در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا چون دوست دیدی هم بر یار
۲
بسوزان دلق با تسبیح و زنّار
۳
بسوزان دلق چرخ لاجوردی
۴
سزد کین هفت پرده در نوردی
۵
حقیقت در نورد این هفت پرده
۶
که این پرده ترا بُد گم بکرده
۷
چو پیدا گشتی این دم در درونش
۸
یکی دیدی درونش با برونش
۹
وصال جاودان داری و پیداست
۱۰
جمال یار بنگر از چپ و راست
۱۱
یکی بین باش تا آخر ز اوّل
۱۲
مشو بر هر صفت دیگر مبدّل
۱۳
مکن خود را ز گفتار و ز صورت
۱۴
میاور خویشتن را در کدورت
۱۵
در این دیر فنا بیرون فتادی
۱۶
گره از کار بیشک برگشادی
۱۷
دمی اینجایگه بیشک ز دستی
۱۸
کز آن دم اوّل و آخر بدستی
۱۹
از آن دم دانمت این کار روشن
۲۰
تمامت بیشکی اسرار روشن
۲۱
دمی ز آن دم ترا اندر دمیدست
۲۲
که پرده پیش چشمت ناپدیدست
۲۳
کنون پندار و هم دلدار باتست
۲۴
حقیقت این همه اسرار با تست
۲۵
چگویم هرچه شد ظاهر تن و جان
۲۶
شنفتم بازگفتستم تن و جان
۲۷
فناگردان تو خود گر راز دانی
۲۸
که تا عین فنا را باز دانی
۲۹
فنا گردان نمود خویش اینجا
۳۰
برافکن پردهٔ از خویش اینجا
۳۱
برافکن پرده تا دیدار یابی
۳۲
در اینجا بیشکی جبّار یابی
۳۳
برافکن پردهای در خود بمانده
۳۴
ز بیهوشی به نیک و بد بمانده
۳۵
برافکن پردهای بگذشته ازخویش
۳۶
بجز یکی تو در دیدن میندیش
۳۷
برافکن پرده تا کی پرده بازی
۳۸
بخود عاشق شدی در پرده بازی
۳۹
اگرچه پرده بازی پرده بر در
۴۰
که تا راز اوفتد زین پرده بر در
۴۱
اگرچه پرده بازی پرده بگسِل
۴۲
که تا گردی بدید یار واصل
۴۳
چو واصل گشتی و سالک نباشی
۴۴
یقین در جمله جز مالک نباشی
۴۵
چو واصل گردی و اسرار دیده
۴۶
شوی اینجا حقیقت سر بُریده
۴۷
اگر از پرده بیرون اوفتد راز
۴۸
گذرکن همچو من از خویش درباز
۴۹
تو ترک خویش کن مقصود اینست
۵۰
یکی بین باش کل مقصود اینست
۵۱
تو ترک خویش کن مقصود اینست
۵۲
یکی بین باش کل معبود اینست
۵۳
تو ترک خویش گیر ار میتوانی
۵۴
که تا یابی کمال جاودانی
۵۵
هر آن کو ترک خود کرد و فنا شد
۵۶
حقیقت بیشکی دید خدا شد
۵۷
هر آنکو ترک کرد او صورت خویش
۵۸
حجاب جسم و جان برداشت از پیش
۵۹
از اوّل ترک کرد او چشم پندار
۶۰
ندید اینجایگه جز دیدن یار
۶۱
صدف بگرفت ناگه دردرونم
۶۲
فرو بُرد او بگردابی درونم
۶۳
شدم دُرّی ز دریای حقیقی
۶۴
چو کردم با صدف چندین رفیقی
۶۵
چو اینجا پرورش کردم باعزاز
۶۶
فکندم خویشتن را در یقین باز
۶۷
از این معنی بصورت زد قدم او
۶۸
گذر کرد از وجود آنگه عدم او
۶۹
سلوکی کرد بس در عین اشیا
۷۰
ز پنهان شد دگر در سوی پیدا
۷۱
پس آنگه ذات را در خود عیان دید
۷۲
عیان جسم و جان هر دو جهان دید
۷۳
همانجا و همین جا دید بیچون
۷۴
معاینه خدا را بیچه و چون
۷۵
همین جا یافت اندر عین صورت
۷۶
نشاید گفت این سرّ را ضرورت
۷۷
چو صورت هم حق آمد نیست باطل
۷۸
ولکین از صور مقصود حاصل
۷۹
نمیگردد که جان بالای جسمست
۸۰
که صورت اندر اینجا عین اسمست
۸۱
چو صورت ره نداند سوی اوّل
۸۲
بماند جان در اینجا هم معطّل
۸۳
