Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین گفتست اینجا پاکبازی
۲
که میکردم طلب از خویش رازی
۳
بسی سال اندر این سر بودم اینجا
۴
حقیقت جزو و کل پیمودم اینجا
۵
طلب میکردم اینجاگه یکی من
۶
بدیدم ناگهانی بیشکی من
۷
درون میجستم اسرار حقیقت
۸
برون بردم زدیوار طبیعت
۹
بسی بودم درون خلوت خود
۱۰
طلب میکردم اینجا قربت خود
۱۱
همی جستیم یقین دلدار اینجا
۱۲
یکی آواز از دیوار اینجا
۱۳
برون آمد که ای وامانده غافل
۱۴
چنین بیچاره و مغرور و بیدل
۱۵
چه میداری طلب کان کس ندیداست
۱۶
که از ذرّات کل او ناپدیداست
۱۷
پدیدار است لیکن غیب پنهان
۱۸
بیابی این مگر وز خویش پنهان
۱۹
تو داری آنچه میجوئی کجائی
۲۰
چرا ازما چنین غافل چرائی
۲۱
تو داری جوهر و جویا شدستی
۲۲
چنین حیران و ناپروا شدستی
۲۳
تو داری جوهر و هستی طلبکار
۲۴
زهی حیرت که آوردی بیکبار
۲۵
برون میجوئی و من در درونم
۲۶
ترادرنیکی از بد رهنمونم
۲۷
مرا میجوئی اندر سوی بالا
۲۸
از آنی مانده تو شوریده شیدا
۲۹
نیابی هیچ بیرونم یقین دان
۳۰
تو بیش از این دل خود را مرنجان
۳۱
نیابی سوی بالا دید من تو
۳۲
که تا آئی سوی توحید من تو
۳۳
مرادر جان ببین ای مانده غافل
۳۴
مرا بین و بیک ره گرد واصل
۳۵
منم پنهان، منم حیران بمانده
۳۶
منم در دیر تو یکتا بمانده
۳۷
ز یکتائی من دریاب خود را
۳۸
که تا فارغ کنم مر نیک و بد را
۳۹
چرا میجوئیم بیرون خود تو
۴۰
از آن جویائی اینجا از خرد تو
۴۱
خرد بگذارو ما را در درون بین
۴۲
یکی خود را درونت با برون بین
۴۳
درونت با برون جستیم هر کس
۴۴
نیابی تو مرا جز خویشتن بس
۴۵
برون اکنون بدان این راز اینجا
۴۶
مگو در پیش کس این باز اینجا
۴۷
وگرنه من ملامت آرمت پیش
۴۸
ابا خود در نهان میدار با خویش
۴۹
نهان کن راز ما تا کس نداند
۵۰
بجز تو هیچکس می بس نداند
۵۱
شو اکنون تا ترا واصل کنم من
۵۲
همه امّید تو حاصل کنم من
۵۳
مگو اسرار ما فارغ زکل باش
۵۴
منه رازم تو بیرون پیش او باش
۵۵
زبان بگشاد و آنگه پیروگفتا
۵۶
زهی احسنت ای دانا و بینا
۵۷
بجز که من بگویم رازت ای جان
۵۸
مرا تو بیش از این چندین مرنجان
۵۹
طلب میکردمت در عین توفیق
۶۰
نمیدیدم ترا در دید تحقیق
۶۱
طلب میکردمت در عین توحید
۶۲
نمیدیدم ترا در دید خود دید
۶۳
برون میجستمت تا باز یابم
۶۴
از آن بُد مدّتی اینجا شتابم
۶۵
نمیدیدم ترا اکنون چو دیدم
۶۶
یقین امشب بوصل تو رسیدم
۶۷
حجابت این زمانم زود بردار
۶۸
اگر خواهی تو کن ما را ابردار
۶۹
همه عشاق را اینجا بکشتی
۷۰
تمامت خاکشان درخون سرشتی
۷۱
همه عشّاق حیرانند و مدهوش
۷۲
زبانشان مانده در گفتار خاموش
۷۳
چنین تو با همه اندر میانی
۷۴
حقیقت بی شکی تو جان جانی
۷۵
تو جانی لیک پنهانی ز صورت
۷۶
چرا از دوستی داری نفورت
۷۷
چراچندین که در بند تو هستم
۷۸
بزیر بار محنت مانده پستم
۷۹
دلت با من در اینجا رحم نارد
۸۰
ابا من کردهٔ تو بیشکی بد
۸۱
درون بودی و میجستم برونت
۸۲
عجب مییافتم اینجا کنونت
۸۳
کنونت یافتم در جانت ای جان
۸۴
منم در دید تو شادان و خندان
۸۵
بسی داغم که اندر دل نهادی
۸۶
کنون غم رفت و آمد وقت شادی
۸۷
درون خلوتست و غیر بردر
۸۸
بمانده بیشکی هم سیر بر در
۸۹
درون خلوتست و نیست اغیار
۹۰
اگرچه درحقیقت مر توئی یار
۹۱
تمامت پوست مغز اینجا توئی تو
۹۲
درون دل کنون یکتا توئی تو
۹۳
طلبکاری بشد اکنون چو دیدم
۹۴
در این شب تا بوصل تو رسیدم
۹۵
بگو با ما حدیث خویش اینجا
