Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
وصال شاه میجویند جمله
۲
یقین از وصل میگویند جمله
۳
وصال شاه آن یابد یقین باز
۴
که سر دربازد از عین الیقین باز
۵
وصال شاه آن یابد ز دنیا
۶
که مر چیزی نیابد عین مولی
۷
وصال شاه آن یابد که در راز
۸
یکی داند همه در قرب و اعزاز
۹
وصال آن دید کز درگذشت او
۱۰
حقیقت نور خود را در نوشت او
۱۱
وصال آن دید کاندر او فنا شد
۱۲
ز عین لا اله اعیان لا شد
۱۳
وصال آن دید چون منصور اینجا
۱۴
که کلّی دید عین نور اینجا
۱۵
وصال آن دید چون منصور الحق
۱۶
ز عین لا زد اینجا دم اناالحق
۱۷
وصال او دید اینجا همچو او باز
۱۸
که بگذشت از وجود و گشت سرباز
۱۹
وصال آن دید الّااللّه آن شد
۲۰
که اینجا همچو او عین العیان شد
۲۱
وصال آن دید اینجا از یقین او
۲۲
که چون منصور آمد پیش بین او
۲۳
وصال آن دید کاندر جزو و کل باز
۲۴
همه خود یافت با انجام و آغاز
۲۵
وصال شاه یاب ای دل چو منصور
۲۶
از او چون بستدی اینجا تو مشهور
۲۷
ترا منشور عشق او دادت اینجا
۲۸
ز غم کردت بکل آزادت اینجا
۲۹
ترا منشور عشق او داد بنگر
۳۰
درونت گنج جان آباد بنگر
۳۱
ترامنشور از او و گنج از اویست
۳۲
بآخر کارت از وی کل نکویست
۳۳
ترا منشور عشق ای راز دیده
۳۴
از او این قرب آخر باز دیده
۳۵
ترا منشور از او شد آشکاره
۳۶
همه ذرّات در تو شد نظاره
۳۷
ترا منشور کل دادست منصور
۳۸
وز این منصور خواهی گشت منصور
۳۹
ترا منشور کل داد از حقیقت
۴۰
نمود اینجایگه کل دید دیدت
۴۱
ترا منشور اودر عین لا داد
۴۲
در آخر مر ترا عزّ و بقا داد
۴۳
ترا منشور او چون هست اینجا
۴۴
رسیدی تو بکل در قربت لا
۴۵
ز منشورش دم کل میزنی باز
۴۶
یقین دیدی از او این عزّت و ناز
۴۷
ز منشورش دم جانان زن اینجا
۴۸
که گردونست ارزن پیشت اینجا
۴۹
ز منشورش حقیقت باز دیدی
۵۰
همه اندر شریعت باز دیدی
۵۱
ترااین دم از او دیدار پیداست
۵۲
تو پنهان گشته و کل یار پیداست
۵۳
ترا این دم از او باید زدن دم
۵۴
که میگوید ترا سرّ دمادم
۵۵
ترا این دم از او باید زدن کل
۵۶
که تا بیرون شوی از عین این ذل
۵۷
ترا آمد از او این دم یقینست
۵۸
که او درجانت آمد پیش بینست
۵۹
از او زن دم که آدم این بدیدست
۶۰
مگو چندین که او چندین پدیدست
۶۱
از او دم زن حقیقت پایدارش
۶۲
سر خود باز اندر پای دارش
۶۳
از او دم زن وز او میگو سخن تو
۶۴
همی کن فاش اسرار کهن تو
۶۵
از او دم زن که در عین العیانی
۶۶
ببازت جان که در وی جان جانی
۶۷
از او دم زن وز او مگذر زمانی
۶۸
وز او بردار هر دم داستانی
۶۹
از او دم زن تو اندر کلّ حالت
۷۰
که ناگاهی رسانت در وصالت
۷۱
از او دم زن که عین بود گردی
۷۲
چو او در عاقبت معبود گردی
۷۳
از او دم زن که او اندر دم تست
۷۴
حقیقت همدم و هم آدم تست
۷۵
از او دم زن وز او میگوی دائم
۷۶
دوای درد از او می جوی دائم
۷۷
از او دم زن چو ز آن دم آمدستی
۷۸
ز عین او تو همدم آمدستی
۷۹
از او دم زن تو در اعیان او باش
۸۰
از او پیدا شدی پنهان او باش
۸۱
از او دم زن که او جان و دل تست
۸۲
حقیقت وصل کل زو حاصل تست
۸۳
از او دم زن که تا زو حق شوی تو
۸۴
از او در آخر جان حق شوی تو
۸۵
از او دم زن در اینجاگه فنا گرد
۸۶
اگر هستی چو او مر صاحب درد
۸۷
از او دم زن که جانان رفت تحقیق
۸۸
حقیقت درد و هم درمانست توفیق
۸۹
ترا چون پیر کل منصور آمد
۹۰
ز سر تا پایت اینجا نور آمد
۹۱
ترا در نور خود داد آشنائی
۹۲
رسیدی باز در عین خدائی
۹۳
ترا در نور خود او راه دادست
۹۴
در اینجایت دل آگاه دادست
۹۵
ترا در نور او باید شدن پاک
۹۶
که تاواصل شوی از وصل واصل
۹۷
ترا در نور او باید شدن پاک
۹۸
که تا واصل شوی در حقهٔ خاک
۹۹
ترا در نور او باید شدن دل
۱۰۰
که در آخر شوی از وصل واصل
۱۰۱
ترا در نور او باید شدن جان
۱۰۲
که تا جانت شود در وصل جانان
۱۰۳
ترا از نور او وصل است پیدا
۱۰۴
حقیقت رفته فرع واصل پیدا
۱۰۵
ترا از نور او اینجا یقین است
۱۰۶
دل و جانت ز نورش پیش بین است
