سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی منصور را پرسید ناگاه
۲
که ای گشته ز سرّ جمله آگاه
۳
یقین اینجا تو داری راز مطلق
۴
که دیدستی تو حق را عین مطلق
۵
یقین داری عیان جمله آفاق
۶
که هستی دمدمه در کلّ آفاق
۷
نمود عشق جانان کل تو داری
۸
که بر عشّاق شاهی شهریاری
۹
کسی باشد که جانان کل ببیند
۱۰
بگفت آری کسی کاینجا ببیند
۱۱
نمود کشتن خود را یقین پیش
۱۲
من اینجا دیدهام اسرار در پیش
۱۳
کنون پیر منم اینجا بمانده
۱۴
ز جزوم لیک کل پیدا بمانده
۱۵
سوی بغداد آخر من دهم داد
۱۶
سر خود اندر اینجاگاه بر باد
۱۷
دهم بیشک که دیدستم نهانی
۱۸
برم مکشوف شد عین العیانی
۱۹
مرا فاش است اینجا کشتن خود
۲۰
حقیقت فارغم از نیک وز بد
۲۱
قضا را راه حج بُد کین سؤالش
۲۲
که کرد آنجایگه او از کمالش
۲۳
دگر پرسید کان سرّ دیدهٔ تو
۲۴
یقین دانم که صاحب دیدهٔ تو
۲۵
ولیکن این جنونست از یقین باز
۲۶
که گفتی با من اینجا صاحب راز
۲۷
نداند هیچکس در غیب اللّه
۲۸
تو هستی زین بیان امروز آگاه
۲۹
که در بغداد چونت خون بریزند
۳۰
حقیقت جملگی بردارویزند
۳۱
تو این اسرار میگوئی عجب فاش
۳۲
که من هستم عیان هم نقش و نقّاش
۳۳
نمود جملگی از پیش داری
۳۴
حقیقت این عیان با خویش داری
۳۵
ولی من ماندهام در شک یقینم
۳۶
نمودی از تو اکنون من نبینم
۳۷
نمودت خواهم از تو پایدارم
۳۸
نمای اینجایگه مر پایدارم
۳۹
اگر بیشک تو دیدار خدائی
۴۰
مرا امروز مر رازی نمائی
۴۱
نمایم راز بر هر سر که باشد
۴۲
مرا بیشک از آن خونی نباشد
۴۳
پس آنگه چون از او بشنید این راز
۴۴
حجاب آنگه تو بیچاره برانداز
۴۵
نظر بگماشت آنگه مرد بر وی
۴۶
ز مستی زد بر او یک بانگ کای هی
۴۷
نظر نیکو کن اندر دید دیدم
۴۸
که من هستم که جمله آفریدم
۴۹
نظر کن این زمان بشناس ما را
۵۰
که میبینی در این ساعت لقا را
۵۱
لقای من نظر کن این زمان تو
۵۲
که میبینم همه کون و مکان تو
۵۳
لقای ما کنون اینجا نظر کن
۵۴
دل بیچاره از ذلّت خبر کن
۵۵
خبر کن ای دل و جان راز بنگر
۵۶
بجزمن هیچ دیگر باز منگر
۵۷
چو آن مرد جهان دیده چنان دید
۵۸
ورا برتر ز هفتم آسمان دید
۵۹
ز حیرت شد در آنجا زار و مدهوش
۶۰
ستاده در تحیّر مانده خاموش
۶۱
چنان مست لقای او بمانده
۶۲
عجایب در لقای او بمانده
۶۳
زبان بگشاد و آنگه صاحب راز
۶۴
که ای مانده چنین حیران ما باز
۶۵
چه میبینی خبرده این زمانم
۶۶
که تا مردید دیدت را بدانم
۶۷
تمامت قافله آنجا بماندند
۶۸
دعا و آفرین بر خود بخواندند
۶۹
که ای شیخ جهان و پیر اللّه
۷۰
تو هستی بیشکی از خود تو آگاه
۷۱
چرا این پیر اینجا گشت حیران
۷۲
بمانده این زمان مانند گنگان
۷۳
زبانش الکنست و باز مانده است
۷۴
عجب حیران و دست از کل فشاندست
۷۵
تو گویا کن ز راز پادشاهی
۷۶
حقیقت بر تمامت نیک خواهی
۷۷
بدیشان گفت آن دم راز منصور
۷۸
که این دم او شده حیران در آن نور
۷۹
ندارد او خبر اینجا بماندست
۸۰
عجب حیران و دست از کل فشاندست
۸۱
شده فارغ ز دنیا و زعقبی
۸۲
که دیدارست او را سرّمولی
۸۳
چه باشد جمله دنیا پیش آن مرد
۸۴
حقیقت مانده حیران در یکی کرد
۸۵
نداند هیچ او بیشک جز ازمن
۸۶
که از من شد ورا اسرار روشن
۸۷
ز من روشن شدش اسرار اینجا
۸۸
شدست این دم ز جسم و جان مصفّا
۸۹
یقین آگه شدست و بی زبانست
۹۰
که دیدار منش عین العیانست
۹۱
منش دیدار بنمودستم اینجا
۹۲
حقیقت هم منش بودستم اینجا
۹۳
درونست و برون کلّی گرفته
۹۴
ز دید دید ما ازخویش رفته
۹۵
ز دید خویشتن بیزارگشته
۹۶
حقیقت صاحب اسرار گشته
۹۷
ز دید خویشتن گشته مبرّا
