Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تو او باشی و او تو من چگویم
۲
بجز درمان دردت می چه جویم
۳
خوشا آن دم که پرده بفکند یار
۴
ز پنهانی نماید عین دیدار
۵
خوشا آن دم که جان و تن نماند
۶
بجز حق هیچ ما و من نماند
۷
خوشا آن دم که بینی روی جانان
۸
تو باشی در یکی هم سوی جانان
۹
خطاب آمد درآن دم خود بخود او
۱۰
شده فارغ ز گفت و نیک و بد او
۱۱
که بنده این زمان شاهی تو بنگر
۱۲
نمودم در همه ماهی تو بنگر
۱۳
بمن قائم شدی میباش قائم
۱۴
که من هم با تو خواهم بود دائم
۱۵
من از آنِ توام تو آنِ مائی
۱۶
زهی عین خطاب رب خدائی
۱۷
نداند نفس این سرّ پی ببردن
۱۸
بجز حسرت در اینجاگاه خوردن
۱۹
نداند این بیان جز حق شناسی
۲۰
خطا داند بیانم ناسپاسی
۲۱
بیانم از شریعت باز دان تو
۲۲
هواللّه قُل و آنگه رازدان تو
۲۳
یکی خواهی بُدن در آخر کار
۲۴
بماند نقطه اندر عین پرگار
۲۵
همه این راز میگویند و جویند
۲۶
کسانی کاندر این دم راز جویند
۲۷
هر آن کو پی برد در سرّ عطّار
۲۸
ببیند همچو او اینجا رخ یار
۲۹
زمانی گر نه صاحب درد باشد
۳۰
زنی باشد نه مرد مرد باشد
۳۱
بدرد این راز بتوانی تو دیدن
۳۲
ز خود بگذشتن اینجاگه رسیدن
۳۳
بدرد این شرح اینجا راست آید
۳۴
درت اینجا بکلّی برگشاید
۳۵
بدرد این یاب و سوی درد بشتاب
۳۶
نمود دوست هم از دوست دریاب
۳۷
بدرد این راست آید چند جوئی
۳۸
بیفکن صورت و بنگر تو اوئی
۳۹
بدرد این درد واکن هان و مِی نوش
۴۰
ولی مانندهٔ منصور مخروش
۴۱
بدرد این درد مردان را در آشام
۴۲
غلط گفتم بر افکن ننگ با نام
۴۳
که صاحب درد راز دوست دیدست
۴۴
حقیقت مغز اندر پوست دیدست
۴۵
ولیکن مغز کی چون پوست باشد
۴۶
اگرچه پوست هم از دوست باشد
۴۷
تو اینجا پوست بگذار و یقین پوست
۴۸
که چون شد پوست محو اندر یقین اوست
۴۹
تو مغزی و طلب کن مغز جانت
۵۰
که ازجان بنگری راز نهانت
۵۱
تو مغزی پوست همراه تو آمد
۵۲
چو دامی بند این راه تو آمد
۵۳
چرا در بند دام اینجا بماندی
۵۴
دلِ سرگشتهٔ مانندهٔ گوی
۵۵
سخن تا چند گوئی ای دل مست
۵۶
کنون چون دیده با دیدار پیوست
۵۷
رها کن ترک نام و ننگ برگوی
۵۸
چرا سرگشتهٔ مانندهٔ گوی
۵۹
رها کن نام و ننگ و زهد و طامات
۶۰
دو روزی روی نِه سوی خرابات
۶۱
خراباتی شو و منصور واری
۶۲
اناالحق زن در این خمخانه باری
۶۳
گرو کن طیلسان درکوی خمّار
۶۴
زمانی سر نه اندر کوی خمّار
۶۵
نظر کن اندر اینجا دُرد نوشان
۶۶
که از دُردی شده مست و خموشان
۶۷
از آن دُردی که مردان نوش کردند
۶۸
ولی چون حلقهٔ درگوش کردند
۶۹