۱۰۷
ترا ازنور او وصل است در جان
۱۰۸
از آن رو میکنی زو نصّ و برهان
۱۰۹
ترا از وصل او دیدار شاه است
۱۱۰
که او شاهست و دیدار اِله است
۱۱۱
ترا از وصل او شد رنج اینجا
۱۱۲
بدستت داد بیشک گنج اینجا
۱۱۳
ترا در وصل او تحقیق فاش است
۱۱۴
که اسرار عیان بی منتهایش است
۱۱۵
تو چون ازوصل او دیدی رخ او
۱۱۶
بگفتی اندر اینجا پاسخ او
۱۱۷
ز وصلش اندر اینجا سرفرازی
۱۱۸
در آخر چون سر و جانت ببازی
۱۱۹
سر وجان پیش وصلت میببازم
۱۲۰
که ازتو در حقیقت سرفرازم
۱۲۱
سر و جان پیش وصلت باخت خواهم
۱۲۲
با عیان تو کلّی تاخت خواهم
۱۲۳
مرا ازوصل تو اصل است موجود
۱۲۴
نمودستی مرادیدار مقصود
۱۲۵
مرا از وصل تو جانست شادان
۱۲۶
که هم جانی در او هم ماه تابان
۱۲۷
مرا از وصل تو اعیان الّا است
۱۲۸
حقیقت بود تو اینجا هویداست
۱۲۹
مرا از وصل تو جان دید رویت
۱۳۰
ز وصل آمد چنین در گفتگویت
۱۳۱
ز وصلت گفتگو کردست آغاز
۱۳۲
که دیدست از رخت انجام و آغاز
۱۳۳
ز وصلت گفتگو آورد اینجا
۱۳۴
که از وی شد حقیقت فرد اینجا
۱۳۵
ز وصلت جملگی اسرار گویم
۱۳۶
همه با تو یقین ای یار گویم
۱۳۷
ز وصلت جز تو چیزی مینبینم
۱۳۸
که از دید تو در عین الیقینم
۱۳۹
ز وصلت این معانی جوهر ای دوست
۱۴۰
برون آوردهام چون مغز از پوست
۱۴۱
ز وصلت در درون بحر رازم
۱۴۲
که پرده کردهٔ ز اسرار بازم
۱۴۳
چنانم پرده از رخ باز کردی
۱۴۴
مرا کل صاحب این را زکردی
۱۴۵
که جانم از تو بود و درتو گم شد
۱۴۶
مثال قطره در دریای گم شد
۱۴۷
ز بودت باز دیدم بودت اینجا
۱۴۸
حقیقت چون توئی معبودت اینجا
۱۴۹
تو مقصودم بُدی در جان و در دل
۱۵۰
مرا مقصود از روی تو حاصل
۱۵۱
تو مقصودم بُدی در آخر کار
۱۵۲
که تا پرده گرفتستی ز رخسار
۱۵۳
تو مقصودم بُدی و رخ نمودی
۱۵۴
در اینجاگه رخ فرّخ نمودی
۱۵۵
تو مقصودم بُدی در اصل جمله
۱۵۶
که خواهی بود آخر وصل جمله
۱۵۷
تو مقصودم بدی از روی تحقیق
۱۵۸
مرا بخشیدی اینجاگاه توفیق
۱۵۹
تو مقصودم بدی در آخر ای جان
۱۶۰
مرا کردی بکل خورشید تابان
۱۶۱
تو مقصودم بدی این دم در الّا
۱۶۲
که کردی مر مرا اینجا تو یکتا
۱۶۳
ز عین دید خوددیدار بودست
۱۶۴
منم این دم نمودار نمودست
۱۶۵
منم در عین لای او بمانده
۱۶۶
بیک ره دست از خود برفشانده
۱۶۷
توئی اعیان من کل آشکاره
۱۶۸
که خواهی کردنم جان پاره پاره
۱۶۹
تو چون خود را چنان کردی مرا هان
۱۷۰
که حاجت نیست اندر شرح و برهان
۱۷۱
جمال بی نشانت آشکارست
۱۷۲
همه جانها ترا اندر نظارست
۱۷۳
جمال بی نشانت دُر فشانست
۱۷۴
حقیقت قل هواللّه زان نشانست
۱۷۵
جمال بی نشانت هست موجود
۱۷۶
تمامت ازتو میجویند مقصود
۱۷۷
جمال بی نشانت چون نمودی
۱۷۸
همه دلها بیک ره در ربودی
۱۷۹
جمال بی نشانت راحت جانست
۱۸۰
که اندر پردهٔ پیدا و پنهانست
۱۸۱
جمال بی نشانت قوت روحست
۱۸۲
خوشا آنکس کش این فتح و فتوحست
۱۸۳
جمال بی نشانت کعبهٔ دل
۱۸۴
بود کاینجاست مقصودم بحاصل
۱۸۵
جمال بی نشانت خویش بنمود
۱۸۶
مرا اسرارهااز پیش بنمود
۱۸۷
جمال بی نشانت شد دوایم
۱۸۸
از آن ازدیدنش عین بقایم
۱۸۹
جمال بی نشانت دیدم اینجا
۱۹۰
از آن در عشق در توحیدم اینجا
۱۹۱
جمال بی نشانت دیدهام باز
۱۹۲
از آن رو گشتهام در عشق ممتاز
۱۹۳
جمال بی نشانت دیدهام ذات
۱۹۴
از آن دیدار جان شد جمله ذرّات
۱۹۵
جمال بی نشانت راز دیدم
۱۹۶
از آن ذات تو اینجا باز دیدم
۱۹۷
جمال روشنست اینجا حقیقت
۱۹۸
ولیکن در نمودار شریعت
۱۹۹
جمال آفتاب لایزالست
۲۰۰
دل عشاق از او اندر وصالست
۲۰۱
جمالت تافتست اینجای نوری
۲۰۲
دلم انداختست اندر حضوری
۲۰۳
جمالت را حضور جان بدیدم
۲۰۴
چو خورشیدی دلم تابان بدیدم
۲۰۵
جمالت فتنهٔ جانست در دید
۲۰۶
کز اینجا میتوانم یافت توحید
۲۰۷
جمالت باز دیدم در عیان من
۲۰۸
از آنم گشته بی نقش و نشان من
۲۰۹
جمالت دیدم اندر عین اشیا
۲۱۰
که چون نور است اندر جمله شیدا
۲۱۱
جمالت دیدم اندر نور خورشید
۲۱۲
از آن تابان شده منشور خورشید
۲۱۳
جمالت دیدم اندر روی مهتاب
۲۱۴
