هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّو جل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا تا چند دُرهای معانی
۲
ز مهر خاطرت اینجا فشانی
۳
که میداند بیان جز راز دیده
۴
که اوّل رادر آخر باز دیده
۵
که میداند بیان لَنْ ترانی
۶
بجزموسی صفاتی بر معانی
۷
که بد بر طور عشق او راز اسرار
۸
بگفته باشد و بشنیده از یار
۹
خطاب بنده و حق هر دو بشناس
۱۰
برون کن ازدماغ خویش وسواس
۱۱
خطاب بنده و حق را یکی دان
۱۲
گمان بردارو حق را بیشکی دان
۱۳
خطاب بنده و حق هردو اینجاست
۱۴
بنزد عاشقان این راز پیداست
۱۵
خطاب بنده و حق هر دو بشنو
۱۶
کهن بگذار و اینجاگه طلب تو
۱۷
خطاب بنده با شاه سرافراز
۱۸
عیان دیگر است ای مرد سرباز
۱۹
خطاب بنده و حق جان و دل دان
۲۰
خوشا آنکس که اینجا یافت جانان
۲۱
هر آنکو روی جانان یافت او هم
۲۲
چو خورشیدی در اینجا تافت او هم
۲۳
چو هردو عالم اینجا صورت تست
۲۴
ترا این راز اینجا بایدت جست
۲۵
بباید جستنت امروز این راز
۲۶
که تا یابی عیان اوّلین باز
۲۷
در اینجاکن طلب هر راز اوّل
۲۸
یکی بین و مشو درخود معطّل
۲۹
قراری گیر همچون نقطه اینجا
۳۰
مشو چون قطرهٔ از جای بر جا
۳۱
همه امروز در جان تو پیداست
۳۲
ز من بشنو که جانان تو پیداست
۳۳
اگر امروز یار من ندیدی
۳۴
گلی بودی و بیشک پژمریدی
۳۵
خبر از بلبل اینجاگه نداری
۳۶
که مینالد در اینجاگه بزاری
۳۷
درون این قفس ای بلبل راز
۳۸
گلستانست بگشا دست از آواز
۳۹
بصد الحان مر این بلبل سرآید
۴۰
بهر دستان که میخواهی برآید
۴۱
درون دل گلستانست معنی
۴۲
یقین دیدار جانانست مولی
۴۳
درون تو گلستان خدائیست
۴۴
درون عشق از بلبل نوائیست
۴۵
تو اینجا بازمانده می ندانی
۴۶
که اندر تست اسرار نهانی
۴۷
ترا اینجاست دیدار تماشا
۴۸
کن اندر دید دید دید یکتا
۴۹
که میداند رموز لامکانم
۵۰
که بیرون ازمکین و از مکانم
۵۱
خبر آنکس بیافت از جان جان او
۵۲
که هم درخویش شد کلّی نهان او
۵۳
خبر آن یافت در ذرّات اینجا
۵۴
که رجعت کرد سوی ذات اینجا
۵۵
خبر او یافت از تحقیق مردان
۵۶
که او رادادهاند توفیق مردان
۵۷
خبر او یافت کو از خود فنا شد
۵۸
فنا بگذاشت و در عین بقا شد
۵۹
خبر آن یافت چون منصور اینجا
۶۰
که شد در جزو و کل مشهور اینجا
۶۱
خبر آن یافت از عین حقیقت
۶۲
که بیرون رفت از دانش طبیعت
۶۳
خبر آن یافت از دیدار جانان
۶۴
که اینجا گشت برخوردار جانان
۶۵
خبر آن یافت از اسرار بیچون
۶۶
که حق را دید اینجا بیچه و چون
۶۷
خبر آن یافت کز خود رفت بیرون
۶۸
خبر را باز دان ای مانده در چون
۶۹
خبر آن یافت از راز دو عالم
۷۰
که اینجابازگشت از سوی آن دم
۷۱
تو بیچونی مگر چون بود چونست
۷۲
که این معنی ز صورتها برونست
۷۳
باندیشه نیاید این بیان راست
۷۴
تو منگر پس نه پیش و چپ و نی راست
۷۵
همه ذرّات خودبا زیب بنگر
