بود این آن زمان از خویش پنهان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نه اصل خون ز حیوان و نباتست
۲
نبات از فیض و فیض از نور ذاتست
۳
نه اصل جان و دل از قطرهٔ خونست
۴
ولی این معنی از گفتار بیرونست
۵
ز فیض نور میروید نباتی
۶
ز حیوان بعد از آن آرد حیاتی
۷
منم عین نبات و بود حیوان
۸
شود پیدا حقیقت جسم انسان
۹
حکیمان میبسی تقریر کردند
۱۰
کتبها را پر از تفسیر کردند
۱۱
مر این معنی بسی گفتند اینجا
۱۲
دُرِ اسرار بر سُفتند اینجا
۱۳
ولیکن کرد ناصر سرّ اظهار
۱۴
بباید میبُسفتن آن بناچار
۱۵
چرا گوید حکیم پاک دیده
۱۶
در اینجا بود سرّ پاک دیده
۱۷
کمال حکمتش عین الیقین شد
۱۸
از آن پنهان وی از خلق زمین شد
۱۹
چنان پنهان شد از خلق جهان او
۲۰
که ماند از صورت و معنی نهان او
۲۱
اگرچه بود حکمش مر ورا پیش
۲۲
همه بد دیده او اسرار از پیش
۲۳
در آخر حکمتش چون عزلت افتاد
۲۴
از آن در عین ذات و قربت افتاد
۲۵
در آخر حکمتش افزود بیچون
۲۶
خدا را بازدید او بی چه و چون
۲۷
خدا را باز دید او آخر کار
۲۸
گریزان شد ز خلق او کل بیکبار
۲۹
خدا را باز دید و ذات او شد
۳۰
که این معنی یقین ذات او بُد
۳۱
وجود خویش پنهان کرد اینجا
۳۲
حقیقت بود مردی مرد اینجا
۳۳
چو خود را کرد پنهان سوی آن ذات
۳۴
عیان شد در حقیقت زو هر آیات
۳۵
همه تقریر او از عقل و جان بود
۳۶
که عقل وجان یقین عین العیان بود
۳۷
ز جان و تن همه تقریر پرداخت
۳۸
بآخر جان و تن اینجا برافراخت
۳۹
سوی کوه قناعت راهش افتاد
۴۰
خور از ماهی بسوی ماهش افتاد
۴۱
در آن قربت که بودش حدّ و امکان
۴۲
سلوکی کرد و خود را کرد پنهان
۴۳
بسوی قاف قربت رفت و بنشست
۴۴
در از عالم بروی خود فروبست
۴۵
در از عالم بسوی خود فنا کرد
۴۶
پس آنگه رخ بدرگاه خدا کرد
۴۷
در آن قاف قناعت بود چندان
۴۸
که راحت یافت دروی حدّ و برهان
۴۹
چنان حکمت که او را بود اینجا
۵۰
زیان خویش کرده سود اینجا
۵۱
حکیمان جهان از روی تعظیم
۵۲
چو او دیگر نخواهد بود بی بیم
۵۳
چنان واصل شد اینجا آخر کار
۵۴
که شد از چشم انسان ناپدیدار
۵۵
چو یکسان شد از آنسان برگذشت او
۵۶
بساط جزو و کل را در نوشت او
۵۷
چو یکسان شد حقیقت یافت آخر
۵۸
چو مردان در رهش بشتافت آخر
۵۹
هر آنکو اندر این قاف قناعت
۶۰
گریزد پیش گیرد هر سه عادت
۶۱
کم آزاریّ و کم خوردن حقیقت
۶۲
پس آنگه طاعت از عین شریعت
۶۳
بیابد اصل اوّل همچو مردان
۶۴
رسد چون ناصر خسرو بجانان
۶۵
زهی آنکس که عزلت جست آخر
۶۶
که در باطن شدش اسرار ظاهر
۶۷
مراو را گشت معنی دیدهٔ دید
۶۸
نیابد این مگر آنکس که این دید
۶۹
به بینی این تو اینجا آخر کار
۷۰
چو مردان گرد اینجا ناپدیدار
۷۱
ز خونی آمدی پیدا تو بنگر
۷۲
در این راه اصل خونی نیک بنگر
۷۳
ز خونی آمدی پیدا و پنهان
۷۴
درون خاک خواهی شد نکودان
۷۵
ز خونی تو رخ اندر عین صورت
۷۶
ترا پیدا شده این جات نفورت
۷۷
ز خونی گشتهٔ تو مدّتی چند
۷۸
فتاده همچو مرغی مانده در بند
۷۹
ز خون پیدا و اندر خاک ماندی
۸۰
میان این پلیدی پاک ماندی
۸۱
ز خون نه ماه در عین رحم دوست
۸۲
فروبست او زحکمت بر تنت پوست
۸۳
ز خون خوردن بجان بشتافتی باز
۸۴
چو بیرون آمدی جان یافتی باز
۸۵
چو بیرون آمدی بر روی خاکت
۸۶
مکانی ساختی آخر چه باکت
۸۷
چو نه مه خون و دیگر بس دو سالت
۸۸
همی خون سپید از عین حالت
۸۹
نژادت شد ز خون بسته اینجا
۹۰
حقیقت عقل اینجا کرد دانا
۹۱
بسی خون خوردی و راهی ندیدی
۹۲
که خود جز در بُنِ چاهی ندیدی
۹۳
در این چاه بلاماندی تو پر خون
۹۴
رهی نابرده از این چاه بیرون
۹۵
چو یوسف در بُن چاهی فتاده
۹۶
نظر در مرکز شاهی گشاده
۹۷
چو یوسف بازماندی در اسیری
۹۸
درون چاه تو بَدْرِ منیری
۹۹
درون چاه ماندستی چو یوسف
۱۰۰
