در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حقیقت جوهری اندر تو پیداست
۲
کز او در جمله عشق و شور و غوغاست
۳
حقیقت در تو و تو در حقیقت
۴
فرومانده تو در عین طبیعت
۵
حقیقت در تو و تو درگمانی
۶
از آن یک رمز اینجاگه ندانی
۷
حقیقت در تو بنمودست دیدار
۸
اگر مردی یقین خود را پدید آر
۹
حقیقت در تو است و تو در اوئی
۱۰
ولیکن گر براندازی دوروئی
۱۱
حقیقت را یقین یابی در اینجا
۱۲
ابی صورت تو بشتابی در اینجا
۱۳
حقیقت باز دان و راه بگذار
۱۴
سوی مه بازگرد و جاه بگذار
۱۵
حقیقت بازدان از پیر رهبر
۱۶
درون تست پیر عشق رهبر
۱۷
حقیقت باز دان ای کار دیده
۱۸
ز پیر عشق او دان یار دیده
۱۹
ز پیر عشق پرس احوال رازت
۲۰
که بنماید حقیقت راز بازت
۲۱
ز پیر عشق پرس و باز بنگر
۲۲
از او دیدار سرّ کار بنگر
۲۳
ز پیر عشق اگر آگاه گردی
۲۴
بکلّی اندر اینجا شاه گردی
۲۵
ز پیر عشق بستان جام اسرار
۲۶
فروکش جام و آنگه رو سوی دار
۲۷
ز پیر عشق بشنو آنچه گوید
۲۸
که او درمان دردت را بجوید
۲۹
ز پیر عشق بشنو راز و حق شو
۳۰
از او بین و از او دان و بدر رو
۳۱
تو پیری در درون داری حقیقت
۳۲
ندیده پیر خود گوید شفیقت
۳۳
ز پیر عشق بستان جام و کن نوش
۳۴
چواحمد جامهٔ تحقیق در پوش
۳۵
ز پیر ار جام بستانی دمادم
۳۶
بیارت در رساند او به یک دم
۳۷
ز پیرت نوش کن جام و بمخروش
۳۸
وجود خود بکلّی کن فراموش
۳۹
چو این جام از کف آن پیر خوردی
۴۰
فروکش بعد از آن هر جمله دردی
۴۱
در آن دردی و مستی گر زنی دم
۴۲
برون باید شد از جنّت چو آدم
۴۳
مرا این راز از آن شد آشکاره
۴۴
که کل در پیر خود کردم نظاره
۴۵
هر آنچه پیر گفت اینجا نوشتم
۴۶
برون کرد آخر کار از بهشتم
۴۷
چو آدم از بهشت خود برون کرد
۴۸
سرشته خاک من در عین خون کرد
۴۹
ترا اینجا اگر رازت بهشتست
۵۰
بنزد عاشقان دانم که زشتست
۵۱
چه باشد جنّت و رضوان و کوثر
۵۲
حجابی دان بر عاشق سراسر
۵۳
بر عاشق بهشت اینجا عذابست
۵۴
اگرچه اندر او عین عتابست
۵۵
بر عاشق به جز جانان نگنجد
۵۶
که در تحقیق جسم و جان نگنجد
۵۷
بر عاشق همه دیدار جانانست
۵۸
بهشتش قطرهٔ از بحر پنهانست
۵۹
بر عاشق به جز جانان مگو تو
۶۰
بجز این درد او درمان مجو تو
۶۱
کسانی کاندر این رازند مانده
۶۲
از آن پیوسته زین بازند مانده
۶۳
بهشت و حور و غلمان و در و دوست
۶۴
حقیقت مغز یارست و دگر پوست
۶۵
چو آدم راز دید از وی برون شد
۶۶
بآخر یار او را رهنمون شد
۶۷
چنانت سرّ با آدم بگویم
۶۸
در اینجا درد و درمانت بجویم
۶۹
نه آدم را برون کردند کآدم
۷۰
نمیگنجد آنجاگه در آن دم
۷۱
مثال بوستانی بُد بهشتش
۷۲
از آن مر آخر کار او بهشتش
۷۳