که تابانست از او نور جهانتاب
۲۱۵
جمالت دیدم اندر مشتری من
۲۱۶
بجان و دل شدستم مشتری من
۲۱۷
جمالت دیدم اندر عین ناهید
۲۱۸
بدادم جان و گشتم نور جاوید
۲۱۹
جمالت دیدم اندر عرش و کرسی
۲۲۰
کزان تابانست در جان روح قدسی
۲۲۱
جمالت دیدم اندر لوح دیدار
۲۲۲
مرا زین جایگه شد نور دیدار
۲۲۳
جمالت دیدم اندر قلم من
۲۲۴
از آن حیران شدم اندر عدم من
۲۲۵
جمالت دیدم اندر هر نجومی
۲۲۶
از آن تابان شده هر جا علومی
۲۲۷
جمالت دیدم اندر عین آتش
۲۲۸
از آن آتش شده پیوسته سرکش
۲۲۹
جمالت دیدم اندر نفخهٔ باد
۲۳۰
که عالم کرده است از شوق آباد
۲۳۱
جمالت دیدم اندر آب روشن
۲۳۲
از آن کرده بهر جاگاه گلشن
۲۳۳
جمالت دیدم اندر کون تحقیق
۲۳۴
مکان دریافته از عین توفیق
۲۳۵
جمالت در همه اشیا عیانست
۲۳۶
بجز واصل مر این را خود که دانست
۲۳۷
جمالت ذات و ذاتت در صفاتست
۲۳۸
ترا کل قل هواللّه نور ذاتست
۲۳۹
زهی ذات تو اینجا بود جمله
۲۴۰
حقیقت مر توئی مقصود جمله
۲۴۱
عیان شد ذات تو در جان من پاک
۲۴۲
از آن افتادهام در عین ناپاک
۲۴۳
عیان شد ذات تو تا من بدیدم
۲۴۴
عیانت را از آن من ناپدیدم
۲۴۵
عیان ذات تو تا راز دیدم
۲۴۶
ز ذات انجامت و آغاز دیدم
۲۴۷
تو لائی عین الّا اللّه خوانند
۲۴۸
ترا مر عاشقان جز تو ندانند
۲۴۹
تو لائی در همه موجود گشته
۲۵۰
تو مقصودی از آن معبود گشته
۲۵۱
تو لائی مر ترا اللّه دیدم
۲۵۲
ترا اعیان الّا اللّه دیدم
۲۵۳
دل و جان هر دو حیران تو مانند
۲۵۴
کواکب جمله گردان تو مانند
۲۵۵
همه پیدا بتو تو عین پنهان
۲۵۶
همه جانها بتو تو مانده بیجان
۲۵۷
همه پیدا بتو تو ناپدیدار
۲۵۸
ز صورت نقطهٔ در دید پرگار
۲۵۹
چنان پنهانی از دیدار جمله
۲۶۰
که میدانی ز خود اسرار جمله
۲۶۱
ترا جویان شده ذرّات در دید
۲۶۲
که میخواهند اندر عین توحید
۲۶۳
رسندت کل رسیده میندانند
۲۶۴
از آن حیران و سرگردان بمانند
۲۶۵
توئی جز تو کسی نبود که دانم
۲۶۶
از آن غیری ندیدم زان ندانم
۲۶۷
حقیقت بود اشیائی همیشه
۲۶۸
که بر جائی همه جائی همیشه
۲۶۹
ز غیر خود ندیده در حقیقت
۲۷۰
ز سیر خود بدیده در طبیعت
۲۷۱
نه از کس زادهٔ و نی کس از تو
۲۷۲
یکی میبینیش پیش و پس از تو
۲۷۳
یکی میدانمت در جوهر ذات
۲۷۴
بتو پیدا حقیقت جمله ذرّات
۲۷۵
صفاتت فیض و فضل از نور دارد
۲۷۶
از آن هر ذرّه منشور دارد
۲۷۷
نهان از دیدهٔ و دیدهٔ تو
۲۷۸
حقیقت در همه گردیدهٔ تو
۲۷۹
نهان از جملهٔ و جمله ازتست
۲۸۰
عیان از تست و هر ذرّه ترا جست
۲۸۱
ندیدت هیچ کس جز آنکه دیدار
۲۸۲
نمائی مر ورا او ناپدیدار
۲۸۳
کنی بود وجودش جمله در خویش
۲۸۴
حجابش آنگهی برداری از پیش بخود
۲۸۵
راهش دهی اینجا یقین باز
۲۸۶
نمائی تو ورا انجام و آغاز
۲۸۷
کمالت کی بیابد عقل اینجا
۲۸۸
اگرچه میکند صد نقل اینجا
۲۸۹
چنان در تست عقل اینجا ربوده
۲۹۰
که گفتست از تو و از تو شنوده
۲۹۱
عیان سرّ توحیدت بسی گفت
۲۹۲
حقیقت او هم از دیدت بسی گفت
۲۹۳
بسی در راه بودت روز و شب تاخت
۲۹۴
ندیدت روی و آنگه خود بینداخت
۲۹۵
چنان انداخت مر خود را به تسلیم
۲۹۶
که افتادست اندر ترس ودر بیم
۲۹۷
ره تو بی نشان و بی مکان بُد
۲۹۸
از آن در دید دیدت بی نشان شد
۲۹۹
نشان می جست اندر بی نشانی
۳۰۰
نبودش راز اینجاگه نهانی
۳۰۱
چو او را میندید از پیش وز پس
۳۰۲
فروماند اندر این گفتارها بس
۳۰۳
کجا یابد کمالت عقل و ادراک
۳۰۴
که هر دو سرنگون افتاده در خاک
۳۰۵
ترا چون یافت عشق راز دیده
۳۰۶
وصال تو هم از تو باز دیده
۳۰۷
ز تو پیدا و هم از تو زده دم
۳۰۸
حقیقت در درونِ جان آدم
۳۰۹
بتو موجود و لاموجود بوده
۳۱۰
ز بود تو حقیقت بود بوده
۳۱۱
ترا اینجا ندیدت آخر کار
۳۱۲
هم اندر تو شده او ناپدیدار
۳۱۳
کمالت در جمال لامکان دید
۳۱۴
حقیقت خویش در کون و مکان دید
۳۱۵
نمودم زد که عشقم همدم تست
۳۱۶
حقیقت او ز بحرت شبنم تست
۳۱۷
جمالت یافت منصور از یقین باز
۳۱۸
فدا شد اندر اینجا جان و سرباز
۳۱۹
تمامت انبیا حیران ذاتت
۳۲۰
ملائک جمله سرگردان ذاتت
