در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خطاب آمد که بخشیدم دلت را
۲
گشایم من بیک ره مشکلت را
۳
فراقت با وصال اینجا کنم من
۴
ز تاریکی کنم راز تو روشن
۵
مترس اکنون چو عجز آوردی اینجا
۶
که به از عجز نبود هیچ ما را
۷
چو عجز آوردی اینجا ره سپردی
۸
حقیقت گوی این معنی تو بردی
۹
چو عجز آوردی اینک در نهادت
۱۰
گره بیشک ز کار اکنون گشادت
۱۱
چو عجز آوردی اکنون باز دیدی
۱۲
نمود ما همه اعزاز دیدی
۱۳
چو عجز آوردی اکنون باش فارغ
۱۴
شدی اندر جهان عشق بالغ
۱۵
مکن بار دگر گستاخی ای پیر
۱۶
نمود عشق باش و عین تدبیر
۱۷
برون از عقل خود اینجا منه پای
۱۸
مر و زینجای اکنون جای بر جای
۱۹
قراری گیر و کم کن بیقراری
۲۰
نمیباید که اکنون پایداری
۲۱
چو موری این زمان آشانه جوئی
۲۲
سخن در خورد آب و دانه گوئی
۲۳
چنین دان ای دل اینجا گفتگویش
۲۴
بگو آخر که چند از گفتگویش
۲۵
نمودار تو اینجا خاک کویست
۲۶
چه جای تندیست وگفتگویست
۲۷
مکن گستاخی اندر حضرت شاه
۲۸
کز این سر نیستی بیچاره آگاه
۲۹
یقین در دیده بینی روی جانان
۳۰
حقیقت سیرمیزن کوی جانان
۳۱
ترا چون نیست این مقصود حاصل
۳۲
نگشتستی در این درگاه واصل
۳۳
چراگستاخی اینجا مینمائی
۳۴
حقیقت میکنی از وی جدائی
۳۵
چرا و چون مگوی و باش خواموش
۳۶
حقیقت بنده باش و حلقه در گوش
۳۷
چراو چون بگو با این چکارت
۳۸
که بیشک خشم گیرد یار غارت
۳۹
نهان اسرار میگوئی ابا راز
۴۰
حقیقت باش چون مردان جانباز
۴۱
نهان اسرار باید گفت با دوست
۴۲
عیانت این بیان کردن نه نیکوست
۴۳
وصال آنگه شود بیشک میسّر
۴۴
که چون وجهی نماید خیر یا شر
۴۵
یکی بینی و خاموشی گزینی
۴۶
در آن دم بیشکی صاحب یقینی
۴۷
مگو کین چه چرا آن این چنین است
۴۸
که این بیشک عیان عین الیقین است
۴۹
چو تودر علّت و چون و چرائی
۵۰
نمود خویشتن با او نمائی
۵۱
تو میگوئی چرا این و چرا آن
۵۲
از این دوری گزیدت جان جانان
۵۳
مگو بار دگر این راز اینجا
۵۴
که خود را مینیابی باز اینجا
۵۵
مگو بار دگر زین شیوه اسرار
۵۶
دلت میکن حقیقت عین انوار
۵۷
مگو بار دگر این سرّ بر او
۵۸
حقیقت عجز آور در بر او
۵۹
مراو را بنده باش و کن تو شاهی
۶۰
مکن گستاخی گر تو مرد راهی
۶۱
سخن درحضرت بیچون آن شاه
۶۲
دل و جان داری ای مسکین تو آگاه
۶۳
تو آگه باش تا شاه جهانت
۶۴
کند اینجا بیک لیلی بیانت
۶۵
تو مجنونی و لیلی میندانی
۶۶
وگر دانی در آن حیران بمانی
۶۷
مشو مجنون و لیلی راز دریاب
۶۸
یقین آهسته باش و زود مشتاب
۶۹
ترا لیلی است اینجا رخ نموده
۷۰
گره از کاربسته برگشوده
۷۱
بجز لیلی مدان این باب ازمن
۷۲
که گفتم اوّلت اینجای روشن
۷۳
شب تاریک تو باشد یقین روز
۷۴
که تاگردی تو اندر عشق پیروز
۷۵
شب تاریک جانان میتوان یافت
۷۶
نمود عشقش آسان میتوان یافت
۷۷
شب تاریک اینجاخلوتی ساز
۷۸
چو شمعی خوش بسوز و جمله بگداز
۷۹
شب تاریک ره بسپر که مردان
۸۰
شب تاریک سرّ دیدند پنهان
۸۱
شب تاریک در اینجا تو ره کن
۸۲
در این درگاه عزم بارگه کن
۸۳
شب تاریک اینجا جو تو رازش
۸۴
چو یابی راز اینجا جوی بازش
۸۵
هر آن رازی که داری گوی او را
۸۶
که هستی بیشکی چون گوی او را
۸۷
عجب درماندهٔ چون حلقه بر در
۸۸
دری زن عاشقانه هان و مگذر
۸۹
دری زن عاشقانه چند پرسی
۹۰
که تا رازت ز جانان بازپرسی
۹۱
دری زن عاشقان اینجا یقین بین
۹۲
نمود جان جان اینجا یقین بین
۹۳
نشسته بردری مانند سرهنگ
۹۴
ز نزهت نیست اینجا هوش با هنگ
۹۵
نشسته بردری زهره نداری
۹۶
دریغا زین بیان بهره نداری
۹۷
نه کارتست رفتن نزد جانان
