در صفات پرده در افتادن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در آن ساعت که این پرده برافتد
۲
ترا آن دم نظر بر جوهر افتد
۳
در آن ساعت که این پرده نماند
۴
ترا جوهر بنزد خویش خواند
۵
در آن دم باز بینی یار خود گم
۶
که بودی کرده در دیدار قلزم
۷
حجاب آن دم که برگیرندت از پیش
۸
بجز یکی مبین چه پس چه از پیش
۹
حجاب آن دم که برگیرند پیدا
۱۰
شود اندر یقین ذرّات شیدا
۱۱
حجاب آن دم که برگیرد نظر کن
۱۲
دلت از اوّل و آخر خبر کن
۱۳
حجاب آن دم که برگیرد به بینی
۱۴
یکی اندر یکی گر در یقینی
۱۵
حجاب آن دم که برگیرد از آن ذات
۱۶
یکی گردد در آنجا و یکی ذات
۱۷
یکی بنگر دوئی بگذار ای جان
۱۸
که جانانت نبود غیر جانان
۱۹
حجابی نیست مقصود من اینست
۲۰
کسی داند که در عین الیقین است
۲۱
حجابی نیست کل دیدار یارست
۲۲
عدد بنموده یکی بیشمارست
۲۳
حجابی نیست یکی بین زمانی
۲۴
نخواهی یافت بهتر زین زمانی
۲۵
حجابی نیست در عین شریعت
۲۶
که یکسانست آخر در حقیقت
۲۷
حجابی نیست امّا تو حجابی
۲۸
که پیوسته تو درعین حسابی
۲۹
حجابی نیست جز برگفتن ای دوست
۳۰
وگرنه بیشکی میدان که کل اوست
۳۱
حجابی نیست کاین سر بی حجابست
۳۲
دل ذرّات با خود در حسابست
۳۳
حجابی نیست ای دل چند گوئی
۳۴
یکی داری یکی پیوند جوئی
۳۵
چو پند تو با دیدار بایست
۳۶
دل و جانت پر از اسرار بایست
۳۷
ترا این راز بنمودست سرباز
۳۸
مگو بسیار هان برخیز و سرباز
۳۹
چووقت آمد که برداری حجابت
۴۰
نماند هیچ اعداد و حسابت
۴۱
چووقت آمد حسابت رفت خواهد
۴۲
حقیقت بود تن اینجا بکاهد
۴۳
چووقت آمد که با آن سر شوی باز
۴۴
سزد کین سرّ ز جانان بشنوی باز
۴۵
دمادم اقتلونی یا ثقاتی
۴۶
پس آنگه اِنَّ فی قتلی حیاتی
۴۷
حیات تست اندر کشتن تو
۴۸
یقین تو بخون آغشتن تو
۴۹
بخواهد کشت جانانت در آخِر
۵۰
که آن مخفی ببینی دوست ظاهر
۵۱
بخواهد کشت جانانت چنان زار
۵۲
که آن دم باز بینی عین دیدار
۵۳
چه باشد جان چو جانان رخ نماید
۵۴
خوش آن ساعت که او پاسخ نماید
۵۵
چه باشد تن ز بهر کشتن یار
۵۶
هزاران جان چه باشد پیشش ایثار
۵۷
چه باشد آنقدر گویم چه باشد
۵۸
که عاشق پیش اقدام تو باشد
۵۹
ترا چون من هزارانست اینجا
۶۰
ز من سرگشته تو مجروح و شیدا
۶۱
بکش جانا و کلّی وارهانم
۶۲
مرا چه غم توئی جان و جهانم
۶۳
بکُش جانا مرا تا چند سوزی
۶۴
نماند مر مرا در بند سوزی
۶۵
بکش جانا مرا در قرب قربت
۶۶
که دیدستم بسی اندوه و محنت
۶۷
بکش جانا مرا مراتا من نمانم
۶۸
کتاب هجر بر تو چند خوانم
۶۹
بکش جانا مرا تا کل تو مانی
۷۰
که سرگردانم از دست معانی
۷۱
مرا بی بود معنی کن که صورت
۷۲
یقین دانم که خواهد شد ضرورت
۷۳
چنان از دست معنی ماندهام من
۷۴
اگرچه جوهرش افشاندهام من
۷۵
چنان ازدست معنی من اسیرم
۷۶
حقیقت زین اسیری دستگیرم
۷۷
چنان ازدست معنی پای بندم
۷۸
که مانده ناامید و مستمندم
۷۹
چنان از دست معنی باز ماندم
۸۰
که بی روی تو دل از راز ماندم
۸۱
چنانم کرد معنی واله و مست
۸۲
