در صفات جزو و کل بهر نوع بر اسرار حقیقت فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
وجودت در صفات نور گردانست
۲
اگر یابی حقیقت جان جانانست
۳
صفات هرچه یابی اندر اینجا
۴
ز تقوی جمله را بینی مصفّا
۵
صفات جسم یابی قوّت دل
۶
مراد دل شده ازوی بحاصل
۷
صفات جان نظر کن معنی ذات
۸
فتاده نور او بر جمله ذرّات
۹
صفات جمله اشیا بر تو پیداست
۱۰
حقیقت ذات در جانت هویداست
۱۱
صفات آفتاب روح میبین
۱۲
که آغازت از این بُد در نخستین
۱۳
صفات ماه بنگر در درونت
۱۴
که نور اوست در جان رهنمونت
۱۵
صفات مشتری بنگر ز باطن
۱۶
اگر مرد رهی بگذر ز باطن
۱۷
صفات زهره در شمس و قمر بین
۱۸
حقیقت کوکبان را سر بسر بین
۱۹
صفات جملگی اندر تو موجود
۲۰
بود بیشک توئی دیدار معبود
۲۱
صفات هرچه یابی سوی افلاک
۲۲
همه پیداست در تو خفته برخاک
۲۳
صفات روح رادر دل نظر کن
۲۴
در او پیدا حقیقت سر بسر کن
۲۵
صفات خویش را اندر قلم بین
۲۶
وجودت بیشکی عین عدم بین
۲۷
صفات عرش در جانست و در دل
۲۸
شده نورش یقین در جمله حاصل
۲۹
صفات عرش جسمست تا بدانی
۳۰
در او پیدا همه راز معانی
۳۱
صفات جنّت و حوران یقین بین
۳۲
صفات دوزخ از بین القرین بین
۳۳
صفات آتش از نورست بنگر
۳۴
مر این سر جمله مشهورست بنگر
۳۵
صفات باد موجود است در تو
۳۶
یقینِ روحِ معبود است در تو
۳۷
صفات آب بنگر در رگ و پوست
۳۸
گرفته در درونت توی بر توست
۳۹
صفات خاک چون پیداست در تن
۴۰
که خود در خاک داری عین مسکن
۴۱
صفات کوه بنگر جسم خود بین
۴۲
مشو ای دوست اندر راز خود بین
۴۳
صفات بحر بنگر در درونت
۴۴
صدف در جوهر اینجا رهنمونت
۴۵
صفات این همه چون یافتی باز
۴۶
حجابست این همه از خود برانداز
۴۷
چو در خلوت ندانست او که چونست
۴۸
حقیقت عشق بین کو رهنمونست
۴۹
چو در خلوت ندیدی راز جانان
۵۰
توئی انجام با آغاز جانان
۵۱
در این خلوتسرای جان و دل خود
۵۲
فنا شو تا بیابی حاصل خود
۵۳
در این خلوتگه جانان که هستی
۵۴
بت نفس و هوا بشکن که رستی
۵۵
مصفّی کن دل و جان همچو وی نیز
۵۶
نظر که جمله را ارواح وحی نیز
۵۷
نظر کن در دل و دریاب بیچون
۵۸
درون را با برون بگرفته در خون
۵۹
در آن خونست بیشک جوهر دوست
۶۰
نموده نور خود در مغز و در پوست
۶۱
صفای دل بهست از نور خورشید
۶۲
که خواهد بود مر این نور جاوید
۶۳
صفای دل طلب کن از معانی
۶۴
اگرچه قدر این جوهر ندانی
۶۵
چو حصن قلب دیدی سوی جان شد
۶۶
ندای سرّ ربانی تو بشنو
۶۷
وصال دل طلب کن در درون تو
۶۸
که جان خواهد شدن این رهنمون تو
۶۹
حقیقت جان شناس و یار بنگر
۷۰
که از جان باز یابی سرّ اکبر
۷۱
توئی در خلوت دل بازمانده
۷۲
ندیده راز در دل باز مانده
۷۳
در این خلوت اگر کژ بین شوی تو
۷۴
نیابی مر چنین سرّ قویتو
۷۵
ایا سالک که داری خلوت دل
۷۶
چه کردی عاقبت اینجای حاصل
۷۷
ایا سالک که داری خلوت جان
۷۸
وجود خویشتن دیگر مرنجان
۷۹
فنا شو تا بقا آید به پیشت
۸۰
چرا تو ماندهٔ در کفر و کیشت
۸۱
فنا شو تا بقا یابی سراسر
۸۲
اگر مرد رهی از خویش برخَور
۸۳