درون حیرتی و صد تأسّف
۱۰۱
درن چاه چون یوسف بمعنی
۱۰۲
بمانده صورت و معنی مولی
۱۰۳
ترا این عشق کرد اندر بُنِ چاه
۱۰۴
فروانداخت دیگر در بُنِ چاه
۱۰۵
رسی با رفعت و عزّ و کمالت
۱۰۶
چو بیرون آمد از چاه وبالت
۱۰۷
برون آرد ترا از چاه آخر
۱۰۸
رساند بیشکی با جاه آخر
۱۰۹
در آخر قدر چاهی بازیابی
۱۱۰
مقام عزّت و اعزاز یابی
۱۱۱
تو چون یوسف رسی در مصر جانت
۱۱۲
شود مکشوف در راز نهانت
۱۱۳
تو چون یوسف روی بر تخت جانا
۱۱۴
شوی از عشق نیکوبخت جانا
۱۱۵
کنون از یوسف معنی جدائی
۱۱۶
فتاده اندر این چاه بلائی
۱۱۷
ترا یوسف نموده رخ در اینجا
۱۱۸
همه ملک دلت پرشور و غوغا
۱۱۹
نمیبینی تو یوسف بر سر تخت
۱۲۰
که تا بختت نشاند بر سر تخت
۱۲۱
نمیبینی تو یوسف رادر آن دید
۱۲۲
نخواهی دید دیگر این که بشنید
۱۲۳
که یوسف آمده اینجا پدیدار
۱۲۴
مرا او را جان یعقوبی طلبکار
۱۲۵
چو یوسف بر سر تختست بنگر
۱۲۶
ز دیدار عزیزش زود برخور
۱۲۷
چو یوسف رخ نمود و خود عیان کرد
۱۲۸
خود اینجا فتنهٔخلق جهان کرد
۱۲۹
ترا یوسف جمال خویش بنمود
۱۳۰
در اینجاگه وصال خویش بنمود
۱۳۱
از اوّل بود اندر چه فتاده
۱۳۲
کنون بر تخت شد ای مرد ساده
۱۳۳
ندیدی یوسف جانت در اینجا
۱۳۴
دو روزی هست مهمانت در اینجا
۱۳۵
ترا مهمانست یوسف گربدانی
۱۳۶
تو مر جانان مگر جانان بدانی
۱۳۷
جمال یوسف از برقع پدیدار
۱۳۸
چرا پرده فروهشتی بر رخ یار
۱۳۹
جمال یوسف است اینجای تابان
۱۴۰
بنزد عاشقان چون مهر رخشان
۱۴۱
جمال یوسف اینجا رخ نموداست
۱۴۲
فراز تخت جان در عین بودست
۱۴۳
جمال یوسف تست آشکاره
۱۴۴
بر او ذرّات عالم در نظاره
۱۴۵
ندیدی یوسف ای در خواب مانده
۱۴۶
درون بحر در غرقاب مانده
۱۴۷
ندیدی یوسف ای افتاده معذور
۱۴۸
که از یوسف بنزدیکی شده دور
۱۴۹
ندیدی یوسف صدّیق اینجا
۱۵۰
که تا یابی عیان تحقیق اینجا
۱۵۱
ندیدی یوسف و در خون بماندی
۱۵۲
ز وصل یوسفت بیرون بماندی
۱۵۳
ندیدی یوسف و در انتظاری
۱۵۴
بهرزه بود عمرت میگذاری
۱۵۵
ندیدی یوسف اندر جان خود تو
۱۵۶
از آن ماندی نه نیک و هست بد تو
۱۵۷
تو یوسف را ندیدی کور هستی
۱۵۸
اگرنه کوری ای بیچاره مستی
۱۵۹
ترا یوسف درون پرده و تو
۱۶۰
بخود هستی خود گم کرده خود تو
۱۶۱
ترا گم کرده ره عقل پراندیش
۱۶۲
جمال یوسفت بُد در عیان پیش
۱۶۳
نبرد او راه و تو از ره بینداخت
۱۶۴
چو پروانه ترا در شمع بگداخت
۱۶۵
زهی در خاک ره در خون طپیده
۱۶۶
جمال یوسف اینجاگه ندیده
۱۶۷
مصیبت نامهٔ باید ز آغاز
۱۶۸
که بر یوسف بدیدی عاقبت باز
۱۶۹
چو یوسف با تو در پرده نشستست
۱۷۰
وجود تو ترا از دور خستست
۱۷۱
ترا یعقوب ماتم دیدهٔ یار
۱۷۲
بمانده در فراق یوسف خوار
۱۷۳
ترا یوسف جدا و تو جدائی
۱۷۴
از آن در فرقت و عین بلائی
۱۷۵
ترا یوسف بشد از پیش ناگاه
۱۷۶
فتاده گشت یوسف در بُن چاه
۱۷۷
ز تو شد دور و اندر چاه غم ماند
۱۷۸
در آن منزل میان لانعم ماند
۱۷۹
وگر از چاهش آوردند بیرون
۱۸۰
رسیده با تو و تو دل پر از خون
۱۸۱
جمال او به نشناسی دگر باز
۱۸۲
حجاب پرده از یوسف برانداز
۱۸۳
حجاب پرده از رویش برافکن
۱۸۴
که اسرارت شود اینجای روشن
۱۸۵
حجاب از روی یوسف زود بردار
۱۸۶
نظر کن روی یوسف ای دلازار
۱۸۷
حجاب روی یوسف باز کن تو
۱۸۸
چو یوسف بر زلیخا ناز کن تو
۱۸۹
حجاب از روی یوسف چون شود دور
۱۹۰
ترا گردد عیان اسرار منصور
۱۹۱
حجابش باز کن از روی و بنگر
۱۹۲
که خورید رخت بگرفت یکسر
۱۹۳
حجابش باز کن از روی چونماه
۱۹۴
که تا کلّی بسوزانی تو خرگاه
۱۹۵
حجابش بازکن از روی پرده
۱۹۶
بسوزان هفت چرخ سالخورده
۱۹۷
حجابش دور کن از رخ زمانی
۱۹۸
فروخوان هر زمانش داستانی
۱۹۹
حجاب این برقعست و بی تأسف
۲۰۰
عیان بردارهان از روی یوسف
۲۰۱
چو برداری ز رویش پردهٔ ناز
۲۰۲