۳۲۱
نه راه از پیش و نی از پس چگویم
۳۲۲
کنم اینجایگه یا بس چگویم
۳۲۳
دل و جان هر دو داری تو در اینجا
۳۲۴
ز بود خود خبرداری در اینجا
۳۲۵
چه جویم چون توئی در جان و در دل
۳۲۶
مرا مقصود از دید تو حاصل
۳۲۷
چو پیدائی درون جان حقیقت
۳۲۸
کجا گنجد مرا اندر طبیعت
۳۲۹
تو بنمودی جمال بی نشانی
۳۳۰
فزودی هر نفس درمنمعانی
۳۳۱
توئی با من منم در تو بمانده
۳۳۲
سر و جان بر جمال تو فشانده
۳۳۳
توی با من منم در تو پدیدار
۳۳۴
درون جان من تو ناپدیدار
۳۳۵
درونم با برون بگرفته با دوست
۳۳۶
توئی مغز و منم درمانده در پوست
۳۳۷
درون داری برون بگرفته از پوست
۳۳۸
حقیقت هست دیدم این ابا دوست
۳۳۹
توئی در پیش ذات تو نگنجد
۳۴۰
دو عالم نزد تو موئی نسنجد
۳۴۱
چو ذات تست مستغنی ز عالم
۳۴۲
تو درجانی فکنده نفخهٔ دم
۳۴۳
دل و جان روشن از اسرارت آمد
۳۴۴
از آن سرمست در بازارت آمد
۳۴۵
در این بازار جز رویت ندیدست
۳۴۶
از آن اندر کمال تو رسید است
۳۴۷
ترا دید و به جز تو کس نبیند
۳۴۸
توئی درجملگی زان کس نبیند
۳۴۹
ترا دید و ترا بیند حقیقت
۳۵۰
از آن دم میزند اندر شریعت
۳۵۱
جمالت یافت اندر پرده جانا
۳۵۲
از آن شددر عیان کل توانا
۳۵۳
زهی پرده برافکنده ز رخسار
۳۵۴
درون جان شده در من پدیدار
۳۵۵
چه وصفت گویم ای موجود بیچون
۳۵۶
که گردانست از شوق تو گردون
۳۵۷
فلک بسیار تک زد سالها او
۳۵۸
ز تو بسیار دیده حالها او
۳۵۹
ولی در قربتت کی راه یابد
۳۶۰
چو جان او کی دل آگاه یابد
۳۶۱
اگر شمس است سرگردان ذاتت
۳۶۲
شده گردونت در دید صفاتت
۳۶۳
اگرماهست در شوقت گدازست
۳۶۴
گهی در شیب و گاهی بر فراز است
۳۶۵
اگر نجم است هر یک در ره تو
۳۶۶
همی بوسند خاک درگه تو
۳۶۷
اگر عرشست گردانست دائم
۳۶۸
همی اندر تو حیرانست دائم
۳۶۹
اگر لوح است ازتو می چه خواند
۳۷۰
که هم در این قلم چیزی نداند
۳۷۱
اگر کرسی است کرسی رفته از پای
۳۷۲
عجائب او فروماندست بر جای
۳۷۳
اگر هم نیز دیدار بهشتست
۳۷۴
بجز تو دید خود اینجا بهشتست
۳۷۵
اگر هم دوزخ است از ذوق سوزانست
۳۷۶
ز عشقت دائما درخور فروزانست
۳۷۷
اگر نارست درنارست بیشک
۳۷۸
فتاده دائما در شعله و تک
۳۷۹
اگر بادست جز بادی ندارد
۳۸۰
بجز تو هیچ آبادی ندارد
۳۸۱
اگر آبست در راهت روانه
۳۸۲
همی گردد در اینجا از بهانه
۳۸۳
اگر خاک است بر سر خاک دارد
۳۸۴
درون جان و دل برخاک دارد
۳۸۵
اگر کوهست کوه غم ورا هست
۳۸۶
از آن شد ریزه ریزه گشته آن است
۳۸۷
اگر بحر است در شور و فغانست
۳۸۸
همه از دریای فضلت میندانست
۳۸۹
کجا داند رهی در سوی تو برد
۳۹۰
وگر بر دست در درگاه تو مرد
۳۹۱
کجا یارد کس از تو دم زدن باز
۳۹۲
مگر منصور کو گشتست جانباز
۳۹۳
جلالت سوخت اینجا جان عشاق
۳۹۴
ز تست این زمزمه در کلّ آفاق
۳۹۵
جلالت سوخت مشتاقان درگاه
۳۹۶
از آن کافتاده اینجاگه ابر راه
۳۹۷
جلالت سوخت مر ذرّات تحقیق
۳۹۸
اگرچه رخ نمودستی ز توفیق
۳۹۹
مرا بنمای مر کلّی جمالت
۴۰۰
که تا سوزان شوم اندر جلالت
۴۰۱
بسوزانم که مشتاقم حقیقت
۴۰۲
نمیخواهم مر این نقش طبیعت
۴۰۳
بسوزانم اگرچه سوختستم
۴۰۴
که سرّ عشق تو آموختستم
۴۰۵
بسوزنم که کل گردانیم تو
۴۰۶
که راز اینجایگه میدانیم تو
۴۰۷
وصالت را خریدارم بدین جان
۴۰۸
از آن افتادهام مدهوش و حیران
۴۰۹
اگرچه مستم از شوق جمالت
۴۱۰
شدستم گشته در عین وصالت
۴۱۱
شدستم کشته چون منصور اسرار
۴۱۲
مرا آویختی اندر سر دار
۴۱۳
مرا بردار کردستی حقیقت
۴۱۴
که دیدستم ز ذاتت دید دیدت
۴۱۵
یقین توحید تو من فاش گفتم
۴۱۶
از آن این جوهر اندر ذات سُفتم
۴۱۷
منم مست و توئی هشیار گشته
۴۱۸
کنون ازجسم و جان بیزار گشته
۴۱۹
بخواهی کشتنم آخر که دانم
۴۲۰
در اینجا گشت راز تو عیانم
۴۲۱
فنا کن بود من تا تو بمانی
۴۲۲
مکن مستم فنای کل تو دانی
۴۲۳
بخواهی کشتنم در خاک کویت
۴۲۴
از اینم دائما افتاده سویت
۴۲۵
فنا کن تا بقا یابم ز تو باز
۴۲۶
تو دانائی درون ای صاحب راز
۴۲۷
بجز توحید ذاتت میندانم
۴۲۸
از آن من دائما توحید خوانم
