سؤال کردن شخصی از منصور در سرّ آدم(ع) و جواب دادن او
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کسی پرسید ازمنصور این راز
۲
که آدم چون بدش انجام و آغاز
۳
چه نقشی بود آدم بازگویم
۴
که تو راز جهانی بازگویم
۵
جوابش داد پس منصور آن دم
۶
که تو مر نقش میدانی مر آدم
۷
چنین آدم در اینجا میشناسی
۸
خموشی کن که مرد ناسپاسی
۹
تو آدم اینچنین دانستهٔ تو
۱۰
هنوز از عشق نادانستهٔ تو
۱۱
کمال آدم اینجا من بدانم
۱۲
که آدم هست در عین العیانم
۱۳
منم آدم، منم نوح و منم بحر
۱۴
منم عقل و منم عشق ومنم قهر
۱۵
منم کل انبیا و اولیا من
۱۶
یقین در جزو و کلّم پیشوا من
۱۷
منم اشیا، منم پیدا و پنهان
۱۸
منم بیشک در اینجا نفخ رحمان
۱۹
منم خورشید سرّ لایزالی
۲۰
منم بدر و نمودار کمالی
۲۱
منم افلاک و عرش و لوح و کرسی
۲۲
منم جنّت، منم هم روح قدسی
۲۳
منم اوّل منم آخر در اینجا
۲۴
منم باطن منم ظاهر در اینجا
۲۵
منم بنوده و بنمایم اسرار
۲۶
منم اینجای حق کلّی نمودار
۲۷
منم بحر و منم جوهر نموده
۲۸
منم دُرّ و منم دریاگشوده
۲۹
منم جبریل و اسرافیل دیگر
۳۰
منم کل عین میکائیل دیگر
۳۱
منم اینجایگه دید اناالحق
۳۲
منم آدم کزو گویم بکل حق
۳۳
تو آدم این چنین هر نقش خوانی
۳۴
تو چون نقشی به جز نقشی ندانی
۳۵
بحل کردم ترا زین راز گفتن
۳۶
ولی خواهم ترا سِرّ بازگفتن
۳۷
تو آدم ذات بیچون و چرا دان
۳۸
حقیقت برتر از ارض و سما دان
۳۹
تو آدم دان همه افلاک و انجم
۴۰
همه چون قطره و او عین قلزم
۴۱
تو آدم دان بهشت و حور و غلمان
۴۲
تو آدم دان حقیقت جان جانان
۴۳
تو آدم دان کنون آنگاه دیگر
۴۴
مکان بگرفته اینجاگه سراسر
۴۵
تو آدم دان نمود کبریائی
۴۶
خدائی کرده در عین خدائی
۴۷
تو آدم دان چو نورذات مانده
۴۸
صفاتِ فعل در ذرّات مانده
۴۹
چنین آدم شناس اینجا به صورت
۵۰
که تا اینجا فزاید صد حضورت
۵۱
توئی آدم چرا ازخود جدائی
۵۲
تو آدم نیستی بیشک خدائی
۵۳
توئی آم ولی خود اسم کردی
۵۴
ز بهر بود اینجاجسم کردی
۵۵
توئی آدم کنون درعین جنّت
۵۶
رسیده این زمان در عین قربت
۵۷
توئی آدم نموده رخ بر افلاک
۵۸
از آن دم آمده در عین این خاک
۵۹
توئی آدم نمود تست دنیا
۶۰
فتاده این زمان در عین مولی
۶۱
توئی آدم چرا مغرور گشتی
۶۲
باندک چیز از آن دم دور گشتی
۶۳
توئی آدم ترا خود این کشیدست
۶۴
بنزدت کمترین چیزی نهیدست
۶۵
توئی آدم جمال یار دیده