که صورت با نمود دوست پیوست
۸۳
ولیکن عشق دید هرزه گویست
۸۴
در این میدان بسرگردان چو گویست
۸۵
در این میدان معنی تاختم پر
۸۶
فشاندستم در این میدان بسی دُر
۸۷
در این میدان ز دستم گوی وحدت
۸۸
بهر معنی که بُد دلجوی حضرت
۸۹
حقیقت معنی اینجا ره ندارد
۹۰
که عشقش جز دل آگه ندارد
۹۱
چو معنی نزد عشقش کاردان شد
۹۲
ز پیدائی در او کلّی نهان شد
۹۳
ندارد راه معنی سوی دلدار
۹۴
بگفت و گو شده در کوی دلدار
۹۵
حقیقت عشق و درد عشق دریاب
۹۶
ز بود عشق خود یک دم خبر یاب
۹۷
حقیقت عشق دریاب از معانی
۹۸
که بنماید نشان بی نشانی
۹۹
اگر عشقت نماید رخ در اینجا
۱۰۰
دهد بیشک ترا پاسخ در اینجا
۱۰۱
اگر عشقت نماید دوست یابی
۱۰۲
نمود او درون پوست یابی
۱۰۳
اگر عشق کند بیرنگ صورت
۱۰۴
به بینی روی جانان در حضورت
۱۰۵
حضور عشق اگر آری پدیدار
۱۰۶
شود اشیا بدستت ناپدیدار
۱۰۷
حضور عشق سالک را نداند
۱۰۸
وگرداند بجای خود نماند
۱۰۹
حضور عشق واصل یافت اینجا
۱۱۰
مراد خویش حاصل یافت اینجا
۱۱۱
حضور عشق آدم زاندم اوست
۱۱۲
مسمّا کرد و گفت این دم دم اوست
۱۱۳
حضور عشق جنّات نعیمست
۱۱۴
در اینجاگه چه جاس ترس و بیمَست
۱۱۵
حضور عشق اینجا رخ نمودست
۱۱۶
که این دم در همه گفت و شنوداست
۱۱۷
حضور عشق بیشک عین نورست
۱۱۸
کسی داند کز آن دم با حضور است
۱۱۹
حضور عشق بشناس ای دل ریش
۱۲۰
بجز جانان تو منگر از پس و پیش
۱۲۱
بجز جانان مبین در عشقبازی
۱۲۲
حرامست از چنین جز عشقبازی
۱۲۳
بجز جانان مبین در هیچ احوال
۱۲۴
چو دیدی این زمان دیگر مزن قال
۱۲۵
بجز جانان مبین تا راز دانی
۱۲۶
نمود عشقبازی باز دانی
۱۲۷
بجز جانان مبین وین پرده بردار
۱۲۸
وگر یارت کند با پرده بردار
۱۲۹
بجز جانان مبین مانند مردان
۱۳۰
که مرادن باز دیدند روی جانان
۱۳۱
بجز جانان مبین تو در نمودش
۱۳۲
بکن چون جملهٔ مردان سجودش
۱۳۳
بجز جانان مبین ای کاردان تو
۱۳۴
همه جانان نگر در دید جان تو
۱۳۵
بجز جانان مبین و در فنا باش
۱۳۶
چو گشتی تو فنا در حق بقاباش
۱۳۷
بجز جانان مبین ای جمله بودت
۱۳۸
که حق کلّی توکّل در سجودت
۱۳۹
ایا نادیده اینجا وصل جانان
۱۴۰
بمانده در نمود خویش حیران
۱۴۱
تو گر اینجا بیابی اصل آن بود
۱۴۲
تو باشی بیشکی دیدار معبود
۱۴۳
ایا نادیده وصل جان جانت
۱۴۴
در این ظاهر گرفتار عیانت
۱۴۵
ابا تست آنچه گم کردی چه جوئی
۱۴۶
چو گم چیزی نکردی می چه جوئی
۱۴۷
ابا تست آنچه جویانند جمله
۱۴۸
ز آتش نیز گویانند جمله
۱۴۹
ابا تست و ندیدی ای دل ریش
۱۵۰
جمالش تا حجب برداری از پیش
۱۵۱
ابا تست آنچه میجویند هر کس
۱۵۲
ابا تست این بیان اوّلت بس
۱۵۳
ابا تست و تو با اوئی همیشه
۱۵۴
چرا در جستن و جوئی همیشه
۱۵۵
ابا تست و ترا دیدار باشد
۱۵۶
ترا او صاحب اسرار باشد
۱۵۷
ابا تست ای سلوکت وصل گشته
۱۵۸
نشاط جزو و کل در تو نوشته
۱۵۹
چنان رخ را نمود است از نمودار
۱۶۰
که در یکّی است کلّی لیس فی الدّار
۱۶۱
همه رخ را نمود و گشت دیگر
۱۶۲
همه اینجا فکنده اندر آذر
۱۶۳