۹۸
ترا خود این دلیری نیست آسان
۹۹
نه کار تست چونکه نیستت بر
۱۰۰
از آن بنشستهٔ بیچاره بر در
۱۰۱
از آن بنشستهٔ مسکین وحیران
۱۰۲
که رفتن نزد شاهد زود نتوان
۱۰۳
شدی این مانده ترسان در بریار
۱۰۴
چنین بر در نماندستی گرفتار
۱۰۵
ز دریا چند پرسی راز اینجا
۱۰۶
جوابت هست زینسان باز اینجا
۱۰۷
بآسانی توانی یافت دیدار
۱۰۸
اگر گردی ز دید خویش بیزار
۱۰۹
بآسانی مر این سر میتوان یافت
۱۱۰
اگر اینجا نباشی هان تو بی یافت
۱۱۱
ز جان و سرحقیقت بگذرد او
۱۱۲
رود در بارگاه و بگذرد او
۱۱۳
شه کون و مکان در حجرهٔ دل
۱۱۴
نموده روی و کرده مشکلت حل
۱۱۵
بگویم چون تو این روزی ندیدی
۱۱۶
چو مردان باش پیروزی ندیدی
۱۱۷
توانی کرد تا این راز بینی
۱۱۸
حقیقت روی شه تو بازبینی
۱۱۹
دلت برگیر از جان و فنا شو
۱۲۰
پس آنگه بیخودت سوی بقا شو
۱۲۱
دلت برگیر از جان و شو آزاد
۱۲۲
بر شاه این زمان تو دادهٔ داد
۱۲۳
دلت برگیر از جان تا توانی
۱۲۴
که بینی روی او از ناگهانی
۱۲۵
دلت برگیر از جان ز آنکه جانان
۱۲۶
نماید رویت اندر پرده اعیان
۱۲۷
درون دل شو و مشکل کنش حل
۱۲۸
که آن سر جمله پنهانست در دل
۱۲۹
درون دل شوو اسرار بنگر
۱۳۰
حقیقت تو نمود یار بنگر
۱۳۱
درون دل شو و او را ببین باز
۱۳۲
حجاب اینجایگه کلّی برانداز
۱۳۳
مترس از سرّ گر این سرّ فاش بینی
۱۳۴
حقیقت بیشکی نقاش بینی
۱۳۵
مترس از سرّ که سرّ پیداست اینجا
۱۳۶
حقیقت جان جان یکتاست اینجا
۱۳۷
مترس از سر که بیشک اصل یابی
۱۳۸
چو مردان اندر اینجا وصل یابی
۱۳۹
وصال یار بی سر میتوان دید
۱۴۰
کسی باید که او این سرّ توان دید
۱۴۱
وصال یار اگر این سان دهد دست
۱۴۲
یقین میدان که وصل آسان دهد دست
۱۴۳
وصال یارت از این میتوان یافت
۱۴۴
ترا این سر چنین آسان توان یافت
۱۴۵
حجاب جسم و جان بردار از سر
۱۴۶
در این معنی بیک بینی تو رهبر
۱۴۷
که کار تو ز یک بینی تمامست
۱۴۸
ولیکن دان دلت با ننگ ونامست
۱۴۹
به ننگ و نام ناید این بیان راست
۱۵۰
ترا باید ز سر اینجای برخواست
۱۵۱
ز سر گر بگذری این سرّ تو یابی
۱۵۲
نیابی سَر اگر می سِر بیابی
۱۵۳
چو برخی انبیا سرّها بریدند
۱۵۴
جمال یار اینجاگه بدیدند
۱۵۵
جمال یار بی سرّ میتوان یافت
۱۵۶
ابی سر بیشکی این سرّ توان یافت
۱۵۷
اگر بی سرّ شوی سر باز یابی
۱۵۸
بر شه عزّت و اعزاز یابی
۱۵۹
سر بی تن اناالحق زد بظاهر
۱۶۰
که او را بد حقیقت در یقین سر
۱۶۱
سر بی تن کجا یابد اناالحق
۱۶۲
زد الّا هم اناالحق زد یقین حق
۱۶۳
یقین حق بود در منصور اعیان
۱۶۴
که میزد او اناالحق راز پنهان
۱۶۵
یقین حق بود و کرد این آشکاره
۱۶۶
ولی منصور از آن شد پاره پاره
۱۶۷
که جسمش بود واصل اندر این راه
۱۶۸
فنایش بود حاصل اندر این راه
۱۶۹
فنایش گشته بود اینجا بتحقیق
۱۷۰
ببردش ازمیان او گوی توفیق
۱۷۱
مر آن توفیق کو را بود اینجا
۱۷۲
که پنهانی اناالحق گفت اینجا
۱۷۳
یقین حق داند اینجا بود تو حق
۱۷۴
اناالحق گفت هم در خویش مطلق
۱۷۵
اناالحق گفت و گوید صاحب راز
۱۷۶
حقیقت دیدهاند انجام و آغاز
۱۷۷
اناالحق گفت و گوید صاحب درد
۱۷۸
یقین اینجایگه کل بود او فرد
۱۷۹
اناالحق گفت و سرّ دوست بشناخت
۱۸۰
وجود بود خود یکباره درباخت
۱۸۱
اناالحق گفت و سر ببرید بردار
۱۸۲
ز بهر این مر او را شد خریدار
۱۸۳
اناالحق حق همیگفت و نبُد او
۱۸۴
یقین میدان که جز حق مینبُد او
۱۸۵
یین حق بود کین گفت از نهانی
۱۸۶
نشان خود ز عین بی نشانی
۱۸۷
در اینجا داد جمله سالکانش
۱۸۸
که تا یابند کل شرح و بیانش
۱۸۹
توانی یافت تا این ناتوانی