ز خود آسوده شو بی رنج مر کس
۸۴
در اینجا یک زمان فریاد خود رس
۸۵
ز خود آسوده شو ای مرد درویش
۸۶
حقیقت مرهمی نه بر دل ریش
۸۷
ز خود آسوده شو در کل احوال
۸۸
رها کن زهد با سالوس افعال
۸۹
ز خود آسوده شو تا کام یابی
۹۰
رها کن ننگ تا مر نام یابی
۹۱
ز خود آسوده شو اندر فنا کوش
۹۲
مگو بسیار در جان باش خاموش
۹۳
ز خود آسوده شو بیرنج اینجا
۹۴
نظر کن بیشکی مر گنج اینجا
۹۵
ز خود آسوده شو وز نار برخَور
۹۶
که داری هم تو ماه و هم تو اختر
۹۷
ز خود آسوده شو مانند مردان
۹۸
خود از این رنج تن آزاد گردان
۹۹
تو خود آسوده شو ای راز دیده
۱۰۰
که گم کردی دل اندر باز دیده
۱۰۱
بجز جانان مبین در پردهٔ دل
۱۰۲
که او بُد بیشکی گم کردهٔ دل
۱۰۳
در این منزل چو تو با جسم گردی
۱۰۴
دوئی برداری آنگاهی تو فردی
۱۰۵
در این منزل یکی بین و یکی شو
۱۰۶
مر این گفتار از یکّی تو بشنو
۱۰۷
همه مردانِ ره اندر برِ تست
۱۰۸
ندانی اینکه عشقت رهبرِ تست
۱۰۹
رموز این بیان نز عقل و تقلید
۱۱۰
مر این معنی بچشم سر توان دید
۱۱۱
توانی دید این معنی تو ازجان
۱۱۲
بصورت مینیاید راست این دان
۱۱۳
بمعنی هر که اینجا رازِ ره برد
۱۱۴
رهِ معنی ز عشق دوست بسپرد
۱۱۵
بخلوتگاهِ جان بنشست اوّل
۱۱۶
که تا شد جسم با جانت مبدّل
۱۱۷
چو جسمت جان شد و جان راه برشد
۱۱۸
حقیقت جسم بی خوف و خطر شد
۱۱۹
ترا تا خوف در جانست پیدا
۱۲۰
توئی همچون یکی دیوانه شیدا
۱۲۱
برسوائی در افتی آخر کار
۱۲۲
مر این گفته که من گفتم نگهدار
۱۲۳
بخود این سر ندانی تا بدانی
۱۲۴
یقین بشناس در سرّ معانی
۱۲۵
یقین از پیش دار ای دل در اینجا
۱۲۶
بکن مقصود خود حاصل در اینجا
۱۲۷
یقین را پیش دار و راه او کن
۱۲۸
همه ذرّات او درگاه او کن
۱۲۹
بگو با جملهٔ ذرّات این راز
۱۳۰
نماشان جملگی انجام و آغاز
۱۳۱
صفات خویشتن کن ذات اوّل
۱۳۲
مر این صورت در اینجا کن مبدّل
۱۳۳
تو باشی لیکن اینجا تو نباشی
۱۳۴
چو توبی تو شدی کلّی تو باشی
۱۳۵
تو باشی اوّل و آخر نگهدار
۱۳۶
مرا این معنی تو از ظاهر نگهدار
۱۳۷
تو باشی هرچه بینی در صفاتت
۱۳۸
بیان میگویم از اسرار ذاتت
۱۳۹
تو باشی آن زمان در عین خلوت
۱۴۰
حقیقت هرچه آید عین قربت
۱۴۱
تو باشی جملهٔ پنهان و پیدا
۱۴۲
همه در تو تو اندر کل هویدا
۱۴۳
تو باشی آفتاب و ماه بیشک
۱۴۴
نموده نور تو در جملگی یک
۱۴۵
تو باشی مشتری و زهرهای پیر
۱۴۶
بیان را گوش کن ای سالک پیر
۱۴۷
تو باشی عرش و فرش و لوح و کرسی
۱۴۸
حقیقت دان و دیگر می چه پرسی
۱۴۹
از این معنی اگر اسرار جوئی
۱۵۰
نکردستی تو گم دلدار جوئی
۱۵۱
شنو دلدار دلدارست دلدار
۱۵۲
ازین بیهوشی و مستی خبردار
۱۵۳
زهی نادان زخود بیرون فتادی
۱۵۴
از آن افتاده چون مجنون فتادی
۱۵۵
توئی مجنونی و لیلی در بر تست
۱۵۶
حقیقت اندر اینجا رهبر تست
۱۵۷
توئی مجنونی و لیلی رخ نمودست
۱۵۸
ترا آدم بدم پاسخ نمودست
۱۵۹
توئی مجنونی کنون از شوق لیلی
۱۶۰
همی یابی در اینجا ذوق لیلی
۱۶۱
توئی مجنونی و لیلی در درونت
۱۶۲
ویت در سوی خود چون رهنمونت
۱۶۳
