Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در حکایت مجنون و اسرار او فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی پرسید از مجنون یکی روز
۲
که ای اندر بلای عشق پیروز
۳
وصال دوست داری بی بهانه
۴
چرا مجنون شدی اینت بهانه
۵
چو لیلی در زمانت رخ نماید
۶
دم از آئینهات کلّی رباید
۷
ترا لیلی چو دیدارست حاصل
۸
چرا هر لحظه میگردی تو عاقل
۹
ترا لیلی حقیقت دوست دارد
۱۰
نظر هر لحظه سوی تو گمارد
۱۱
چو نزد تو کند هر لحظه لیلی
۱۲
همی آهنگ دارد با تو میلی
۱۳
ترا لیلی حقیقت دوستدارست
۱۴
ولی جان و دلت ناپایدارست
۱۵
چو لیلی را به بینی شادمان باش
۱۶
دمی با او حقیقت رایگان باش
۱۷
چو لیلی دیدهٔ مجنون چرائی
۱۸
فتاده اندر این غم چون چرائی
۱۹
چو لیلی دیدهای گشته مجنون
۲۰
مشو هر لحظهٔ در خود دگرگون
۲۱
چو روی دوست دیدی گرد واصل
۲۲
چو مقصودست بیشک جمله حاصل
۲۳
وصالت هست اینجا دیدن یار
۲۴
حجاب بیخودی از پیش بردار
۲۵
جوابش داد آن مجنون پرغم
۲۶
که لیلی را همی بینم دمادم
۲۷
جمالم مینماید دمبدم دوست
۲۸
مرا این صبر اینجا دیدن اوست
۲۹
دمی پیدا همی آید چو از دور
۳۰
مرا گرداند اندر عشق مهجور
۳۱
جمالم مینماید در دل و جان
۳۲
ولی دیگر شود از چشم پنهان
۳۳
چو بینم روی او هشیار گردم
۳۴
ز جسم و جان خود بیزار گردم
۳۵
چو بینم روی او باشم بگردون
۳۶
حقیقت من از او هر لحظه مجنون
۳۷
دمی بیدار باشم در رخ یار
۳۸
حقیقت گوش دارم پاسخ یار
۳۹
بگوید با من و من گوش دارم
۴۰
اگرچه عقل هم مدهوش دارم
۴۱
بگوید راز خود با من چنان دوست
۴۲
که پندارم که مجنون صورت اوست
۴۳
چنان با من شود لیلی یگانه
۴۴
که من مجنون نبینم در میانه
۴۵
چنان با من شود همداستان او
۴۶
که پندارم که خود جسمست و جان او
۴۷
شود با من یکی در خلوت راز
۴۸
که من مجنون نبینم آن زمان باز
۴۹
همه لیلی شود دیدار مجنون
۵۰
حقیقت نقطه و پرگار مجنون
۵۱
همه لیلی شود مجنون نماند
۵۲
درونم در یکی بیرون نماند
۵۳
همه لیلی شوم آن لحظه در دوست
۵۴
برون آیم بیکباره من از پوست
۵۵
همه لیلی شوم در جزو و در کل
۵۶
مرا گوید که هان مجنون من قل
۵۷
منم لیلی و مجنون باز مانده
۵۸
بمن اینجایگه این راز مانده
۵۹
منم لیلی و مجنون گشته فانی
۶۰
نموده مر ورا راز نهانی
۶۱
منم لیلی منم مجنون در اسرار
۶۲
بشد لیلی و مجنون ناپدیدار
۶۳
دلا لیلی صفت مجنون نظر کن
۶۴
از این معنی نهادت را خبر کن
۶۵
همه ذرّات تو مجنون صفاتند
۶۶
فتاده در پی لیلیّ ذاتند
۶۷
همه مجنون شده ذرّات اینجا
۶۸
کنند از عشق لیلی جمله غوغا
۶۹
چو لیلی با همه اندر میانست
۷۰
ابا عشّاق در شرح و بیانست
۷۱
چو لیلی مینماید خویش مجنون
۷۲
نیارم گفت این سرّ تا بود چون
۷۳
ولیکن عشق میگوید که هان گوی
۷۴
وصال لیلی از شرح و بیان گوی
۷۵
چو لیلی با همه بنموده پاسخ
۷۶
حقیقت مینماید با همه رخ
۷۷
رخ لیلی مگر منصور دیداست
۷۸
که با او گفت اناالحق زو شنیدست
۷۹
یقین منصور لیلی بود و مجنون
۸۰
شد از عشق وصال خود دگرگون
۸۱
چنانش عشق اندر پرده افتاد
۸۲
که ناگاهش بکل پرده برافتاد
۸۳
نظر میکرد لیلی در میان دید
۸۴
حقیقت خویش در شور وفغان دید
۸۵
نبد منصور بُد دیدار لیلی
۸۶
که با او داشت اندر عشق میلی
۸۷
حقیقت راز پیش انداخته باز
