در اثبات ذات کل در خلاصۀ آدمیان فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تو داری نور یار از عین توفیق
۲
توئی اعیان ذات و هست توفیق
۳
تو داری بیشکی از آفرینش
۴
بتو پیداست عقل و جان و بینش
۵
تو داری قلب هم جانم تو داری
۶
که هم پیدا و پنهانم تو داری
۷
تو داری پادشاهی سوی افلاک
۸
بتو زنده نموده آب با خاک
۹
تو داری جوهر اسرار جانان
۱۰
بتو روشن شده بازار جانان
۱۱
همه روشن بتو دیدم سراسر
۱۲
توئی تخت و توئی تاج و تو افسر
۱۳
ز شوق تست گردان دید افلاک
۱۴
ز عشق تست پیدا حقّهٔ خاک
۱۵
تو اصل جوهری در اصل قطره
۱۶
ترا این عین دیدارست ذرّه
۱۷
تو اصلو جملگی فرع تو دارند
۱۸
در این دیوانگی صرع تو دارند
۱۹
تو هم هستی بخود خود را طلبکار
۲۰
حقیقت نقطهٔ در عین پرگار
۲۱
خودی خود میطلب داری در اینجا
۲۲
فکنده پرتوی در سوی الّا
۲۳
چنین شوری در این عالم فکندی
۲۴
درون صورت آدم فکندی
۲۵
حجر هم با شجر هم کان معدن
۲۶
ز نور تست بیشک پاک و روشن
۲۷
نبات از تو حقیقت پرورش یافت
۲۸
همه حیوان زتو عین خورِش یافت
۲۹
عقیق و لعل و بیجاده زتو خاست
۳۰
نمودت زینت جمله بیاراست
۳۱
تو گنجی و طلسم اینجای کرده
۳۲
تو جانی در درون هفت پرده
۳۳
ندانم تا چه نوری که حضوری
۳۴
ز نزدیکی فتاده دور دوری
۳۵
بهر معنی که گویم بیش از آنی
۳۶
حقیقت گویمت هر دو جهانی
۳۷
مسخّر گشتهٔ در امر بیچون
۳۸
نمود ذات خود را بیچه و چون
۳۹
گهی زردی گهی سرخی گه اسپید
۴۰
ز بیم یار داری عین امّید
۴۱
حقیقت در گمان و در یقینی
۴۲
چه غم چون با خیالش همنشینی
۴۳
جمال یار بر تو تافته یار
۴۴
بسر گردان شده مانند پرگار
۴۵
درون هفت پرده می ندانی
۴۶
توئی پروردگار نفس و جانی
۴۷
چو جمله پروریدی گاه بیگاه
۴۸
چرا از بود خود اینجا تو آگاه
۴۹
نکردی تا رموز یار یابی
۵۰
چو من گم کردهٔ خود بازیابی
۵۱
تو هم گم کردهٔ هم در پی یار
۵۲
شدستی همچو من مست از می یار
۵۳
چو من جویای دلداری همیشه
۵۴
دمی ناسوده در کاری همیشه
۵۵
فراوان سال ره پیمودهٔ تو
۵۶
دمی اینجایگه ناسودهٔ تو
۵۷
طلبکار تو چون ذرّات بوداست
۵۸
یکی نورست دائم در وجودت
۵۹
تمامت کوکبان ازتست پیدا
۶۰
بنور ذات تو گشته مصفّا
۶۱
چو نور ذات هستش با تو همراه
۶۲
تو داد یار دادستی در این راه
۶۳
ز تو آدم حقیقت جسم و جان یافت
۶۴
نمود آشکارا و نهان یافت
۶۵
ز تو آدم کمال خویشتن دید
۶۶
نمود عقل و عشق و جان و تن دید
۶۷
ز تو آدم درون هفت پرده
۶۸
بنور ذات تو او راه برده
۶۹
ندانم تا چه نوری لیک دانم
۷۰
بتو روشن شده این خسته جانم
۷۱
ز نقد تست نور جسم آدم
۷۲
ز تست اینجا عیان اسم آدم
۷۳
تو بودی هم ز تست و زهرهام نیست
۷۴
که برگویم که آنی بهرهام نیست
۷۵
بیک ذات تو قائم اوّل کار
۷۶
نمود عاشقانی نور دیدار
۷۷