به پیش شمع رویش زود بگداز
۲۰۳
چو برداری ز رویش پردهٔ عز
۲۰۴
مگو از ماه و خور دیگر تو هرگز
۲۰۵
چو برداری ز رویش پردهٔ ذات
۲۰۶
بخوان بر هر دو جمعش زود آیات
۲۰۷
درونش ثمّ وجه اللّه بنگر
۲۰۸
وزان وَجّهْتُ عین اللّه بنگر
۲۰۹
دو عالم در رخ او کل عیان بین
۲۱۰
رخش خورشید برج لامکان بین
۲۱۱
دو عالم از فروغ نور رویش
۲۱۲
مثال ذرّهٔ افتاده سویش
۲۱۳
دو عالم پرتو یک لمعهٔ اوست
۲۱۴
دو عالم پرتو دیدار آن روست
۲۱۵
جمالش ماه تا ماهی گرفتست
۲۱۶
دلت گر نیز آگاهی گرفتست
۲۱۷
جمال یوسف اندر تو نهانی
۲۱۸
ترا حیوان شمارم گرچه جانی
۲۱۹
رخش بنگر بخوان پس قل هواللّه
۲۲۰
درون جان نظر کن ما سوی اللّه
۲۲۱
دو معنی دارد این گر راز دانی
۲۲۲
دو معنی در یکی کل بازدانی
۲۲۳
بمعنی رهبری و ره بیابی
۲۲۴
چو مردان کز دل آگه بیابی
۲۲۵
چو مردان راهبر تا راه یابی
۲۲۶
در آن دیدار دید شاه یابی
۲۲۷
ندانم تا سخن با که بگفتم
۲۲۸
مر این دُرهای معنی از چه سُفتم
۲۲۹
که میداند که این اسرارها چیست
۲۳۰
که دل هر لحظه خون برجای بگریست
۲۳۱
که برخوانَد در اینجا راز عطّار
۲۳۲
که داند عاقبت مر ناز عطّار
۲۳۳
چنان عطار چون یعقوب آمد
۲۳۴
که عین طالبش مطلوب آمد
۲۳۵
دل عطّار این دم جان ندارد
۲۳۶
که دل جانست جان جانان ندارد
۲۳۷
دلش جانست و جان دل سوی جانان
۲۳۸
بخواهد رفتن اندر پرده پنهان
۲۳۹
چنان در عین دانائی فتادست
۲۴۰
که سر از دور پیش جان نهادست
۲۴۱
سر و جان را برش بنهاد از دور
۲۴۲
ندارد جز مر این زانست معذور
۲۴۳
که میداند یقین تا جانش اینجا
۲۴۴
که او پیداست در پنهانش اینجا
۲۴۵
دل و جانش چه باشد تا نشاند
۲۴۶
چو یک قطره ابر جانان فشاند
۲۴۷
چنان از شوق جانانست در ذات
۲۴۸
که هم ذاتست گوئی جمله ذرّات
۲۴۹
بخواهد باخت جان در پای دلدار
۲۵۰
اگرچه هست در غوغای دلدار
۲۵۱
چنان غوغا نمودست یار بیچون
۲۵۲
که خواهد ریختن از حلق او خون
۲۵۳
مقامی دارد او رادر مقالت
۲۵۴
کز آنجا یافت او عین سعادت
۲۵۵
نهاده راز کل در جان یقین او
۲۵۶
در این آفاق آمد پیش بین او
۲۵۷
خراباتی است در عین خرابات
۲۵۸
مناجاتی است اندر کشف طامات
۲۵۹
بهم پیوسته کفر و فسق و اسلام
۲۶۰
که اینجا مینماید نیک با نام
۲۶۱
چو من رفتم چه کفرست و چه دینست
۲۶۲
که در آخر مرا عین الیقین است
۲۶۳
چو من رفتم چه بت باشد چه زنّار
۲۶۴
چه غم دارم چو یار آمد بدیدار
۲۶۵
چو من رفتم چه ماند عین آن ذات
۲۶۶
شود خورشیدم اینجا عین ذرّات
۲۶۷
رها کردم نمود جسم بیجان
۲۶۸
رسیدم در جمال روی جانان
۲۶۹
مرا یوسف نموده روی خود باز
۲۷۰
از او دیدم از او انجام و آغاز
۲۷۱
مرا یوسف درون پرده باشد
۲۷۲
که ره بر دیگران گم کرده باشد
۲۷۳
مرا بنموده ره در سوی خود او
۲۷۴
بکردم فارغ از هر نیک و بد او
۲۷۵
مرا گفتا که اینجا وصل خواهی
۲۷۶
ز بعد اصلم ار تو وصل خواهی
۲۷۷
منم اصل اندر اینجا وصل دیده
۲۷۸
ترا در پرده دیده اصل دیده
۲۷۹
منم اصل و منم وصل و منم ذات
۲۸۰
که بنمودم ترا در دید ذرّات
۲۸۱
منم اصل تمامت بود اشیا
۲۸۲
منم هم یوسف و معبود اشیا
۲۸۳
منم بنموده رخ از کاف وز نون
۲۸۴
گرفته عکس رویم هفت گردون
۲۸۵
منم بنموده رخ اندر دل وجانت
۲۸۶
همی گویم دمادم راز پنهانت
۲۸۷
منم دیدارو دیدارم ندیدی
۲۸۸
منم اسرار و اسرارم شنیدی
۲۸۹
بگفتم با تو اسراری که دارم
۲۹۰
نمودم با تو هر کاری که دارم
۲۹۱
منم نقطه که میگردم چو پرگار
۲۹۲
ترا از خویشتن کردم پدیدار
۲۹۳
منم بیچون ترا چون آفریدم
۲۹۴
نمییابی در این جاوید دیدم
۲۹۵
منم کردم بیان در هر معانی
۲۹۶
هر آن چیزی که گفتم خود بدانی
۲۹۷
بدانی گفت و بینی باز عطّار
۲۹۸
ولیکن هستی اندر عین پندار
۲۹۹
ندانی خواند هستی یا ز پیشم
۳۰۰
اگرچه من ترا هم کفر و کیشم
۳۰۱