۴۲۹
چو دیدم اندر اینجاگاه مردید
۴۳۰
تراکل زان همیگویم ز توحید
۴۳۱
مرا تا جان بود توحید گویم
۴۳۲
ترا در عین آن توحید جویم
۴۳۳
یکی ذاتست توحید تو ما را
۴۳۴
عیان در دید آن دید تو ما را
۴۳۵
اگرچه گم نکردستم ترا من
۴۳۶
که میدانم ترا عین لقا من
۴۳۷
نکردم هیچ گم تا من بجویم
۴۳۸
بصورت زان ز معنیّ تو گویم
۴۳۹
یکی ذاتست پنهان از تمامت
۴۴۰
بهر دم میکند درجان قیامت
۴۴۱
یکی ذاتست اینجا آشکاره
۴۴۲
یقین در خویشتن از خود نظاره
۴۴۳
کی ذاتست این برهان نموده
۴۴۴
همی اسرار از قرآن نموده
۴۴۵
یکی ذاتست کل پنهان و پیدا
۴۴۶
مرا در جان و دل کلّی هویدا
۴۴۷
وصال ذات تو دیدم در اینجا
۴۴۸
شدم در ذات تو ای دوست یکتا
۴۴۹
تو من من تو در این معنی چگویم
۴۵۰
توئی ظاهر کسی دیگر چه جویم
۴۵۱
تو هستی ظاهر و باطن تو داری
۴۵۲
تو داری مر ترا پاسخ تو داری
۴۵۳
یکی بیچون و بی مثلی و مانند
۴۵۴
نداری یار و خویش و زوج و فرزند
۴۵۵
همه از تو تو از خود دیده رازت
۴۵۶
بخود گفته حقیقت جمله بازت
۴۵۷
نبینم غیر تو چون کل تو بودی
۴۵۸
که دائم بوده و بودی و بودی
۴۵۹
زهی اسرار تو مشکات ارواح
۴۶۰
مرا از جان و دل نورست مصباح
۴۶۱
ز روزنهای مشکاتی هویدا
۴۶۲
از آن نور تو شد در جام پیدا
۴۶۳
یکی جام عجائب ساختستی
۴۶۴
ز بود ذات خود پرداختستی
۴۶۵
یکی جامست پر نور حقیقت
۴۶۶
در آن موجود بیشک دید دیدت
۴۶۷
یکی جامست در وی ذات پاکت
۴۶۸
عیان بنموده زو آیات پاکت
۴۶۹
یکی جامست نور پاکت ای ذات
۴۷۰
همی رانی در اینجا عین آیات
۴۷۱
درون جام راح کل نمودی
۴۷۲
حقیقت جام دیدم هم تو بودی
۴۷۳
درون جام هستی نور روشن
۴۷۴
بتابیده عیان در هفت گلشن
۴۷۵
ز نورت پرتوی در کائناتست
۴۷۶
از آن پیوسته امکان ثباتست
۴۷۷
مزیّن کرده زین جاوید افلاک
۴۷۸
بسرگردان شده پیوسته در خاک
۴۷۹
ز نورت فیض دارم هر چه دیدم
۴۸۰
بجز تو هیچ در اشیا ندیدم
۴۸۱
درون جان مرا کردی مزّین
۴۸۲
ز نور تست هر ارواح روشن
۴۸۳
درون جام دارد روشنائی
۴۸۴
از آن در وی جمالت مینمائی
۴۸۵
جمال خویش بنمودی تو درجام
۴۸۶
از آن دیدم رخ خوبت سرانجام
۴۸۷
درون جام بنمودی عیانی
۴۸۸
درون جام دیدم تن نهانی
۴۸۹
جمال خویش بنمودی یقینت
۴۹۰
در این جام حقیقت پیش بینت
۴۹۱
دل عطار مست جام عشقست
۴۹۲
شده آغاز در انجام عشقست
۴۹۳
نمودستی رخت در جام عطّار
۴۹۴
یقین گشتست سرانجام عطّار
۴۹۵
ز تو عطّار باشد مست این جام
۴۹۶
حقیقت گشت خود بیند سرانجام
۴۹۷
ز تو واقف شده واصف شده باز
۴۹۸
ندیده در درون انجام وآغاز
۴۹۹
بنورت روشنائی یافت اینجا
۵۰۰
ز بود خود خدائی یافت اینجا
۵۰۱
نظر کل کرد اندر جسم و جانم
۵۰۲
از آن بسپردهٔ مر اسم جانم
۵۰۳
بدیده مر ترا در سینهٔ خویش
۵۰۴
درونِ تو توئی دیرینهٔ خویش
۵۰۵
وصالت را طلب کردم ز هر کس
۵۰۶
چو دیدم جملگی بودی تو خود بس
۵۰۷
تو بودی در درون خویش پیدا
۵۰۸
فکنده در درون این شور و غوغا
۵۰۹
طلب میکردمت اندر جدائی
۵۱۰
که تا دریافتم از آشنائی
۵۱۱
طلب میکردمت تا باز دیدم
۵۱۲
نه گم بودی ولی در تو رسیدم
۵۱۳
طلب از من بُد و من طالب ای جان
۵۱۴
تو بودی در حقیقت غالب ای جان
۵۱۵
طلب هم از تو بود و من بدم هان
۵۱۶
تو میگفتی حقیقت شرح و برهان
۵۱۷
کنونت در یقین چون باز دیدم
۵۱۸
نه گم بودی ولی در تو رسیدم
۵۱۹
دلّ عطّار مسکین را نگهدار
۵۲۰
دو روزی دیگرش اینجا میازار
۵۲۱
دل عطّار مرغ دامت آمد
۵۲۲
از آن مسکین چنین در کارت آمد
۵۲۳
دلم حیران دام ای دام هم تو
۵۲۴
حقیقت دولت و هم کام هم تو
۵۲۵
در این دام توام در شادکامی
۵۲۶
که میدانم که تو مرغ و تو دامی
۵۲۷
در این دام توام من راز دیده
۵۲۸
که من دام توام ای باز دیده
۵۲۹
همه در دام تو هستند گرفتار
۵۳۰
نمیدانندت ای دانای اسرار
۵۳۱
یقین شد بر دل عطار این دام
۵۳۲
که بیرون آید از دامت سرانجام
۵۳۳
مر این مرغ دلم تا کشته گردد
۵۳۴
میان خاک و خون آغشته گردد
۵۳۵
بکش این مرغ اگر خواهیش کشتن
۵۳۶
یقین مرغ از تو کی خواهد گذشتن
۵۳۷