از آن دُردی که بوئی یافت منصور
۷۰
بگفتا کل منم نور علی نور
۷۱
از آن دُردی در آشامید حق گفت
۷۲
چو خود حق دیدهم حق بود حق گفت
۷۳
از آن دُردی که قوت عاشقانست
۷۴
بده ساقی که این شرح و بیانست
۷۵
از آن دردی مرا ده زود یک جام
۷۶
که بگذشتم هم از آغاز و انجام
۷۷
مرا ده دردی زان خمّ وحدت
۷۸
که تا بگذارم اینجا عین کثرت
۷۹
مرا ده دردئی ز آن خم زمانی
۸۰
مرا ازخویشتن کن گُم نشانی
۸۱
مرا ده دردی و بستان و در جان
۸۲
از این بیشم دگر جانا مرنجان
۸۳
مرا جامی بده هان زود ساقی
۸۴
زنام و ننگ برهان زود ساقی
۸۵
مرا جامی بده تا جانفشانم
۸۶
غباری بر سر میدان فشانم
۸۷
چه جای دل که جان سیصد هزاران
۸۸
بود جانم فدای رویت ای جان
۸۹
چه باشد جان که در خورد تو باشد
۹۰
بود درمان که در درد تو باشد
۹۱
مرا دردیست جامی کن دوایش
۹۲
ز جامی کن مرا مست لقایش
۹۳
دوا کن دردم ای درمان جانها
۹۴
که از دردست این شرح و بیانها
۹۵
دوا کن دردمند خود دوا کن
۹۶
بجامی حاجت جانم روا کن
۹۷
دوا کن ای دوای دردمندان
۹۸
مرا زین سجن غم آزاد گردان
۹۹
دوا کن ای بتو روشن دل من
۱۰۰
توئی اندر زمانه حاصل من
۱۰۱
دوا کن ای تو بود اولیّنم
۱۰۲
دوا کن بی نهان آخرینم
۱۰۳
دوا کن دل که دل داغ تو دارد
۱۰۴
بهر زه روزگاری میگذارد
۱۰۵
دوا کن دل که دل محبوس ماندست
۱۰۶
درش اینجایگه مدروس ماندست
۱۰۷
دوا کن این دل بیچاره مانده
۱۰۸
بسان ناکسی آواره مانده
۱۰۹
دوا کن این دل مجروح افگار
۱۱۰
که در دام غمت ماندست گرفتار
۱۱۱
دوا کن این دل حیران شده مست
۱۱۲
که تا یک دم وصال او را دهد دست
۱۱۳
دوا کن این دل افتاده در دام
۱۱۴
مگر بیند رخ خوبت سرانجام
۱۱۵
دوا کن این دل آتش رسیده
۱۱۶
که شد در آتش عشقت کفیده
۱۱۷
دوا کن این دل از غم کبابم
۱۱۸
تو دستم گیر کز سر رفت آبم
۱۱۹
شفائی بخش اینجا عاشقانت
۱۲۰
بکن پیدا بکل راز نهانت
۱۲۱
چو دردم از تو و درمانم ازتست
۱۲۲
چو جسمم از تو و هم جانم از تست
۱۲۳
حقیقت جسم و جان هر دو تو داری
۱۲۴
چه باشد گر سوی من رحمت آری
۱۲۵
ندارم عقل و هوشم شد بیکبار
۱۲۶
حجاب من منم از پیش بردار
۱۲۷
چنان در قید صورت شد گرفتار
۱۲۸
که اینجا باز ماند از دیدن یار
۱۲۹
از آن دم میزنی بر جمله ذرّات
۱۳۰
که دام داری عیان از نفخهٔ ذات
۱۳۱
از آن دم میزنی ای راز دیده
۱۳۲
که این دم زان دم کل باز دیده
۱۳۳
دمی زن حق درون خود نظر کن
۱۳۴
دگر ذرّات از این دمها خبر کن
۱۳۵
خبر کن جملهٔ ذرّات از این دم
۱۳۶
که میگوید بیانت حق دمادم
۱۳۷
خبر کن جملهٔ ذرّات از این راز
۱۳۸