گمان داری از آن رویم نبینی
۳۰۲
گمان بردار اگر صاحب یقینی
۳۰۳
گمان داری از آنی مانده حیران
۳۰۴
چو دولابی شدستی سخت گردان
۳۰۵
گمان داری ندیدی هیچ رویم
۳۰۶
فتادستی از آن در گفتگویم
۳۰۷
گمان داری از آنی مانده بر در
۳۰۸
مهی دریافته وصلم منم خور
۳۰۹
ز من دوری فتادهای مه نو
۳۱۰
دمادم تا دهم من نور پرتو
۳۱۱
ز من افتده دور و ناصبوری
۳۱۲
بمعنی سخت نزدیک از چه دوری
۳۱۳
ز من دوری ولی آرم بَرِ خود
۳۱۴
کنم بر جسم و جانم رهبر خود
۳۱۵
ز من دوری کنون شیدا بمانده
۳۱۶
ز ناپیدائیم پیدا بمانده
۳۱۷
منم خورشید و تو بدر تمامی
۳۱۸
منم پخته ولی تو سخت خامی
۳۱۹
جمالم میشناسی لیکن ازدور
۳۲۰
فتادستی از آنی سخت معذور
۳۲۱
جمالم میشناسی گر چه بدری
۳۲۲
بخوان آخر بقدر اللّه قدری
۳۲۳
رسانم آخرت با خویشتن تو
۳۲۴
منم محو فنا مر جان و تن تو
۳۲۵
چونقد من ز روی تست یکسان
۳۲۶
منم خورشید و تو ماهی به یکسان
۳۲۷
رسانم آخرت تا باز یابی
۳۲۸
مرا دیدار خود در راز یابی
۳۲۹
رسانم با خودت هم بیشکی من
۳۳۰
که تا گردیم هر دو دیگ یک من
۳۳۱
مرا بنگر تو بود خود رها کن
۳۳۲
بنزد بود من خود را فنا کن
۳۳۳
مرا بنگر برافکن صورت خویش
۳۳۴
حجابم جسم و جان بردار از پیش
۳۳۵
مرا بنگر که خود رامن ببینی
۳۳۶
در این بودم اگر صاحب یقینی
۳۳۷
مرا بنگر که جز من هیچ نبود
۳۳۸
که هر چیزی ز من جز هیچ نبود
۳۳۹
مرا بنگر تو در ذرّات عالم
۳۴۰
که میگویم ترا سرّ دمادم
۳۴۱
چو من جانم درون تو نظر کن
۳۴۲
ز من ذرّات جسمت را خبر کن
۳۴۳
خبر کن جملهٔ ذرّات از من
۳۴۴
که من کردم ترا اسرار روشن
۳۴۵
خبر کن از من این بود وجودم
۳۴۶
که من رخ این زمان در سر نمودم
۳۴۷
خبر کن از من اینجا سالکان را
۳۴۸
که بشنفتی همه شرح و بیان را
۳۴۹
خبر کن سالکانم را بتحقیق
۳۵۰
که تا یابند مانند تو توفیق
۳۵۱
خبر کن تا خبر یابند اینجا
۳۵۲
چو ذرّه زود بشتابند اینجا
۳۵۳
خبر کن جمله از خورشید رویم
۳۵۴
که من در جمله اندر گفتگویم
۳۵۵
خبر کن جمله از من تا بدانند
۳۵۶
چو در تو دیدنم حیران بمانند
۳۵۷
خبر کن جمله ازمن تا نمودار
۳۵۸
به بینند وشوند از خواب بیدار
۳۵۹
خبر کن جمله از من از عنایت
۳۶۰
که تا بخشم مر ایشان را سعادت
۳۶۱
خبر کن جمله از من تا عیانم
۳۶۲
نپندارد عیان جان نهانم
۳۶۳
چو ذات یوسف این گفتست با من
۳۶۴
مرا اسرارها زو گشت روشن
۳۶۵
منم یعقوب یوسف باز دیده
۳۶۶
دگر هم عزّت و هم ناز دیده
۳۶۷
منم یعقوب دیده روی دلدار
۳۶۸
حجابم رفته و یارم پدیدار
۳۶۹
منم یعقوب یوسف آمده پیش
۳۷۰
نهادم مرهم اینجا بر دل ریش
۳۷۱
منم یعقوب یوسف در درونم
۳۷۲
ز من پرس از وصالش تا که چونم
۳۷۳
جمال یوسفم شد آشکاره
۳۷۴
از آن کردم نمود بود پاره
۳۷۵
جمال یوسفم بنمود دیدار
۳۷۶
چو مه گشتم بر خود ناپدیدار
۳۷۷
جمال یوسفم تابان نمودست
۳۷۸
چو خورشیدی دلم رخشان نمودست
۳۷۹
جمال یوسفم در مصر جانست
۳۸۰
ز من بیشک همه شرح و بیانست
۳۸۱
منم یوسف جمال آفتاب است
۳۸۲
شده ذرّات من درنور و تابست
۳۸۳
منم یوسف که عین جاه دیدم
۳۸۴
در آخر رفعت این چاه دیدم
۳۸۵
منم یوسف نموده رخ ز پرده
۳۸۶
بمن حیرانست چرخ سالخورده
۳۸۷
منم یوسف که اسرار کماهی
۳۸۸
گرفته نورم از مه تا بماهی
۳۸۹
منم یوسف نموده رخ پر از تاب
۳۹۰
جمال ماه کنعانم تو دریاب
۳۹۱
جمال من چنان غوغافکندست
۳۹۲
که اوّل شور در جانها فکندست
۳۹۳
جمال من مسخّر کرد عالم
۳۹۴
نمودی بدر من دیدار آدم
۳۹۵
جمال من چنان بنمود اینجا
۳۹۶
که کار بسته کُل بگشود اینجا
۳۹۷
جمال من یقین عین جمال است
۳۹۸
زبانها در جلالم گنگ و لالست
۳۹۹
جمل من بهروصفی که گویند
۴۰۰
نمیدانند و سرگردان چو گویند
۴۰۱
جمال وصف کرده هر زبانی
۴۰۲
بهر شرحی بگفتند از بیانی
۴۰۳