۹۸
حقیقت راز پنهانست و پیدا
۹۹
ندارد تا زبان او راز گوید
۱۰۰
یقین شرح شما را باز گوید
۱۰۱
چو با هوش آید آن دم در نهانی
۱۰۲
زند او دم در اینجا در معانی
۱۰۳
بگوید آنچه او دیدست ما را
۱۰۴
یقین از بهر دیدار شما را
۱۰۵
اشارت کرد آن و زود منصور
۱۰۶
که بیرون آی و دم زن زود از نور
۱۰۷
بساعت باز هوش آمد در آن دم
۱۰۸
بساعت نوحهٔ در داد و ماتم
۱۰۹
مر او را گشت پیدا های و هوئی
۱۱۰
فتادش در قدم مانند گوئی
۱۱۱
فتاد آن لحظه در اندوه و زاری
۱۱۲
بگفتاکردمت من پایداری
۱۱۳
چرا باز آمدی ای جان در اینجا
۱۱۴
فتادی دیگر اندر عین غوغا
۱۱۵
مقام اوّلت چون باز دیدی
۱۱۶
نظر کردی و کلّی راز دیدی
۱۱۷
مرا مکشوف شد عین العیانت
۱۱۸
بدیدم جملگی راز نهانت
۱۱۹
در این بودیم ما در شهر بغداد
۱۲۰
تو دادی اندر اینجا بیشکی داد
۱۲۱
تو دادی داد دیدم آنچه دیدی
۱۲۲
نظر کردم تو کلّی راز دیدی
۱۲۳
طپیدم در میان خاک و خونت
۱۲۴
زدم دستی عجایب رهنمونت
۱۲۵
مراکردی در اینجا پاره پاره
۱۲۶
جهان و خلقم اینجا در نظاره
۱۲۷
بدیدم من تو بودم تو منی جان
۱۲۸
که هستم من تو و تو من مرا هان
۱۲۹
بیک ره چون نمودی عین دیدار
۱۳۰
مرا کردی ز خواب مرگ بیدار
۱۳۱
در اینجا حشر کردستی مرا یار
۱۳۲
دگر درآتش سوزان بمگذار
۱۳۳
رهانم این زمان ازدست دشمن
۱۳۴
که گفتار منی بی ما و بی من
۱۳۵
نگویم پیش کس اسرارت اینجا
۱۳۶
مرا بس باشد این دیدارت اینجا
۱۳۷
ز دیدارت منم حیران و مدهوش
۱۳۸
تو بودی در من بیچاره خاموش
۱۳۹
اگرگویا شدی و رازگوئی
۱۴۰
یقین بی درد من درمان نجوئی
۱۴۱
یقین درد من اینجا کن تودرمان
۱۴۲
برو اکنون که آزادی دل و جان
۱۴۳
توئی کعبه یقین اینجا ستاده
۱۴۴
خودی ره سوی خود بیشک نهاده
۱۴۵
همه در دید تو حیران بمانده
۱۴۶
چنین در دید تو نادان بمانده
۱۴۷
سوی تو رخ نهاده این چنین راز
۱۴۸
تو اینجا ظلم ای جانان مینداز
۱۴۹
که خواهی کرد بر من آشکاره
۱۵۰
همه از بهر تو اندر نظاره
۱۵۱
سوی تو رخ نهاده جمله دلشاد
۱۵۲
تو ازجمله چنین استاده آزاد
۱۵۳
روا باشد چنین جان داده مردان
۱۵۴
ترا چه غم که هستی جان جانان
۱۵۵
نخواهم کعبه بی دیدار رویت
۱۵۶
بخواهم مردن اندر خاک کویت
۱۵۷
بخواهم مرد خواهم زنده گشتن
۱۵۸
ترا تا جاودان مر بنده گشتن
۱۵۹
منم بنده توئی سلطان آفاق
۱۶۰
که در شورند از تو کل آفاق
۱۶۱
منم بنده توئی تابنده چون نور
۱۶۲
که درجانها دمیدستی عیان صور
۱۶۳
از آن منصوری از دیدار اللّه
۱۶۴
که افکندی مرا در قربت شاه
۱۶۵
توئی شاه و به جز تو کس ندیدم
۱۶۶
کنون نزدیکت ای جان آرمیدم
۱۶۷
بگفت این و بزد یک نعره آنگاه
۱۶۸
بیفتاد آن زمان در عشق یک تاه
۱۶۹
شد و جان داد آنجا رایگان او
۱۷۰
حقیقت در بر کون و مکان او
۱۷۱
حقیقت جان جان دید و فنا شد
۱۷۲
بر او آن همه آنجا بقا شد
۱۷۳
حقیقت بود جانان دید منصور
۱۷۴
که آفاق آمدست از راز او نور
۱۷۵
چو زانسان قافله او را بدیدند
۱۷۶
تمامت عاشقان آنجا طپیدند
۱۷۷
چون منصور آن چنان دید اندر اینجا
۱۷۸
که برخواهست آمد شور و غوغا
۱۷۹
یقین صورت پرستان زور کردند
۱۸۰
نهاد خویشتن پر شور کردند
۱۸۱
که این کس جادوئی آراست اینجا
۱۸۲
بباید کشتنش تحقیق این جا
۱۸۳
جوابی داد سر منصور ایشان
۱۸۴
ستاد آنجایگه ازدور ایشان
۱۸۵
بدیشان گفت کای نادیده گمراه
۱۸۶
منم بیشک یقین دیدار اللّه
۱۸۷
در این دم اندر اینجا میتوانم
۱۸۸
که مر جمله زغوغا وارهانم
۱۸۹
ولکین این زمان نی وقت رازست
۱۹۰
که این دم عین جانها درگدازست
۱۹۱
شما را آنقدر بس تا بدانید
۱۹۲
همه در ذات من حیران بمانید