بتو موجود خواهد بود دائم
۷۸
که ازذاتی و ذات اندر تو قائم
۷۹
کجا پنهان شود نور تو در خاک
۸۰
که هستی نور سرّ صانع پاک
۸۱
چو آدم از تو اینجا نور دارد
۸۲
وجود خویشتن مشهور دارد
۸۳
وجود آدم از تو یافت ترکیب
۸۴
ولیکن عقل بودش کرده تذهیب
۸۵
زهی نوری که او را نیست اوّل
۸۶
کند ذرّات را اینجا مبدّل
۸۷
زهی نوری که مشهور کل آمد
۸۸
ز کل آنگاه در سوی کل آمد
۸۹
روش در جملهٔ ذرّات دارد
۹۰
حقیقت هستی او ذات دارد
۹۱
ز هستی هست میگرداند افلاک
۹۲
ز باد و آب آنگه صورت خاک
۹۳
اگر عقلست حیران وی آمد
۹۴
وگر چرخست گردان وی آمد
۹۵
از این نورند هم در نور رفتند
۹۶
حقیقت جملگی مشهور رفتند
۹۷
دو عالم نور آن اللّه بگرفت
۹۸
در این حضرت دل آگاه بگرفت
۹۹
دلی کز ملک عالم با خبر هست
۱۰۰
چو مردان در سوی آن نور پیوست
۱۰۱
دلی کین راز را دریافت اینجا
۱۰۲
چو بود انبیا بشتافت اینجا
۱۰۳
ز نور قدس آگاهند مردان
۱۰۴
ز بهر ذات ایشان شمس گردان
۱۰۵
مسخّر گشته اینجا امر کل ذات
۱۰۶
ازان روشن شدست این عین ذرّات
۱۰۷
همه ذرّات عالم سجده کرده
۱۰۸
درون هفت چرخ سالخورده
۱۰۹
همه در سجدهٔ آدم همه هم
۱۱۰
ندیدی یک دمی زان دید آدم
۱۱۱
بوقتی که برافتد پردهٔ راز
۱۱۲
بیابد آن زمان معشوق خود باز
۱۱۳
بوقتی کین نمود جسم برخاست
۱۱۴
حقیقت عقل و جان و جسم برخواست
۱۱۵
اگر از سالکانی راز بنگر
۱۱۶
نمود اول اینجا باز بنگر
۱۱۷
هزاران شرح گفتم از حقیقت
۱۱۸
تو ماندستی هنوز اندر طبیعت
۱۱۹
همه یک حرف تو اندر سیاهی
۱۲۰
گرفته رازت ازمه تا بماهی
۱۲۱
همه یک اصل تو اندر دوئی باز
۱۲۲
بمانده کی رسی در نزد او باز
۱۲۳
همه حیران خورشیدند اینجا
۱۲۴
حقیقت بود جاویدند اینجا
۱۲۵
ز یک اصل و ز یک بود و ز یک دید
۱۲۶
ولیکن گمشده از دید تقلید
۱۲۷
چوپیدا و نهان یک اصل دارد
۱۲۸
خوشا آن کو در اینجا وصل دارد
۱۲۹
چو پیدائی و پنهانی از اویست
۱۳۰
ولیکن هفت پرده تو بتویست
۱۳۱
درون پرده آگاهی ندارند
۱۳۲
همه ذرّات عالم درگذارند
۱۳۳
تماشاگاه یارست این منازل
۱۳۴
که بگشاید در اینجا راز مشکل
۱۳۵
تماشاگاه یارست این دل تو
۱۳۶
همه بگشایدت این مشکل تو
۱۳۷
تماشاگاه یارست آنچه دیدی
۱۳۸
چو اونشناختی چیزی ندیدی
۱۳۹
تماشاگاه دلدارست جانت
۱۴۰
شده پیدا ولی راز نهانت
۱۴۱
تماشاگاه یار اندر تماشا
۱۴۲
چرا تو ماندهٔ مسکین و شیدا
۱۴۳
تو آگاهی نداری ای دل مست
۱۴۴
که یارت در برون و در درونست
۱۴۵
تو همچو سایهٔ او همچو خورشید
۱۴۶
توئی امّیدها بر جمله جاوید
۱۴۷
درونی صورتت پیدا نمودست
۱۴۸
در این صورت ترا غوغا نموداست
۱۴۹
تو چندان گشته مغرور بد و نیک
۱۵۰
ز غفلت روغنت پاشید در ریگ
۱۵۱
نه چندان نقل تقلیدست در تو
۱۵۲
نمیدانی که این دیدست در تو
۱۵۳
تو همچون ابلهی حیران بمانده
۱۵۴
حزین و خوار و سرگردان بمانده