که یارد وصف کردن اندر اینجا
۴۰۴
مگر صاحبدلی جان مصفّا
۴۰۵
که داند شرح گفتن همچو عطّار
۴۰۶
کند اینجا صفات من پدیدار
۴۰۷
چو عطّارست اینجا واقف من
۴۰۸
حقیقت اوست بیشک کاشف من
۴۰۹
چو در وصفم بمعنی دُر فشاند
۴۱۰
ز دریای معانی دُر چکاند
۴۱۱
نیامد هیچ کس مانند عطّار
۴۱۲
که گوید با زمانه دیدن یار
۴۱۳
نه از دور فلک تا دور آدم
۴۱۴
نگفتست این معانی تا بدیندم
۴۱۵
نه کس بر دست ره چون او در اسرار
۴۱۶
که دارد در درون جان و دل یار
۴۱۷
زمانی باز کن چشم دل خود
۴۱۸
که کردستم ترا من واصل خود
۴۱۹
زمانی باز کن مر چشم دل باز
۴۲۰
که بنمودست هم انجام و آغاز
۴۲۱
چو من ره بردم و راهت نمودم
۴۲۲
در بسته برویت برگشودم
۴۲۳
جواهرنامه کردستم ترا فاش
۴۲۴
زمانی در یقین مانند من باش
۴۲۵
منت گفتم بسی در پرده اینجا
۴۲۶
نمود بیشکی گم کرده اینجا
۴۲۷
بسوی من رسی بنگر سُلوکم
۴۲۸
که در معنی عیان شمس الدّلوکم
۴۲۹
سلوک من ببین اندر خدائی
۴۳۰
که کردم صورت و معنی خدائی
۴۳۱
لقا بنمودش مانند منصور
۴۳۲
نمایم من یقین تا نفخهٔ صور
۴۳۳
ایا سالک گراینجا باز بینی
۴۳۴
تو مر عطّار در خود باز بینی
۴۳۵
مرا در خود طلب مطلوب حاصل
۴۳۶
که تا گردانمت در عشق واصل
۴۳۷
مرا در خود نگر منگر بهر سوی
۴۳۸
که تا بنمایمت در نور خود روی
۴۳۹
مرا درخود نگر وز خویش بگذر
۴۴۰
جمال معنیم در خویش بنگر
۴۴۱
مرا در خویشتن بین تا بدانی
۴۴۲
چنین شو گر چو من صاحب یقینی
۴۴۳
فرید آمد تو راز دیدن من
۴۴۴
شود هر راه تاریک تو روشن
۴۴۵
کنم مر روشنت من راه تاریک
۴۴۶
بگویم نکتههای نغز باریک
۴۴۷
منم جوهر عرض دریای معنی
۴۴۸
مشو اینجای ناپروای معنی
۴۴۹
چنان خود در درون خود باش ساکن
۴۵۰
که تا باشی تو ازدلدار ایمن
۴۵۱
منت گفتم چو راز این سخن باز
۴۵۲
اگر یابی تو اسرار کهن باز
۴۵۳
ز من دان و ز من بین و زمن گوی
۴۵۴
ز من پرس و ز من اسرار کل جوی
۴۵۵
چگویم گر مر این معنی بیابی
۴۵۶
منم بی تو تو سوی من شتابی
۴۵۷
مقام سالکی بردارمت من
۴۵۸
یقین خویش رهبر دارمت من
۴۵۹
عیان واصفت آرم بدیدار
۴۶۰
کنم مانند خویشت ناپدیدار
۴۶۱
چنان رخ نمایم در دل و جان
۴۶۲
که بنمایم یقینت جان جانان
۴۶۳
کرا میگوی این اسرار عطّار
۴۶۴
که درخوابند جمله نیست هشیار
۴۶۵
کسی کو دید جان و یافت در خود
۴۶۶
مه و خورشید تابان یافت در خود
۴۶۷
نداند این ولی چون این بداند
۴۶۸
بسان عاقلی حیران بماند
۴۶۹
چه میداند کسی این راز بیچون
۴۷۰
که تا اینجا خورد اندر غم او خون
۴۷۱
کسی کو خون خورد در سالها او
۴۷۲
بسی یابد در اینجا حالها او
۴۷۳
هزاران پیش اینجا از کتبها
۴۷۴
بخواند تا برآید از حجبها
۴۷۵
شود مر سالکِ او راه دیده
۴۷۶
در آخر مر جمال شاه دیده
۴۷۷
چنان درواصلی در سرّ این باز
۴۷۸
که اینجا سوخته باشد باعزاز
۴۷۹
ره جانان بسی پیموده باشد
۴۸۰
ابا او گفته و بشنوده باشد
۴۸۱
که جز جانان نبیند نیز مرحم
۴۸۲
چنان واصل بود در کوْن عالم
۴۸۳
همه جانان بود در دید معبود
۴۸۴
زیان خویش داند بیشکی سود
۴۸۵
همه جانان بود اینجا حقیقت
۴۸۶
نماند دید او اندر طبیعت
۴۸۷
همه جانان بود در جمله اشیا
۴۸۸
گهی مه باشد و گاهی ثریّا
۴۸۹
گهی خورشید باشد بی زوال او
۴۹۰
گهی چون مه شود در اتصال او
۴۹۱
گهی چون مه شود سالک در افلاک
۴۹۲
گهی واصل شود چون کرهٔ خاک
۴۹۳
گهی چون آتشی اینجا بسوزد
۴۹۴
گهی چون شمع دیگر برفروزد
۴۹۵
گهی چون آب گردد او روانه
۴۹۶
طلب دارد حیات جاودانه
۴۹۷
گهی چون باد باشد راحت جان
۴۹۸
گهی چون میوه اندر باغ و بستان
۴۹۹
گهی ریزان کند برگ از شجر را
۵۰۰
گهی برگ آورد نیک از ثمر را
۵۰۱
گهی چون خاک باشد بست اینجا
۵۰۲
گهی چون آب باشد مست اینجا
۵۰۳
گهی باشد لگد خور زیر هر پای
۵۰۴
شود مانند ذرّه جای بر جای