۱۹۳
شما را آنقدر بس اندر اینجا
۱۹۴
که او برگفت سرّ جمله پیدا
۱۹۵
یقین من کعبهام هم جان جانان
۱۹۶
بخواهم رفت در اینجای پنهان
۱۹۷
ولی پیریست واصل اندر این دم
۱۹۸
میان جملگی او هست محرم
۱۹۹
وصالی دارد اینجا صاحب درد
۲۰۰
بود او در میان جمله شان فرد
۲۰۱
ز بهر او شما را من بِحِل هان
۲۰۲
بکردم تا برید اینجایگه جان
۲۰۳
رها کردم شما را در بر او
۲۰۴
که نبود هیچکس بی رهبر او
۲۰۵
بگفت این و نهان شد او زعالم
۲۰۶
که مکشوفست از او سرّ دمادم
۲۰۷
نمود عشق او در خویشتن بین
۲۰۸
دم آخر تو خود بیخویشتن بین
۲۰۹
برافکن جسم و جان وگرد خاموش
۲۱۰
شو اندر عشق کل اینجای مدهوش
۲۱۱
نظر کن راز جانان باز بین هان
۲۱۲
ترامیگویم اکنون راز بین هان
۲۱۳
ترامنصور کل اندر نهادست
۲۱۴
ترا این راه در پیشت فتادست
۲۱۵
وصال کعبهٔ جان خواستی تو
۲۱۶
عجائب قافله آراستی تو
۲۱۷
همه ذرات باتست ای ندیده
۲۱۸
وصال کعبه اندر جان ندیده
۲۱۹
چو منصور حقیقی داری ای جان
۲۲۰
قدم تو بیش از این اینجا مرنجان
۲۲۱
بخواه اسرار چون رویش ببینی
۲۲۲
از او کن من طلب گر مرد دینی
۲۲۳
که بنماید ترا اینجا نظر او
۲۲۴
کند از دید خویشت باخبر او
۲۲۵
درون پرده پنهانست بیچون
۲۲۶
نظر کن در رخ او بیچه و چون
۲۲۷
مر او را یک زمان بنگر تو بیخود
۲۲۸
زمانی گرد فارغ نیک با بد
۲۲۹
همه یکسان ببین در دیدهٔ دوست
۲۳۰
وجودت باز کن در دیده بین کوست
۲۳۱
ببین کو در درون دیدهٔ تست
۲۳۲
نهان اینجایگه در دیدهٔ تست
۲۳۳
یقین در دیده اینجاگاه رویش
۲۳۴
مکن اینجا حقیقت گفتگویش
۲۳۵
وصال اینجا یقین زو بازبینی
۲۳۶
اگر مرد ره و صاحب یقینی
۲۳۷
حقیقت یاب او را در بر شاه
۲۳۸
که تا مجنون نگردی تو از آن ماه
۲۳۹
حقیقت چون رخت اینجا نماید
۲۴۰
ترا از یک طبیعت برزداید
۲۴۱
مصفّاات کند آیینه کردار
۲۴۲
همه در آینه آید پدیدار
۲۴۳
همه در آینه بینی نهانی
۲۴۴
تو دانی بیشکی جمله تو دانی
۲۴۵
همه در تست هستی آینه تو
۲۴۶
نموده روی خود درآینه تو
۲۴۷
نمیبینی اگر بینی یقینش
۲۴۸
یکی بینی حقیقت کرده بیشش
۲۴۹
یکی بینی نمود ذات درخویش
۲۵۰
حجابت دور گردانی تو از پیش
۲۵۱
حجابت دور گردان ای دل ریش
۲۵۲
که تا یابی حقیقت یار در خویش
۲۵۳
حجاب صورت تست ای دل و جان
۲۵۴
ز دید حق توئی خود را مرنجان
۲۵۵
نظر کن تا چه میبینی تو در خود
۲۵۶
که ماندستی چنین و بی برِ خود
۲۵۷
نخواهی یافت چیزی جز که این دم
۲۵۸
ترا من مینمایم راز عالم
۲۵۹
بجز این دم طلب اینجا مکن تو
۲۶۰
همین بس باشدت از این سخن تو
۲۶۱
که دریابی که جانانت درونست
۲۶۲
تراگویا و بینا رهنمونست
۲۶۳
ترا او رهنمونست ار بدانی
۲۶۴
درون جان تست و تو ندانی
۲۶۵
که سر تا پای تو دیدار شاه است
۲۶۶
ولیکن این بیان با مرد راهست
۲۶۷
که بشناسد نمود جسم با جان
۲۶۸
کند مرجان خود در دوست پنهان
۲۶۹
کند پنهان وجود خودبیکبار
۲۷۰
که تا پیدا شود اینجایگه یار
۲۷۱
وصال یار بی صورت بیابی
۲۷۲
که اندر جان و دل نورت بیابی
۲۷۳
یقین منصور خود بشناس در خویش
۲۷۴
حجاب جسم و جان بردار از پیش
۲۷۵
یقین منصور خود بشناس اینجا
۲۷۶
نهاد ذات شودر خویش یکتا
۲۷۷
چرا اینجا چنین ساکن بماندی
۲۷۸
در این زندان چنین ایمن بماندی
۲۷۹
تو آن داری که صورت ره نداند
۲۸۰
وگرداند در آن حیران بماند
۲۸۱
تو آن داری که هرگز کس ندید است
۲۸۲
ز چشم آفرینش ناپدیدست
۲۸۳
نهان خویشتن بشناس اینجا
۲۸۴
ز دیو هفت سر مهراس اینجا
۲۸۵
تو اندر هفت پرده رخ نمودی
۲۸۶
عجب زینسان که درگفت و شنودی
۲۸۷
نمیدانی درونت نور دارد
۲۸۸
