Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در عین ذات وصفات وقدرت و قوّت اسرار الهی فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تعالی اللّه از دیدار ذاتم
۲
تعالی اللّه از عین صفاتم
۳
تعالی مالک الملک قدیمم
۴
که هم رحمان و هم حیّ و رحیمم
۵
تعالی واجب الجود وجودم
۶
نباشد تا ستاید زانکه بودم
۷
همه جانها ز من حیران نماید
۸
فلک در ذات من گردان نماید
۹
منم من باشم و گردان این خلق
۱۰
نهان در ذات بیچونم که الحق
۱۱
کنم زنده چو میرانم تمامت
۱۲
نمایم بعد از آن یوم القیامت
۱۳
حساب عدل آن روز ترازو
۱۴
برانم یک بیک از زور بازو
۱۵
یداللّه من از جمله فزونست
۱۶
که ذاتم هم درون و هم برونست
۱۷
ید اللّه من آمد در دلِ کل
۱۸
گرفته برگشاده مشکل کل
۱۹
بعدلم گر کسی کردست روزی
۲۰
در اینجاگاه بر بیچاره سوزی
۲۱
ستانم داد او زو من ستانم
۲۲
که من جان بخشم و من جان ستانم
۲۳
دهم من جمله را بستانم آن باز
۲۴
که دارد آخر اندر عزّ و اعزاز
۲۵
مرا رحمت فزونست اندر اینجا
۲۶
فشانم بر جهود و گبر و ترسا
۲۷
بقدر هر کسی رحمت کنم من
۲۸
نه همچون دیگران زحمت کنم من
۲۹
اگرچه سرّ قرآنم هویداست
۳۰
همه اسرار من اینجا هویداست
۳۱
حقیقت سرّ قرآنم یقین است
۳۲
مرا گفتار و راز اوّلین است
۳۳
نگر قرآن که آن ذات من امد
۳۴
حقیقت عشق آیات من آمد
۳۵
ز قرآن درگشا و راز بنگر
۳۶
تو چون منصور اوّل باز بنگر
۳۷
ز قرآن درگشاید راز بینی
۳۸
تو چون منصور خود را باز بینی
۳۹
ز قرآن جوی هر درمان دردت
۴۰
کز این عین دوئی آزاد کردت
۴۱
ز قرآن هر دو را دولت فزاید
۴۲
ز قرآن سالکان عزّت فزاید
۴۳
ز قرآن باز بین مر اولیا را
۴۴
ز قرآن بین حقیقت انبیا را
۴۵
هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجا
۴۶
حقیقت جان جانان یافت اینجا
۴۷
هر آنکو یافت قرآن سرّ دلدار
۴۸
ز قرآن باز دید اینجا رخ یار
۴۹
هر آنکو یافت قرآن بیچه و چون
۵۰
حقیقت برگذشت از هفت گردون
۵۱
حقیقت ذات قرآن کل خدایست
۵۲
مگو این چون و آن معنی چرایست
۵۳
حقیقت ذات قرآن مصطفایست
۵۴
که اوّل معدن صدق و صفایست
۵۵
ز قرآن یافت او این عزّت و ناز
۵۶
ز قرآن در دو عالم شد سرافراز
۵۷
ز قرآن یافت اینجا سرّ بیچون
۵۸
که او بُد زاهد اسرار گردون
۵۹
حقیقت خانقاه اوست دنیا
۶۰
که او دیدست بیشک سرّ مولی
۶۱
که او بد مر حبیب آشکاره
۶۲
بر او مر جزو وکل اینجا نظاره
۶۳
حقیقت او حبیب کردگارست
۶۴
که نزد واصلان دیدار یارست
۶۵
فتاده صیت شرع او بآفاق
۶۶
که او هست اندر این اسرار کل طاق
۶۷
محمد(ص) دان تو سرّ ذات جانان
۶۸
که او آورد مر آیات جانان
۶۹
تمامت انبیا در پیش بودش
۷۰
شده تا روز محشر در سجودش
۷۱
مه از شرم رخش بگداخت اینجا
۷۲
به پیش او سپر انداخت اینجا
۷۳
حقیقت شد یقین خور در رخ زرد