۱۹۰
تو این معنی حقیقت کی توانی
۱۹۱
چو یکباره نمودت دوست باشد
۱۹۲
نه رنگ ونقش دید پوست باشد
۱۹۳
یکی باشد نهادت در بر جان
۱۹۴
حقیقت جان شود در دوست پنهان
۱۹۵
چو جانت بی یقین جانان شود کل
۱۹۶
ز دید خویشتن پنهان شود کل
۱۹۷
ز دید احولی یک بین شود او
۱۹۸
حقیقت در عیان حق بین شود او
۱۹۹
ازل را با ابد یکی نماید
۲۰۰
نمود جملگی اینجا رباید
۲۰۱
ازل را با ابد پیوند سازد
۲۰۲
بجز جانان همه در دوست بازد
۲۰۳
فنا گردد ز دید دوست اینجا
۲۰۴
حجابش دور گردد پوست اینجا
۲۰۵
حجابش چون بر افتد در یکی او
۲۰۶
جدا بیند حقیقت بیشکی او
۲۰۷
حجابش چون بر افتاد یار بیند
۲۰۸
یقین بی زحمت اغیار بیند
۲۰۹
حجابش چون بر افتد حق شود او
۲۱۰
حقیقت بیشکی مطلق شود او
۲۱۱
حجابت دور کن تا نور گردی
۲۱۲
حقیقت در عیان منصور گردی
۲۱۳
حجابت دور کن وسواس بگذار
۲۱۴
حقیقت بر خور از دیدار دلدار
۲۱۵
ندانی این چنین درمانده در خود
۲۱۶
که یکسان بینی اینجا نیک با بد
۲۱۷
ندانی این چنین جز از دلِ راست
۲۱۸
ببین تا خود که هر کس نقش آراست
۲۱۹
تو این بشناس گر این سر بدانی
۲۲۰
اگر بینی تو مر حیران بمانی
۲۲۱
یقینت واصلی بینم در اینجا
۲۲۲
ترا دانم حقیقت لا والّا
۲۲۳
یقینت واصلی دانم چو منصور
۲۲۴
حقیقت کل توئی نور علی نور
۲۲۵
نمود واصلی اینجا تو باشی
۲۲۶
حقیقت درجهان یکتا تو باشی
۲۲۷
گهی کین دید کرد این جام او نوش
۲۲۸
مر او خود کرد اینجاگه فراموش
۲۲۹
ز سر بگذشت و جان اینجا بر انداخت
۲۳۰
وصال یار هم در یار بشناخت
۲۳۱
وصال یار هم از خود توان دید
۲۳۲
یکی شو در نمود سرّ توحید
۲۳۳
یکی بین و ز یک بین جمله پیدا
۲۳۴
حقیقت از یکی بین شور و غوغا
۲۳۵
یکی بین تا دوئی ناید پدیدار
۲۳۶
یکی بیشک بود اینجا رخ یار
۲۳۷
یکی بین تا شوی کلّی یقین تو
۲۳۸
در اینجا گردی اینجا پیش بین تو
۲۳۹
یکی بُد از یکی پیداست این دید
۲۴۰
کمال جاودان یابی ز توحید
۲۴۱
ز توحیدت شود این سرّ پدیدار
۲۴۲
نمیگنجد حقیقت این بگفتار
۲۴۳
ولی گفتار بهر سالکانست
۲۴۴
نمود ذات عین واصلانست
۲۴۵
یقین هم باطن اینجا باز دیدند
۲۴۶
که ایشان بیشکی این راز دیدند
۲۴۷
حقیقت واصلی نبود ببازی
۲۴۸
نیابی تو عیان تا سر نبازی
۲۴۹
اگر اینجا توئی اسرار دیده
۲۵۰
چو مردان گرد اینجا سر بریده
۲۵۱
سر خود را بباز و آشنا شو
۲۵۲
چو حق در جملهٔ اشیا فنا شو
۲۵۳
فنا شو ز آنکه حق عین فنایست
۲۵۴
فنا بیشک مرا عین بقایست
۲۵۵
فنا شو اندر این ره همچو مردان
۲۵۶
نمود خویشتن آزاد گردان
۲۵۷
اگر خواهی که گردی زود آزاد
۲۵۸
نمود خویشتن را ده تو بر باد
۲۵۹
نمود خویشتن بر باد ده تو
۲۶۰
چو مردان اندر این سر داد ده تو
۲۶۱
بده داد شریعت اندر این راه
۲۶۲
که گردی از حقیقت زود آگاه
۲۶۳
بده داد شریعت از معانی
۲۶۴
چرا درمانده زار و ناتوانی
۲۶۵
بده داد شریعت ای دل مست
۲۶۶
کنون چون یار در دید تو پیوست
۲۶۷
بده داد شریعت تا شوی دوست
۲۶۸
یقین میبین که جمله از نهان اوست
۲۶۹
بده داد شریعت اندر اینجا
۲۷۰
که تا گردی بیکباره مصفّا
۲۷۱
بده داد شریعت همچو مردان
۲۷۲
که در شرعت نماید روی جانان
۲۷۳
بده داد شریعت تو بیکبار
۲۷۴
که بنماید رخت در عین جان یار
۲۷۵
شریعت هر که دادش داد حق شد
۲۷۶
که عین شرع بیشک دید حق شد
۲۷۷
شریعت دید یار است ار بدانی
۲۷۸
چرا امروز سست و ناتوانی
۲۷۹
اگرچه دید دنیا رهگذار است
۲۸۰
شریعت اندر او دیدار یارست
۲۸۱
شریعت هر که بشناسد تمامی
۲۸۲
برد از دار دنیا نیکنامی
۲۸۳
برد با خود یقین در سوی عقبی
۲۸۴
که بنیادی ندارد دید دنیا