ز بعد قربت آمد هجر آخر
۷۴
رها کرد او بهشت از دید ظاهر
۷۵
برجانان بهشتش گشت زندان
۷۶
تمامت کرد ترک او همچو رندان
۷۷
منزّه شد چو ذات پاک بیچون
۷۸
حقیقت عاشق آسا رفت بیرون
۷۹
بهشتش عقل بود و عقل بگذاشت
۸۰
نمود جبرئیل ونقل بگذاشت
۸۱
چنان شد ادم از ظلمت سوی نور
۸۲
که از جنّات وحوّا گشت او دور
۸۳
چو پیر عشق او را روی بنمود
۸۴
مر او را کل در توفیق بگشود
۸۵
مرا او را گفت کای آدم نظر کن
۸۶
نمود من ببین جانت خبر کن
۸۷
اگر بیرون فتادستی ز جنّات
۸۸
ترا آخر رسانم سوی کلّ ذات
۸۹
منم با تو ترا بیرون فکنده
۹۰
بشاهی میرسانم هان توبنده
۹۱
مرا بشناس و با من باش ساکن
۹۲
که در آخر کنم بود تو ایمن
۹۳
چو من دیدی منت بنمایم این راز
۹۴
حجاب اندازم این دم آخرت باز
۹۵
منم بیرون فکنده تا بدانی
۹۶
تو ای آدم براز کلّ نهانی
۹۷
کنون جز من مدان در سینهٔ خویش
۹۸
منم پیر تو ای دیرینهٔ خویش
۹۹
از آنت کردم از جنات بیرون
۱۰۰
که تا بنمایمت کل ذات بیچون
۱۰۱
بغیر ما نظر اینجا مکن تو
۱۰۲
ز من بشنو حقیقت این سخن تو
۱۰۳
بهشت و حور و غلمان جمله دیدی
۱۰۴
که یک نقش و سراسر پیچ دیدی
۱۰۵
ندیدی هیچ آدم بازدان تو
۱۰۶
ز من بشنو هم از من راز دان تو
۱۰۷
همه مانند نقشی بود پیشت
۱۰۸
اگرچه در برون هست خویشت
۱۰۹
همه اندر نمود آدم اینجا
۱۱۰
منت کردم در اینجاگه مصفّا
۱۱۱
بمن پیدا شد و در من نهان شد
۱۱۲
بمن آدم در اینجاگه عیان شد
۱۱۳
ترا آن رازها کاندر سر تخت
۱۱۴
نمودم بازگفتم با تو بدبخت
۱۱۵
ندیدستی ندیدی زان شدی دور
۱۱۶
بخود گشتی در این جنات مغرور
۱۱۷
نمودی من نمودم با تو آدم
۱۱۸
بگفتم با تو من سرّ دمادم
۱۱۹
فرستادم بتو جبریل و گفتم
۱۲۰
دو گوشم راز ما اینجا شنفتم
۱۲۱
چنان غافل شدست از عشق حوا
۱۲۲
که یک دم می نیفتادی تو با ما
۱۲۳
دمی با ما اگر چه راز گفتی
۱۲۴
ز من با من حقیقت باز گفتی
۱۲۵
منت حاضر بُدم در جان و در دل
۱۲۶
منت مقصود کردم جمله حاصل
۱۲۷
ولی در عاقبت آدم ندانی
۱۲۸
که سرّ دوست رازست ونهانی
۱۲۹
منت سرّ تو آدم راز گویم
۱۳۰
ز تو در تو حقیقت راز جویم
۱۳۱
ز بهر آن برون کردست ازآنجا
۱۳۲
که غیری را نبینی جز من اینجا
۱۳۳
در این هجران وصال من تو دریاب
۱۳۴
در این قربت جمال من تودریاب
۱۳۵
که هجران من و وصلست هردو
۱۳۶
یکی آدم حقیقت چه من و تو
۱۳۷
از آن وصل و از این هجران مرا بین
۱۳۸
درون بنگر مرا عین لقا بین
۱۳۹
منم بر تو ید قدرت نموده
۱۴۰
در اینجاگه مه بدرت نموده
۱۴۱
منت جنّت نمودم باز حوّا
۱۴۲
منت کردم ز دید خویش پیدا
۱۴۳
منم درآخر کارت فراقی
۱۴۴
نمودم اندر اینجا اشتیاقی
۱۴۵
حقیقت نوش با ما نیش باشد
۱۴۶
