حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حقیقت چون ز عزت دم نهانی
۲
ز دید اینجا کمال جاودانی
۳
مر ایشان گشت حاصل در یکی باز
۴
یقین دیدند هم انجام و آغاز
۵
در این دم چو تو در عزت درآئی
۶
حقیقت این گره را برگشائی
۷
یقین از عزت اینجا راز بین تو
۸
یقین هم جان جان را بازبین تو
۹
ترا جانان نموده روی بنگر
۱۰
بجز نور حق از هر سوی منگر
۱۱
عیان ذرّات اینجا هست اظهار
۱۲
ز چشم تو عیانی ناپدیدار
۱۳
عیان ذات اینجا آشکارست
۱۴
اگر دانی همه دیدار یارست
۱۵
عیان ذات بنگر در دل و جان
۱۶
که از ذرّات آمد جمله پنهان
۱۷
طلبکارند و تو این سر ببینی
۱۸
ز من دریاب اگر صاحب یقینی
۱۹
از این صورت گذر میکن دمادم
۲۰
حقیقت صبر میکن بر دو عالم
۲۱
درون خویش بنگر بین تو هم او
۲۲
اگر بینی چنین دانَمت نیکو
۲۳
دو عالم در تو و تو دردو عالم
۲۴
ترا مخفی است اسرار اندر این دم
۲۵
دو عالم در تو و تو از دو بینی
۲۶
ز من دریاب اگر صاحب یقینی
۲۷
دو عالم آن زمان بینی تو در خَود
۲۸
که یکسانت نماید نیک با بد
۲۹
دو عالم آن زمان یکسان به بینی
۳۰
که خود پیدا و هم پنهان به بینی
۳۱
بهر اندیشه کاینجاگه تو کردی
۳۲
رهی در سوی آن حضرت ببردی
۳۳
ره آسانست لیکن بی تو دشوار
۳۴
بکردستی در اینجاگه بیکبار
۳۵
ره آسانست دشواری هم از تست
۳۶
رها کن صورت و در راه او جست
۳۷
چو مردان باش و دم از لامکان زن
۳۸
که این دم میزنند اینجای مر زن
۳۹
زنان راه تو مردان بیابند
۴۰
چنان قربی که مر ایشان نیابند
۴۱
زنان راه او را خاک شو تو
۴۲
حقیقت از تمامت پاک شو تو
۴۳
ز آلایش برون آی و دم یار
۴۴
بپاکی زن اگر هستی خبردار
۴۵
بپاکی راه حق بیشک توان یافت
۴۶
بپاکی در مقام جان جان یافت
۴۷
بپاکی میتوانی یافت حق تو
۴۸
ز مردان اندر اینجاگه سبق تو
۴۹
بپاکی میتوانی گر بری راه
۵۰
یقین اینجایگه تاحضرت شاه
۵۱
بپاکی روی او دانی توان یافت
۵۲
که نتوان روی او هر ناتوان یافت
۵۳
بتقوی روی جانان میتوان یافت
۵۴
مر این دشوار آسان میتوان یافت
۵۵
بوقتی کین نهادت پاک گردد
۵۶
یقینت در نهاد خاک گردد
۵۷
تن و دل پاک دار اندر بر خاک
۵۸
حقیقت محو گردد تا شود پاک
۵۹
وگرنه در عیان و زندگانی
۶۰
یقین میدان که در پاکی بمانی
۶۱
دو تقوی هست در معنی بگویم
۶۲
وگر چاره در اینجا من بجویم
۶۳
ترا این سرّ معنی در نمودار
۶۴
بس است این گر شوی از جان خبردار
۶۵
یکی تقوی و ظاهر امر فرمان
۶۶
که بسپاری حقیقت راه جانان
۶۷
بتقوی میتوانی یافت این سر
۶۸
که بیشک انبیا تقوای ظاهر
۶۹
در اینجاگه نمودند وشدند دوست
۷۰
بیابد مغز آنگاهی یقین پوست
۷۱
دم تقوی بباطن گر توانی
۷۲
بری ره سوی جانان ناگهانی
۷۳
حقیقت تقوی باطن همی جوی
۷۴
که ناگاهی بری از وصل او گوی
۷۵
تو باطن پاک دار و کمترک خور
۷۶
که ذرّه ناگهان آید سوی خور
۷۷
تو باطن پاک دارد از هر خیانت
۷۸
که عرضاً عرضه کردم در امانت
۷۹
تو باطن پاک دار و دوست دریاب
۸۰
بمعنی تو توئی دوست دریاب
۸۱
تو باطن پاک میدار از طبیعت
۸۲
بتقوی باش درعین شریعت
۸۳
تو باطن پاک دار و خواب کم کن