۷۴
چو دید آن نور روی احمد(ص) فرد
۷۵
بجان هر مشتریش مشتری شد
۷۶
ز جان و دل ورا در چاکری شد
۷۷
زُحل در پیش قدرش در وحل ماند
۷۸
بنزد رفعت او بی محل ماند
۷۹
چو منصور تو اینجا میزنم دم
۸۰
اناالحق در تو ای بیچون همدم
۸۱
چو منصور تو من دیدار دارم
۸۲
چو او اینجا هوای یار دارم
۸۳
چو منصور تو میخواهم که جان را
۸۴
برافشانم ابر خلق جهان را
۸۵
چو منصور تو میخواهم بر خلق
۸۶
بسوزانم بت و زنّار با دلق
۸۷
چو منصور تو میخواهم در اینجا
۸۸
که اندازم چو او یک شور وغوغا
۸۹
چو منصور تو یک آتش فروزم
۹۰
وجود و بود خود در نار سوزم
۹۱
چو منصور تو من دیوانه هستم
۹۲
که از خمخانهٔ ذات تو مستم
۹۳
چو منصورت اناالحق باز دیدم
۹۴
بگفتم باز آنچه از تو شنیدم
۹۵
چو منصورت فنای خویش خواهم
۹۶
تمامت جزو و کل در پیش خواهم
۹۷
چو منصورت چنانم از غم ای دوست
۹۸
که میخواهم که بیرون آیم از پوست
۹۹
چو منصورت چنانم زار مانده
۱۰۰
دو دستم زیر پای دارمانده
۱۰۱
چو منصورت فتادستم بغوغا
۱۰۲
که افتادستم اندر عشق و سودا
۱۰۳
چو منصورت چنانم سوخته من
۱۰۴
که اندر خویش نار افروخته من
۱۰۵
همی خواهم چنان ای ماه افلاک
۱۰۶
که محوم داری اینجاگاه بل پاک
۱۰۷
انالحق با تو میگویم تو گوئی
۱۰۸
دوای دردم اینجاگه تو جوئی
۱۰۹
انالحق با تو میگویم دل و جان
۱۱۰
همی بارم ز دیده درّ و مرجان
۱۱۱
انالحق با تو میگویم بشادی
۱۱۲
که این توفیقم آخر می تو دادی
۱۱۳
انالحق با تو میگویم که جانی
۱۱۴
حقیقت برتر از کون و مکانی
۱۱۵
انالحق با تو میگویم دمادم
۱۱۶
که کس اینجا ندارد جز تو همدم
۱۱۷
انالحق با تو میگویم در این راز
۱۱۸
که افکندم ز رویت پرده را باز
۱۱۹
انالحق با تو میگویم که چونی
۱۲۰
که بگرفته درون را با برونی
۱۲۱
انالحق با تو میگویم ز اسرار
۱۲۲
که در جانم شدی کلّی پدیدار
۱۲۳
انالحق با تو میگویم که ذاتی
۱۲۴
مرا بنموده در عین صفاتی
۱۲۵
انالحق با تو میگویم که بیچون
۱۲۶
نمودستی رخت از کاف و از نون
۱۲۷
انالحق با تو میگویم ز حالت
۱۲۸
که دیدم بیشکی عین وصالت
۱۲۹
انالحق با تو میگویم که گفتم
۱۳۰
ز تو این جوهر اسرار سُفتم
۱۳۱
ترا دیدم که پیدا و نهانی
۱۳۲
مرا جان و دل و هم جان جانی
۱۳۳
ترا دیدم از آنت عاشقم من
۱۳۴
که بر این عشق جانان لایقم من
۱۳۵
ترا دیدم وجود و بود خود باز
۱۳۶
که صنع خود نمودستی باعزاز
۱۳۷
تو بودی بود من ای بود جمله
۱۳۸
نموده در همه معبود جمله
۱۳۹
منت دیدم که هستی راز اینجا
۱۴۰
نموده روی بر اعزاز اینجا
۱۴۱
چو من مستی که دید از قربت دوست
۱۴۲
که بیرون آمدم یکباره از پوست
۱۴۳
چو من مستی که دید اینجا فتاده
۱۴۴
همه حیران نظر بر جان نهاده
۱۴۵
ز جان در سوی جانان برده کل راه
۱۴۶
شده از سرّ بیچون مست وآگاه
۱۴۷
عجائب حالتی باشد در این راز
۱۴۸