۲۸۵
که داند آنچه فرض شرع اتمام
۲۸۶
بود اینجا مگر صاحب سرانجام
۲۸۷
که او را عاقبت خیریست پیوست
۲۸۸
خوشا آنکس که او با شرع پیوست
۲۸۹
بنور شرع ره کن در سوی دوست
۲۹۰
که تا بیرون نظر داری که کل اوست
۲۹۱
به نور شرع ره کن در همه شیء
۲۹۲
مرو زنهار اندر عین لاشی
۲۹۳
به نور شرع یابی تو صفاتش
۲۹۴
رسی یکبارگی در عین ذاتش
۲۹۵
ز لاشیء هر که میگوید رموز او
۲۹۶
نه عاقل باشد اندر شی هنوز او
۲۹۷
رموز این نیاید در سخن راست
۲۹۸
ز من بشنو حقیقت این سخن راست
۲۹۹
مر این معنی نشاید دید اینجا
۳۰۰
نشاید دید در توحید اینجا
۳۰۱
بوقتی کز نهاد آئی تو بیرون
۳۰۲
برت یک ارزن ارزد هفت گردون
۳۰۳
نگنجد هیچ چیز از آفرینش
۳۰۴
نماند عقل و عشق و کفر و دینش
۳۰۵
نماند هیچ اشیا در ظهورت
۳۰۶
یکی بنماید اینجا جمله نورت
۳۰۷
نماند هیچ اینجا هرچه بینی
۳۰۸
گمان بر بی گمان گر بر یقینی
۳۰۹
که لاشی چیست ای شیء آمده تو
۳۱۰
دگر اینجایگه لاشی شده تو
۳۱۱
ز لاشی دم مزن خاموش شو هان
۳۱۲
چو اینجا می نداری نّص و برهان
۳۱۳
ز لیس مثلهٔ گر راندهٔ تو
۳۱۴
رموزی اندر اینجا خواندهٔ تو
۳۱۵
بگو با من تو مر معنی این باز
۳۱۶
که کل این است اگر یابی یقین باز
۳۱۷
ز لیلی مثله من دیدم دیدم
۳۱۸
یقین در شی همه توحید دیدم
۳۱۹
ندارد مثل و مانندی در اینجا
۳۲۰
حقیقت خویش و پیوندی در اینجا
۳۲۱
نه کس زو زاد و نی او زاد از کس
۳۲۲
همه او بود از اوّل او ترا بس
۳۲۳
همه از دید خود او کرد پیدا
۳۲۴
حقیقت او شناسم جمله اشیا
۳۲۵
همه او بود اوّل لاحقیقت
۳۲۶
ز دید خویش ناپیدا حقیقت
۳۲۷
چنان بد ذات چیزی مینبُد آن
۳۲۸
در این معنی اگر مردی برافشان
۳۲۹
دل و جان تادر اینجا ره بری تو
۳۳۰
نمود اوّلین رابنگری تو
۳۳۱
در این سر راهبر گرمرد رازی
۳۳۲
هزاران جان چه باشد گر ببازی
۳۳۳
چه باشد جان در اینجا هیچ موئی
۳۳۴
گرفته در عیانی های و هوئی
۳۳۵
چه باشد دل در اینجا ارزنی دان
۳۳۶
فتاده زیر پا او در بیابان
۳۳۷
دل و جان چیست نزد ذات اینجا
۳۳۸
حقیقت در صفت ذرّات اینجا
۳۳۹
دل و جان چیست تا این باز داند
۳۴۰
که خود در خود حقیقت بازداند
۳۴۱
خودی خود یقین هم خویش بشناخت
۳۴۲
حجاب آن بود پیش خود برانداخت
۳۴۳
بیان دیگر است و گفته آید
۳۴۴
دُرِ این راز کلّی سُفته آید
۳۴۵
بیان دیگر است ار دم زنم من
۳۴۶
دو عالم بیشکی بر هم زنم من
۳۴۷
بوقتی پرده بردازم ز اسرار
۳۴۸
که واصل آرمت آنگه رخ یار
۳۴۹
یقین بنمایم اینجا تا بدانی
۳۵۰
که بیشک هم نشان هم بی نشانی
۳۵۱
خودی خود شناس اوّل حقیقت
۳۵۲
یقینت بازدان هان بی طبیعت
۳۵۳
طبیعت زان نمود آمد پدیدار
۳۵۴
حقیقت هم در اینجا ناپدیدار
۳۵۵
مصفّا میتوان این راز دیدن
۳۵۶
نهانی این توانی باز دیدن
۳۵۷
مصفّا شو ز نور شرع اوّل
۳۵۸
که تا اینجا نمانی خوار و احول
۳۵۹
همه خلق جهان اوّل صفاتند
۳۶۰
از آن غافل ز نور قدس ذاتند
۳۶۱
از آن اوّل بماندست اندر اینجا
۳۶۲
که خود را بیند اندر عین سودا
۳۶۳
چو خود بینند بیشک احولانند
۳۶۴
حقیقت این معانی میندانند
۳۶۵
بخود بینی نیابند این نمودار
۳۶۶
کسی تا کل نگردد ناپدیدار
۳۶۷
بخود بینی نبینی ذات بیچون
۳۶۸
نگنجد اندر این سر خود چه و چون
۳۶۹
چه و چون اندر این معنی نباید
۳۷۰
حقیقت واصل پاکیزه باید
۳۷۱
که از تن دل بود دل جان حقیقت
۳۷۲
یقین جانش عیانی بی طبیعت
۳۷۳
فنا گردیده باشد از تمامت
۳۷۴
گرفته باشد از کل استقامت
۳۷۵
بآسایش قراری بی تن و جان
۳۷۶
بود تا او بیابد جان جانان
۳۷۷
چنان واصل بود اینجا یقین او
۳۷۸