۷۶
دلا بالا ودید شیب بنگر
۷۷
درون صافی کن ای آدم دم عشق
۷۸
که امروزی تو اینجا آدم عشق
۷۹
تو اینجا آدمی در هشت جنّت
۸۰
رسیده این زمان در دید قربت
۸۱
تمامت قدسیان کرده سجودت
۸۲
طلبکارند در دید وجودت
۸۳
طلبکارند ترا اینجا نظر کن
۸۴
همه ذرّات جانت را خبر کن
۸۵
طلبکار تو عرش و فرش و افلاک
۸۶
تو اینجامانده عین آب با خاک
۸۷
طلبکار تو جمله تا بدانی
۸۸
تو با صورت بمانده در میانی
۸۹
برون از صورتی ای معنی دوست
۹۰
تو مغزی و مبین این صورت پوست
۹۱
تو چیزی بس شریفی وبدائع
۹۲
دریغا چون ندانستی صنائع
۹۳
تو از خود در تعجّب ماندهٔ دل
۹۴
اگرچه جان و دل را خواندهای دل
۹۵
خبر از خود نداری تا چه چیزی
۹۶
نکو بنگر که بس چیزی عزیزی
۹۷
ترا این جوهر کل رخ نمودست
۹۸
دمادم مر ترا پاسخ نمودست
۹۹
همی گوید درونت دمبدم راز
۱۰۰
تو ماندستی عجب در جسم و جان باز
۱۰۱
نکردی گوش یک دم سوی یارت
۱۰۲
نرفتی یک زمان در کوی یارت
۱۰۳
تو هم گوئی و هم یاری ندانی
۱۰۴
وگر دانی در آن حیران بمانی
۱۰۵
عجب رازیست این سرّ با که گویم
۱۰۶
تو درمانی و درمان از که جویم
۱۰۷
تو درمان منی ای درد عشّاق
۱۰۸
نموده روی خود از عین آفاق
۱۰۹
چرا پنهانی ای پیدای جانم
۱۱۰
چرا کلّی به ننمائی عیانم
۱۱۱
مرا بنمودهٔ رخ مر طلبکار
۱۱۲
در این عین طلب مجروح و افگار
۱۱۳
چنان خواهم که اینجا جز یقینم
۱۱۴
به ننمائی که تا روی تو بینم
۱۱۵
چنانت عاشقم از دید دیدار
۱۱۶
مرا یک لحظه دید خود پدیدآر
۱۱۷
چو میدانم که دانائی همیشه
۱۱۸
تو نوری عین بینائی همیشه
۱۱۹
ز فرقم تاقدم بنمودهٔ روی
۱۲۰
توئیدر باطنم در گفت و در گوی
۱۲۱
چرا پنهانی و پیدا نموده
۱۲۲
نمود جسم و جان شیدا نموده
۱۲۳
منم شیدائی تو هردو عالم
۱۲۴
ز تو گفته یقین سرّ دمادم
۱۲۵
زهی بنموده رخ در عین شیدا
۱۲۶
بتو پیدا بتو بینا و گویا
۱۲۷
جمالت فتنهٔ جانها شده باز
۱۲۸
نموده جمله را انجام و آغاز
۱۲۹
همه ز آغاز و انجام تو دیده
۱۳۰
تو در جمله ولی کس تو ندیده
۱۳۱
ندیده کس جمالت آشکاره
۱۳۲
خودی در خود ز بهر خود نظاره
۱۳۳
چو گفتی از خود و هم خود شنودی
۱۳۴
نباشد غیر بیشک خویش بودی
۱۳۵
چنان بر خویشتن عاشق شده خود
۱۳۶
که یکسانست پیشت نیک با بد
۱۳۷
همیشه بودی و باشی همیشه
۱۳۸
که از خود فیض میپاشی همیشه
۱۳۹
همه فیض تو دیده جمله ذرّات
۱۴۰
همه جویندت اینجا عین ذرّات
۱۴۱
تو هم خود طالب و مطلوب باشی
۱۴۲
حقیقت خویشتن مطلوب باشی
۱۴۳
تو مطلوبی و جمله طالب تو
۱۴۴
که باشد در میانه غالب تو
۱۴۵
نه چندانست و صفت در زبانم
۱۴۶
که با آخر رسد شرح و بیانم
۱۴۷
نه چندانست انوار جلالت
۱۴۸
که بتوان یافتن حدّ کمالت
۱۴۹
نه چندانست وصفت آشکاره
۱۵۰
که بتوان کرد مر کلّی نظاره
۱۵۱
همه حیران تو و در همه راز
۱۵۲
فکنده پردهٔ عزبت باعزاز
۱۵۳
بهر وصفی که گویم بیش از آنی