۸۴
حقیقت خورد و خواب خویش کم کن
۸۵
ز خورد و خواب اینجا تاتوانی
۸۶
گریزان باش تاگردی معانی
۸۷
ز خورد و خواب بگذر همچو مردان
۸۸
ز بیداری نظر کن جان جانان
۸۹
ز خورد و خواب تو چیزی ندیدی
۹۰
بجز رنج و غم و گند و پلیدی
۹۱
ز خورد و خواب تا بودی غمت بود
۹۲
دریغا خورد و خوابت زودتر بود
۹۳
ز خورد و خواب دیدی رنج بسیار
۹۴
غم و اندوه ماندستی گرفتار
۹۵
ز خورد و خواب مردان در گذشتند
۹۶
ره جانان بیک ره در نوشتند
۹۷
ز بی خوابی و کم خواری در اینجا
۹۸
کشیدند رنج و هم خواری در اینجا
۹۹
ز بیخوابی جمال یار دیدند
۱۰۰
ز کم خواری بکام دل رسیدند
۱۰۱
ز بی خوابی نهانشان درگشودند
۱۰۲
نگه کردند بیشک دوست دیدند
۱۰۳
ز بیخوابی در اینجا قربت دوست
۱۰۴
گزیدند و برون رفتند از پوست
۱۰۵
ز بی خوابی عیان ذات بیچون
۱۰۶
شدند اینجایگه خوش بیچه و چن
۱۰۷
ز بیخوابی در اینجا راز مطلق
۱۰۸
شدند وآنگهی گفتند اناالحق
۱۰۹
اناالحق آن زمان گفتند در ذات
۱۱۰
که بیشک جان جان شد جمله ذرّات
۱۱۱
اناالحق آن زمان گفتند بیخود
۱۱۲
که یکسان گشت جمله نیک با بد
۱۱۳
اناالحق آن زمان گفتند در راز
۱۱۴
که یکی گشتشان انجام و آغاز
۱۱۵
اناالحق آن زمان گفتند با خلق
۱۱۶
که فارغ آمدند از دام وز دلق
۱۱۷
بدانستند چندی و بگفتند
۱۱۸
دَرِ این راز خود با کس نگفتند
۱۱۹
بدانستند چندی راز تقلید
۱۲۰
ولی شان مینمود این سر توحید
۱۲۱
بدانستند چندی سرّ این راز
۱۲۲
حجاب انداختند از پیش خود باز
۱۲۳
بدانستند چندی در نهانی
۱۲۴
غلط کردند بی تو تا ندانی
۱۲۵
بدانستند چندی از شنفته
۱۲۶
ولی بیدار کی باشد چو خفته
۱۲۷
بدانستند چندی در نمودار
۱۲۸
شده آگه بکل از سرّ این کار
۱۲۹
نهان گفتند با یکدیگر اینجا
۱۳۰
که راز پادشه نارند پیدا
۱۳۱
نهان گفتند با یکدیگر اینجا
۱۳۲
که راز دوست را نارند پیدا
۱۳۳
نه هر کس صاحب اسرار باشد
۱۳۴
نه هر سر لایق دیدار باشد
۱۳۵
بقدر جمله دارم هم بگفتار
۱۳۶
بیانها مینمایم اندر اسرار
۱۳۷
کسانی کین طلب دارند در دل
۱۳۸
که ناگه پی برند این راز مشکل
۱۳۹
ببازی نیست بخشایش حقیقت
۱۴۰
سپردن بایدت راه شریعت
۱۴۱
ره اینجاگه سپاری دوست گردد
۱۴۲
حقیقت مغز هم بی پوست گردد
۱۴۳
ره جان کن که درجانست جانان
۱۴۴
در اینجا جملگی اسرار جویان
۱۴۵
وصالش جمله در جان باز دیدند
۱۴۶
چو فی الجمله بکام خود رسیدند
۱۴۷
در اینجاهیچ و جملهاند سرمست
۱۴۸
فتاده از بلندی در سوی پست
۱۴۹
نداند اوّل و آخر تمامت
۱۵۰
نمودند بازمانده در ملامت
۱۵۱
اگرچه بازگوید همچنانست
۱۵۲
ولیکن در جنون راز نهان است
۱۵۳
بهر نوعی یقین بسیار گویند
۱۵۴
همه از دیدن دلدارگویند
۱۵۵
ولیکن کس نمیداند یقین راز
۱۵۶
که شرحی گویم از انجام و آغاز
۱۵۷
همه حیران و گویا در خموشند
۱۵۸
چو دیگی اندر این سودا بجوشند
۱۵۹
در این سودا فتادستند بسیار
۱۶۰
نیامد هیچ اینجایگه پدیدار
۱۶۱
که تا برگوید اینجا راز جانان
۱۶۲
ببازد اندر اینجا گوهر جان
۱۶۳
سر و جان هر دو دربازد بپایش
۱۶۴
بیابد ابتدا و انتهایش
۱۶۵
سر و جان گر ببازی این بود راز