۵۰۵
گهی می بر دهد در روی عالم
۵۰۶
کند هر باغ و بستان شاد و خرّم
۵۰۷
گهی باشد در او گنج معانی
۵۰۸
گهی باشد در او راز نهانی
۵۰۹
گهی مرزنده آرد جمله ذرّات
۵۱۰
گهی محو فنا در دیدن ذات
۵۱۱
گهی باشد زپای بسته چون کوه
۵۱۲
بزیر بار غم چون کوه اندوه
۵۱۳
گهی آرد برون جوهر از آنجا
۵۱۴
نه یک جوهر زهر گونه هویدا
۵۱۵
گهی چون خاک گردد ریزه ریزه
۵۱۶
که یارد کرد با عشقش ستیزه
۵۱۷
گهی در شور باشد همچو دریا
۵۱۸
گهی موجش برد سوی ثریّا
۵۱۹
گهی درّ وصال آرد به بیرون
۵۲۰
بتابد تابشش در هفت گردون
۵۲۱
گهی جوهر بزیر آید ز بود او
۵۲۲
کسی باید که بتواند نمود او
۵۲۳
وز این دریا بود پیوسته آگاه
۵۲۴
ندیده باشد اینجاگه رخ شاه
۵۲۵
رخ دلدار اینجا دیده باشد
۵۲۶
ابااو گفته و بشنیده باشد
۵۲۷
بجز یکی نبیند در عیان او
۵۲۸
بجز یکی نباشد جان جان او
۵۲۹
همیشه در یقین او ذات باشد
۵۳۰
نمود جملهٔ ذرّات باشد
۵۳۱
همیشه در یقین قل هواللّه
۵۳۲
یکی داند عیان راز هواللّه
۵۳۳
بجز توحید چیزی ره نداند
۵۳۴
بجز توحید الّا اللّه نخواند
۵۳۵
بجز توحید حق اینجا نگوید
۵۳۶
درون پرده جز جانان نجوید
۵۳۷
بیابد چون بیابد راز اینجا
۵۳۸
ببیند چون بیابد باز اینجا
۵۳۹
چنین کس خواهم اینجا کار دیده
۵۴۰
که باشد او وصال یار دیده
۵۴۱
که بشناسد مرا اینجا عیانی
۵۴۲
مرا داند همه شرح و معانی
۵۴۳
تو ای عطّار با خود گوی و خود بین
۵۴۴
نه خودبین باش الّا خود خدابین
۵۴۵
تو ای عطّار بگذر از فنا تو
۵۴۶
فنا بشناس کل عین بقا تو
۵۴۷
مشو میگوی اسرار حقیقی
۵۴۸
که با روح القدس اینجا رفیقی
۵۴۹
اگرچه روح پاکت گشت جانان
۵۵۰
توئی در جزو و کل خورشید تابان
۵۵۱
توئی این دم رخ دلدار دیده
۵۵۲
زهر معنی جمال یار دیده
۵۵۳
جواهر نامه باقی چند ماندست
۵۵۴
ز بهر این دلم در بند ماندست
۵۵۵
رسانی این تمام آخر بپایان
۵۵۶
دگر هیلاج سرّ ذات جانان
۵۵۷
بگوئی بعد جوهر آشکاره
۵۵۸
کنندت آن زمان مر پاره پاره
۵۵۹
کتابی دیگر است از جوهر راز
۵۶۰
که بی پرده سخن راند در اعزاز
۵۶۱
یقین وصلست در وی رخ نموده
۵۶۲
مرا دلدار زان پاسخ نموده
۵۶۳
چنان واصل شدم در دید هیلاج
۵۶۴
که خواهم کُشت خود را همچو حلاج
۵۶۵
حقیقت آن کتاب اینجا مر راز
۵۶۶
نماید آخر کارم بکل راز
۵۶۷
ز عشقش روز و شب دل بیقرارست
۵۶۸
ز درد عشق اینجانم فگارست
۵۶۹
مرا اندر نهان گفتست محبوب
۵۷۰
که طالب بودهٔ کردی تو مطلوب
۵۷۱
در آخر چون نماند مر حجابت
۵۷۲
نمای آخر بکل عین کتابت
۵۷۳
همه ذرّات اینجا کن تو واصل
۵۷۴
همه مقصود از اینجا کن تو حاصل
۵۷۵
چه میگوید دل از مستقبل وحال
۵۷۶
بهرزه میزنی در خویشتن فال
۵۷۷
یکی را کن تمام و بعداز آن تو
۵۷۸
دگر را کن بکل شرح و بیان تو
۵۷۹
یکی را کن تمام و شاد میباش
۵۸۰
بروی دوست تو آزاد میباش
۵۸۱
نمیبینم در این عین ریاضت
۵۸۲
که تا کی باز بینم آن سعادت
۵۸۳
در اندیشه چنان مست و خرابم
۵۸۴
که یک لحظه نیاید هیچ خوابم
۵۸۵
نخفتم یک نفس جانا تو دانی
۵۸۶
که میگوئی مرا راز معانی
۵۸۷
نخفتم یک نفس تا عمر دارم
۵۸۸
در اندوهت دمادم میگذارم
۵۸۹
نخفتم یک نفس بیدار باشم
۵۹۰
ترا پیوسته من در کار باشم
۵۹۱
نخفتیدم دمی اندر خوشی من
۵۹۲
سزد گر سوی ذات خود کشی من
۵۹۳
نخفتیدم دمی در خواب جانا
۵۹۴
فتاده اندر این غرقاب جانا
۵۹۵
دمی ز اندیشه من خالی نبودم
۵۹۶
ز تو گفتم همه از تو شنودم
۵۹۷
دمی ز اندیشهٔ تو این دل من
۵۹۸
نشد خالی در این آب و گل من
۵۹۹
چنانم در تجلّی گم ببوده
۶۰۰
که این قطره بکل قلزم نموده
۶۰۱
چنانم در تجلّی تو حاضر
۶۰۲
در این گم بود کی در جمله ناظر
۶۰۳
چنانم در تجلّی تو جانباز
۶۰۴
که افکندم ز خود این پردهٔ راز
۶۰۵
چنانم در تجلّی گم شده من
۶۰۶
که بود تو بکل حاصل شده من