بکش مرغ دلم ای جان تو دانی
۵۳۸
بکش کین کشتنستم زندگانی
۵۳۹
مرا این کشتن تو زندگانی است
۵۴۰
حقیقت مر حیات جاودانی است
۵۴۱
چنانت دیدهام انجام و آغاز
۵۴۲
که خواهم کشتن اینجاگاه سرباز
۵۴۳
دم ذاتت زنم در سرّ اعیان
۵۴۴
از آنم برتر از خورشید تابان
۵۴۵
دم ذاتت زنم در سرّ توحید
۵۴۶
نه بینم بعد از اینم جز در این دید
۵۴۷
تو درجانی کجا جویم ترا من
۵۴۸
چو توهستی کرا گویم ترا من
۵۴۹
تو در جانی چنین غوغا فکنده
۵۵۰
مرا در قربت الّا فکنده
۵۵۱
تو درجانی چنین اسرار گفته
۵۵۲
ز خود گفته چنین در خود شنفته
۵۵۳
تو درجانی و عطّار از تو موجود
۵۵۴
حقیقت خود تو مقصود و تو موجود
۵۵۵
از آن جز تو نخواهم دید غیری
۵۵۶
که جز تو من ندارم هیچ سیری
۵۵۷
بتو روشن شده جان و جهانم
۵۵۸
از آن از غیر اینجا من جهانم
۵۵۹
ندیدم غیر تو بود تو دیدم
۵۶۰
ز آن مر بود تو گفت و شنیدم
۵۶۱
ندیدم غیر تو جانان جز ای دل
۵۶۲
همه از تست اینجاگاه حاصل
۵۶۳
نه کس در پردهٔ تو راز بُرده
۵۶۴
نه کس از تو نشانی باز برده
۵۶۵
تو اندر پرده و جمله طلبکار
۵۶۶
در آخر پرده برداری ز اسرار
۵۶۷
یکی ذات دوئی عین صفاتت
۵۶۸
کنی مخفی همه در نور ذاتت
۵۶۹
یکی ذاتی دوئی اینجا نداری
۵۷۰
از آن پیدا شده الّا تو داری
۵۷۱
ز لا موجودی و الّا حقیقت
۵۷۲
ز الّا اللّه دیدم دید دیدت
۵۷۳
ز الّا اللّه میبینم نشانت
۵۷۴
از آن میگویم این شرح و بیانت
۵۷۵
ز الّا اللّه میبینم دل و جان
۵۷۶
ترا ای ماهرو خورشید رخشان
۵۷۷
ز الّا اللّه دیدم مر ترا باز
۵۷۸
ندیدم جز ترا انجام و آغاز
۵۷۹
حقیقت بیشکی هر دو جهانی
۵۸۰
حقیقت سرّ پیدا و نهانی
۵۸۱
بجز تو هیچ اینجا غیر نبود
۵۸۲
حقیقت کعبه و هم دیر نبود
۵۸۳
تو تا بنمودهٔ این کعبهٔ جان
۵۸۴
همه ذرّات گرد اوست گردان
۵۸۵
در این کعبه جلال تست پیدا
۵۸۶
یقین نور جمال تست پیدا
۵۸۷
در این کعبه همه روی تو بینم
۵۸۸
همه ذرّات در سوی تو بینم
۵۸۹
همه در کعبه اند و کعبه جویان
۵۹۰
همه در کعبهٔ وصل تو پویان
۵۹۱
همه در کعبه اینجاگه رسیده
۵۹۲
جمالت را در آن کعبه ندیده
۵۹۳
در این کعبه جمال جاودانی است
۵۹۴
درونش هم نشانِ بی نشانی است
۵۹۵
در این کعبه تمامت وصل یابند
۵۹۶
ترا آخر در اینجا اصل یابند
۵۹۷
جمال کعبه اینجاگه نمودی
۵۹۸
دل خلقی ز دیدارت ربودی
۵۹۹
از این کعبه نمودستی جمالت
۶۰۰
شده تابان در او نور جلالت
۶۰۱
از آن نور است کعبه پاک و روشن
۶۰۲
از آن عکسی شده هر هفت گلشن
۶۰۳
حقیقت سالکان اندر طوافند
۶۰۴
جمالت را از آن در عشق لافند
۶۰۵
توئی در کعبه و چیز دگر نیست
۶۰۶
بجز واصل در این کعبه خبر نیست
۶۰۷
همه ره کرده در کعبه رسیده
۶۰۸
جمالت را در آن کعبه ندیده
۶۰۹
همه اندر طواف و کعبه در جوش
۶۱۰
یقین در راه هم گویا و خاموش
۶۱۱
کسی در وصل کعبه راه یابد
۶۱۲
که در کعبه جمال شاه یابد
۶۱۳
جمال شاه بیشک در درونست
۶۱۴
حقیقت عشق اینجا رهنمونست
۶۱۵
حقیقت عشق اینجا در کند باز
۶۱۶
بیابی توجمال خود باعزاز
۶۱۷
پس آنگه در سوی کعبه شتابی
۶۱۸
جمال شاه اینجاگه بیابی
۶۱۹
ولیکن راه هر کس نیست اینجا
۶۲۰
مگر آنکو بود در عشق یکتا
۶۲۱
کسی در کعبه ره دارد حقیقت
۶۲۲
که رشته باشد از عین حقیقت
۶۲۳
کسی در کعبه ره دارد یقین او
۶۲۴
که باشد بیشکی عین الیقین او
۶۲۵
کسی در کعبه روی شاه بیند
۶۲۶
که کلّی نور الاّ اللّه بیند
۶۲۷
کسی در کعبه دارد وصل جانان
۶۲۸
که کلّی دیده باشد اصل جانان
۶۲۹
کسی در کعبه جان پیش بین شد
۶۳۰
که چون منصور در عین الیقین شد
۶۳۱
کسی در کعبه جانان صفا دید
۶۳۲
که بود خویشتن مر مصطفا دید
۶۳۳
کسی در کعبه جانان اناالحق
۶۳۴
زند کو باز بیند راز مطلق
۶۳۵
حرم گاهی است جانت کعبهٔ یار
۶۳۶
وصال او در آنجاگه پدیدار
۶۳۷
وصال حق در اینجا جوی بیچون
۶۳۸
که بنماید محمّد بیچه و چون
۶۳۹
ز دید مصطفی در کعبهٔ دل
۶۴۰
ترا مقصودکل آید بحاصل
۶۴۱
ز دید مصطفی دم زن بعالم
۶۴۲
که بنماید ترا سرّ دمادم
۶۴۳
ز دید مصطفی بین ذات در خویش
۶۴۴