نهادت سر بسر منشور دارد
۲۸۹
چرا منشور شه داری چنین خوار
۲۹۰
بماندستی چنین رنجور و غمخوار
۲۹۱
ز حکم شه چه آوردی ابر جای
۲۹۲
گریزانی ز حکمش جای بر جای
۲۹۳
مرو بیرون ز حکم شاه اینجا
۲۹۴
یقین میباش هان آگاه اینجا
۲۹۵
یقین آگاه باش و بر تو فرمان
۲۹۶
مشو اینجا بخود مغرور و نادان
۲۹۷
تو دانا باش و ساز خویش گیر
۲۹۸
وگرنه ترک جان و دید تن گیر
۲۹۹
بنزد شاه فرمان بر یقین تو
۳۰۰
که تا گردی بنزد شه امین تو
۳۰۱
بنزد شاه شو با ملک دستور
۳۰۲
برد یک سر ترا تا عین گنجور
۳۰۳
ترا بخشند شه اینجا تمامت
۳۰۴
ولکین می حذر کن از ملامت
۳۰۵
حذر میکن تو از شمشیر ناگاه
۳۰۶
مکن گستاخیت اندر بر شاه
۳۰۷
چگویم چون تو شه نشناختستی
۳۰۸
بهرزه عمر خود در باختستی
۳۰۹
بدادی عمر اکنون رایگانی
۳۱۰
ز دست ای ابله اکنون می ندانی
۳۱۱
که عمرت رفت ناگاهی ابر باد
۳۱۲
بکردستی در اینجا خانه آباد
۳۱۳
چه خواهی برد با خود جزغم و درد
۳۱۴
تو خواهی بود ای جان دائما فرد
۳۱۵
در آن فردی سخن گفتیم بسیار
۳۱۶
ولی تو ماندهٔ در عین پندار
۳۱۷
ترا پندار از حق دور کردست
۳۱۸
حقیقت ابله و مغرور کردست
۳۱۹
چنین ماندی اسیر و خوار اینجا
۳۲۰
ز بهر نفس سگ غمخوار اینجا
۳۲۱
ترا این نفس جسمانی مردار
۳۲۲
بیک ره برده از ره ناپدیدار
۳۲۳
شدی یکبارگی درخوف مجروح
۳۲۴
شدستی بی نمود قوّت روح
۳۲۵
کجا راهی بری آنجا بحضرت
۳۲۶
که ماندستی چنین در فکر نخوت
۳۲۷
ترا این فکر دنیا خوار کردست
۳۲۸
ز حق یکبارگی بیزار کردست
۳۲۹
دلت در تنگنای غم بماندست
۳۳۰
کنون ریش تو بیمرهم بماندست
۳۳۱
کنون مجروحی و خود را دوا کن
۳۳۲
درونت با برون یکسر صفا کن
۳۳۳
ترا چون کعبهٔ دل هست حاصل
۳۳۴
چرا ماندی چنین حیران و بیدل
۳۳۵
چنین حیران و بیدل ماندهٔ باز
۳۳۶
چنین دستت زجان افشاندهٔ باز
۳۳۷
ره خود این زمان کن تا توانی
۳۳۸
که داری این حیات و زندگانی
۳۳۹
ترا امروز چون عین حیاتست
۳۴۰
نمودارت در اینجا نور ذاتست
۳۴۱
اگر امروز کام خود نرانی
۳۴۲
یقین تو تا ابد حیران بمانی
۳۴۳
بران امروز کامی تو ز دنیی
۳۴۴
که بهتر زین نیابی تو ز معنی
۳۴۵
بران امروز کامی نیک اینجا
۳۴۶
که برخورداری ازدیدار یکتا
۳۴۷
در معنی بیکباره گشادست
۳۴۸
دلت حیران در اودادی ندادست
۳۴۹
بده امروز داد ملک معنی
۳۵۰
که خواهی رفت بیرون تو بعقبی
۳۵۱
سوی ملک فنا داری عجب راه
۳۵۲
بماندستی چنین مسکین و گمراه
۳۵۳
خبر معنی دمادم آر و از دوست
۳۵۴
تو هستی بیخبر درمانده در پوست
۳۵۵
نداری هیچ اینجاگه خبر تو
۳۵۶
بماندستی چنین اندر بشر تو
۳۵۷
بشرگرد و یقین صورت شناسی
۳۵۸
چرا از صورت خود میهراسی
۳۵۹
گهی دشمن شوی جان را حقیقت
۳۶۰
گهی تمییزش آری در طبیعت
۳۶۱
اگر میدوستداری هردو اینجا
۳۶۲
یکی کن هر دو را اینجا مصفّا
۳۶۳
مصفّا کن تن و جانت نهانی
۳۶۴
مجو چیزی یقین جز بی نشانی
۳۶۵
نشان بی نشان اینجا طلب کن
۳۶۶
چو دیدی گه بیابی آن سر و بن
۳۶۷
نشان بی نشان دیدار یارست
۳۶۸
کسی نزدیک آن ناپایدار است
۳۶۹
نشان بی نشان دیدم یقین من
۳۷۰
نمود اوّلین و آخرین من
۳۷۱
در او دیدم ولی این سر که داند
۳۷۲
وگر داند در آن حیران بماند
۳۷۳
نمود اوّلین دارد حقیقت
۳۷۴
نیابد کس مرا اندر طبیعت
۳۷۵
نمود اوّلین من دیدهام باز
۳۷۶
دمادم نزد آن گردیدهام باز
۳۷۷
نمود اوّلش چون سیر کردم
۳۷۸
دگر آهنگ سوی دیر کردم
۳۷۹
ز حیرت آن چنان اوّل بماندم
۳۸۰
که یک ره دست از جان برفشاندم
۳۸۱
در آخر چون نظر کردم بظاهر
۳۸۲
شدم مکشوف اوائل تااواخر
۳۸۳
اوائل تا بآخر بود یک ذات
۳۸۴
ولیکن مختلف در سیر ذرّات