۶۰۷
چنانم در تجلّی وصل دیده
۶۰۸
که هستم بیشک من وصل دیده
۶۰۹
چنانم در تجلّی راز دیده
۶۱۰
که هستم بیشکی من راز دیده
۶۱۱
چنانم در تجلّی آفتابی
۶۱۲
که هر لحظه برم در تک و تابی
۶۱۳
چنانم در تجلّی بود بوده
۶۱۴
که دانم جمله با معبود بوده
۶۱۵
چنانم در تجلّی همچو ماهی
۶۱۶
که گه کوهی نمایم گاه کاهی
۶۱۷
چنانم در تجلّی فارغ و خوش
۶۱۸
که گه آبی شوم من گاه گه آتش
۶۱۹
چنانم در تجلّی تو آباد
۶۲۰
که گه خاکم گهی در سیر چون باد
۶۲۱
چنانم در تجلّی همچو کوهی
۶۲۲
که باشم در تجلّی با شکوهی
۶۲۳
چنانم در تجلّی همچو دریا
۶۲۴
که جوهر میفشانم در هویدا
۶۲۵
چنانم در تجلّی چون فلک من
۶۲۶
که دیدم ذات اشیا یک بیک من
۶۲۷
چنانم در تجلّی دید رویت
۶۲۸
که هر دم سر نهم بر خاک کویت
۶۲۹
چنانم در تجلّی ذات گشته
۶۳۰
که بیشک جملهٔ ذرّات گشته
۶۳۱
چنانم در تجلّی راز گویان
۶۳۲
نه با عصفور با شهباز گویان
۶۳۳
نمودم آنچه بنمودی مرا تو
۶۳۴
بگفتم آنچه گفتهٔ مرا تو
۶۳۵
بگفتم راز تو با رند و اوباش
۶۳۶
بکردم سرّ تو اینجایگه فاش
۶۳۷
ز عشقت گفتم و در درد مُردم
۶۳۸
شدم من زنده و این گوی بردم
۶۳۹
ز عشقت آگهم ای جان من تو
۶۴۰
در این عالم خورِ تابان من تو
۶۴۱
ز عشقت آگهم ای جان جانم
۶۴۲
که هستی آشکارا و نهانم
۶۴۳
ز عشقت آگهم ای راحت جان
۶۴۴
از آن میبارم از خود دُرّ و مرجان
۶۴۵
ز عشقت آگهم ای بود جانها
۶۴۶
که دیدستم چنین شرح و بیانها
۶۴۷
ز عشقت آگهم ای راحت دل
۶۴۸
که کردی آخر کارم تو واصل
۶۴۹
ز عشقت آگهم ای راز جمله
۶۵۰
که اینجا میدهم آغاز جمله
۶۵۱
ز عشقت آگهم ای نور دیده
۶۵۲
که هستم ذات پاکت جمله دیده
۶۵۳
ز عشقت آگهم در آخر کار
۶۵۴
که خواهم کُشتنم آخر چنین زار
۶۵۵
ز عشقت آگهم کآخر ستیزی
۶۵۶
ابرحق حق شده خونم بریزی
۶۵۷
ز عشقت آگهم ای جان جانم
۶۵۸
که خواهی کُشت آخر در نهانم
۶۵۹
ز عشقت آگهم تسلیم مانده
۶۶۰
ولی خوف و بلا و بیم مانده
۶۶۱
ز عشقت آگهم ای برتر از نور
۶۶۲
که خواهم رفت بر دارت چو منصور
۶۶۳
چو منصور تو جان خود ببازم
۶۶۴
پس آنگه سوی ذاتت سرفرازم
۶۶۵
منم بنموده رخ تا چند گوئی
۶۶۶
منم عین العیان تا چند گوئی
۶۶۷
منم در چشم تو بینائی تو
۶۶۸
منم در دست تو گیرائی تو
۶۶۹
منم در دید دیدار تو پنهان
۶۷۰
نمود و رخ چنین میگوی و میدان
۶۷۱
منم در تو چنین آتش فکنده
۶۷۲
ترا در دید خود سرکش فکنده
۶۷۳
منم در تو چنین خوناب برجای
۶۷۴
روانه گشته چون سیلاب اینجای
۶۷۵
منم در تو چو خاک افتاده اینجا
۶۷۶
ترا کرده ز دید خود مصفّا
۶۷۷
منم چون کوه اینجا در تن تو
۶۷۸
فتاده خُرد کرده مسکنِ تو
۶۷۹
منم چون بحردر دریای جانت
۶۸۰
چنین آورده در شور فغانت
۶۸۱
منم از جان ترا اینجا هواخواه
۶۸۲
تو هر چیزی که میخواهی مرا خواه
۶۸۳
منم اینجا بتوکل قائم الذّات
۶۸۴
چو خورشیدی و ما جمله ذرّات
۶۸۵
من تابان شده اندر دل تو
۶۸۶
گشاده رازهای مشکل تو
۶۸۷
مرا بشناس و میبینم دمادم
۶۸۸
نموده عین یاهویت در این دم
۶۸۹
منم یاهو درون جانت امروز
۶۹۰
ترا بنموده بخت و حال فیروز
۶۹۱
منم یاهو درون جسم و جانت
۶۹۲
حقیقت آشکارا و نهانت
۶۹۳
منم یا هو درون سینهٔ تو
۶۹۴
منم بنگر منم دیرینهٔ تو
۶۹۵
منم یا هو یقین درکلّ اشیا
۶۹۶
منم برجملهٔ اسرار دانا
۶۹۷
منم عشق ازل اینجا نموده
۶۹۸
وصال خویش در غوغا نموده
۶۹۹
منم اوّل که پایانی ندارم
۷۰۰
که جانانم که جانانی ندارم
۷۰۱
منم بی شبهه حیّ لایموتم
۷۰۲
که نی خوابست و نی جان و نه قوتم
۷۰۳
منم آن صانعی که قطرهٔ آب
۷۰۴
کنم اندر خم خورشید جانتاب
۷۰۵
منم آن قادری بر کلّ عالم
۷۰۶
که بنمایم زخاک اسرار آدم
۷۰۷
منم آن حاضری بر جمله موجود
۷۰۸
که من جمله بر آرم عین مقصود
۷۰۹
منم آن ناظری بر جمله بینا
۷۱۰