ترا این راه ما در پیش باشد
۱۴۷
رهی در پیش داری آدم پیر
۱۴۸
بباید رفتن اکنون می چه تدبیر
۱۴۹
ره ما راه تست و راه کن تو
۱۵۰
مگو دیگر بگستاخی سخن تو
۱۵۱
رهت در ما کن و رس بر در ما
۱۵۲
که با تست این زمان مر رهبر ما
۱۵۳
ره عشقم ره دور و درازست
۱۵۴
در او گاهی نشیب و گه فرازست
۱۵۵
بمن کن راه و منزل بین تو در من
۱۵۶
بآخر آن بت صورت تو بشکن
۱۵۷
بمن کن راه و منزل بین و خوش باش
۱۵۸
حقیقت تن دَرِ دل بین و خوش باش
۱۵۹
تو پنداری مگر کین عشقبازیست
۱۶۰
بیانی دیگرست این سر نه بازیست
۱۶۱
توئی آدم ز جنّت رفته بیرون
۱۶۲
فتاده این زمان در سیر گردون
۱۶۳
رهی دور و عجب در پیش داری
۱۶۴
ابا خود پیر پیش اندیش داری
۱۶۵
ترا خود میکند در خود خطابی
۱۶۶
نداری زهره تاگوی جوابی
۱۶۷
ندانی ره از آنی باز مانده
۱۶۸
چو گنجشکی اسیر بازمانده
۱۶۹
ترا بیرون فکند از عین جنّات
۱۷۰
هزاران نکته میگوید ز آیات
۱۷۱
تو چون در شکّی او را کی شناسی
۱۷۲
چو طفل از عین وحشت میهراسی
۱۷۳
ترا میگوید اینجا گه دمادم
۱۷۴
در این دم چون توئی مر عین آدم
۱۷۵
تو بیرونی از آن در ره فتادم
۱۷۶
ز بالا در سوی این چه فتادم
۱۷۷
خطابت میکند هر لحظه زینسان
۱۷۸
تو هستی هر نفس در خود هراسان
۱۷۹
نمیدانی جوابی دادن او را
۱۸۰
که باشد در خور جانان نکورا
۱۸۱
چو میترسی از آنی باز در راه
۱۸۲
فتاده عاشق و بیچاره در چاه
۱۸۳
رها کردی تو جنّت را بصد ناز
۱۸۴
برون پس آمدی ای صاحب راز
۱۸۵
کنون چون آمدی مانند آدم
۱۸۶
خطاب خوف میآید دمادم
۱۸۷
تو درخوف و بمانده در رجائی
۱۸۸
فتاده اندر این دام بلائی
۱۸۹
نمیدانی که راهت از کجایست
۱۹۰
از آن جان تودرخوف و رجایست
۱۹۱
رجا و خوف کی راهت نماید
۱۹۲
که جز پیرت یقین راهت نماید
۱۹۳
چو پیرت در ره افکندست در خود
۱۹۴
از آنی میروی با او تو بیخود
۱۹۵
دمی گوید که منزل اندر اینجاست
۱۹۶
دمی گوید که مر منزل نه پیداست
۱۹۷
دمی گوید منت بیرون فکندم
۱۹۸
دمی گوید منت در خون فکندم
۱۹۹
دمی گوید منت دیدار دارم
۲۰۰
ابا تو اندر این سر کار دارم
۲۰۱
دمی گوید مترس و خوش همی باش
۲۰۲
گهی در آب و گه آتش همی باش
۲۰۳
دمی بر کسوت آدم برآید
۲۰۴
گهی حوّا ز آدم مینماید
۲۰۵
دمی تاجت نهد بر سر ز شاهی
۲۰۶
دمیت از مه در اندازد بمائی
۲۰۷
دمی در خاکت اندازد بخواری
۲۰۸
نباشد زهره تا سر را بخاری
۲۰۹
دمی بر عرشت افرازد یقین سر
۲۱۰
دمی از قربتت بر فرق افسر
۲۱۱
دمی عزت دمی نخوت نماید
۲۱۲
دمی بُعد و دمی قربت نماید
۲۱۳
بجز آنکو در این ره درد یابد
۲۱۴
چو مردان خویشتن او فرد یابد
۲۱۵
غم جانان خورد در خون نشیند
۲۱۶
بجز او در همه غیری نبیند
۲۱۷