۶۶
ولی در حسن پنج و چار دیده
۶۷
توئی آدم تمامت مخزن تست
۶۸
همه پیدا بتو و روشن تست
۶۹
توئی آدم بتو شد نور پیدا
۷۰
کنون بنگر تو در منصور پیدا
۷۱
جوابت گفتم از حرفی بدانی
۷۲
مگر از خویشتن حرفی بخوانی
۷۳
تو آدم این چنین بشناس منصور
۷۴
یقین آدم شناس ای مرد پرنور
۷۵
نَبُد آدم به جز دیدار اللّه
۷۶
عیان او آمده از قل هو اللّه
۷۷
حقیقت آن دم از هر دو جهانست
۷۸
یقین مرذات پیدا و نهانست
۷۹
چنان بُد آدم اینجا نقش آدم
۸۰
که هم پیدا شدست از نفخ آن دم
۸۱
حقیقت صورت جانش یکی بود
۸۲
از او آن آدم صافی یکی بود
۸۳
یکی بُد ازدوئی پیدا نموده
۸۴
جمال حق در او پیدا نموده
۸۵
یکی بُد در یکی از نفخ آن ذات
۸۶
ولی اینجا مرکّب گشته ذرّات
۸۷
یکی بُد از یکی او رخ نموده
۸۸
ز بهر انبیا پاسخ نموده
۸۹
یکی بد جسم و جان اندر خدائی
۹۰
بآخر بار شد سوی خدائی
۹۱
نمودی کرد اینجا عاشقانه
۹۲
ز بهر زاد قدرت آن یگانه
۹۳
نمودی کرد اینجا بهر آن راز
۹۴
که تا عین ابد گوید از او باز
۹۵
نمودی کرد اینجا و فنا شد
۹۶
لقا بنمود و در سوی خدا شد
۹۷
لقا بنمودو پیدا شد جمالش
۹۸
لقایش بنگر و حدّ کمالش
۹۹
لقا بنمود و با حق باز گفت او
۱۰۰
یقین حق دید و از حق راز گفت او
۱۰۱
چو از حق بود حق از حق عیانست
۱۰۲
ولی این سر که دیدو که بدانست
۱۰۳
کسی کین راز دیدست از حقیقت
۱۰۴
رها کردست او بیشک طبیعت
۱۰۵
چنان در محزن اسرار پرنور
۱۰۶
حقیقت پردهٔ چون دید منصور
۱۰۷
چو من منصورم و این راز دانم
۱۰۸
من اینجا سر از اینجاباز دانم
۱۰۹
چو من آدم فرستادم بدنیا
۱۱۰
حقیقت باز بردم سوی عقبی
۱۱۱
وجودش را وجود خویش کردم
۱۱۲
ز جمله خویش را در پیش کردم
۱۱۳
مرا سریست آدم کآن ندانست
۱۱۴
که آدم بود من هم آن ندانست
۱۱۵
منم منصور ای مرد حقیقت
۱۱۶
که بگذشتم ز لذّات طبیعت
۱۱۷
منم منصور در عین خدائی
۱۱۸
ز غیر خویشتن کرده جدائی
۱۱۹
منم منصور و حق از حق زده دم
۱۲۰
که هم اینجا ندید این راز آدم
۱۲۱
منم منصور و بگذشته ز تقلید
۱۲۲
رسیده بیشکی در دیدن دید
۱۲۳
منم منصور کز عشق نمودم
۱۲۴
همه ذرّاتها کرده سجودم
۱۲۵
منم منصور اینجاآمده کل
۱۲۶
بکرده اختیار اینجایگه ذل
۱۲۷
منم منصور و کلّی راز دیده
۱۲۸
جمال حق در اینجا بازدیده
۱۲۹
منم منصور دست از جان بداده
۱۳۰
حقیقت در خدائی داد داده
۱۳۱
منم منصور اینجا راز گویم
۱۳۲
خدایم از خدائی بازگویم
۱۳۳