۱۵۴
ولی دانم که پیدا ونهانی
۱۵۵
چنان پیدا شدستی در دل من
۱۵۶
که کلّی برگشادی مشکل من
۱۵۷
چنان پیدا شدستی دردل و جان
۱۵۸
که با من بازگفتی راز پنهان
۱۵۹
چنان پیدائی و میگوئی اسرار
۱۶۰
که از عشقت شدستم زار و افگار
۱۶۱
دوای درد دل عطّار خود تو
۱۶۲
بگویش دمبدم اسرار خود تو
۱۶۳
حجبا صورت از پیشش برانداز
۱۶۴
وجودش جملگی چون شمع بگداز
۱۶۵
وجود او فنا گردان بیکبار
۱۶۶
ورا اینجا بکن اعیان دیدار
۱۶۷
ز دست خویش ده او را رهائی
۱۶۸
رسانش باز در عین خدائی
۱۶۹
چو این کار ازتو اینجا میرود باز
۱۷۰
بیکباره حجاب اینجا برانداز
۱۷۱
کمال من حجاب صورت و بس
۱۷۲
نداند راز من اینجایگه کس
۱۷۳
تو میدانی حقیقت راز عطّار
۱۷۴
که تو انجامی و آغاز عطّار
۱۷۵
چنان عطّار در تو ناپدید است
۱۷۶
که گویا با تو درگفت و شنید است
۱۷۷
کنون چون عین پایانست دیدار
۱۷۸
بکلّی ناپدید و خود پدیدار
۱۷۹
مرا از من تمامت بستدی تو
۱۸۰
نیم من در میان کلّی خودی تو
۱۸۱
توئی در بود من پیدا نموده
۱۸۲
مرا در عشق خود شیدانموده
۱۸۳
چو بود من نمود تست اینجا
۱۸۴
همه اندرسجود تست اینجا
۱۸۵
همه ذرّات پیشت در سجودند
۱۸۶
چرا کایشان نباشند یا نبودند
۱۸۷
اگرچه در یقین و درگمانند
۱۸۸
بتو پیدادگر در تو نهانند
۱۸۹
بتو چندی شده اجرام ظاهر
۱۹۰
بتو چندی دگر در عشق قاهر
۱۹۱
نهاده روی چندی بر سر راه
۱۹۲
دگر چندی ز دیدار توآگاه
۱۹۳
هر آن ذرّات کز رویت خبر یافت
۱۹۴
ترا اینجایگه اندر نظر یافت
۱۹۵
هر آن ذرّات کاینجاگشت واصل
۱۹۶
ترا اینجا بدید ای جان و ای دل
۱۹۷
چواینجا کعبهٔ مقصود هستی
۱۹۸
درون جان و دل کلّی ببستی
۱۹۹
در اینجا کعبه و دیر است اینجا
۲۰۰
درون کعبه هم دیر است اینجا
۲۰۱
چه در کعبه چه بتخانه همه اوست
۲۰۲
درون هردو اینجا دمدمه اوست
۲۰۳
چنان گم کردهام خود را در اینجا
۲۰۴
که گه پنهان کند گه خویش پیدا
۲۰۵
در این دیری که مینا رنگ آمد
۲۰۶
در او هر نقش رنگارنگ آمد
۲۰۷
عجایب جوهری بی منتهایست
۲۰۸
در این جوهر نمودار بقایست
۲۰۹
تو در این دیر مینا خویش نشستی
۲۱۰
دل اندر دیدن این دیر بستی
۲۱۱
در این دیرت چنان دل در گرفتست
۲۱۲
خیالاتت ز بام و در گرفتست
۲۱۳
خیالت آن چنان بت میپرستد
۲۱۴
تو پنداری که جانت میپرستد
۲۱۵
خیالت آن چنان مغرور کردست
۲۱۶
که از جانان بکلّت دور کردست
۲۱۷
خیالت آنچنان محبوس دارد
۲۱۸
که این در دایمت مدروس دارد
۲۱۹
خیالت آن چنان از ره بیفکند
۲۲۰
که دارد جانت اینجاگاه دربند
۲۲۱
گذر کن زین در دیر بهانه
۲۲۲
که میدارد ترا دائم فسانه
۲۲۳
چنانت غافل و بیهوش کرداست
۲۲۴
که جانت ز هرگوئی نوش کرداست
۲۲۵
چرا در دیر بنشستی تو در سیر
۲۲۶
که خواهد گشت ویران ناگهت دیر
۲۲۷
شود ناگاه دیرت جمله ویران
۲۲۸
از این دیرت گذر کن همچو پیران
۲۲۹
چرا ماندستی اندر دیر صورت
۲۳۰
