چو جامت از دو و از چار بگذشت
۷۰۸
حقیقت کار دل ناچار بگذشت
۷۰۹
دمادم جام میآید بر آنجا
۷۱۰
ز دست دوست بنگر تو مصفّا
۷۱۱
بقدر هر کسی جامی که باشد
۷۱۲
دهد تا نیز مر طاقت نباشد
۷۱۳
اگر داری تو طاقت نوش کن جام
۷۱۴
گذر کن بیشکی از ننگ و ز نام
۷۱۵
اگر داری تو طاقت جام نوشی
۷۱۶
ضرورت صبر کن اندر خموشی
۷۱۷
بنوش آن جام و خاموشی گزین تو
۷۱۸
چو مردان عین بیهوشی گزین تو
۷۱۹
چو مردان نوش کن اینجام وحدت
۷۲۰
که تا یابی حقیقت جام قربت
۷۲۱
چو مردان نوش کن و چندینی تو مخروش
۷۲۲
ز دست شاه جام دوست مینوش
۷۲۳
اگرواقف شوی بس سرّ در آنجا
۷۲۴
حذر میکن که ناگاهی تو رسوا
۷۲۵
شوی ای دل صبوری به ز مستی
۷۲۶
حقیقت نیستی بهتر ز هستی
۷۲۷
اگرچه نیستی هستی ذاتست
۷۲۸
ولی هستی یقین دیدار ذاتست
۷۲۹
چو شه دربارگاه دل نشستست
۷۳۰
بروی غیر او خود در ببستست
۷۳۱
بود روزی شهش بیخود بخواند
۷۳۲
کسی باید که این معنی بداند
۷۳۳
ادب باید که بردارد یقین او
۷۳۴
بنزد شاه باشد پیش بین او
۷۳۵
بنزد شاه دارد عزّت خود
۷۳۶
نگه تا شاه نیکش بیند و بد
۷۳۷
نبیند چون نشیند شاه گردد
۷۳۸
شه از وی در زمان آگاه گردد
۷۳۹
چو جان از پیش دارم رخ نمودم
۷۴۰
عیان معشوق مشکل برگشودم
۷۴۱
دهد جام وصالش رایگانی
۷۴۲
کند بر فرق او گوهر فشانی
۷۴۳
ز عزّت پایگاهش برفزاید
۷۴۴
بجز شاهش به خاطر درنیاید
۷۴۵
گمانش این بود در آخر کار
۷۴۶
دهد در دست او مرجام شهوار
۷۴۷
اگر طاقت بود آنرا کند نوش
۷۴۸
بجز شه جمله را آرد فراموش
۷۴۹
خیال بد چو در پیشش نگنجد
۷۵۰
بجز شه هیچ درخاطر نسنجد
۷۵۱
بجز شه مر کسی دیگر نماند
۷۵۲
دمادم جام می از شه ستاند
۷۵۳
بعزّت باشد او با لشکر و رای
۷۵۴
نه بر پیشش نهد از حدّ خود پای
۷۵۵
ادب به کز ادب یابد سعادت
۷۵۶
که دایم بی ادب بیند شقاوت
۷۵۷
تمامت یابد و زجر و جفا او
۷۵۸
ز قربت ماند اینجاگه جدا او
۷۵۹
به از عزّت نباشد درنمودار
۷۶۰
که عزّت برتر است از کلّ انوار
۷۶۱
حقیقت حق بعزت میتوان یافت
۷۶۲
کسی کاینجا حقیقت جان جان یافت
۷۶۳
به از عزت یافت دیدار الهی
۷۶۴
برون شد کارش از عین تباهی
۷۶۵
بعزت باش وز عزت خدا جوی
۷۶۶
چو شه دریافتی شد گفت و هم گوی
۷۶۷
بعزت انبیا در حق رسیدند
۷۶۸
نمود جاودان زین راز دیدند
۷۶۹
بعزت جمله مردان پیشوایند
۷۷۰
حقیقت جمله در عین لقایند
۷۷۱
بعزت جمله مردان ذات گشتند
۷۷۲
نهان از جملهٔ ذرّات گشتند
۷۷۳
بعزت جملگی این دم لقایند
۷۷۴
یکی گشته همه عین خدایند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.