منم منصور بگذشته ز افلاک
۱۳۴
نموده ریح و نار و ماء و پس خاک
۱۳۵
همه بود من است و من نمودم
۱۳۶
گره از کارها اینجا گشودم
۱۳۷
مرا عین خدائی زیبد اینجا
۱۳۸
که بیجایم بکل جایم همه جا
۱۳۹
مرا عین خدائی منکشف شد
۱۴۰
وجودم سوی ذاتم متصف شد
۱۴۱
ز پنهان آمدم بیرون من از کُن
۱۴۲
چنین نوری یقین شد روشن از کُن
۱۴۳
که برگویم عیانم آشکاره
۱۴۴
مرا اینجا کنندم پاره پاره
۱۴۵
مرا اینجا در آویزند ازدار
۱۴۶
بنزد عاشقان بهر نمودار
۱۴۷
مرا اینجا یکی آتش فروزند
۱۴۸
همه بر آتش شوقم بسوزند
۱۴۹
بسوزانند بود صورتم پاک
۱۵۰
چو بردارم حجاب آب از خاک
۱۵۱
بسوزانند اینجاگه به آتش
۱۵۲
بسوزم من ز ذوق خویشتن خَوش
۱۵۳
بسوزم خویشتن در نزد عشاق
۱۵۴
صلائی میزنم در کلّ آفاق
۱۵۵
اناالحق گویم و گویم اناالحق
۱۵۶
بگویم اندر اینجا راز مطلق
۱۵۷
گمان بردارم از رمز یقین باز
۱۵۸
نمایم هر که بیند اوّلین باز
۱۵۹
اناالحق چون زنم مر سالکانم
۱۶۰
دراین راهت بنزد خویش خوانم
۱۶۱
همه با خویشتن آرم یکی من
۱۶۲
نمایم ذاتشان کل بیشکی من
۱۶۳
همه بنمایم اینجا راز مشکل
۱۶۴
کنم مر سالکان خویش واصل
۱۶۵
کنم واصل همه ذرّات اینجا
۱۶۶
نمایم جمله عین ذات اینجا
۱۶۷
کنم واصل تمامت جزو و کل را
۱۶۸
نمایم تا نماید عین ذل را
۱۶۹
حقیقت ذات بیچونم نموده
۱۷۰
نمودم بیچه و چونم نموده
۱۷۱
ندارد کس خبر زین عشقبازی
۱۷۲
که من با جمله کردم عشقبازی
۱۷۳
ندارد کس خبر زین جوهرالذات
۱۷۴
که سر تا سر عیان تست ذرّات
۱۷۵
ندارد کس خبر از دید دیدم
۱۷۶
که من در جمله گفتم خود شنیدم
۱۷۷
ندارد کس خبر از این معانی
۱۷۸
ندیده کس و چو من راز نهانی
۱۷۹
ندارد کس خبر از بازی یار
۱۸۰
که هر دم میکند الفی پدیدار
۱۸۱
ندارد کس خبر از عشقبازی
۱۸۲
که خود با خود کند او عشقبازی
۱۸۳
ندارد کس خبر از آمدن باز
۱۸۴
نمیداند همی اندر شدن باز
۱۸۵
ندارد کس خبر غافل شده چند
۱۸۶
بمانده در بلای خویش و پیوند
۱۸۷
ندارد کس خبر تا او چه پرداخت
۱۸۸
بروی خود چنین پرده در انداخت
۱۸۹
همه اندر طلب مطلوب حاصل
۱۹۰
همه با جان و دل نی جان و نی دل
۱۹۱
همه جویان بدو و او همه گفت
۱۹۲
ولیکن گوش کر این راز نشنفت
۱۹۳
همه با او و او خود در میان نه
۱۹۴
همه از او عیان و او عیان نه
۱۹۵
همه جویای او او نیز جویا
۱۹۶
همه گویان و او در جمله گویا
۱۹۷
همه کردند بود خویش پندار
۱۹۸
ولیکن می نظر کن لیس فی الدّار