۹۶
حجب بردار زود از پیش اینجا
۹۷
حجابت دور کن تا من ببینم
۹۸
رخت اینجا که بند کفرو دینم
۹۹
گرفتاری در اینجا کرد بسیار
۱۰۰
کنون چون آمدی ای جان پدیدار
۱۰۱
نخواهم دادنت آسان من از دست
۱۰۲
که گشتم این زمان دیوانه و مست
۱۰۳
بیک ره عقل بردی ای دل آرام
۱۰۴
توئی بیشک مرا در جان دل آرام
۱۰۵
دل آرامی دل آرامی ندارد
۱۰۶
چرا بودت سرانجامی ندارد
۱۰۷
سرانجامم بگو تا چیست بیشک
۱۰۸
چرا چندین دوانی مرمرا تک
۱۰۹
جوابم ده که من اصلت بیابم
۱۱۰
بگو تا کی عیان وصلت بیابم
۱۱۱
طلبکارت بدم من سال بسیار
۱۱۲
نشستم اندر اینجا با بسی یار
۱۱۳
طلب کردم ز هر کس دیدت ای جان
۱۱۴
که تا یابم یقین توحید ای جان
۱۱۵
بهر نوعی نشان دادند وافی
۱۱۶
زهر کس گوش کردستم معانم
۱۱۷
نه آن بُد آنچه میگفتند ایشان
۱۱۸
از آن بودم حقیقت من پریشان
۱۱۹
کنون در وصلت امشب راه بردم
۱۲۰
همه تقلید از لوحت ستردم
۱۲۱
کجا تقلید گنجد در برت دوست
۱۲۲
بدیدم مغز اکنون محو شد پوست
۱۲۳
رخت بنمای اکنون تا بدانم
۱۲۴
که در ملک جهان صاحب قرانم
۱۲۵
تو کردی این زمان در بستهام من
۱۲۶
از این خلوت بتو پیوستهام من
۱۲۷
جوابم باز ده ای جوهر ذات
۱۲۸
چه ذوقست اینکه افکندی بذرّات
۱۲۹
جواب آمد که ای گم کرده راهت
۱۳۰
بسوزانم خودت اینجایگاهت
۱۳۱
تو اینجا از کجا داری دلیری
۱۳۲
که اینجا مینمائی نقش شیری
۱۳۳
ترااین زهرهٔ گفتار نبود
۱۳۴
ترا این طاقت اسرار نبود
۱۳۵
ولی گر نبُدی این راز بر ما
۱۳۶
ترا بیشک یقین میدان که اینجا
۱۳۷
سرت از تن جدا اینجایگه من
۱۳۸
یقین گردانم ای مسکین در تن
۱۳۹
ولی چون صاحب سرّی در این راز
۱۴۰
بگویم با تو ای بیچاره این راز
۱۴۱
همه مائیم لیکن در نهانی
۱۴۲
ولی باید که این معنی بدانی
۱۴۳
که گستاخی نمیگنجد دراینجا
۱۴۴
بباید بنده تا باشد بیکتا
۱۴۵
بباید بنده تا فرمان برد او
۱۴۶
بجا آرد یقین و جان برد او
۱۴۷
ز دست شاه آنکس جان کل خورد
۱۴۸
که فرمان برد و آمد صاحب درد
۱۴۹
ترا امشب یکی جامی که دادیم
۱۵۰
حقیقت امشبت این درگشادیم
۱۵۱
هنوزت ره ندادستیم بر یار
۱۵۲
درآوردی تو گستاخی بیکبار
۱۵۳
بیک جرعه چنین از هوش رفتی
۱۵۴
نمود ما بسردستی گرفتی
۱۵۵
بیک جرعه چنان رفتی تو از دست
۱۵۶
شدی اینجایگه دیوانه و مست
۱۵۷
ندانی تو که با خود می چه گوئی
۱۵۸
که درمیدان فتاده همچو گوئی
۱۵۹
خطابی باتو کردیم از نهانی
۱۶۰
کجا تو راز ما هرگز بدانی
۱۶۱
چرا چون درد او بردی در اینجا
۱۶۲
شدی بیچاره اندر عشق شیدا
۱۶۳
ندیدی روی ما اینجا به تحقیق
۱۶۴
تو پنداری که بردی گوی توفیق
۱۶۵
تمامت انبیای کار دیده
۱۶۶
در اینجا غصّه بسیار دیده
۱۶۷
بسی رنج و ملامتها کشیدند
۱۶۸
خطائی جز ز دید ما ندیدند
۱۶۹
تو میخواهی که امشب پردهٔ راز
۱۷۰
براندازیم از رخسار جان باز
۱۷۱
نه پرده برگرفتیمت ز رخسار
۱۷۲
که تا آید نمود تو پدیدار
۱۷۳
چنین دیوانه و مدهوش ای دل
۱۷۴
همی خواهی که آری مشکلت حل
۱۷۵
ببازی نیست این پرسیدن اینجا
۱۷۶
ترا باید از آن ترسیدن اینجا
۱۷۷
نمیدانستی اکنون یافتی تو
۱۷۸
که سوی ما چنین بشتافتی تو
۱۷۹
بده انصاف تا بخشیم جانت
۱۸۰
وگرنه عین رسوای جهانت
۱۸۱
کنیم اندر بر این جمله ابردار
۱۸۲
کنم بر غیرتت بیشک نمودار
۱۸۳
بسوزانم بر آتش مر ترا من
۱۸۴
نمایم بیشک اینجا جفا من
۱۸۵
بده انصاف و اکنون گرد بیزار
۱۸۶
ز گفتارت وگرنه بینی آزار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.