وگر صورت برد ره سوی آن راز
۸۴
حجاب خود خودست و افکند باز
۸۵
چو صورت خویشتن کلّی کم آرد
۸۶
مثال قطره سوی قلزم آرد
۸۷
شود قلزم چو قطره سوی اوشد
۸۸
اگرچه اصل قطره هم از او بُد
۸۹
چو دریا قطره است و قطره دریا
۹۰
چرا باهم نپیوندد در اینجا
۹۱
در اینجا هر که دریا باز بیند
۹۲
ز حق چون قطرهٔ خود راز بیند
۹۳
چو قطره سوی دریا روی آرد
۹۴
وز این ره خویش را زانسوی آرد
۹۵
یکی باشد اگر سر یافتی تو
۹۶
چو من در بحر کل بشتافتی تو
۹۷
بدم قطره یکی اول پدیدار
۹۸
شدم دریا بعون و حفظ جبّار
۹۹
چو اینجا پرورش کردم باعزاز
۱۰۰
برون رفتم پس آنگه از صدف باز
۱۰۱
صدف بگذاشتم در بحر بیرون
۱۰۲
شدم تا نام من شد دُرّ مکنون
۱۰۳
کنون در دست شاهم روشنائی
۱۰۴
مرا چه غم چو در عین جدائی
۱۰۵
مرا دیدست خود را باز دیدم
۱۰۶
که خود را در کف شهباز دیدم
۱۰۷
هر آنکو پروریدم نزد خود بُرد
۱۰۸
بزرگی یافتم گرچه بُدم خُرد
۱۰۹
چو گشتم شاه خود را حلقه در گوش
۱۱۰
بهم کرد آنگهی چون حلقه درگوش
۱۱۱
منم در گوش شه بس گوش کرده
۱۱۲
زرازش خویش را بیهوش کرده
۱۱۳
منم اسرار جانان یافته باز
۱۱۴
بر من روشنست انجام و آغاز
۱۱۵
کنون با شاه دارم آشنائی
۱۱۶
کز اینسان یافتم من روشنائی
۱۱۷
مرا این روشنی ازروی یارست
۱۱۸
چه غم دارم چو یارم در کنارست
۱۱۹
مرا از تاب روی عکس خورشید
۱۲۰
فروزان کرد این ذرّات خورشید
۱۲۱
چنان مستغرقِ رازِ الستم
۱۲۲
که اینجاگه صدف در هم شکستم
۱۲۳
صدف بشکستم و دُرّ معانی
۱۲۴
در اینجا یافتم عین العیانی
۱۲۵
مرا این جوهر افتادست در دست
۱۲۶
ز عشق جوهرم افتاده من مست
۱۲۷
صدف بشکستهام وز عکس جوهر
۱۲۸
گرفتست آفرینش را سراسر
۱۲۹
سراسر آفرینش بر تو پرداخت
۱۳۰
ز نقش جوهری خورشید بگداخت
۱۳۱
چنان شوری در این عالم فکندست
۱۳۲
که شوری در دل آدم فکندست
۱۳۳
چو نور جوهرم بنمود دیدار
۱۳۴
ز عکس بود من شد ناپدیدار
۱۳۵
کنونم من عیان او عیانست
۱۳۶
که عکس این جهان و آن جهانست
۱۳۷
دو عالم از فروغ جوهر ما است
۱۳۸
عجایب جوهری پنهان و پیداست
۱۳۹
عجایب جوهری پر با کمالست
۱۴۰
زبانها در صفاتش گنگ و لالست
۱۴۱
عجایب جوهری من بی نهایت
۱۴۲
که کس آن را نداند حدّ و غایت
۱۴۳
عجایب جوهری بس بیسر و پاست
۱۴۴
کنون آن جوهر اندر روی دریاست
۱۴۵
فروغش در دو عالم اوفتادست
۱۴۶
در آنجا پرتوی دردم فتادست
۱۴۷
ز اوّل پرتوی بودست عالم
۱۴۸
پس آنگه جان و تن جان نیز آدم
۱۴۹
تو سرّ جان و تن جان کی بدانی
۱۵۰
که آدم را صفت اینجا ندانی
۱۵۱
اگرچه عالمان پُر فصاحت
۱۵۲
بسی گفتند شرح این بغایت
۱۵۳
چو جان از عکس رویش گشت پیدا
۱۵۴
پس آنگه آدم از آن دم هویدا
۱۵۵
چه دانی جان و تن چون کرد خاموش
۱۵۶
که گر برگویمت نی عقل و نی هوش
۱۵۷
بماند آنکه این راز نهانست
۱۵۸
که یابی دیگرش شرح و بیانست
۱۵۹
بدانی این بیان سرّ حلّاج
۱۶۰
نهی بر فرق ذرّات جهان تاج
۱۶۱
ز هیلاجت کنم اینجا خبردار
۱۶۲
از این معنی روحانی خبردار
۱۶۳
کتابی دیگر است از آخر کار
۱۶۴
که از ذات خدا داری نمودار
۱۶۵
مرا آن راز دیگر بازماندست