توئی مجنونی و لیلی باز دیده
۱۶۴
یقین بگشای ای شهباز دیده
۱۶۵
توئی مجنونی و لیلی حاضر تست
۱۶۶
گمان بر بیشکی او ناظر تست
۱۶۷
توئی مجنونی و لیلی باز بین هان
۱۶۸
درون چسم و جان می راز بین هان
۱۶۹
توئی مجنونی و غم بسیار دیده
۱۷۰
وصالی جز غم جانان ندیده
۱۷۱
ترا لیلی است پیدا و توپنهان
۱۷۲
بهرزه میدهی از عشق او جان
۱۷۳
ترا لیلی درون جان شیرین
۱۷۴
تو داده از فراقش جان شیرین
۱۷۵
ترا لیلی درون و بنگر اسرار
۱۷۶
تو را بیرون شده لیلی طلبکار
۱۷۷
جمال خوبِ لیلی در درونست
۱۷۸
چگویم من که این معنی چگونست
۱۷۹
جمال خوبِ لیلی آفتابست
۱۸۰
دل مجنون از آن در تک و تابست
۱۸۱
جمال خوب لیلی هست بیچون
۱۸۲
فکنده نور خود بر هفت گردون
۱۸۳
تو لیلی را ندیدستی دل مست
۱۸۴
از آن مجنون صفت رفتی تو از دست
۱۸۵
یقین دیوانهٔ از عشق لیلی
۱۸۶
زیادت میکنی هر لحظه میلی
۱۸۷
یقین دیوانهٔ و تو ندانی
۱۸۸
نشاید کاینچنین دیوانه مانی
۱۸۹
در این دیوانگی ای دل چه دیدی
۱۹۰
دمی در صحبت لیلی رسیدی
۱۹۱
ندیدی روی لیلی ای دل ریش
۱۹۲
حجاب آورده اینجاگه تو در پیش
۱۹۳
نمیداند مگر لیلی در اینجا
۱۹۴
که مجنون میکند هر لحظه غوغا
۱۹۵
نمیداند مگر لیلی در این راز
۱۹۶
که خواهد گشت مجنون جان و سرباز
۱۹۷
نمیداند مگر لیلی که مجنون
۱۹۸
فتادست این زمان اندر گوِ خون
۱۹۹
چنان مجنون اسیر و مستمندست
۲۰۰
بدست خود سر خود را فکندست
۲۰۱
چنان مجنون فتاده در دل خونست
۲۰۲
که اندر وی نظاره هفت گردونست
۲۰۳
عجب لیلی درون جان بمانده
۲۰۴
میان خاک ره در خون بمانده
۲۰۵
ابا لیلی و لیلی گشته مجنون
۲۰۶
که میدانید که این اسرار خود چون
۲۰۷
چنان عطّار مجنون وصالست
۲۰۸
که گوئی در غم و رنج و وبالست
۲۰۹
دمادم میشود دیوانهٔ عشق
۲۱۰
همی گوید یقین افسانهٔ عشق
۲۱۱
چو لیلی دارد اندر بر چگوید
۲۱۲
نکرده هیچ گم دیگر چه جوید
۲۱۳
چو لیلی با منست و راز دیدم
۲۱۴
حقیقت روی لیلی باز دیدم
۲۱۵
مر این دیوانگی از عشق محبوب
۲۱۶
مرا باشد که پیدا گشت مطلوب
۲۱۷
حقیقت طالبم مطلوب آمد
۲۱۸
وز اینجا یوسفم یعقوب آمد
۲۱۹
منم مجنون منم لیلی در اینجا
۲۲۰
منم یعقوب و یوسف در هویدا
۲۲۱
وصال لیلیام حاصل شده کل
۲۲۲
چو یوسف جان من واصل شده کل
۲۲۳
چنان دیدم جمال روی جانان
۲۲۴
که چون مجنون شدم در عشق پنهان
۲۲۵
چنان لیلی صفت مجنون شدستم
۲۲۶
که گوی از خودی بیرون شدستم
۲۲۷
چنان بیخود شدم اندر خودی من
۲۲۸
که یکسان شد برم نیک و بدی من
۲۲۹
چنان مستم که با خود مینمایم
۲۳۰
که در هستی بکل عین بقایم
۲۳۱
چنان در جان من بنشسته محبوب
۲۳۲
که طالب را بیک ره دید مطلوب
۲۳۳
دلم چون یار دید و با خود آمد
۲۳۴
در آخر فارغ از نیک و بد آمد
۲۳۵
در آخر فارغست و عین گفتار
۲۳۶
دمادم مینماید دیدن یار
۲۳۷
منم امروز اعجوب زمانه
۲۳۸
که معشوقست حاصل بی بهانه
۲۳۹
منم امروز بنموده در این راز
۲۴۰
ابا عشاق خود انجام و آغاز
۲۴۱
جمال طلعت لیلی بدیدم
۲۴۲
از آن مجنونی اکنون آرمیدم
۲۴۳
جمال روی لیلی بس عیانست
۲۴۴
از او شوری فتاده در جهانست