که باشد بیشکی مر جمله بین او
۳۷۹
یقین اینجا توانی یافت ای دوست
۳۸۰
چو بیرون آئی اینجاگاه از پوست
۳۸۱
تراتا پوست باشد مغز جانت
۳۸۲
کجا بینی یقین راز نهانت
۳۸۳
کسی کین دید بیشک بی خود آمد
۳۸۴
حقیقت فارغ ازنیک و بد آمد
۳۸۵
کسی کین دید صور صور جان دید
۳۸۶
چنین معنی درون خود نهان دید
۳۸۷
کسی کین دید بگذشت ازخودی کل
۳۸۸
بدید و فارغ آمد از همه ذل
۳۸۹
در این معنی که من گفتم ترا باز
۳۹۰
بدان اینجا حجاب جان برانداز
۳۹۱
سلوکت کرد باید در صفا تو
۳۹۲
بنور شرع دید مصطفی تو
۳۹۳
توانی یافت این معنی یقین تو
۳۹۴
حقیقت را تو او بین راز بین تو
۳۹۵
گذر کن اوّل ازبود وجودت
۳۹۶
که تا یابی عیانی بود بودت
۳۹۷
گذر کن در یکی اشیاتمامی
۳۹۸
که تا میپخته گردی تو ز خامی
۳۹۹
تو با وی راست دان و کژ مبازان
۴۰۰
که میجویند اینجا شاهبازان
۴۰۱
نظاره اندر این نقدند مانده
۴۰۲
حذر کن تا نباشی هان تو رانده
۴۰۳
حقیقت قلب راکن نقد اینجا
۴۰۴
درون کوره بر تا آن مصفّا
۴۰۵
کنی و آوری آنگاه بیرون
۴۰۶
حقیقت نقد باشد بی چه و چون
۴۰۷
زر قلبت بنقد اینجا نگنجد
۴۰۸
ترازودار غش اینجا نسنجد
۴۰۹
از آنی قلب مانده بر غش اینجا
۴۱۰
که ماندستی تو در پنج و شش اینجا
۴۱۱
بکن نقدی تو اینجاگاه حاصل
۴۱۲
مباش از شرع اینجاگاه غافل
۴۱۳
بنور شرع قلب از غش تو بشناس
۴۱۴
میاور در زمان درخویش وسواس
۴۱۵
اگرچه خانه دیوارست صورت
۴۱۶
ندارد راه بیدل در ضرورت
۴۱۷
ترا باید که می صورت نبینی
۴۱۸
در اینجا گر بکل صاحب یقینی
۴۱۹
ز صورت جمله وسواس است بیشک
۴۲۰
نمیگنجد یقین وسواس در یک
۴۲۱
طبیعت دادت اینجا رنج وسواس
۴۲۲
گذر کن از طبیعت حق تو بشناس
۴۲۳
چو حق داری طبیعت هیچ دانش
۴۲۴
همه وسواسها اینجا برانش
۴۲۵
ز پیشت ای خدابین دور گردان
۴۲۶
حقیقت خویشتن را نور گردان
۴۲۷
بجز حق نیست آخر در شریعت
۴۲۸
طریقت دیگر است اندر حقیقت
۴۲۹
سه چیز است آنکه با هم آشنایند
۴۳۰
حقیقت هر سه دیدار خدایند
۴۳۱
ولی واصل در این هر سه یکی او
۴۳۲
بداند جمله یکی بیشکی او
۴۳۳
شریعت آن احمد و آن حیدر
۴۳۴
طریقت راهرو بشناس و بنگر
۴۳۵
گشادست و حقیقت جمله او دان
۴۳۶
ز باطل این بیانم را تو حق دان
۴۳۷
بیانم ازخدا این کلّیت خویش
۴۳۸
که من چیزی نمیبینم جز او بیش
۴۳۹
چو او در من نیابد جز خیالم
۴۴۰
خیالم اوست در عین وصالم
۴۴۱
خیال او بخون دیگر خیال است
۴۴۲
خیال دیگران رنج و وبالست
۴۴۳
خیال دوست وصل است ار بدانی
۴۴۴
فنا کلّی ز اصل است ار بدانی
۴۴۵
خیال اندر فنا ناید بدیدار
۴۴۶
شود اینجا تمامت ناپدیدار
۴۴۷
خیال جمله خلق اینجا خیالست
۴۴۸
مراینصورت ترا اینجا وبال است
۴۴۹
خوشا آن کو خیال دوست دارد
۴۵۰
یقین مغز است نی او پوست دارد
۴۵۱
خیال جان جان ما را دمادم
۴۵۲
نماید رازها بیشک در این دم
۴۵۳
وصالش خواستم تادر نمودار
۴۵۴
عیان بخشیدم اینجا بیشکی یار
۴۵۵
وصالش چون طلب کردیم بیچون
۴۵۶
نمود اینجای ما را بیچه و چون
۴۵۷
وصالش در یکی آمد میسّر
۴۵۸
نهادم جان و آنگه بر سرش سر
۴۵۹
نهادستم حقیقت در بر دوست
۴۶۰
یقین دانستهٔ بیشک که کل اوست
۴۶۱
من و او در نمیگنجد مرا کس
۴۶۲
یقین دانم که کلّی او مرا بس
۴۶۳
رموزی دان در اینمعنی و رهبر
۴۶۴
نمود جان جان اینجا تو بنگر
۴۶۵
تن او گر یکی کردست اینجا
۴۶۶
دل وجان گوی او بر دست اینجا
۴۶۷
تو ای جان عین جانانی ز پنهان
۴۶۸
یقین جانانی اما اسم شده جان
۴۶۹
توئی کاندر صور دیدار داری
۴۷۰
بماندستی و تن درکار داری
۴۷۱
چگویم تا بدانی ای بمانده
۴۷۲
بخود حیران و یک حرفی نخوانده