۸۸
نموده مر ورا انجام و آغاز
۸۹
چو منصور از حقیقت بود دلدار
۹۰
نمودِ خویش را میدید بردار
۹۱
کجا لیلی کجا مجنون چه منصور
۹۲
حقیقت گشت اندر جمله مشهور
۹۳
رها کن لیلی و مجنون تو بنگر
۹۴
بجز منصور کل در خود تو منگر
۹۵
حقیقت ذات منصورست جانت
۹۶
به پیوسته یقین با جان جانت
۹۷
انالحق میزند در صورت تو
۹۸
خطابی میکند مر صورت تو
۹۹
اناالحق میزند گر گشته بیخود
۱۰۰
ز من فارغ شده در نیک و در بد
۱۰۱
ز من فارغ شدی من با توام هان
۱۰۲
منم جان و منم جانان یقین دان
۱۰۳
ز من فارغ مباش و بود بنگر
۱۰۴
منم اینجا زیان و سود بنگر
۱۰۵
ندیدی مر مرا ماندی تو فارغ
۱۰۶
مگر در گور خواهی گشت بالغ
۱۰۷
هر آنکو رویِ خود اینجا نبیند
۱۰۸
یقین میدان که هم فردا نبیند
۱۰۹
هر آنکو رویش اینجا دید جان شد
۱۱۰
همه جسمش پس آنگه جان جان شد
۱۱۱
ترا جانانست اینجا او یقینی
۱۱۲
فتاده کافری در عین کینی
۱۱۳
چنان کین و حسد در تست موجود
۱۱۴
که همچون آتشی و میرود دود
۱۱۵
چنان کین و حسد با تست دائم
۱۱۶
که غرّانی تو چون گرگ بهائم
۱۱۷
چنان کین و حسد پیوسته با تو
۱۱۸
که دل یکباره جان بگسسته با تو
۱۱۹
تو در این کبر ماندستی چو نمرود
۱۲۰
زیان خویش میدانی یقین سود
۱۲۱
تو در کبر و حسد ماندی چو فرعون
۱۲۲
نه یک ذاتی که هستی لَوْن برلون
۱۲۳
تو در کبر وحسد هستی چو شیطان
۱۲۴
که ذرّات جهان کردی پریشان
۱۲۵
در این کبر و منی ناگه بمیری
۱۲۶
که بیشک در کف ایشان اسیری
۱۲۷
در این کبر و منی بیشک بمانی
۱۲۸
ره از گم کردکی جائی ندانی
۱۲۹
حسد قوّت گرفتست اندر این دل
۱۳۰
از آن افتادهٔ در خون و در گل
۱۳۱
چو مردان در درون خود صفا ده
۱۳۲
ز جان صلوات را بر مصطفا ده
۱۳۳
از او غافل مشو و ز کبر بگذر
۱۳۴
حسد را هیچ در اینجا تو منگر
۱۳۵
مشو غافل که دنیا نابکار است
۱۳۶
تو پا بفشرده او ناپایدارست
۱۳۷
مشو غافل که دنیا خوان رنجست
۱۳۸
بنزد عاقلان خوان سپنجست
۱۳۹
مشو غافل که دنیا هیچ آمد
۱۴۰
چو فرموکی سراپا پیچ آمد
۱۴۱
مشو غافل که مرگ اندر کمینست
۱۴۲
بآخر جایگه زیر زمین است
۱۴۳
مشو غافل دمی بیدار خود باش
۱۴۴
همیشه در پی اسرار خود باش
۱۴۵
مشو غافل که غفلت دشمن تست
۱۴۶
فتاده بیشکی اندر تن تست
۱۴۷
مشو غافل که دنیا رخ نمودست
۱۴۸
ز پنداری زیانت جمله سودست
۱۴۹
مشو غافل اجل را یاد میدار
۱۵۰
اگر مرد رهی میباش بیدار
۱۵۱
مشو غافل وصال دوست دریاب
۱۵۲
در آخر سوی جانان زود بشتاب
۱۵۳
مشو غافل که وصل دوست اینجاست
۱۵۴
حقیقت مغز نیز و پوست اینجاست
۱۵۵
مشو غافل دم از مردان دین زن
۱۵۶
دم خود از نمود اوّلین زن
۱۵۷
مشو غافل اگر تو مرد راهی
۱۵۸
گدائی کردهٔ اکنون تو شاهی
۱۵۹
مشو غافل که کردم یادگاری
۱۶۰
چسود آخر چو اینجا نیست باری
۱۶۱
که من با او حقیقت وصل گویم
۱۶۲
نمود عشق من از اصل جویم
۱۶۳
تو غافل ماندهٔ از سرّ بیچون
۱۶۴
نمیدانی که آخر خود بود چون
۱۶۵
تو اینجا اصل یاری در حقیقت
۱۶۶
حقیقت اصل و نوعی در شریعت
۱۶۷
دم از عین حقیقت زن که ذاتی
۱۶۸
نموده روی از فعل صفاتی
۱۶۹
تو اصل جوهر ذاتی که بودی
۱۷۰
ولیک اینجایگه جسمی نمودی
۱۷۱
نمودت از چه بُد دانی که چون بود
۱۷۲
نمودت از نمود کاف و نون بود

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.