۳۸۵
بدیدم آنچنان کان کس ندیدست
۳۸۶
کسی در ابتدایش نارسیدست
۳۸۷
چگونه شرح این آرم بگفتار
۳۸۸
که میگردم در این سر ناپدیدار
۳۸۹
چگونه وصف آرم بر زبانم
۳۹۰
که الکن شده بیکباره زبانم
۳۹۱
حقیقت وصف او گویم بتحقیق
۳۹۲
کسی کو را بود از دوست توفیق
۳۹۳
بیابد این معانی آخر کار
۳۹۴
حجابش دور گردد کل بیکبار
۳۹۵
حجابش صورتست و دور گردد
۳۹۶
سراسر دید دیدش نور گردد
۳۹۷
حجابش چون برافتد نور بیند
۳۹۸
همه ذرّات را منصور بیند
۳۹۹
اناالحق گوی بیند جمله ذرّات
۴۰۰
تمامت صنع خود تحقیق آیات
۴۰۱
همه یارست ای مسکین غمخور
۴۰۲
اگر مردی سراسر خویش بنگر
۴۰۳
همه یار است اینجاگه نهانی
۴۰۴
ولی این راز اینجاگه ندانی
۴۰۵
همه یارست غیری نیست بنگر
۴۰۶
همه کعبه است دیری نیست بنگر
۴۰۷
یکی بنگر که در یکی یکی است
۴۰۸
نمود ذات اینجا بیشکی است
۴۰۹
یکی بنگر که در یکیّ شکی نیست
۴۱۰
صفات و ذات فعلت جز یکی نیست
۴۱۱
یکی بین هرچه هست و نیست اینجا
۴۱۲
که بیشک مر مرا یکی است اینجا
۴۱۳
یکی دیدم دوئی بگذاشتم من
۴۱۴
نمودم از میان برداشتم من
۴۱۵
یکی کردم درآن دیدار خود من
۴۱۶
شدم فارغ یقین ازنیک و بد من
۴۱۷
یکی میبینم اینجا هرچه دیدست
۴۱۸
یکی محوست کلّی ناپدیدست
۴۱۹
یکی بد اصل اینجاهرچه دیدم
۴۲۰
حقیقت در یکی آمد پدیدم
۴۲۱
اگر در اصل یکی رهبری دوست
۴۲۲
بیابی و برون آئی تو از پوست
۴۲۳
نمود جان جانانت شود فاش
۴۲۴
بیابی ناگهانی دید نقاش
۴۲۵
حقیقت نقش میبینی و دوری
۴۲۶
گزیدستی از آن اندر نفوری
۴۲۷
هر آن کو دور شد از یار اینجا
۴۲۸
کشید او زحمت بسیار اینجا
۴۲۹
مکن دوری ونزدیکی گزین تو
۴۳۰
که تا یابی نمودار یقین تو
۴۳۱
دریغا چارهٔ اینجا نداری
۴۳۲
فرومانده از آن تو شرمساری
۴۳۳
که ماندستی چنین در بند صورت
۴۳۴
ز صورت دان حقیقت این غرورت
۴۳۵
براه راستی آخر قدم نه
۴۳۶
که چیزی نیست جز از راستی به
۴۳۷
حقیقت راستی دانم یقین من
۴۳۸
که حق در راستی دیدیم روشن
۴۳۹
حقیقت راستان خود گوی بردند
۴۴۰
طریقت اندر این معنی سپردند
۴۴۱
حقیقت راستی هر کو کند حق
۴۴۲
شود از راستی او نور مطلق
۴۴۳
هر آن کو راستست در حضرت یار
۴۴۴
رسید اینجایگه در قربت یار
۴۴۵
هر آنکو کرد اینجا راستی او
۴۴۶
ندید اینجایگه خود کاستی او
۴۴۷
ترا بهتر کجا باشد از این کار
۴۴۸
که باشی راست اندر نزد دادار
۴۴۹
کمان کژ نگر باتیر اینجا
۴۵۰
همه چون تیر داند اندر اینجا
۴۵۱
کمان کژ، راست میبین تیر اینجا
۴۵۲
درون جمله میدان پر ز غوغا
۴۵۳
کجی را چون بدید اندر کمان او
۴۵۴
یقین بشناختش خود بیگمان او
۴۵۵
از او دوری گزید و از برش جَست
۴۵۶
بشد پرتاب وز نزدیک او جَست
۴۵۷
کمان صورتت چون کل کژ افتاد
۴۵۸
از آن بازو ز قوّت در کج افتاد
۴۵۹
اگر کژ اندر اینجا میستیزد
۴۶۰
یقین میدان که جان ناگه گریزد
۴۶۱
ز پیشش دور خواهد شد بناچار
۴۶۲
چنین دان اسم این دنیای غدّار
۴۶۳
کمانی دان تو دنیای دنس را
۴۶۴
که نتواند بدیدن هیچکس را
۴۶۵
همه چون تیر داند اندر اینجا
۴۶۶
درون جمله میدان پر ز غوغا
۴۶۷
همه در شست خود اینجا بسازد
۴۶۸
کمان دست ناگه سرفرازد
۴۶۹
بیندازد تمامت بیخبر او
۴۷۰
نمیداند حقیقت راهبر او
۴۷۱
بیندازد تمامت از بهانه
۴۷۲
که تا تیری زند سوی نشانه
۴۷۳
همه تنها مثال تیر سازد
۴۷۴
دمادم این چنین تدبیر سازد
۴۷۵
نه کس از دست او جان برد اینجا
۴۷۶
که بودند او بجان بسپرد اینجا
۴۷۷
همه جانها ز قالب دور کرده است
۴۷۸
چنین خود را همی مغرور کرد است
۴۷۹
نخواهد ماند دنیا جاودانی
۴۸۰
ولی میدان تو عقبی رایگانی
۴۸۱