۴۷۳
دلت گر زین همه حرفی شنودی
۴۷۴
بچندینی سخن حاجت نبودی
۴۷۵
همه برناخنی بتوان نوشتن
۴۷۶
ولی آسان بر آن نتوان گذشتن
۴۷۷
از آن کردم یقین این بیت تکرار
۴۷۸
که تا دریابی اینجا سرّ اسرار
۴۷۹
چو قطره سوی بحر لامکانی
۴۸۰
چکد یابد وصال جاودانی
۴۸۱
ندانی قطره و دریا ز هم باز
۴۸۲
اگر هستی در اینجا صاحب راز
۴۸۳
شو و این نکته دریاب از حقیقت
۴۸۴
طریقت کن دمادم در شریعت
۴۸۵
دگر در سرّ این جان ده یقین بین
۴۸۶
نمود اوّلین و آخرین بین
۴۸۷
دمادم در صور این راز داری
۴۸۸
هوا را باید ار می باز داری
۴۸۹
نگر تادر خدا گامی زنی تو
۴۹۰
وگرنه کمتر ازحیض زنی تو
۴۹۱
چو درآز طبیعت شاد باشی
۴۹۲
ز دید خود بحق آزاد باشی
۴۹۳
دو روزی لذّت دنیا سر آید
۴۹۴
ز ناگه جانت از قالب برآید
۴۹۵
نه کامی دیده باشی از رخ یار
۴۹۶
نه اینجا گوش کرده پاسخ یار
۴۹۷
بمانی تاابد بیشک بمانده
۴۹۸
درون نفس دوزخ ای نخوانده
۴۹۹
لفی سجین از آن در ویل مانی
۵۰۰
چرا بیچاره و خواروندانی
۵۰۱
سرانجامت عجب در زیر این خاک
۵۰۲
حقیقت این بدان هان از دل پاک
۵۰۳
تو پیش از مرگ روی یار دریاب
۵۰۴
نمود ذات او یکبار دریاب
۵۰۵
در ایندنیا به بین او رادرستی
۵۰۶
از این معنی چرا فارغ نشستی
۵۰۷
هر آن کو رویش اینجا باز بیند
۵۰۸
حقیقت جاودانی ناز بیند
۵۰۹
بکن نازی چو خواهی رفت درگل
۵۱۰
بکن مشکل در این معنی ما حلّ
۵۱۱
دمادم دیدهٔ دیدار اینجاست
۵۱۲
حقیقت دان که دید یار اینجاست
۵۱۳
از آن اینجا نمیبینند جمله
۵۱۴
که اندر عشق بی دینند جمله
۵۱۵
بدین عشق اگر گردی مسلمان
۵۱۶
نماید رویت اینجاگاه جانان
۵۱۷
بدین عشق اگر آئی یقین است
۵۱۸
حقیقت دان که راه راست اینست
۵۱۹
ولیکن میندارم زهره اینجا
۵۲۰
که برگویم بیان بهره اینجا
۵۲۱
در آخر این بیان گویم بتحقیق
۵۲۲
کسی کو را بود از عشق توفیق
۵۲۳
چنان باید که او را از الف او
۵۲۴
بخواند تا عیان لام الف او
۵۲۵
بداند تا به ابجد راز بیند
۵۲۶
نمودار الف را باز بیند
۵۲۷
الف ره جوی تا ابجد نظر کرد
۵۲۸
یقین اندر هجا کلّی گذر کرد
۵۲۹
پس آنگه تا بابجد او بخواند
۵۳۰
چنین تا آخر قرآن بخواند
۵۳۱
الف لامیم چون دانست تحقیق
۵۳۲
بداند سرّ قرآن یافت توفیق
۵۳۳
که چون صورت همه معنی بداند
۵۳۴
حقیقت دنیا و عقبی بداند
۵۳۵
تمامت سرّ بیچون در الف دان
۵۳۶
تمامی عشق را در لام الف دان
۵۳۷
ز لا دریاب الّا اللّه اینجا
۵۳۸
که تا کردی بکل آگاه اینجا
۵۳۹
ز من تا جان جان یابی از این باز
۵۴۰
حجاب حرفها اینجا برانداز
۵۴۱
ز لا دم زن تو چون منصور حق شو
۵۴۲
نود عشق جانان ها تو بشنو
۵۴۳
الف بشناس چون او راست میباش
۵۴۴
که بشناسی حقیقت دید نقاش
۵۴۵
الف بشناس آن گاهی یقین یاب
۵۴۶
حقیقت مغز را از پوست دریاب
۵۴۷
الف بشناس و بر راهم الف دان
۵۴۸
چرا هستی در این معنی تو نادان
۵۴۹
الف بی شد دگر تی و دگر ئی
۵۵۰
دگر جیم این چنین میدان ز معنی
۵۵۱
تمامت حرف را شد از الف باز
۵۵۲
بیابی ذات بیچون را یقین باز
۵۵۳
الف شو همچو اوّل بی سر و پیچ
۵۵۴
که میدارد الف اینجایگه هیچ
۵۵۵
منزّه دان الف از جملهٔ حرف
۵۵۶
اگر در گنجدت این سرّ در این ظرف
۵۵۷
ببردی گوی و دانستی یقین تو
۵۵۸
الف را از میان کلّی گزین تو
۵۵۹
الف لا شد در اینجا بیشکی تو
۵۶۰
الف با لام بنگر در یکی تو
۵۶۱
الف با لام چون پیوسته آمد
۵۶۲
حقیقت راز جان سر بسته آمد
۵۶۳
الف با لام ذات پاک دیدم
۵۶۴
نمود سرّ این در خاک دیدم
۵۶۵
ز خاکت این گل آمد چون نمودار
۵۶۶
حقیقت خاک را دان صاحب اسرار
۵۶۷
یقین چون صاحب سرّ خاک افتاد