نمیگیرد دلت زین بت نفورت
۲۳۱
دلت زین بت نیامد سیر یک دم
۲۳۲
که تا ریشت بیابد زود مرهم
۲۳۳
دلت در بند بت تو بُت پرستی
۲۳۴
که در این دیرها مانده تو هستی
۲۳۵
تو مستی این زمان و مانده در دیر
۲۳۶
در این مستی کنی هر لحظهٔ سیر
۲۳۷
مرا صبر است تا گردی تو هشیار
۲۳۸
بیکباره شوی از خواب بیدار
۲۳۹
ندانی دیر را و بت شده مست
۲۴۰
که این دم خفته و مانده دل مست
۲۴۱
در این دیر فنا مردان رهبر
۲۴۲
دل اندر وی نبسته رفته دربر
۲۴۳
چو دانستند کس را نیست انجام
۲۴۴
گذر کردند اینجاگاه فرجام
۲۴۵
بتِ صورت بیک ره خورد کردند
۲۴۶
از آن گوی سعادت جمله بردند
۲۴۷
بدانستند کاینرا نیست بنیاد
۲۴۸
در اینجا خاک خود دادند بر باد
۲۴۹
چو خاک خویشتن بر باد دادند
۲۵۰
مر اینجا نفس سگ را داد دادند
۲۵۱
بدانستند آخر مر زوالی است
۲۵۲
در این منزل مقام قیل و قالی است
۲۵۳
مقام حیرتست و رنج و ماتم
۲۵۴
که باشد در مقام رنج خرم
۲۵۵
همه عین بلا و درد و رنج است
۲۵۶
که اسمش دائما خوان سپنج است
۲۵۷
سرای پانزده گر راز بینی
۲۵۸
همه در بود خود مر باز بینی
۲۵۹
توئی خوان سپنج و غافل از خود
۲۶۰
بمانده گاه در نیکی و گه بد
۲۶۱
توئی خوان سپنج ای کار دیده
۲۶۲
که هستی نیک و بد بسیار دیده
۲۶۳
توئی خوان سپنج و خود ندانی
۲۶۴
که بیشک زادهٔهر دو جهانی
۲۶۵
توئی خوان سپنج و در تو موجود
۲۶۶
که بودت ازنمودت باز بنمود
۲۶۷
توئی خوان سپنج ای صاحب راز
۲۶۸
که این پرده فکندی خود بخود باز
۲۶۹
توئی موجود تامردود چونست
۲۷۰
که این از عقل و حسّ تو برونست
۲۷۱
بدانی در درون افتاده گویا
۲۷۲
نمود عشق موجودست جویا
۲۷۳
شده چیزی که تا گم کردهٔتو
۲۷۴
همی جوئی ولی در پردهٔتو
۲۷۵
در این وادی بسی گمگشته و ره
۲۷۶
نبرده هیچکس زین راز آگه
۲۷۷
ندیده هیچکس آغاز و انجام
۲۷۸
نمیداند کسی خود را سرانجام
۲۷۹
که تا آخر چه خواهد بود آخر
۲۸۰
فرومانده تو درآن عین ظاهر
۲۸۱
همه در خویش و بیخویشند مانده
۲۸۲
همه کشتی در این بحرند رانده
۲۸۳
بجائی منزلی آمد پدیدار
۲۸۴
بجائی عاقلی آمد پدیدار
۲۸۵
که جائی هر کسی را ره نماید
۲۸۶
در این معنی دلِ آگه نماید
۲۸۷
کسی را سوی من آگه رساند
۲۸۸
در این معنی دلی از غم رهاند
۲۸۹
بسی رفتند و آگاهی ندارند
۲۹۰
که این دم در عیان دیدار یارند
۲۹۱
بسی رفتند چون اینجایگه راز
۲۹۲
ندانستند تا کی بیند آن راز
۲۹۳
بسی رفتند دل پر حسرت و رنج
۲۹۴
کسی نایافته اینجایگه گنج
۲۹۵
بسی رفتند و این دم عین ذاتند
۲۹۶
حقیقت عین دیدار صفاتند
۲۹۷
بسی رفتند وین دم در حضورند
۲۹۸
در آن وادی حقیقت عین نورند
۲۹۹
بسی رفتند گه در شیب و بالا
۳۰۰
بمانده ره نبرده سوی آلا
۳۰۱
بسی رفتند و دیگر بازگشتند
۳۰۲
بساط فرش دیگر در نوشتند
۳۰۳
بسی رفتند دیگر سوی این دیر
۳۰۴
دگر آهنگ کرده سوی آن سیر
۳۰۵
بسی رفتند و در عین جلالند
۳۰۶