چو خود میگوید و خود روی بنمود
۱۶۴
همو اینجاگره از کار بگشود
۱۶۵
درون جمله و بیرون گرفتست
۱۶۶
حقیقت جمله گردون گرفتست
۱۶۷
فنا را در بقا پیوسته با خویش
۱۶۸
همی بیخود دراو پیوسته با خویش
۱۶۹
که هر کو بود من اینجای بشناخت
۱۷۰
ز بود من در اینجا سر برافراخت
۱۷۱
چو جز من نیست چیزی آشکاره
۱۷۲
کنم اندر جمال خود نظاره
۱۷۳
نظاره خود بخود اینجا کنم من
۱۷۴
نمود جمله اینجا بشکنم من
۱۷۵
حقیقت ذات بیچونی است اینجا
۱۷۶
در اینجا بین که بیرون نیست اینجا
۱۷۷
چو ناپیدا شود این جسم تحقیق
۱۷۸
یقین برخیزد اینجا اسم تحقیق
۱۷۹
چو جسم و اسم گردد ناپدیدار
۱۸۰
حقیقت جان جان آید پدیدار
۱۸۱
جمالش آفتاب عالم افروز
۱۸۲
بود کاینجا از او جانست پیروز
۱۸۳
جمالش آفتاب جان نموداست
۱۸۴
که اندر جانها تابان نمود است
۱۸۵
جمالش هست خورشید منوّر
۱۸۶
کز او روشن شده اینجا سراسر
۱۸۷
جمالش هست بر اشیا همه نور
۱۸۸
از این خورشید ذرّاتند مشهور
۱۸۹
از این خورشید جانها شد دلم مست
۱۹۰
که عکس او درون این دلم هست
۱۹۱
از این خورشید شهرآرای جانم
۱۹۲
چنان روشن شدم کاندر فغانم
۱۹۳
اگرچه محو شد سایه ز خورشید
۱۹۴
چنان کام محو بنموداست جاوید
۱۹۵
بشد سایه بیکبار از میانه
۱۹۶
که خورشید است بیشک جاودانه
۱۹۷
بیکباره چو خورشید حقیقی
۱۹۸
ابا او کرد مر سایه رفیقی
۱۹۹
حقیقت سایه در بود فنا شد
۲۰۰
در آن خورشید کل عین بقا شد
۲۰۱
درآن خورشید شد دیدار خورشید
۲۰۲
چنان کز دید شد در نور جاوید
۲۰۳
در آن خورشید دید او از سر ناز
۲۰۴
اگر تو مرد رازی زود سرباز
۲۰۵
درآن خورشید هر کو در فنا شد
۲۰۶
بگویم با تو کل بیشک خدا شد
۲۰۷
خدا شد هر که این اسراردریافت
۲۰۸
بدان خورشید همچون ذرّه بشتافت
۲۰۹
خدا شد هر که این سر باز دید او
۲۱۰
چو منصور از حقیقت راز دید او
۲۱۱
خدا شد هر که او دیدار دیدست
۲۱۲
عجب گر بود اینجا او پدیدست
۲۱۳
خدا شد آنکه این سر پی برد او
۲۱۴
بجز یکی حقیقت ننگرد او
۲۱۵
حقیقت جز خدا غیرست دریاب
۲۱۶
همه ذرّات در سیرست دریاب
۲۱۷
حقیقت در بر این چار عنصر
۲۱۸
همی گردند در این بحر پُر در
۲۱۹
ظهورش عنصر آمد در نمودار
۲۲۰
دگر خواهد شدن کل لیس فی الدار
۲۲۱
ظهورش عنصرآمد راز دیده
۲۲۲
که خود در عنصرست او بازدیده
۲۲۳
در این عنصر شده پیداست رویش
۲۲۴
فتاده ذرّهها در گفتگویش
۲۲۵
در این عنصر شناسان گرد و بشناس
۲۲۶
جمال دوست را بیرنج وسواس
۲۲۷
در این عنصر هر آنکو دید دلدار
۲۲۸
بمانندت کسی از خواب بیدار
۲۲۹
شود ناگاه باشد خواب دیده
۲۳۰
نمود خویش در غرقاب دیده
۲۳۱
دگر چون گشت بیدار او از آن خواب
۲۳۲
رهائی یافت او از بحر و غرقاب
۲۳۳
مثالت همچو خوابی دان و بنگر
۲۳۴
که هستی از وجود خویش بر در
۲۳۵
دگر ره بازگشته سوی صورت
۲۳۶
خیال بود نزد تو نفورت
۲۳۷
دگر چون بازهوش آئی دگر تو
۲۳۸
بیابی اندر اینجاگه خبر تو
۲۳۹
خبر یابی از آن بیهوشی خود
۲۴۰
نمودی بینی ازمدهوشی خود
۲۴۱
خیالت این جهان و آن جهان بین
۲۴۲
خیالی در خیالی در عیان بین