که سوی آن دم اینجاگه شوند باز
۱۳۹
خبر کن جملهٔ ذرات بس حق
۱۴۰
اناالحق زن چوهستی نور مطلق
۱۴۱
دم عطّار بیرون ازمکانست
۱۴۲
حقیقت دید عین لامکانست
۱۴۳
دم عطّار زد اینجا اناالحق
۱۴۴
بگفت او در حقیقت راز مطلق
۱۴۵
دم عطار بیشک دید دیدست
۱۴۶
خدا دان تو که در گفت وشنیدست
۱۴۷
دم عطّار زد اینجای سر باز
۱۴۸
از آن شد آخر او هم جان و سرباز
۱۴۹
دم عطّار منصورست بردار
۱۵۰
اناالحق میزند بهر نمودار
۱۵۱
بیک ره پرده از رو برگرفتست
۱۵۲
از آن از دوست پاسخ در گرفتست
۱۵۳
یقین دارد از آن او بی گمان شد
۱۵۴
صور بگذاشت تا کل جان جان شد
۱۵۵
همه معنی یکی گفت و یکی شد
۱۵۶
حققت ذات معنی بیشکی شد
۱۵۷
نداند مبتدی اسرار عطّار
۱۵۸
مگر صاحبدلی هم صاحب اسرار
۱۵۹
که بردارد گمان از پیش خود او
۱۶۰
یکی بیند چه هم نیک و چه بد او
۱۶۱
جمال یارش اینجا آشکاره
۱۶۲
همه سوی جمال او نظاره
۱۶۳
همه دیدار او دیدند یکسر
۱۶۴
ولیکن عقل کی دارد میّسر
۱۶۵
که جانانست جمله عشق داند
۱۶۶
که این دُرهای پُر معنی فشاند
۱۶۷
بیان من نه از عقلست اینجا
۱۶۸
ز عشق آمد نه از عقلست اینجا
۱۶۹
کسی کو عقل را بشناخت جانست
۱۷۰
مر او را عشق کل عین العیانست
۱۷۱
نگوید راز تقلیدی ابر گوی
۱۷۲
که سرگردان شدست از گفت و ز گوی
۱۷۳
حقیقت زو که ازتقلید گوید
۱۷۴
سخن کی از عیان دید گوید
۱۷۵
حقیقت زو که خود رادوست دارد
۱۷۶
نه مغز است او که کلّی پوست دارد
۱۷۷
حققت زو که جانان بیند اینجا
۱۷۸
مر آن خورشید رخشان بیند اینجا
۱۷۹
یکی بیند دوئی را محو کرده
۱۸۰
بگوید او سخن از هفت پرده
۱۸۱
یکی را در یکی گوید بیانش
۱۸۲
نماید راز ذات جان جانش
۱۸۳
چو اصل و فرع بیند در یکی گُم
۱۸۴
شده او در یکی، یک در یکی گُم
۱۸۵
بود واصل در اینجا بی طبیعت
۱۸۶
یکی را دیده در عین شریعت
۱۸۷
اگرچه آخر از اوّل خبردار
۱۸۸
شود اینجایگه در دیدن یار
۱۸۹
مر او را این بیان گردد میسّر
۱۹۰
اگر آخر ببازد همچو من سر
۱۹۱
فنا را در بقا بنموده باشد
۱۹۲
گره ازکار خود بگشوده باشد
۱۹۳
مشایخ جمله خود را دوست دارند
۱۹۴
حقیقت مغز جان هم پوست دارند
۱۹۵
همه دم میزنند از سرّ اسرار
۱۹۶
شده چندی از آن حضرت خبردار
۱۹۷
دم حق میزنند وحق پرستند
۱۹۸
اگرچه در معانی نیست هستند
۱۹۹
ولیکن فرق این بسیار باشد
۲۰۰
که چون منصور دیگریار باشد
۲۰۱
مشایخ گرچه اوّل بود بسیار
۲۰۲
دلی چون بایزید آمد پدیدار
۲۰۳
جنید و شبلی معروف آمد
۲۰۴
ولی منصور از این معروف آمد
۲۰۵
همه این دم زدند امّا نهانی
۲۰۶
ولی منصور آمد در عیانی
۲۰۷
همه این دم زدند این راز گفتند