که از پنهان کنم هر دم هویدا
۷۱۱
منم آن ناظری کز علم حکمت
۷۱۲
دهم من بنده را تعظیم و رفعت
۷۱۳
منم آن عالمی بر جمله حاضر
۷۱۴
که باشم بر همه پیوسته ناظر
۷۱۵
منم دانندهٔ اسرار جمله
۷۱۶
منم هم نقطه و پرگار جمله
۷۱۷
منم موجود و بود من عیانست
۷۱۸
ولی از چشم هر انسان نهانست
۷۱۹
نگر قرآن من در عین آیات
۷۲۰
که تا از صورت افتی در سوی ذات
۷۲۱
نگر قرآن من تا راز دانی
۷۲۲
در اینجا سرّ ذاتم باز دانی
۷۲۳
نگر قرآن من در جمله اشیا
۷۲۴
که کل از نور قرآن گشت پیدا
۷۲۵
نگر قرآن من تا هر زمانی
۷۲۶
فروخوانی از اینجا داستانی
۷۲۷
نگر قرآن من بیشک در اینجا
۷۲۸
نموده ذات در یک دُر در اینجا
۷۲۹
نگر قرآن من اسرار جمله
۷۳۰
که آمد بیشکی دیدار جمله
۷۳۱
هر آنکو سرّ قرآنم بداند
۷۳۲
یقین پیدا و پنهانم بداند
۷۳۳
هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجا
۷۳۴
بسوی ذات کل بشتافت اینجا
۷۳۵
اگر اسرار قرآن بازدانی
۷۳۶
حقیقت اندر او هر راز دانی
۷۳۷
اگر اسرار قرآن رخ نماید
۷۳۸
ترا از ذات خود پاسخ نماید
۷۳۹
اگر اسرار قرآن گشت موصوف
۷۴۰
ترا بیشک شوی در جمله معروف
۷۴۱
اگر اسرار قرآن دیدهٔ تو
۷۴۲
یقین دانم که صاحب دیدهٔتو
۷۴۳
اگر اسرار قرآن خواندهٔ باز
۷۴۴
حجاب صورت از معنی برانداز
۷۴۵
چو قرآنست اینجا راز بیچون
۷۴۶
نموده ذات خود در بیچه و چون
۷۴۷
چو قرآنست اینجاگه پیامش
۷۴۸
بخوان هر لحظه راز جان کلامش
۷۴۹
چو قرآنست اینجاگه دوایش
۷۵۰
حقیقت عین دیدار بقایش
۷۵۱
بقرآن کن تقرّب همچو مردان
۷۵۲
وجود خویشتن آزاد گردان
۷۵۳
بقرآن کن تقرّب از دل پاک
۷۵۴
که تا گردی تو روحانی در این خاک
۷۵۵
بقرآن کن تقرّب از دل و جان
۷۵۶
بخوان یَخْرُجْ تو تا لؤلؤ مرجان
۷۵۷
بقرآن کن تقرّب تا شوی یار
۷۵۸
نماید رخ ترا معنی بسیار
۷۵۹
بقرآن کن تقرّب همچو منصور
۷۶۰
کز این سرّ گشت در آفاق مشهور
۷۶۱
حقیقت گشت دیدار دو عالم
۷۶۲
ز قرآن یافت اسرار دو عالم
۷۶۳
ز قرآن یافت سرّ لامکانی
۷۶۴
گذر کرد از زمین اندر زمانی
۷۶۵
ز قرآن یافت او عین العیانی
۷۶۶
ز قرآن یافت اسرار معانی
۷۶۷
ز قرآن یافت اینجا دید دیدار
۷۶۸
اناالحق زد از آن شد بر سر دار
۷۶۹
ز قرآن یافت در قرآن قدم زد
۷۷۰
نمود خویش کلّی بر عدم زد
۷۷۱
ز قرآن یافت او دیدار بیچون
۷۷۲
بگفت اسرار قرآن بیچه و چون
۷۷۳
ز قرآن یافت این نام اندر آفاق
۷۷۴
میان عاشقان افتاد از آن طاق
۷۷۵
ز قرآن او حقیقت رهنمون شد
۷۷۶
ز شوق عشق در دریای خون شد
۷۷۷
ز قرآن بازدید اینجایگه حق
۷۷۸
خدا گشت وز قرآن زد اناالحق
۷۷۹
ز قرآن قل هواللّه باز دید او
۷۸۰
نظر کرد و درون راز دید او
۷۸۱
ز قرآن دم زد و او بود قرآن
۷۸۲
حقیقت میندانی تا که جانان
۷۸۳
ز قرآن درگشا تا راز یابی
۷۸۴
تو چون منصور خود در باز یابی
۷۸۵
منم دانای قرآن در حقیقت
۷۸۶
نمودم جمله در سرّ شریعت
۷۸۷
منم دانا که اینجا غیب دانم
۷۸۸
همیشه مطّلع بر انس و جانم
۷۸۹
منم بیچون و بی دیده چگونه
۷۹۰
که هستم در درونها و برون نه
۷۹۱
منم بی شبهه بی مثلم رسانید
۷۹۲
که بود من ابی من خود بدانید
۷۹۳
چو بنمایم کسی را دیدهٔ خویش
۷۹۴
حجاب کفر و دین بردارم از پیش
۷۹۵
حجاب کفر و دین و خوب و زشتم
۷۹۶
همه در خاک قدرت من نوشتم
۷۹۷
منم اینجا حقیقت کفر و اسلام
۷۹۸
مرا اینجا حقیقت ننگ با نام
۷۹۹
مرا جویند و من در جمله موجود
۸۰۰
مرا بودند و من در جمله معبود
۸۰۱
مرا خوانند و من درجمله خوانم
۸۰۲
مرا دانند و من در جمله دانم
۸۰۳
حکیم لم یزل هم لایزالم
۸۰۴
حقیقت نور قدسی جلالم
۸۰۵
بمن پیدا شده اینجا سراسر
۸۰۶
منم پروردگار حیّ داور
۸۰۷
بمن پیدا شده هر انس و جانم
۸۰۸
مرا دانند و من در جمله دانم
۸۰۹
حکیم لم یزل هم لایزالم
۸۱۰
حقیقت نور قدس لایزالم