بلای قرب جانان همچو آدم
۲۱۸
کشید اینجا زعشق او دمادم
۲۱۹
بلا بیند نیارد دم زدن او
۲۲۰
گهی در گفت باشد گاه در گو
۲۲۱
گهی چون آدم از جنّت شود دور
۲۲۲
فتد چون سالکان اندر ره دور
۲۲۳
گهی چون آتش اینجا خود بسوزد
۲۲۴
گهی چون باد آتش بر فروزد
۲۲۵
گهی در بار غم مانند منصور
۲۲۶
بسوزد تاشود کلّی علی نور
۲۲۷
گهی مانند او گوید اناالحق
۲۲۸
در آخر منزلت اینست الحق
۲۲۹
مثالی بود این سر تا بدانی
۲۳۰
که راز دیگر است این از معانی
۲۳۱
نمودی گفتم اینجا آشکاره
۲۳۲
نمیدانی نمیبینی چه چاره
۲۳۳
نمیدانی که یارت با تو چونست
۲۳۴
گهی در راستی گه با سکونست
۲۳۵
گهی بنمایدت دیدار بیچون
۲۳۶
گهی بیرون کند از هفت گردون
۲۳۷
گهی چون سالکانت در ره خویش
۲۳۸
در اندازد بسوی درگه خویش
۲۳۹
گهی چون پیر دین منصور حلّاج
۲۴۰
ترا بر فرق معنی بر نهد تاج
۲۴۱
گهی بنمایدت اسرار وانگه
۲۴۲
گهی مانند او بر دار آنگه
۲۴۳
کند بودت که تا رازش بگوئی
۲۴۴
ندانم تا در این معنی چگوئی
۲۴۵
نمییاری بترک جان خود کرد
۲۴۶
که چون منصور گردی در همه فرد
۲۴۷
نمییاری چو آدم در ره او
۲۴۸
فتادت تا رهی بر درگه او
۲۴۹
نمییاری دمی تا راز بینی
۲۵۰
وصال شه در اینجا باز بینی
۲۵۱
نمییاری وصال شاه دیدن
۲۵۲
گذشتن از خود و در وی رسیدن
۲۵۳
نمییاری گذشت از خود حقیقت
۲۵۴
حقیقت دوست میداری طبیعت
۲۵۵
طبیعت آنچنانت بند کردست
۲۵۶
که جانت مانده در دیدار فردست
۲۵۷
طبیعت دوستداری زو جدائی
۲۵۸
از آن محروم از دید خدائی
۲۵۹
طبیعت همچو شیطانست در تو
۲۶۰
حقیقت عین رحمانست در تو
۲۶۱
طبیعت کردت ازدلدار خود دور
۲۶۲
از آنی مانده اندر خویش مغرور
۲۶۳
طبیعت مر ترادردوزخ انداخت
۲۶۴
وجودت از تف این نار بگداخت
۲۶۵
طبیعت بند بندت را فروبست
۲۶۶
تو اندر گردن او کردهٔ دست
۲۶۷
چنانش دوست میداری که جانست
۲۶۸
نمیدانی که خونت رایگانست
۲۶۹
بخواهد کشتنت در عین این نار
۲۷۰
تو همچون کافری دادست زنّار
۲۷۱
حقیقت کافری زنّار داری
۲۷۲
که از جان مر بُتِ خود دوست داری
۲۷۳
تو چون بت میپرستی کافری تو
۲۷۴
ز ناگاهی شوی از جان بری تو
۲۷۵
بت نفس تو کافر مَرد خواهد
۲۷۶
شدن در آتش اینجاگه نکاهد
۲۷۷
ندیده دین و کافر مُرد خواهی
۲۷۸
ندانم تا چه چیزی برد خواهی
۲۷۹
شکست این و یقین را باز جو تو
۲۸۰
ابا جانت در اینجا راز جو تو
۲۸۱
در آن سر جز پشیمانی و حسرت
۲۸۲
بمانی در تف نار ندامت
۲۸۳
بصورت مبتلا تا چند باشی
۲۸۴
در این عین بلا تا چند باشی
۲۸۵
ترا چون نیست دردی کی شود دوست
۲۸۶
ترا چون نیست مغزی باش در پوست
۲۸۷
بصورت مبتلائی چون عزازیل
۲۸۸
از آنی رخ سینه مانندهٔ فیل
۲۸۹
دمادم مینماید راز جانت