۱۵۵
تو در زندان و اصل شاه اینجا
۱۵۶
چرا تو ماندهٔ مسکین و شیدا
۱۵۷
درونت نور خورشید حقیقی
۱۵۸
تو با روح القدس اینجا رفیقی
۱۵۹
ولی اینجا چه سود از گفتگویت
۱۶۰
چو زان مشکات ناید هیچ بویت
۱۶۱
ز مشکات صبوحت هیچ بوئی
۱۶۲
ندیدی زان بماندی زرد روئی
۱۶۳
همه ذرّات با خود در سخن بین
۱۶۴
نمود خویشتن را دمبدم بین
۱۶۵
از این عقل فضولی خوار مانده
۱۶۶
بمانده کمتر از نشخوار مانده
۱۶۷
از این عقل فضولی هرزه گویت
۱۶۸
که سرگردانت کرده همچو گویت
۱۶۹
ترا گفتار اینجاگه فروبست
۱۷۰
نگر تا لاجرم خون خورده بشکست
۱۷۱
نهادت زانکه تو راهی نبردی
۱۷۲
بنزد بحر لب تشنه بمردی
۱۷۳
تو نزد بحر جان خویش داده
۱۷۴
در این دریا تو گامی نانهاده
۱۷۵
ز دریا هیأتی از دور دیدی
۱۷۶
بمردی تشنه و جان نارسیدی
۱۷۷
ز دریا گرچه بسیارند آگاه
۱۷۸
نه بهر آشنا کردند در او راه
۱۷۹
کسی در سوی دریا راه دارد
۱۸۰
که او جان و دل آگاه دارد
۱۸۱
طمع اوّل ببرّد از تن خود
۱۸۲
برش یکسان نماید نیک با بد
۱۸۳
در این دریا چه ماهی و چه خرچنگ
۱۸۴
که هر یک گوهری دارند در چنگ
۱۸۵
در این دریا چه دُر، چه سنگ ریزه
۱۸۶
اگرچه عقل میگیرد ستیزه
۱۸۷
همه چون در طلب باشند و دارند
۱۸۸
همه در حیرت و در رهگذارند
۱۸۹
خبر نبود از این معنی صدف را
۱۹۰
اگرچه جوهر او دارد بکف را
۱۹۱
صدف چون بیخبر آمد زجوهر
۱۹۲
وگر گوئی ورا کی هست باور
۱۹۳
صدف داری تو و جوهر ندیدی
۱۹۴
بزیر ابر ماه و خور ندیدی
۱۹۵
صدف بشکن تو و بردار آن دُر
۱۹۶
وگرنه بیش از این کم گوی و می بُر
۱۹۷
صدف داری جهان اندر کشیده
۱۹۸
جمال جوهر معنی ندیده
۱۹۹
در این بحری فتاده زار و محزون
۲۰۰
مثال دانهٔ در هفت گردون
۲۰۱
ترا این چرخ گردان خورد خواهد
۲۰۲
بگردد تا همه بودت بکاهد
۲۰۳
خدا را کین وجودت خرد گردد
۲۰۴
ترا این هفت چرخ اندر نوردد
۲۰۵
شود اجزای ظاهر عین باطن
۲۰۶
ز ظاهر بگذر و بنگر بباطن
۲۰۷
درون خود نظر کن آفتابی
۲۰۸
کز او بگرفته جانت نور و تابی
۲۰۹
یکی خورشید بنگر در درون تو
۲۱۰
چه اندیشی ز راهت رهنمون تو
۲۱۱
بعلم ای دوست منگر زانکه صورت
۲۱۲
نموداریست او را در ضرورت
۲۱۳
مگر وقتی که در معنی شتابی
۲۱۴
نمود ذات حق بیشک بیابی
۲۱۵
ز معنی نه ز صورت راز بینی
۲۱۶
اگر خورشید معنی باز بینی
۲۱۷
ز معنی اوّل و آخر بدان تو
۲۱۸
نمود ظاهر و باطن بدان تو
۲۱۹
حقیقت مست عشق تست جانان
۲۲۰
که اینجا هست چون خورشید رخشان
۲۲۱
چو رخشانست خورشید حقیقت
۲۲۲
دمی بنگر تو درسوی طبیعت
۲۲۳
چو زین معنی که گفتارست در دل
۲۲۴
بهر بیتی گشاید راز مشکل
۲۲۵
دلش آیینه است و صیقلش نار
۲۲۶
که بزداید از او اینجا بزنگار
۲۲۷
همه روشن کند آیینه اینجا
۲۲۸
که بینی روی هر آیینه اینجا
۲۲۹
هر آیینه جمال یار در تست
۲۳۰
حقیقت آن پری رخسار در تست