اگر برداری اینجاگاه از پیش
۶۴۵
حجاب کفر و زو گردی مسلمان
۶۴۶
بآخر باز یابی روی جانان
۶۴۷
وصال مصطفی دان ذات مطلق
۶۴۸
که میگویم ترا آیات مطلق
۶۴۹
یقین کُنْتُ نَبِیّا گر بدانی
۶۵۰
بجز احمد دگر چیزی ندانی
۶۵۱
یقین ما کان زِبَر خوان تو ز قرآن
۶۵۲
که تا باشد ترا این نصّ و برهان
۶۵۳
کسی در کعبهٔ جانان قدم زد
۶۵۴
که بود خویتشن او بر عدم زد
۶۵۵
کسی در کعبهٔ جانان یقین یافت
۶۵۶
که بود مصطفی را پیش بین یافت
۶۵۷
چو حق با مصطفی اسرار گفتست
۶۵۸
نگه میدار آنچت یار گفتست
۶۵۹
منه پای از شریعت دوست بیرون
۶۶۰
وگرنه اوفتی در خاک ودر خون
۶۶۱
منه پای ا زشریعت دوست بر در
۶۶۲
که ناگه اوفتی از خیر در شر
۶۶۳
شریعت پیش گیر و بی بلا باش
۶۶۴
حقیقت آنگهی عین لقاباش
۶۶۵
شریعت پیش گیر و راز دریاب
۶۶۶
که از شرع محمّد یابی این باب
۶۶۷
دَرِ احمد زن و رَو کن تولّا
۶۶۸
که تا اویت رساند سوی الّا
۶۶۹
دَرِ احمد زن و وز غم جدا گرد
۶۷۰
ز دید مصطفی دید خداگرد
۶۷۱
در احمد زن و اسرار او بین
۶۷۲
ز دید او یقین انوار او بین
۶۷۳
در احمد زن و فارغ نشین تو
۶۷۴
ز دید او عیان دیدار بین تو
۶۷۵
در احمد زن و زو خواه اینجا
۶۷۶
حقیقت تا نماید شاه اینجا
۶۷۷
حقیقت بازدان زو در شریعت
۶۷۸
که او بنمایدت حق بی طبیعت
۶۷۹
باذن او شو اندر ذات بیچون
۶۸۰
ز ذات مصطفی حقست بیچون
۶۸۱
مشو مجنون و عاقل باش در شرع
۶۸۲
که اینجا باز دانی اصل از فرع
۶۸۳
یقین گر مصطفی را دوست دانی
۶۸۴
از او اسرار ذاتت باز دانی
۶۸۵
یقین گر مصطفی جوئی رهِ او
۶۸۶
ببوسی خاکِ پاکِ درگهِ او
۶۸۷
یقین گر مصطفی بنمایدت دوست
۶۸۸
برون آرد ترا چون مغز از پوست
۶۸۹
یقین گر مصطفی بنمایدت راز
۶۹۰
به بینی در نفس انجام و آغاز
۶۹۱
یقین گر مصطفی رازت نماید
۶۹۲
ره گم کرد کی بازت نماید
۶۹۳
تولاّ کن که او دیدست اللّه
۶۹۴
حقیقت راز بشنیدست ز اللّه
۶۹۵
از او یابی معانی تا بدانی
۶۹۶
وگرنه خوار و سرگردان بمانی
۶۹۷
من از وی باز دیدم راز تحقیق
۶۹۸
وز او هم یافتم آیات توفیق
۶۹۹
یکی را باز بین در عرش و کرسی
۷۰۰
که گردی در زمانه روح قدسی
۷۰۱
یکی را باز بین لوح و قلم دوست
۷۰۲
پس آنگه زن به جز حق کل رقم دوست
۷۰۳
یکی را باز بین در عین جنّت
۷۰۴
که هستی آدم اندر اصل فطرت
۷۰۵
یکی را باز بین در فرش اینجا
۷۰۶
که نوری آمده در عرش اینجا
۷۰۷
یکی را باز بین در عین آتش
۷۰۸
مشو مانند او جانان تو سرکش
۷۰۹
یکی را باز بین در دمدمه باد
۷۱۰
در او روح فنا کن در یکی باد
۷۱۱
یکی را باز بین در آب اعیان
۷۱۲
که زان آبست اینجا جسم تابان
۷۱۳
یکی بنگر ز خاک و باز بین تو
۷۱۴
حقیقت بازبین و راز بین تو
۷۱۵
همه در خاک و خاک از صانع پاک
۷۱۶
نهاده بر سر خود تاج لولاک
۷۱۷
ز دید مصطفی در خاک بنگر
۷۱۸
در او اسرار صنع پاک بنگر
۷۱۹
همه درخاک شد موجود تحقیق
۷۲۰
از او بنگر تو بود بود تحقیق
۷۲۱
ز اصل خود اگر واقف شوی تو
۷۲۲
در اعیان خدا واصف شوی تو
۷۲۳
یقین خاکست مر آیینه بنگر
۷۲۴
جمال دوست مر آیینه بنگر
۷۲۵
درون خاک میدان تو که خاکی
۷۲۶
بصورت لیک معنی ذات پاکی
۷۲۷
درون خاک پیدا آمدستی
۷۲۸
هم اندر خاک یکتا آمدستی
۷۲۹
تو اندر خاکی و خاک ازتو بینا
۷۳۰
حقیقت سرشناس ای پیر دانا
۷۳۱
تو اندر خاکی و روح تو در خاک
۷۳۲
همین اطوار دارد سوی افلاک
۷۳۳
تن از خاکست و جان از بهر تو یار
۷۳۴
درون خاک پاک آمد پدیدار
۷۳۵
تن از خاکست و جان از ذات بنگر
۷۳۶
ز خاک بستهٔ نقاش بنگر
۷۳۷
ز خاکت باز گفتم باز دان تو
۷۳۸
ز خاک پاک اینجا راز دان تو
۷۳۹
نگفتست جسم از خاکست اینجا
۷۴۰
ببینی روح قدس پاک اینجا
۷۴۱
حقیقت خاک واصل گشته دانم
۷۴۲
فلک از بهر او سرگشته دانم
۷۴۳
فلک سرگشته شد از بهر طین او
۷۴۴
که طین دارد یقین عین الیقین او
۷۴۵
همه نور حقیقت در سوی خاک
۷۴۶
مراو ریزد ز ذاتت سوی افلاک
۷۴۷
حقیقت نور حق درخاک دیدم
۷۴۸
از اینجا من در این درگه رسیدم
۷۴۹
حقیقت خاک درگاه الهست
۷۵۰
کسی داند که در راه الهست