۱۶۶
حجاب افتد ز رویش بیشکی باز
۱۶۷
بدانی و بگوئی بعد از این تو
۱۶۸
چو بردی ره سوی عین الیقین تو
۱۶۹
رهی نابردهٔ در پردهٔ راز
۱۷۰
که تا بینی حقیقت ناگهی باز
۱۷۱
رخ معشوق تا چندی از این درد
۱۷۲
شوی از بود اشیا جملگی فرد
۱۷۳
چراگفتار بیهوده درآئی
۱۷۴
که در گفتارمانند درائی
۱۷۵
چرا گفتار بنمودی تو چندین
۱۷۶
از آن داری تو در اسرار حق بین
۱۷۷
از آن کین جاتو گفتی پیش هر کس
۱۷۸
نمود دوست آخر چند از این بس
۱۷۹
بگوی و خوف جان از پیش بردار
۱۸۰
بیک ره دل ز جان خویش بردار
۱۸۱
به یک ره دل ببر از عالم دون
۱۸۲
که تا آخر نماید دور گردون
۱۸۳
نخواهد مانددور آفرینش
۱۸۴
تو بگشا این زمان اسرار بینش
۱۸۵
بیک ره کن مبدّل صورت جان
۱۸۶
فنا کن هر دو اندر ذات جانان
۱۸۷
نداری هیچ باید اندر این راه
۱۸۸
بماندستی چو موری در بن چاه
۱۸۹
قدم در راه نه میرو یقین تو
۱۹۰
چو مردان باش اینجا پیش بین تو
۱۹۱
قدم اینجا نه و این سر تو دریاب
۱۹۲
که مقصودت شود حاصل از این باب
۱۹۳
از آن درهر چه جوئی میدهندت
۱۹۴
یقین میدان که منّت مینهندت
۱۹۵
نباشد منّت اینجا هرچه دارند
۱۹۶
همه از بهر تو اینجا بکارند
۱۹۷
در اینجا هر چه دادند کی ستانند
۱۹۸
ازآن می هیچ کس این سر ندانند
۱۹۹
که دل باید که با جان همدم راز
۲۰۰
بود تا این بیابد بیشکی باز
۲۰۱
چو جان و دل ابا هم یار باشند
۲۰۲
یقین توحید هم اینجا بباشند
۲۰۳
نمود هر دو با رفعت شود باز
۲۰۴
بود تا این بیابد بی شکی باز
۲۰۵
بوقتی جان شود تن اندر اینجا
۲۰۶
که گردد باطنت کلّی مصفّا
۲۰۷
بوقتی جان شود جان حقیقت
۲۰۸
که بسپارد بکل سرّ شریعت
۲۰۹
بوقتی جان شود جانان در این راز
۲۱۰
که محو آید ورا انجام و آغاز
۲۱۱
بوقتی جان شود جانان در اینجا
۲۱۲
که پنهانی شود ناگاه پیدا
۲۱۳
بوقتی جان شود جانان یقین دان
۲۱۴
که گردد جسم از دیدار پنهان
۲۱۵
بوقتی جان شود جانان که بینی
۲۱۶
یقین این سر اگر صاحب یقینی
۲۱۷
که پنهان گردد این صورت عیانت
۲۱۸
شود بیشک حقیقت جان جانت
۲۱۹
چو صورت از میان برخواست جانست
۲۲۰
پس آنگه دیدن جان جهانست
۲۲۱
چوصورت از میان برخواست بیشک
۲۲۲
سراسر بینی اینجا در یکی یک
۲۲۳
بود یکی شده صورت عیان گم
۲۲۴
جهان اندر وی و وی در جهان گم
۲۲۵
بسی راهست در گم بودن اینجا
۲۲۶
رهی نیکو طلب ای مرد دانا
۲۲۷
رهت آخر فنای جاودانست
۲۲۸
در آخر کار بی نام ونشانست
۲۲۹
در آخر کار بیکاریست تحقیق
۲۳۰
نهان گشتن پس آنگه راز توفیق
۲۳۱
نهان خواهی شدن ای دل نهانی
۲۳۲
نمیدانم ولی دانم که دانی
۲۳۳
در آخر رازت اینجاگه نهان است
۲۳۴
ترا پیدانمودن جان جانست
۲۳۵
در آخر میشوی اینجا فنا تو
۲۳۶
که تا یابی یقین دید بقا تو
۲۳۷
در آخر میشوی مر ناپدیدار
۲۳۸
در آنسو میشوی کلّی پدیدار
۲۳۹
در آخر اصل او گر باز جوئی
۲۴۰
سزد این سر که با هر کس نگوئی
۲۴۱
ولیکن چون کنی در عین گفتار
۲۴۲
که حق گویاست اندر کلّ اسرار
۲۴۳
چو حق گویاست حق میگوید این راز
۲۴۴
بگو تاکه در اینجا بشنود باز
۲۴۵
یقین دریاب این اسرار بنگر
۲۴۶
نظر کن زود این گفتار بنگر