۲۹۰
حقیقت میکند آگاه جانت
۲۹۱
ترا هم این بباید سوخت بیشک
۲۹۲
وگرنه نکته آموخت بیشک
۲۹۳
از آنی مانده در زندان بماتم
۲۹۴
که خودبینی چو او بیشک دمادم
۲۹۵
بود کز سرّ معنی بازیابی
۲۹۶
رسی در منزل آنگه شاه یابی
۲۹۷
بود کین شک شود عین الیقینی
۲۹۸
ترا چون نیست اینجا پیش بینی
۲۹۹
ترا چون نیست رهبر بر سر راه
۳۰۰
بماندستی چو روبه در بُن چاه
۳۰۱
تو رهبر را طلب کن در دلِ ریش
۳۰۲
وز او بگشای کلّی مشکل خویش
۳۰۳
تو رهبرداری اندر جان حقیقت
۳۰۴
که او بیند یقین عین طبیعت
۳۰۵
ولیکن چون تو بشناسی نمودش
۳۰۶
که آخر باز دانی بود بودش
۳۰۷
مر او را آدم اینجا رهنمون شد
۳۰۸
که آدم زو یقین عین سکون شد
۳۰۹
ره جمله نمود و خویش گم کرد
۳۱۰
همه اندر دوئی افکند خود فرد
۳۱۱
حجاب از پیش بردارد در آخر
۳۱۲
شود مخفی و بود او بظاهر
۳۱۳
ز عشق این سرّ تواند شد میسّر
۳۱۴
ولیکن گرز آید عاقبت سر
۳۱۵
ترا تا سَر بود این سرّ نه بینی
۳۱۶
نه بینی تا تو این ظاهر نه بینی
۳۱۷
بظاهر شرع بین و باطن آن یاب
۳۱۸
بسوی عشق چون منصور بشتاب
۳۱۹
حقیقت هر که دید او سرفشان شد
۳۲۰
چو جان داد او حقیقت جان جان شد
۳۲۱
ترا تا جان بود در قالب ای دوست
۳۲۲
حقیقت مغز باشی لیکن در پوست
۳۲۳
دوئی چون از میان برخاست جان شد
۳۲۴
حقیقت جان ابر جانان نهان شد
۳۲۵
چو جان جانان شود جز حق نباشد
۳۲۶
توئی باطل کز این جز حق نباشد
۳۲۷
بجان جان توانی یافت خود را
۳۲۸
که هر کس مینگردد و کل اَحَد را
۳۲۹
خدا بیند خدا صورت نداند
۳۳۰
وگر داند در او حیران بماند
۳۳۱
چون جان برخاست جانان رخ نماید
۳۳۲
ترا هر لحظه صد پاسخ نماید
۳۳۳
چو جان شد جسم آمد در سوی خاک
۳۳۴
نهان گردید زیر چرخ افلاک
۳۳۵
نهان گردد در آن خلوتگه یار
۳۳۶
در اینجاگه شود او آگه یار
۳۳۷
در اینجا آگهی صورت ندارد
۳۳۸
در اینجا آگهی ار خویش دارد
۳۳۹
حجابی نیست صورت اندر این خاک
۳۴۰
که اینجا میشود هم محو در پاک
۳۴۱
در اینجا عین خونست و پلیدی
۳۴۲
در اینجاگه یقین بر چون رسیدی
۳۴۳
در اینجا صورتت مانند خونست
۳۴۴
ولی این قصّه با مُل رهنمونست
۳۴۵
چو صورت محو گردد جان زاید
۳۴۶
بجز جان هیچ مر او را نشاید
۳۴۷
چو جان گردد صور در عالمِ گل
۳۴۸
تنی باشد که گردد در مکان دل
۳۴۹
ز بعد دل شود اینجایگه جان
۳۵۰
پس آنگاهی شود دیدار جانان
۳۵۱
اگرچه شرح بسیارست این را
۳۵۲
ولیکن راز میجوید یقین را
۳۵۳
یقین این است اندر آخر کار
۳۵۴
که میگردد صور کل ناپدیدار
۳۵۵
حقیقت همچو جان اینجا شود گم
۳۵۶
مثال قطره در دریای قلزم
۳۵۷
حقیقت قطره چون در بحر پیوست
۳۵۸
یقین هم نیست گردد کاندر اوهست
۳۵۹
چو قطره عین دریا شد در اینجا