چگویم با که گویم این سخن باز
۱۴۹
منم با دوست سوزانیده صورت
۱۵۰
فکنده از خود اینجا خود ضرورت
۱۵۱
ز عشق دوست هم در دوست دیدم
۱۵۲
چنان کاینجا کمال اوست دیدم
۱۵۳
جلالش آن چنانم برده ازدست
۱۵۴
که چرخم آسیا بُد خرد بشکست
۱۵۵
شدم در آسیای چرخ گردان
۱۵۶
دگر گردی شدم افشانده بیجان
۱۵۷
دگر مانند ذرّه سوی افلاک
۱۵۸
نهادم روی از خورشید بر خاک
۱۵۹
شدم چون ذرّه اینجا پایکوبان
۱۶۰
جمال دوست اندر جمله جویان
۱۶۱
رسیدم سوی خورشید منوّر
۱۶۲
بدیدم بود خورشیدم سراسر
۱۶۳
چو خورشیدی شدم در عین آن ذات
۱۶۴
بتابیدم چو خور بر جمله ذرّات
۱۶۵
چو خورشیدی شدم کلّی عیان من
۱۶۶
دگر چون خور شدم اینجا نهان من
۱۶۷
چو خورشیدی شدم در بود بودم
۱۶۸
چو خورشید دگر رخ را نمودم
۱۶۹
چو خورشیدی منم اینجای تابان
۱۷۰
بهر ذرّات من گشتم شتابان
۱۷۱
چو خورشیدی شدم در دیدن دید
۱۷۲
گذر کردم ز طامات و ز تقلید
۱۷۳
چو خورشیدم کنون اندر کنارست
۱۷۴
مرا فیض از رخ او بیشمارست
۱۷۵
چو خورشیدم که هستم راهبر من
۱۷۶
در آن ره میفشانم درّ و زر من
۱۷۷
چو خورشیدم من اندر عین افلاک
۱۷۸
فتاده در نمود حقهٔ خاک
۱۷۹
چو خورشیدم بمانده در تک و تاب
۱۸۰
بهر جا گه روان گشته باشتاب
۱۸۱
چو خورشیدم قمر پیدا نموده
۱۸۲
قمر در ذرات خود یکتا نموده
۱۸۳
چو خورشیدم قمر را محو کرده
۱۸۴
دگر در اندرون هفت پرده
۱۸۵
چو خورشیدم دگر ز آغاز و انجام
۱۸۶
قمر را بدر کرده در سرانجام
۱۸۷
منم خورشید گردان کردهام نور
۱۸۸
منم در جملهٔ آفاق مشهور
۱۸۹
منم خورشید جانها گر بدانند
۱۹۰
چو ذرّه خویش سوی من فشانند
۱۹۱
منم خورشید اسرار حقیقت
۱۹۲
که بسپردم بخود سرّ طریقت
۱۹۳
منم خورشید برج لامکانی
۱۹۴
که میتابم من از چرخ معانی
۱۹۵
منم خورشید و نور مشتریام
۱۹۶
که خود بفروشم و خود مشتریم
۱۹۷
منم خورشید اینجا رخ نموده
۱۹۸
رخ میمون خود فرّخ نموده
۱۹۹
منم خورشید این برج سعادت
۲۰۰
نموده روی خود در تیه قربت
۲۰۱
منم خورشید وهستم بود جمله
۲۰۲
حقیقت دان عیان معبود جمله
۲۰۳
منم خورشید تابان در دل و جان
۲۰۴
منم جان و منم دل جان جانان
۲۰۵
منم خورشید اینجا آشکاره
۲۰۶
یقین بر من همه عالم نظاره
۲۰۷
منم خورشید گشته آسمانها
۲۰۸
بسی کرده بخود شرح و بیانها
۲۰۹
منم خورشید در آتش فتاده
۲۱۰
درون آتش سرکش نهاده
۲۱۱
منم خورشید اندر قربت باد
۲۱۲
ز نور خویش عالم کرده آباد
۲۱۳
منم خورشید اندر آب مانده
۲۱۴
درون بحر در سیلاب مانده
۲۱۵
منم خورشید پنهان گشته در خاک
۲۱۶
نموده راز خود در سیر افلاک
۲۱۷
منم خورشید تابان سوی هر کوه
۲۱۸
همه ذرّات اینجا بر من انبوه
۲۱۹
منم خورشید ودر دریا فتاده
۲۲۰
چو جوهر در صفت یکتا فتاده
۲۲۱
منم خورشید جوهرباش جمله
۲۲۲
که اینجا آمدم نقاش جمله
۲۲۳
منم جوهر که بنمودم چو خورشید