۵۶۸
نمودش جمله ذات پاک افتاد
۵۶۹
ز خاک این سر طلب کن آخر ای دل
۵۷۰
که اندر خاک یابی راز مشکل
۵۷۱
ز خاک این سر طلب کن آخر ای جان
۵۷۲
که اندر خاک یابی راز پنهان
۵۷۳
ز خاک اینجا طلب اسرار جمله
۵۷۴
که حق در کار دارد کار جمله
۵۷۵
ز خاک اینجا طلب مر جوهر دوست
۵۷۶
که خاکت مغز بنمودست با پوست
۵۷۷
ز خاک اینجا طلب دیدار بیچون
۵۷۸
که بینی دیدنی چون بیچه و چون
۵۷۹
حقیقت خاک کل دیدست جانان
۵۸۰
ولی جمله در او گشتند حیران
۵۸۱
حقیقت خاک دیدارست اینجا
۵۸۲
که گرداند همه صورت مصّفا
۵۸۳
حقیقت خاک چون پاکت کند باز
۵۸۴
بیابی ذات بیچون را یقین باز
۵۸۵
حقیقت خاک در ذاتست موصوف
۵۸۶
کسی کین سرّ کند اینجای مکشوف
۵۸۷
ز خاکت بازدان اینجا حقیقت
۵۸۸
که خواهی کردن اندر وی طریقت
۵۸۹
نظر در خاک کن تا راز بینی
۵۹۰
تمامت انبیا را باز بینی
۵۹۱
همه در خاک پنهانند جمله
۵۹۲
حقیقت سرّ جانانند جمله
۵۹۳
نظر درخاک کن ای دل یقین تو
۵۹۴
حقیقت راز رادر خاک بین تو
۵۹۵
چو پنهان گردی اینجا در دل خاک
۵۹۶
فراموشت شود جز صانع پاک
۵۹۷
تمامت هرچه دیدستی در اینجا
۵۹۸
تو مر چیزی ندیدستی در اینجا
۵۹۹
بجز در خاک جایت کاخر آنجاست
۶۰۰
حقیقت عین مأوایت در اینجاست
۶۰۱
نمود خاک بُد راز شریعت
۶۰۲
که بیرون آورد کل از طبیعت
۶۰۳
تمامت پاک گرداند ز خود باز
۶۰۴
نماید آنگهی در خویشتن باز
۶۰۵
وصال عاشقان درخاک باشد
۶۰۶
حقیقت زهر را تریاک باشد
۶۰۷
که اوّل تلخ آید هست شیرین
۶۰۸
در آخر گر توئی اینجا تو حق بین
۶۰۹
یکی بینی حقیقت در دل خاک
۶۱۰
نمود جمله اندر صانع پاک
۶۱۱
یکی بینی در آن دم با خبر تو
۶۱۲
کنون دریاب گرداری خبر تو
۶۱۳
یکی بینی در آن دم کل تمامت
۶۱۴
حقیقت اوست تا صبح قیامت
۶۱۵
نمود خاک سرّ جمله مردانست
۶۱۶
دل عاقل از این اندیشه بریانست
۶۱۷
ولی بیشک حساب اینجاست جمله
۶۱۸
که هر چیزی در او پیداست جمله
۶۱۹
نهان پیدا کند اندر دل خاک
۶۲۰
حقیقت هر کسی را صانع پاک
۶۲۱
نهان پیدا کند بیشک خداوند
۶۲۲
کند ظالم در آنجاگاه در بند
۶۲۳
ستاند داد مظلومان در آنجا
۶۲۴
نهانشان کل کند در خاک پیدا
۶۲۵
اگر بد کرده باشد باز یابد
۶۲۶
جزای آن و آنگه راز یابد
۶۲۷
چو نیکی کرده باشد او عوض باز
۶۲۸
بیابد بیشکی دیدار هر راز
۶۲۹
در آخر چون نمودارست تحقیق
۶۳۰
بدی و نیک هم برگوی توفیق
۶۳۱
ببر این گوی توفیق ازمیان تو
۶۳۲
طلب کن اندر اینجا جان جان تو
۶۳۳
در اینجاگاه او را جوی و بنگر
۶۳۴
از این در یک زمان ای دوست مگذر
۶۳۵
در توفیق زن آنگه سعادت
۶۳۶
بیاب از یار درعین هدایت
۶۳۷
از این در برگشاید راز جمله
۶۳۸
کز این سر فاش شد این راز جمله
۶۳۹
دَرِ دل زن تو چون مردان خوش باش
۶۴۰
که هم در میزنند اینجای اوباش
۶۴۱
نماید رخ هر آن کو خویش خواهد
۶۴۲
نمود خویش را آنکس نماید
۶۴۳
نماید او هر آن کو خواست اینجا
۶۴۴
نمیآید از آنت راست اینجا
۶۴۵
حقیقت این مراد اینجا حقیقت
۶۴۶
که ماندستی تو در آز و طبیعت
۶۴۷
خراباتی که او حق میشناسد
۶۴۸
حقیقت راز مطلق میشناسد
۶۴۹
از آن دان کرد گم خود کرد اینجا
۶۵۰
درون از درد کرد اینجا مصفّا
۶۵۱
فنا شد ازنمود خود بیکبار
۶۵۲
حجاب اینجا بیک ره پرده بردار
۶۵۳
نمیگنجد یقین اندر دماغش
۶۵۴
برد از جملهٔ عالم فراغش
۶۵۵
چو گردد او فنا از خمر اینجا
۶۵۶
حقیقت باز بیند امر اینجا
۶۵۷
در آخر چون شود هشیار تحقیق
۶۵۸
ز مسکینی بیابد راز توفیق
۶۵۹
خراباتی که دُرد آشام باشد
۶۶۰
به از زاهد که کَالْاَنْعام باشد
۶۶۱
کجا تو دیدهٔ سرّ خرابات
۶۶۲