۳۶۰
حقیقت بود یکتا شد در اینجا
۳۶۱
چو جسمت محو شد کل بود گردد
۳۶۲
بگویم عاقبت معبود گردد
۳۶۳
وصال صورتست اندر دل خاک
۳۶۴
در اینجاگه رسد در صانع پاک
۳۶۵
در اینجا مخزن خود باز بیند
۳۶۶
در اینجا او حقیقت راز بیند
۳۶۷
در اینجا آتشت چون نار گردد
۳۶۸
نمود خاک کلّی در نوردد
۳۶۹
سوی معدن شود با مسکن خود
۳۷۰
بیابد بار دیگر مأمن خود
۳۷۱
دگر چون هم از اینجا او شود باز
۳۷۲
بسوی باد یابد همچنین راز
۳۷۳
دگر هم آب شد اینجا روانه
۳۷۴
رسد در آب اینجا بی بهانه
۳۷۵
یقین چون خاک باشد در سوی خاک
۳۷۶
یکی باشد همه در عین کل پاک
۳۷۷
پلیدی پاک گردد بد نماند
۳۷۸
بجز عطّار این سِرّ کس نداند
۳۷۹
که عطّار است اینجا راز دیده
۳۸۰
ز خود مرده در اینجا باز دیده
۳۸۱
بمرد از خویش اندر گور صورت
۳۸۲
فتادت این همه دید ضرورت
۳۸۳
چنان این سر در اینجا باز دیدست
۳۸۴
که خود مُردست وین کل راز دیدست
۳۸۵
چو مر این جسم و جانش اینچنین است
۳۸۶
کسی کاین یافت اینجا راز بینست
۳۸۷
بباید رفت زینجا آخر کار
۳۸۸
بزیر خاک تاریکت بیکبار
۳۸۹
حجاب اینجا برافتد تا بدانی
۳۹۰
ز من دریاب این راز نهانی
۳۹۱
هر آنکو مُرد آخر زنده گردد
۳۹۲
چو خورشید از فلک تابنده گردد
۳۹۳
در اینجا زندگانی مرگ باشد
۳۹۴
ولی چون عاقبت کل ترک باشد
۳۹۵
در آخر ترک خواهد بُد ز صورت
۳۹۶
بباید شد از این معنی ضرورت
۳۹۷
بباید شد از این دنیای غدّار
۳۹۸
نباید بست دل در دهر خونخوار
۳۹۹
در این دنیا که بر عین بلایست
۴۰۰
دهان بگشاده همچون اژدهایست
۴۰۱
دمادم میکشد هر کس سوی خویش
۴۰۲
زند بر جان هر کس هر زمان نیش
۴۰۳
در اینجائی فنا اندر بلائی
۴۰۴
بآخر زهر کام اژدهائی
۴۰۵
چو مردان از دم او کن کناره
۴۰۶
مکن در سوی آن ملعون نظاره
۴۰۷
ببین او را که کامی زشت دارد
۴۰۸
ابا کسی هیچ اُنسی میندارد
۴۰۹
ندارد هیچ اُنسی با کس این شوم
۴۱۰
از این معنی شود جان تو معلوم
۴۱۱
چو بوقلمونست دنیا تو نظر کن
۴۱۲
دل خود را از این معنی خبر کن
۴۱۳
برآرد رنگ بر مانندهٔ تو
۴۱۴
نیوش این پند از دانندهٔ تو
۴۱۵
چو شکلی ساخت این ملعون مکّار
۴۱۶
چو نقش تو شود اینجا پدیدار
۴۱۷
نماید خویشتن را با تو اینجا
۴۱۸
که بفریبد ترا ای مرد دانا
۴۱۹
تو پنداری که او رادوست گیری
۴۲۰
نمیدانی که اندر پوست میری
۴۲۱
چنانت درکشد چون اژدهائی
۴۲۲
که دیگر مینیابد زورهائی
۴۲۳
چنین است آخرت آنگه بدیدی
۴۲۴
چرا در سوی دنیا آرمیدی
۴۲۵
ترا دنیا خوش آمد ای برادر
۴۲۶
چو ققنوس این زمان در سوی آذر
۴۲۷
فتادستی و هم در وی بسوزی
۴۲۸
هم ازخود آتشی در خود فروزی
۴۲۹
بخواهی سوخت اندر آخر کار
۴۳۰
بخواهی مرد اندر وی به پندار