۲۲۴
بماندم هم بخواهم ماند جاوید
۲۲۵
منم خورشید پیدایم ز پنهان
۲۲۶
منم جوهر در این دریای عمّان
۲۲۷
گهی خورشید و گه جوهر نمایم
۲۲۸
گهی خشک و گهی من ترنمایم
۲۲۹
گهی خورشیدم و گاهی قمر من
۲۳۰
دویدم گِرد اشیا سر بسر من
۲۳۱
گهی ماهم ز خود مشتق نموده
۲۳۲
گهی چون بدرم و از حق نموده
۲۳۳
گهی من گویم و بر چرخ گردان
۲۳۴
کمال عشق اندر چرخ جویان
۲۳۵
دمی مر تخم اندر عدل مانده
۲۳۶
بسی خونها ز عشق خود فشانده
۲۳۷
گهی در قربتم گه در بقایم
۲۳۸
گهی در نعمتم گه در فنایم
۲۳۹
دمی جانم نموده روی در دل
۲۴۰
در اینجا گه نمودم راز مشکل
۲۴۱
دمی دل دارم و جان محو کرده
۲۴۲
نمایم رخ من اندر هفت پرده
۲۴۳
دمی چشمم دمی هوش و دمی گوش
۲۴۴
دمی دید و زبانم گشته خاموش
۲۴۵
دمی گوشم نداری لَنْ تَرانی
۲۴۶
همی گویم در این شرح و معانی
۲۴۷
دمی هوشم نموده جمله اسرار
۲۴۸
بگفته راز خود با جمله اغیار
۲۴۹
دمی عقلم در اینجا در تک و تاز
۲۵۰
که تا پرده براندازم عیان باز
۲۵۱
دمی شوقم درون جان و دلها
۲۵۲
نمایم هر کسی را شور و غوغا
۲۵۳
دمی عشق ز جان هر رخ نموده
۲۵۴
در اسرار کلّی برگشوده
۲۵۵
دمی در عشق بنمایم رخ خود
۲۵۶
دمی در شوق گویم پاسخ خود
۲۵۷
دمی در پرده بنمایم جمالم
۲۵۸
بهرگو خواهم اینجاگه وصالم
۲۵۹
دمی من پرده ساز و پرده سوزم
۲۶۰
ز خود آتش بخود اینجا فروزم
۲۶۱
گهی هستم گهی پنهان شده من
۲۶۲
گهی با جسمم و گه جان شده من
۲۶۳
گهی برگویم این سرّ آشکاره
۲۶۴
در اینجا جزو و کل در من نظاره
۲۶۵
گهی اینجا اناالحق میزنم باز
۲۶۶
برافکنده بکل انجام و آغاز
۲۶۷
گهی اینجا بمن غوغای هر کس
۲۶۸
گرفته هر نفس از پیش و از پس
۲۶۹
دمی با یاردر خلوت نشسته
۲۷۰
در اینجا در بروی غیر بسته
۲۷۱
دمی در خلوت جانان که باشیم
۲۷۲
همه جانان شود ما خود نباشیم
۲۷۳
همه جانان شود آن لحظه جسمم
۲۷۴
برافتد ننگ و نام و نقش و اسمم
۲۷۵
همه جانان تابانم چو خورشید
۲۷۶
شود خورشید سایه تا بجاوید
۲۷۷
همه جانان شوم در عین خلوت
۲۷۸
رسم بیچون بسوی ذات قربت
۲۷۹
همه جانان شوم لاگشته کلّی
۲۸۰
ز الّا اللّه و الّا گشته کلّی
۲۸۱
همه جانان شوم در عین آن ذات
۲۸۲
چو خورشیدی که اندر عین ذرّات
۲۸۳
همه جانان شوم چون هست جانان
۲۸۴
در آن حالت بمانم مست جانان
۲۸۵
همه جانان شوم چه از پس و پیش
۲۸۶
براندازد ز ناگه برقع خویش
۲۸۷
همه جانان شوم چون رخ نماید
۲۸۸
مرا هر لحظه این پاسخ نماید
۲۸۹
همه من باشم و جانان نباشد
۲۹۰
بدین صورت مر این آسان نباشد
۲۹۱
دهد پاسخ مرا چون من نباشم
۲۹۲
درون دید عین تن نباشم
۲۹۳
که ای من با تو و تو در میان گم
۲۹۴
تو اندر قطره اندر عین قلزم
۲۹۵
که ای نادیده اتمامم سراپای
۲۹۶
چه میگردی چو ذرّه جای بر جای

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.