اگر اینجا نداری هیچ رستی
۴۸۲
بعقبی فارغ و شادان نشستی
۴۸۳
وگر داری بیک سوزن در اینجا
۴۸۴
شمارم من ترا میزن در اینجا
۴۸۵
نخواهی برد باخود چیزی ای دوست
۴۸۶
مگردان در نظر جز دیدن ای دوست
۴۸۷
مکن با هیچکس اینجا بدی تو
۴۸۸
وگرنه کمتر از دیو و ددی تو
۴۸۹
صفائی جوی و بگسل طبع ازبد
۴۹۰
تو نیکی کن در اینجاگاه با خود
۴۹۱
بدی اینجا مکن تا نیک یابی
۴۹۲
بوقتی کاندر آن حضرت شتابی
۴۹۳
ز نیکی و بدی آنجا سئوالست
۴۹۴
بسی مردان دراین سر گنگ و لالست
۴۹۵
زبانت چون دهد پاسخ بر یار
۴۹۶
فرومانی در آنجاگه بیکبار
۴۹۷
حقیقت بد مدان از نیکی ای دوست
۴۹۸
که نیکی مغز آمد چون بدی پوست
۴۹۹
ندیدی هیچکس اینجا که بد کرد
۵۰۰
که نیکی بازدید ای صاحب درد
۵۰۱
بدی بد دان و نیکی نیک بشمار
۵۰۲
بجز نیکی مکن ای دوست زنهار
۵۰۳
چه باشد نیکنامی خُلق خوش دان
۵۰۴
که خلق خوش محمد داشت زینسان
۵۰۵
بخُلق خوش خدایش گفت اینجا
۵۰۶
حقیقت دُرّ معنی سُفت اینجا
۵۰۷
یقین خلق عظیمش گفت اینجا
۵۰۸
که بیراهان بخلق آورد اینجا
۵۰۹
بخلق خوش جهان بگرفت تحقیق
۵۱۰
ز خلق خوش که او را بود توفیق
۵۱۱
کدامین انبیا مانند او بود
۵۱۲
که گوئی از تمامت خلق بربود
۵۱۳
نیابد همچو او دوران افلاک
۵۱۴
کجا یابد چو او ای مؤمن پاک
۵۱۵
تو داری این زمان دین هدایت
۵۱۶
ترا این بس بود عین سعادت
۵۱۷
که هستی امّت احمد یقین بود
۵۱۸
توئی بیرون ز راه کفرو دین بود
۵۱۹
تو داری دین او ای عاقل مست
۵۲۰
نمیدانی تو این آخر کرا هست
۵۲۱
ز دنیا آنچه تو داری که دارد
۵۲۲
که این دین و شرف مر کس ندارد
۵۲۳
تو داری راه اینجا دین تو داری
۵۲۴
تو در هر دوجهان مر شهریاری
۵۲۵
ره شرعش سپار و باز او بین
۵۲۶
تو همچون او همه چیزی نکو بین
۵۲۷
که او از نیکوئی اینجا یقین است
۵۲۸
که جان اوّلین و آخرین است
۵۲۹
همه جانها ازآن نورست اسرار
۵۳۰
وز او شد عالم جانها پدیدار
۵۳۱
تمامت دینها را برفکندست
۵۳۲
حقیقت سلسله او در فکندست
۵۳۳
بگرد کرهٔ عالم سلاسل
۵۳۴
ز نور شرع بنگر مرد واصل
۵۳۵
یقین شرع ویت جان شاد دارد
۵۳۶
زهر بدها ترا آزاد دارد
۵۳۷
ره شرعست راه حق یقین دان
۵۳۸
محمد را در این ره پیش بین دان
۵۳۹
ره او دان حقیقت راه اللّه
۵۴۰
اگر هستی تو از اسرار آگاه
۵۴۱
ره او گیر و راه کفر بگذار
۵۴۲
سر بتها در اینجا کن نگونسار
۵۴۳
بت نفس و هوایت را تو بشکن
۵۴۴
حقیقت این بیان بشنو تو از من
۵۴۵
تو ترک لذّت نفس و هواگیر
۵۴۶
ز شرع احمدی راه خداگیر
۵۴۷
چو راه حق یقین مر راه شرعست
۵۴۸
که پیدا اندر او هر اصل و فرعست
۵۴۹
اگر صورت نگهداری چنین کن
۵۵۰
دمادم با تو میگویم یقین کن
۵۵۱
دل و جانت در این سرهای بیچون
۵۵۲
مگو اینجایگه این چیست و آن چون
۵۵۳
چه و چون ازدماغ اینجا بدر کن
۵۵۴
دل خود رادر این معنی خبر کن
۵۵۵
که عقلت هست در غوغای عالم
۵۵۶
فتادست اندر این سودای عالم
۵۵۷
همه تشویش تو از صورت افتاد
۵۵۸
که خواهد ناگهی از تو ابر داد
۵۵۹
نمود عقلت اینجا کاربستست
۵۶۰
دلت در غصّهٔ بسیار بستست
۵۶۱
از آن کاینجا بغصّه عقل درماند
۵۶۲
از آن اینجایگه بیرون درماند
۵۶۳
از آن بیرون بماندست و گرفتار
۵۶۴
که خودبین است عقل ناپدیدار
۵۶۵
غم نامش ابا ننگ است مانده
۵۶۶
دمادم پر ز نیرنگ است مانده
۵۶۷
بسی نیرنگ اینجا گاه کردست
۵۶۸
یقین در سرّ جانان ره نبردست
۵۶۹
نبرده است او ره اندر عالم جان
۵۷۰
از آن اینجایگه ماندست حیران
۵۷۱
که چون مستی است عقل اینجا فتاده
۵۷۲
از آن پیوسته در غوغا فتاده
۵۷۳
که ره پر کرد و ره سویش نبردست
۵۷۴
یقین جز راه در کویش نبرد است