۲۰۸
درون خلوت ایشان راز گفتند
۲۰۹
عوام النّاس چندی واصلانند
۲۱۰
اگرچه صورت بیحاصلانند
۲۱۱
همی گویند چندی آشکارا
۲۱۲
ولیکن جز خموشی نیست ما را
۲۱۳
چو از تقلید گویند این سخن باز
۲۱۴
ولی کی باشد اینجا صاحب راز
۲۱۵
که بیشک جسم و جان اینجا ببازند
۲۱۶
در آن حضرت پس آنگه سرفرازند
۲۱۷
در آن حضرت چه خاص است و چه مر عام
۲۱۸
در آن قربت چه قهرست و چه انعام
۲۱۹
ولکین این بیان مر صاحب راز
۲۲۰
سزد اینجا که گوید نی جز آغاز
۲۲۱
نمودی کان ز جمله خلق پنهانست
۲۲۲
کسی شاید که گوید از دل و جانست
۲۲۳
کسی شاید که این اسرار گوید
۲۲۴
که او را دیده و دیدار گوید
۲۲۵
از آن حضرت بود کلّی خبردار
۲۲۶
نبیند هیچ غیری جز رخ یار
۲۲۷
از آن حضرت کسی کو آگهی یافت
۲۲۸
چو ذرّه سوی آن خورشید بشتافت
۲۲۹
از آن حضرت کسی کو دید چون من
۲۳۰
یکی شد در درون و در برون من
۲۳۱
از آنی بی خبر ای دل ندانی
۲۳۲
که در عین بقا اندر گمانی
۲۳۳
از آنی بیخبر ای دل بمانده
۲۳۴
که هستی دست از خود برفشانده
۲۳۵
دمی خاموشی و دیگر سخن گوی
۲۳۶
اگر تو بردهٔ اندر سخن گوی
۲۳۷
دمی در عین دیدار خدائی
۲۳۸
دمی از جسم و جان کلّی جدائی
۲۳۹
همه با هم یکی دان همچو اوّل
۲۴۰
که تا آخر نگردی تو معطّل
۲۴۱
چو اصلت هست فرع تو هم اصلست
۲۴۲
گذشته فرقت دیدار وصلست
۲۴۳
گمان رفتست و کل عین الیقین است
۲۴۴
ترا جانان نموده رخ چنین است
۲۴۵
گمان رفتست و دیدارت نموده
۲۴۶
ترا هر لحظه صد معنی فزوده
۲۴۷
گمان رفتست و دیدارست اینجا
۲۴۸
حقیقت جان تو یارست اینجا
۲۴۹
گمان رفتست و گفتارت یقین شد
۲۵۰
نمودت اوّلین و آخرین شد
۲۵۱
گمان رفتست و دل بر جای هم نه
۲۵۲
در این معنی ترا شادی و غم نه
۲۵۳
گمان رفتست اکنون در یقین باش
۲۵۴
چو منصور از اناالحق جمله این باش
۲۵۵
چو منصور از اناالحق رازها گوی
۲۵۶
یکی آواز در آوازها گوی
۲۵۷
چو منصور از اناالحق گرد نقاش
۲۵۸
بگو با جملهٔ ذرّاتها فاش
۲۵۹
چو منصور از حقیقت گو اناالحق
۲۶۰
بهر هستی بنه این راز مطلق
۲۶۱
که بد عطّار بیشک راز اللّه
۲۶۲
اناالحق زد ز سرّ قل هو اللّه
۲۶۳
نبُد عطّار بیشک بود او حق
۲۶۴
بدو برگفت اینجا راز مطلق
۲۶۵
همه گفتار عطّارست بیچون
۲۶۶
که میگوید اناالحق بیچه و چون
۲۶۷
همه گفتار عطّارست از آن دید
۲۶۸
از آن بگذاشت گفت و دید تقلید
۲۶۹
گذشت او بیشک ازتقلید اینجا
۲۷۰
چویار خویشتن را دید اینجا
۲۷۱
چویار خویشتن اینجایگه یافت
۲۷۲
میان عاشقان این پایگه یافت
۲۷۳
چو یار خویشتن اینجا بدید او
۲۷۴
ز دید خویش گشتش ناپدید او
۲۷۵