مثال انبیا اندر وصالند
۳۰۷
در آن وصلند اصل یار دیده
۳۰۸
حقیقت جمله وصل یار دیده
۳۰۹
نهان در یار پیدا گشته ایشان
۳۱۰
زبودش جمله یکتا گشته ایشان
۳۱۱
کنون در وصل حیرانند جمله
۳۱۲
از آن پیدا و پنهانند جمله
۳۱۳
که هم پیدا و هم پنهان شده کل
۳۱۴
که جان بودند و هم جانان شده کل
۳۱۵
در آن عین فنا دیدار رازند
۳۱۶
بود حق را بکلّی بی نیازند
۳۱۷
بسی عین فنا تنها نشستند
۳۱۸
که از ننگ وجود خویش رستند
۳۱۹
برستند و همان سرباز دیدند
۳۲۰
در آن حضرت ز بود خود رمیدند
۳۲۱
بدیدند آنچه پنهان بُد در آنجا
۳۲۲
دگر چندی یقین اعیان در اینجا
۳۲۳
بقدر خویش ای دل تاتوانی
۳۲۴
که در یابی ز خود راز نهانی
۳۲۵
در اینجا باز یاب و زود بشتاب
۳۲۶
تو آن گم کرده خود زود دریاب
۳۲۷
در اینجا باز بین تو سرّ اول
۳۲۸
ترا اینجا نموده کل مبدّل
۳۲۹
بکرده بار دیگر صورتی بس
۳۳۰
یکی سرّیست در صبح تنفّس
۳۳۱
در آن دم عارفان این راز بینند
۳۳۲
حقیقت از حقیقت باز بینند
۳۳۳
کی کاینراز وقت صبحگاهی
۳۳۴
نظر دارد در اسرار کماهی
۳۳۵
چنان دارد نظر در صبحگاهان
۳۳۶
که تا بنمایدش رخ جان جانان
۳۳۷
در اینجادیدن یارست دریاب
۳۳۸
به وقت صبح اینجاگاه بشتاب
۳۳۹
بوقت صبحدم بیدل مشو تو
۳۴۰
ز راز دوست مر غافل مشو تو
۳۴۱
بوقت صبحدم آن سرّ ببین تو
۳۴۲
گمان بگذار و شو اندر یقین تو
۳۴۳
نظر کن در همه اشیا سراسر
۳۴۴
که جان میبارد از فیض تو آخر
۳۴۵
همه نورست ریزان اندر آن دم
۳۴۶
کز آن دم یافت این ترکیب آدم
۳۴۷
در این دم گر دمی بر خون زنی تو
۳۴۸
وطن بالای این گردون زنی تو
۳۴۹
در آن دم گر کنی اینجا نگاهی
۳۵۰
پر از نور است ازمه تا بماهی
۳۵۱
ز عشق روی آن خورشید ذرّات
۳۵۲
در آن دم مانده اندر عین آیات
۳۵۳
طلب طالب رخ خورشید باشد
۳۵۴
همه از جان خود نومید باشد
۳۵۵
چو آن فیض جلال لایزالی
۳۵۶
نماید روی خود از پرده حالی
۳۵۷
همه پیدا شدند از تابش نور
۳۵۸
بنزدیکی او روی آورند دور
۳۵۹
همه در عکس نور ذات رقصان
۳۶۰
شوند و هر یکی گردند تابان
۳۶۱
سوی خورشید رخ آرند جمله
۳۶۲
ز رخها پرده بردارند جمله
۳۶۳
در آن دم چون به پیشش روی آرند
۳۶۴
بمستی خویشتن زان سوی آرند
۳۶۵
شوند از بیخودی تا سوی خورشید
۳۶۶
بسوزند و بمانند عین جاوید
۳۶۷
بسوزند و فنا گردند در حق
۳۶۸
در این معنی بقا گردند مطلق
۳۶۹
بسوزند و شوند اینجا فنا کل
۳۷۰
بیابندش یقین عین بقا کل
۳۷۱
بسوزند و شوند آن جوهر اصل
۳۷۲
که آدم یافت در جنات این وصل
۳۷۳
همه جوهر شوند از نور خورشید
۳۷۴
نماید آن زمان تابان جاوید
۳۷۵
همه جوهر شوند از تابش تاب
۳۷۶
همه گردند اندر نور غرقاب
۳۷۷
همه جوهر شدند آنگه نهانی
۳۷۸
بهر معنی که میگویم چه دانی
۳۷۹
چه دانی تو بمانده غافل و مست
۳۸۰
که چون رفتی دل و جان با که پیوست
۳۸۱
نگردی پاک تا اینجا نسوزی
۳۸۲
سزد گر نور عشقی بر فروزی