۵۷۵
ره نابرده اینجا چون بداند
۵۷۶
نمود عشق از آن درخود نماند
۵۷۷
در اینجا با صور در آخر کار
۵۷۸
شود در زیر گل کل ناپدیدار
۵۷۹
ولیکن عشق سلطان جهان است
۵۸۰
که برتر از زمین و از زمان است
۵۸۱
حقیقت عشق میداند که چونست
۵۸۲
که او در جمله اشیا رهنمونست
۵۸۳
طریق عشق گیر از بردباری
۵۸۴
اگر این سرّ معنی پایداری
۵۸۵
طریق عشق گیر و گرد آزاد
۵۸۶
بیک ره نام وننگت ده تو بر باد
۵۸۷
طریق عشق گیر و نام بگذار
۵۸۸
حقیقت ننگ عالم شو بیکبار
۵۸۹
ترا گر ذات کلّی آرزویست
۵۹۰
در اینجاگاه جای جستجویست
۵۹۱
از اول چون قدم خواهی نهادن
۵۹۲
ندانی تا کجا خواهی فتادن
۵۹۳
قدم چون مینهی در حدّ پرگار
۵۹۴
تو سر بیرون اینجاگاه پندار
۵۹۵
برون کن از سرت پندار دنیا
۵۹۶
مشو تو بعد از این غمخوار دنیا
۵۹۷
بیک ره محو کن دنیا حقیقت
۵۹۸
که دنیا سر بسر دانم طبیعت
۵۹۹
همه دنیا ز بودت محو گردان
۶۰۰
اگر مردی از او رخ را بگردان
۶۰۱
بگردان رخ از او ای دوست زنهار
۶۰۲
رخ او را نگر در حضرت یار
۶۰۳
نمود سالک اوّل این قدم دان
۶۰۴
پس آنگاهی صفاتت را عدم دان
۶۰۵
عدم گردان وجودت ای دل اینجا
۶۰۶
حقیقت برگشا این مشکل اینجا
۶۰۷
عدم کن بود خود تابود گردی
۶۰۸
حقیقت در فنا معبود گردی
۶۰۹
عدم کن جسم و جانت در بریار
۶۱۰
مبین خود رادر این جاگه بیکبار
۶۱۱
صفاتت چون بیابی بیگمان تو
۶۱۲
یقین بیرونی از کون و مکان تو
۶۱۳
ولیکن چون کنم تا این بدانی
۶۱۴
حقیقت تو خداوند جهانی
۶۱۵
ولی نه این جهان نی آن جهان دوست
۶۱۶
که آنجا مغز آمد وین جهان پوست
۶۱۷
جهان جاودان دیدار یابی
۶۱۸
در آنجا جملگی اسرار یابی
۶۱۹
جهان جاودانی جوی و رستی
۶۲۰
برون رو زود از این کوی درستی
۶۲۱
از این گلخن طلب کن گلشن جان
۶۲۲
چگویم هر زمان خود را مرنجان
۶۲۳
مرنجان خویش و یکباره فنا گرد
۶۲۴
در آن مسکین عیان انبیا گرد
۶۲۵
عیان انبیا شو زود در ذات
۶۲۶
که بینی سر بسر اینجای ذرّات
۶۲۷
همه ذرّات جویای تو باشند
۶۲۸
حقیقت جمله گویای تو باشند
۶۲۹
رهی نارفته وین ره را ندیده
۶۳۰
بسی از بهر یکدیگر شنیده
۶۳۱
یکی نادیدهٔ درد و بماندی
۶۳۲
دمی مرکب در این منزل نراندی
۶۳۳
در این منزل تمامت در خروشند
۶۳۴
ز بهر یکدیگر اینجا بکوشند
۶۳۵
بخون همدگر تشنه شده پاک
۶۳۶
همه ریزند خون اینجایگه پاک
۶۳۷
چنان مر راز دنیا باز دیدم
۶۳۸
همه پر شهوت و پر آز دیدم
۶۳۹
همه پر شهوتست و بر فراز است
۶۴۰
نشستی مرورا سوی فرازاست
۶۴۱
همه در محنتاند این قوم دنیا
۶۴۲
تمامت بیخبر از نوم دنیا
۶۴۳
همه درخواب و فارغ گشته ازمرگ
۶۴۴
ببسته دل در این دنیای بی برگ
۶۴۵
همه در خواب و فارغ گشته از خویش
۶۴۶
که راهی اینچنین دارند در پیش
۶۴۷
همه در خواب و فارغ گشته از جان
۶۴۸
گرفته این ره اینجاگاه آسان
۶۴۹
چنین در خواب کی بیدار گردند
۶۵۰
چنین اغیار کی با یارگردند
۶۵۱
کسانی کاندر این منزل نمودند
۶۵۲
یقین اندر ربود بود بودند
۶۵۳
همه در سرّ این قومند حیران
۶۵۴
چنین این قوم در توحید حیران
۶۵۵
اگر اینجا یقین بیدارگردند
۶۵۶
ازاین معنی دمی هشیار گردند
۶۵۷
دمادم روی اینجا مینمایند
۶۵۸
گره ازکار ایشان میگشایند
۶۵۹
ولی ایشان چنان مستند و در خواب
۶۶۰
بمانند کسی کاینجای غرقاب
۶۶۱
بوند ایشان همه غرقاب دنیا
۶۶۲
شده کل اندر این گرداب دنیا
۶۶۳
دراین گرداب جمله مبتلایند
۶۶۴
فرومانده در این عین بلایند
۶۶۵
بلای خویش میبینند از خویش
۶۶۶
حقیقت میخورند از خویشتن بیش
۶۶۷
بلا و رنج ایشان هم از ایشانست
۶۶۸
از آن پیوسته شان خاطر پریشانست
۶۶۹
بلا اینجا نمود انبیا بود