چو یار خویشتن دید و فنا شد
۲۷۶
چو اوّل زانکه اوّل در فنا شد
۲۷۷
فنا شد اوّل و آخر فنایست
۲۷۸
فنا نزدیک در عین بقایست
۲۷۹
چو اوّل شد فنا از بود خود او
۲۸۰
که دیدستش یقین معبود خود او
۲۸۱
چو اوّل شد فنا در دید فطرت
۲۸۲
از اینجاگه ورا بخشید قربت
۲۸۳
چو اوّل شد فنا آخر بقا دید
۲۸۴
عیان انبیاء و اولیا دید
۲۸۵
چو اوّل شد فنای بود جمله
۲۸۶
بود در آخر او معبود جمله
۲۸۷
چو اوّل شد فنا و گفت او راز
۲۸۸
چو او گر میتوانی خود برانداز
۲۸۹
فنا عین بقای جاودانی است
۲۹۰
فنا بنگر که آن راز نهانی است
۲۹۱
همه اینجا فنا بُد اوّل کار
۲۹۲
نمودار نمود و عین پرگار
۲۹۳
پدیدار آمد و دیگر فنا شد
۲۹۴
نمیگویم که از اوّل فنا شد
۲۹۵
فنا لا دان و الّااللّه بنگر
۲۹۶
دو عالم بود الّا اللّه بنگر
۲۹۷
فنا دانم که الّا هست باقی
۲۹۸
بخور جام فنا از دست ساقی
۲۹۹
چو جانت هست شد از بود آن ذات
۳۰۰
فنا گردان نمود جمله ذرات
۳۰۱
اگر سوی یقین آری گمان تو
۳۰۲
نیابی هرگز اینجا جان جان تو
۳۰۳
یقین را سوی خود ده راه بنگر
۳۰۴
برافکن پردهٔ آن ماه و بنگر
۳۰۵
یقین بنمایدت دیدار جانان
۳۰۶
بگوید با تو کل اسرار جانان
۳۰۷
هر آن کو با یقین همراز باشد
۳۰۸
دوعالم بر دلش در باز باشد
۳۰۹
هر آن کو با یقین باشد زمانی
۳۱۰
جمال یار خود بیند عیانی
۳۱۱
یقین بشناس اگر تو راز بینی
۳۱۲
که بیشک تو عیان کل بازبینی
۳۱۳
حقیقت بودتست از بود اللّه
۳۱۴
تو داری در عیانت قل هواللّه
۳۱۵
تو داری رفعت لولاک اینجا
۳۱۶
چرامانی بآب و خاک اینجا
۳۱۷
بزن کوس معانی همچو عطّار
۳۱۸
برافکن آب و خاک و باز بین نار
۳۱۹
زهی عطّار کز بحر حقیقت
۳۲۰
فشاندستی تو درهای شریعت
۳۲۱
محمّد ﷺهست در جانت یداللّه
۳۲۲
از آن پیدا بیانت قل هواللّه
۳۲۳
ز دید حق بسی اسرار داری
۳۲۴
هزاران نافهٔ تاتاری داری
۳۲۵
پر از عطرست عالم ازدم تو
۳۲۶
چو حق آمد حقیقت همدم تو
۳۲۷
از این درها که هر دم برفشاندی
۳۲۸
حقیقت بر سر رهبر فشاندی
۳۲۹
تمامت سالکانت دوست دارند
۳۳۰
تمامت واصلان ازجانت یارند
۳۳۱
توئی واصل دهد این دور زمانه
۳۳۲
زدی تیر مرادت بر نشانه
۳۳۳
کمال معنی و بازوی تقوی
۳۳۴
تو داری میزنی این تیر معنی
۳۳۵
چنانی گرم رو اندر ره یار
۳۳۶
که در ره میفشانی درّ اسرار
۳۳۷
حقیقت وصل جانان یافتی باز
۳۳۸
بسوی قرب او بشتافتی باز
۳۳۹
چنان دید حقیقی روی بنمود
۳۴۰
رخ دلدار از هر سوی بنمود
۳۴۱
که شک بُد اوّل کارت یقین است
۳۴۲
ترا چشم دل اینجا دوست بین است

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.