که ماندستی چنین در عین طامات
۶۶۳
ز سالوسی و رزق اینجا که داری
۶۶۴
خبر از عاشقان اینجا نداری
۶۶۵
اگر دردی در آشامی بیک ره
۶۶۶
شوی از سرّ من اینجا تو آگه
۶۶۷
بیک ره صاف کردی همچو خورشید
۶۶۸
بمانی مست و حیران تا بجاوید
۶۶۹
خراباتی شوی منصور آنجای
۶۷۰
ابی آب بدِ انگور اینجای
۶۷۱
خرابات فنا اینجا ندیدی
۶۷۲
در اینجا آخر ای دل می چه دیدی
۶۷۳
خرابات فنا داری درون رو
۶۷۴
حقیقت بانگ سبحانی تو بشنو
۶۷۵
همه مردان در اینجاگاه مستند
۶۷۶
حقیقت مست گشته جمله مستند
۶۷۷
همه مردان در اینجاگه مقیمند
۶۷۸
شده مست از مِیِ بی ترس و بیمند
۶۷۹
هزاران جان در اینجا همچو مویند
۶۸۰
هزاران سَر در اینجا همچو گویند
۶۸۱
در اینجا جام در کش آخر ای دل
۶۸۲
که بگشاید ترا این رازِ مشکل
۶۸۳
در اینجا جام درکش از کف یار
۶۸۴
حجاب جسم و جان اینجا بیکبار
۶۸۵
برافکن مست شو از دیدن دوست
۶۸۶
بیک ره مغز شو بگذار این پوست
۶۸۷
دم حق زن چو حق بینی ز مستی
۶۸۸
چرا آخر تو این بُت میپرستی
۶۸۹
بت اینجا بشکن ازمستی جانان
۶۹۰
که کل گردی تو از هستی جانان
۶۹۱
اناالحق آن زمان زن در خرابات
۶۹۲
رها کن زهد و تزویر مناجات
۶۹۳
اناالحق آن زمان زن همچو مستان
۶۹۴
قدح جز از کف ساقی تو مستان
۶۹۵
ز ساقی می ستان و مست او شو
۶۹۶
حقیقت نیست گرد و هست او شو
۶۹۷
ز ساقی می ستان و راز او بین
۶۹۸
حقیقت خویشتن آغاز او بین
۶۹۹
همه در کش که جز او مینباشد
۷۰۰
دوئی منگر جز اوئی مینباشد
۷۰۱
همه در کش که منصور او کشید است
۷۰۲
در آن مستی جمال یار دید است
۷۰۳
می عشق هر که اینجا کرد او نوش
۷۰۴
نمود جزو و کل کرد او فراموش
۷۰۵
چو کردی نوش آن می از کف یار
۷۰۶
همه دلدار بینی نیست اغیار
۷۰۷
همه یار است ای بیکار مانده
۷۰۸
تو سرگردان این پرگار مانده
۷۰۹
همه یار است و تو درگفت و گوئی
۷۱۰
در این میدان شده گردان چو گوئی
۷۱۱
خراباتی شو و در کش می عشق
۷۱۲
فنا شو در نمود لاشی عشق
۷۱۳
خراباتی شو و مستانه درکش
۷۱۴
شراب شوق پی چار و سه و شش
۷۱۵
خراباتی شو اندر عین این راز
۷۱۶
نمود پردهٔ صورت برانداز
۷۱۷
بیک ره درد درد عشق خور تو
۷۱۸
چو هستی ذرّه اندر سوی خور تو
۷۱۹
قدم نه تا شوی دیدار خورشید
۷۲۰
فنا شو تا بقا یابی تو جاوید
۷۲۱
اگر خورشید گردی یار یابی
۷۲۲
تو بر ذرّات چون خورشید تابی
۷۲۳
اگر خورشید گردی در تمامت
۷۲۴
از آن پس این معانی شد تمامت
۷۲۵
اگر خورشید گردی راز بینی
۷۲۶
عیان اوّل خود باز بینی
۷۲۷
اگر خورشید گردی در سوی ذات
۷۲۸
تو تابی بیشکی در جمله ذرّات
۷۲۹
اگر خورشید گردی لاجرم تو
۷۳۰
یکی یابی وجودت با عدم تو
۷۳۱
تو خورشیدی و آگاهی نداری
۷۳۲
گدائی لیک جز شاهی نداری
۷۳۳
تو خورشیدی و در عین کمالی
۷۳۴
فتاده این زمان سوی وبالی
۷۳۵
تو خورشیدی و عین آفرینش
۷۳۶
بتو روشن شده این نور بینش
۷۳۷
تو خورشیدی و نور تست جمله
۷۳۸
تو ذوقی و حضورتست جمله
۷۳۹
تو خورشیدی و نور کائناتی
۷۴۰
چو نیکو باز بینی نور ذاتی
۷۴۱
تو خورشیدی همه ذرّات زنده
۷۴۲
بتوست و تو چنین افتاده بنده
۷۴۳
همه ذرّات از نور تو دارند
۷۴۴
بتو مر خویشتن مشهور دارند
۷۴۵
تو فیض نور اینجاگه فشاندی
۷۴۶
ز دانائی بنادانی بماندی
۷۴۷
همه ازتو شده پیدا در اینجا
۷۴۸
همه از تو شده شیدا در اینجا
۷۴۹
طلبکار تواند اینجای ذرّات
۷۵۰
درون جملهٔ تو عین آن ذات
۷۵۱
بتو پیدا شده ذرّات عالم
۷۵۲
حقیقت فیض میباری دمادم
۷۵۳
چنین حیران و سرگردان چرائی
۷۵۴
که خود هستی و بیچون و چرائی
۷۵۵
همه سالک ترا تو در سلوکی
۷۵۶
حقیقت بیشکی شمس الدّلوکی