۴۳۱
تو تا کی ماندهٔ دنیا بمانی
۴۳۲
ز سرّ آخرت رمزی ندانی
۴۳۳
ز سرّ آخرت این سر شنفتی
۴۳۴
نکردی گوش و اندر خواب خفتی
۴۳۵
ترا دنیا چنان در قید کردست
۴۳۶
که مرغ جانت اینجا صید کردست
۴۳۷
چو صیّاد ازل مر مرغ جانت
۴۳۸
گرفت و صید کرد آخر نهانت
۴۳۹
نخواهد گشت اندر خاک ره خوار
۴۴۰
تو خواهی ماند اندر عاقبت زار
۴۴۱
نخواهی یافت آخر میرهائی
۴۴۲
چرا بیچاره در قید و بلائی
۴۴۳
ز جان مرجان خود بگذار دنیا
۴۴۴
ره حق گیر و رسوائی مولی
۴۴۵
ز دنیا هیچ ناید مر ترا سود
۴۴۶
بجز آن کاندر این آتش شوی زود
۴۴۷
جهان نزدیک حق قدری ندارد
۴۴۸
هلالست این مَهَت بدری ندارد
۴۴۹
جهان و هرچه در روی جهان است
۴۵۰
چو یک ذاتست چون یابد جهان است
۴۵۱
جهان بگذار و بگذر زو یقین تو
۴۵۲
چو مردانباش در خود پیش بین تو
۴۵۳
جهان بگذار کین مردار هیچست
۴۵۴
که چون نقش عجائب پیچ پیچست
۴۵۵
جهان بگذار تا یابی رهائی
۴۵۶
خدا بشناس وز وی کن خدائی
۴۵۷
جهان بگذار چون مردان و دیندار
۴۵۸
نمود خویش در عین الیقین دار
۴۵۹
جهان بگذار و بگذر زو چو مردان
۴۶۰
خود از بند بلا آزاد گردان
۴۶۱
جهان بگذار چون آدم ز جنّت
۴۶۲
در افکن خویشتن در سرّ قربت
۴۶۳
جهان بگذار همچون او ره دوست
۴۶۴
که تا آخر شوی مر آگه دوست
۴۶۵
جهان بگذارو همچون او فنا شو
۴۶۶
در آن دید جهان عین بقا شو
۴۶۷
جهان بگذار تا یابی سرانجام
۴۶۸
بنوشی از کف معشوق خود جام
۴۶۹
جهان جاودان بنگر در اینجا
۴۷۰
حقیقت جان جان بنگر در اینجا
۴۷۱
چه دیدی آخر ازدنیا چگوئی
۴۷۲
که سرگردان در او مانند گوئی
۴۷۳
چه دیدی آخر از دنیا به جز رنج
۴۷۴
کشیدی رنج و نادیده رخ گنج
۴۷۵
چه دیدی آخر از دنیا به جز غم
۴۷۶
نمودت درد و غم اینجا دمادم
۴۷۷
چه دیدی آخر از دنیای غدّار
۴۷۸
بج زدرد و بلا و عین آزار
۴۷۹
ز دنیا هیچ دل شادان نباشد
۴۸۰
که جان ودل بکلّی میخراشد
۴۸۱
ز دنیا هیچ دل را نیست شادی
۴۸۲
عجب در غرق این دریا فتادی
۴۸۳
چو دریائیست دنیا موج پر خون
۴۸۴
دمادم میزند بر هفت گردون
۴۸۵
چو دریائیست دنیا پر نهنگست
۴۸۶
درون جای عیش و هوش و هنگست
۴۸۷
در این دریا بسی کشتی نظر کن
۴۸۸
دل خود را از این دریا خبر کن
۴۸۹
که پر موجست از خون عزیزان
۴۹۰
از او شو گر تو مردی هان گریزان
۴۹۱
نهنگ جانستان اینجاست دائم
۴۹۲
کز او هر لحظه صد غوغاست دائم
۴۹۳
در این دریا هر آن کشتی که یابد
۴۹۴
شتابان سوی آن کشتی شتابد
۴۹۵
بیک دم در کشد کشتی بیکبار
۴۹۶
شود در عین دریا ناپدیدار
۴۹۷
ز دنیا بگذر ای سالک حقیقت
۴۹۸
که کس جز جان نخواهد بُد رفیقت
۴۹۹
ز دنیا بگذر ای دل یک زمان تو
۵۰۰
مبند اینجای خود در جسم وجان تو