۱۶۶
از آن جانم در اینجا باز ماندست
۱۶۷
ز بهر این ببازم جسم با جان
۱۶۸
بگویم فاش اینجا راز پنهان
۱۶۹
بگویم فاش اینجا راز دلدار
۱۷۰
نمایم با همه کس من رخ یار
۱۷۱
حجاب اینجا براندازم من از پیش
۱۷۲
نهم مرهم بساکن بر دل ریش
۱۷۳
کسی کو ره برد در عین هیلاج
۱۷۴
حقیقت او شود منصور حلّاج
۱۷۵
اناالحق آن زمان گوید عیان فاش
۱۷۶
نماید هر کسی اینجای نقّاش
۱۷۷
اناالحق گوید از هیلاج اینجا
۱۷۸
شود مر تیر عشق آماج اینجا
۱۷۹
نهد تاج اناالحق جوهر خود
۱۸۰
اگرچه کس نبیند، همسر خود
۱۸۱
نهد تاج اناالحق بر سر خَود
۱۸۲
کز او آفاق گردد کل مؤیّد
۱۸۳
صلای عشق بر کون و مکان زن
۱۸۴
دم هیلاج تو شرح و بیان زن
۱۸۵
اگر اینجا بخوانی مر کتابم
۱۸۶
منت بود و منت راز حجابم
۱۸۷
که میداند که عطّار گزیده
۱۸۸
از او شد جمله اشیا آفریده
۱۸۹
خدا بد بود بود بود عطّار
۱۹۰
ولی عطّار در وی ناپدیدار
۱۹۱
خدا بد در دل عطّار گویا
۱۹۲
که هر دم بر صفاتی گشت پیدا
۱۹۳
برون تا مخزن اسرار کل دید
۱۹۴
اگرچه خویشتن در رنج و ذل دید
۱۹۵
برون شد ازمکان عطّار در کون
۱۹۶
برون آورد او معنی بهر لون
۱۹۷
یکی جوهر لباس او برآورد
۱۹۸
نداند این سخن جز صاحب درد
۱۹۹
لباس از هر صفت گوهر یکی بود
۲۰۰
بنزدیک محقق بیشکی بود
۲۰۱
محقق یافت اینجا سرّ عطّار
۲۰۲
وگرنه کی بداند آنکه پندار
۲۰۳
ورا از راه افکنده چو شیطان
۲۰۴
بلعنت کرده او را جان جانان
۲۰۵
سخن در شرح احمد گفت از حق
۲۰۶
پس آنگاهی حقیقت شد محقق
۲۰۷
محقق آن بود در دار دنیا
۲۰۸
که جز جانان نیابد تا بعقبی
۲۰۹
حقیقت هر دو عالم کردگارست
۲۱۰
ترا با دنیی و عقبی چکاراست
۲۱۱
اگر دنیاست هم دیدار بیچونست
۲۱۲
اگر عقبی است هم حق بیچه و چونست
۲۱۳
دوئی از راه افکند و بماندی
۲۱۴
از آن حرفی از آن معنی نخواندی
۲۱۵
حکایت گر چه بسیارست و تمثیل
۲۱۶
تفاوت میکند از پشه تا فیل
۲۱۷
دلم خون شد ز گفتار حکایت
۲۱۸
ندیدم از حکایت جز نهایت
۲۱۹
بسی گفتی دلا با درد خویشت
۲۲۰
نهی مرهم ولی بر جان ریشت
۲۲۱
بسی گفتی و آنجا میندیدی
۲۲۲
از این میخانه جز جامی ندیدی
۲۲۳
از این میخانه خوردی جرعهٔ باز
۲۲۴
بیکباره شدی بیخود زخود باز
۲۲۵
تو جامی خوردهٔ و مست مدهوش
۲۲۶
شدی ای دل شده گویا و خاموش
۲۲۷
تو جامی خوردهٔ بیهوش ماندی
۲۲۸
چو دیگی پر کف و پر جوش ماندی
۲۲۹
تو جامی خوردهٔ اندر خرابات
۲۳۰
برافکندی تو نام و ننگ و طامات
۲۳۱
تو جامی خوردهٔ ای دل چنین مست
۲۳۲
بیکباره شدی چون پیر خود مست
۲۳۳
چنان میخواستم ای دل که اینجام
۲۳۴
بنوشی تا چه بینی در سرانجام
۲۳۵
سرانجام تو در کژ است مانده
۲۳۶
حقیقت یار سوی خویش خوانده
۲۳۷
تو چون بد زهرهٔ خوردی شرابی
۲۳۸
توئی که مانده در عین سرابی
۲۳۹
بسی خوردند از این جام سرانجام
۲۴۰
گذشته همچو تو ازننگ وز نام
۲۴۱
ولی منصور اگرچه جام خورد است
۲۴۲
میان عاشقان او نام برداست
۲۴۳
ولی منصور شد دلدار از این جام
۲۴۴
جوی بُد نزد وی آغاز و انجام
۲۴۵
چوشد منصور در سوی خرابات
۲۴۶
گذشت از زهد و تزویر مناجات