۶۷۰
که دائم انبیا عین بلا بود
۶۷۱
بلای نفس دیگر دان در اینجا
۶۷۲
رخت را زین بلاگردان در اینجا
۶۷۳
بلای دل بکش هم تاتوانی
۶۷۴
وگرنه در بلا حیران بمانی
۶۷۵
بلای صورت اینجا برکشیدی
۶۷۶
از این معنی به جز آن غم ندید
۶۷۷
بلای عشق کش در قربت دوست
۶۷۸
که بیشک این بلا اینجاست ای دوست
۶۷۹
بلا چون انبیا کش در ره عشق
۶۸۰
اگر هستی حقیقت آگه عشق
۶۸۱
بلا چون انبیا کش اندر این دهر
۶۸۲
حقیقت چون عسل کن نوش این زهر
۶۸۳
بلای عشق دیدند جمله عشاق
۶۸۴
ولی منصور بوده در میان طاق
۶۸۵
چنان اندر بلا شد پایدار او
۶۸۶
که برّندش سر اندر پای دار او
۶۸۷
چنان اندر بلا راحت عیان یافت
۶۸۸
که خود را اندر اینجا جان جان یافت
۶۸۹
بلا اینجاکشید و کل لقا شد
۶۹۰
از آن اینجایگه عین بلا شد
۶۹۱
بلا اینجا کشید و زد اناالحق
۶۹۲
یقین شد در همه جانان مطلق
۶۹۳
بلا اینجاکشید او ازتمامت
۶۹۴
وز اوگویند بیشک تا قیامت
۶۹۵
که بد منصور اندر عشق جانان
۶۹۶
حقیقت نور عشقش بود دوجْهان
۶۹۷
گمانش برتر از کلّ جهان دید
۶۹۸
که او حق بود جمله حق از آن دید
۶۹۹
که ذاتش با صفات اینجا یکی شد
۷۰۰
اگرچه اصل او اندر یکی بُد
۷۰۱
بسی فرقست اندر دید صورت
۷۰۲
بدانی این بیان وقت حضورت
۷۰۳
بوقتی کز حضور آئی تو ساکن
۷۰۴
شوی از نفس و از شیطان تو ایمن
۷۰۵
حقیقت جان و دل یکتا کنی تو
۷۰۶
ز پنهانی دلت پیدا کنی تو
۷۰۷
حضورت همچو او آید حقیقت
۷۰۸
نگنجد هیچ از تو در طبیعت
۷۰۹
حضورت آنچنان باشد بر یار
۷۱۰
که میچیزی نبینی جز که دلدار
۷۱۱
یکی باشدعیان فعل و صفاتت
۷۱۲
شده پنهان همه در نور ذاتت
۷۱۳
تو باشی در جهان جویای جمله
۷۱۴
تو باشی در زبان گویای جمله
۷۱۵
تو باشی عین بینائی بتحقیق
۷۱۶
تو باشی عین دنیائی ز توفیق
۷۱۷
توانی یافت این معنی بیکبار
۷۱۸
ولی گاهی که نبود نقش پرگار
۷۱۹
توئی از جمله پیدا آمده دوست
۷۲۰
حقیقت مغز داری تو عیان پوست
۷۲۱
همه او دان ولی اندر بطونت
۷۲۲
ببین تا کیست اینجا رهنمونت
۷۲۳
پس این پرده گرداری گذاره
۷۲۴
زمانی کن در این معنی نظاره
۷۲۵
پس این پرده بنگر تا چه بینی
۷۲۶
عیان بینی اگر صاحب یقینی
۷۲۷
پس این پرده بینی جان جانان
۷۲۸
رخ او در همه پنهان و اعیان
۷۲۹
پس این پرده او را هست مسکن
۷۳۰
اگرچه جمله او را هست مأمن
۷۳۱
پس این پرده دارد پرده بازی
۷۳۲
مدان این پرده ای عاشق بازی
۷۳۳
حقیقت پرده باز اینجاست ما را
۷۳۴
از آن هر لحظهٔ غوغاست ما را
۷۳۵
حقیقت یار اینجاگه بیابی
۷۳۶
اگر در این پس پرده شتابی
۷۳۷
همه جان میدهند نزدیک جانان
۷۳۸
ولی در این پس پرده است پنهان
۷۳۹
نهان رخ مینماید ناگهانی
۷۴۰
که تا او تو نبینی و ندانی
۷۴۱
اگر او را تو بشناسی در اینجا
۷۴۲
کند این پرده اینجاگاه پیدا
۷۴۳
ترا بنماید او از دید خویشت
۷۴۴
نهانی پرده بردارد ز پیشت
۷۴۵
عیان بینی جمالش ناگهی باز
۷۴۶
ولی گر هستی اینجا صاحب راز
۷۴۷
بتقوی پردهٔ حقّت برانداز
۷۴۸
چو بینی روی او میسوز و میساز
۷۴۹
دوئی نبود ولی یکی عیانی
۷۵۰
نماید رویت اینجا در نهانی
۷۵۱
دوئی نبود در این اسرار بنگر
۷۵۲
حقیقت نقطه از پرگار بنگر
۷۵۳
حقیقت نقطه و پرگار یک بود
۷۵۴
دلت در صورت اینجا پر زشک بود
۷۵۵
ندانستی از این معنی رخ یار
۷۵۶
نبودی یک زمان آگه تو از یار
۷۵۷
نمودی و ندیدی روی او تو
۷۵۸
چنین حیران میان کوی او تو
۷۵۹
بماندستی عجب شوریده اینجا
۷۶۰
نهٔ یک لحظه صاحب دیده اینجا
۷۶۱
اگرچه صاحب اسرار و رازی
۷۶۲
طلب کن اندر اینجا سرفرازی
۷۶۳
بگو اسرار خود با جمله ذرّات
۷۶۴
حقیقت محو گردان جمله در ذات