۷۵۱
در این درگاه آدم گشت پیدا
۷۵۲
حقیقت جان جان گشته هویدا
۷۵۳
در این درگاه آدم آفریدند
۷۵۴
ملایک عشق از جانم مزیدند
۷۵۵
در این درگاه کلّی سجده کردند
۷۵۶
همه زینجایگه مرگوی بردند
۷۵۷
همه در سجدل آدم شده باز
۷۵۸
که آمد بود اندر عزّت و ناز
۷۵۹
از آن دم بود آدم در سوی خاک
۷۶۰
حقیقت آمده از حضرت پاک
۷۶۱
از آن آدم در این درگاه آمد
۷۶۲
حقیقت او ز دید شاه آمد
۷۶۳
از آن حضرت نَفَخْتُ فیه من روح
۷۶۴
دمید اندر وجود او و هم نوح
۷۶۵
ابا شیث و ابا عین خلیلش
۷۶۶
تمامت انبیا زو بین دلیلش
۷۶۷
در این خاک از یکی پیدا نمودند
۷۶۸
چونیکو بنگری یک ذات بودند
۷۶۹
چراغی بود آدم باز کرده
۷۷۰
از آن بُد عزّت جان هفت پرده
۷۷۱
از آن بود آدم اینجا ذات بیچون
۷۷۲
که اندر خاک آمد بیچه و چون
۷۷۳
چراغ نور وحدت بوده اینجا
۷۷۴
عیان ذات قربت بوده اینجا
۷۷۵
از او پیدا شدند اینجا تمامت
۷۷۶
از او بنگر تو این شور و قیامت
۷۷۷
چراغی از چراغی باز کن تو
۷۷۸
دگر زین راز دیگر راز کن تو
۷۷۹
چنان دان کین همه از یک چراغند
۷۸۰
فتاده از ازل در عین باغند
۷۸۱
چو دنیا کشتزار آن جهانست
۷۸۲
در اینجا تخمها گشته عیان است
۷۸۳
یکی تخمست چندین بر بداده
۷۸۴
همه اندر بر رهبر نهاده
۷۸۵
یکی تخمست اندر ذات موجود
۷۸۶
هزاران قسم در ذرات موجود
۷۸۷
یکی تخمست از سرّ الهی
۷۸۸
بداده تخم اینجا از کماهی
۷۸۹
یکی تخم است اگر تو باز بینی
۷۹۰
درونت گشته آنگه راز بینی
۷۹۱
یکی تخمست آدم تا بدانی
۷۹۲
از او پیدا شده گنج معانی
۷۹۳
در این خاکست اینجا تخم کشته
۷۹۴
حقیقت سجدهاش کرده فرشته
۷۹۵
ترا چون تخم از خاکست مولود
۷۹۶
زبان خویش را میکردهٔ سود
۷۹۷
ندیدی تخم خود ای آدم پیر
۷۹۸
از آنی دائما در عین تدبیر
۷۹۹
توئی آدم ز آدم باز زاده
۸۰۰
تو بازی لیک از شهباز زاده
۸۰۱
توئی در اصل فطرت شاهبازی
۸۰۲
که داری در یقین با شاه رازی
۸۰۳
در اینجا راز خود را باز بین تو
۸۰۴
اگر مردی در اینجا راز بین تو
۸۰۵
سجودت کرده اینجا مر ملایک
۸۰۶
نمییابی مر این سرّ فذلک
۸۰۷
حقیقت این چنین جوهر که روحست
۸۰۸
از آن دم آمده فتح و فتوحست
۸۰۹
تو او را این چنین مر خوارداری
۸۱۰
حقیقت کمتر از نشخوار داری
۸۱۱
بخورد و خواب کردستی بضاعت
۸۱۲
رسی اینجا که خواهی مر قناعت
۸۱۳
ببردن تا نیابی شرمساری
۸۱۴
زهی نادان ندانم در چکاری
۸۱۵
ترا از جمله اشیا آفریدست
۸۱۶
کرامت مر ترا کلّی گزیدست
۸۱۷
ترا آخر نمود ای خوار مسکین
۸۱۸
چنین مانده ترا رو زار و مسکین
۸۱۹
ترا پیدا نموده عزّت خویش
۸۲۰
تو افتاده چنین در لذّت خویش
۸۲۱
ترا زان جوهر قدس حقیقت
۸۲۲
که پنهان آمدستی در طبیعت
۸۲۳
ترا از آن جوهر قدسی عیانی
۸۲۴
که مکشوف است در تو هرمعانی
۸۲۵
تو از آن جوهر قدسی باعزاز
۸۲۶
که اینجا آمدستی و شدی باز
۸۲۷
تو از آن جوهری کز جمله اشیا
۸۲۸
از آن جوهر شدست ای دوست پیدا
۸۲۹
حقیقت آدمی و نی ز آدم
۸۳۰
که اعیان آمدستی تو از آن دم
۸۳۱
نَفَخْتُ فیه مِنْ روحی در این جسم
۸۳۲
در اینجا باز ماندستی تو درجسم
۸۳۳
نفخت فیه من روحی در اسرار
۸۳۴
در این جسم آمدستی کل پدیدار
۸۳۵
نفخت فیه من روحی ز اعیان
۸۳۶
حقیقت اسم بنهادی تو در جان
۸۳۷
نفخت فیه من روحی یقین تو
۸۳۸
اگر باشی در این سر راز بین تو
۸۳۹
نفخت فیه من روح از صفاتی
۸۴۰
که از نفخ یقین اعیان ذاتی
۸۴۱
نفخت فیه من روحی عیانی
۸۴۲
که مکشوفست در تو هرمعانی
۸۴۳
نفخت فیه من روحی تو از ذات
۸۴۴
منقش گشته اندر عین ذرّات
۸۴۵
نفخت فیه من روحی وصالی
۸۴۶
چرا افتاده در عین وبالی
۸۴۷
نفخت فیه من روحی ز دیدار
۸۴۸
تو داری اندر اینجا سرّ اسرار
۸۴۹
نفخت فیه من روحی تو دریاب
۸۵۰
سوی آن نفخه دیگر زود بشتاب
۸۵۱
نفخت فیه من روحی چه چاره
۸۵۲
همه ذرّات در تو شد نظاره
۸۵۳
نفخت فیه من روحی ز اشیا
۸۵۴
همه در تو شده اینجا هویدا
۸۵۵
نفخت فیه من روحی تو خورشید
۸۵۶
بخواهی ماند اندر سایه جاوید
۸۵۷
نفخت فیه من روحی تو در ماه
۸۵۸
زده بر آفرینش نورت ای شاه
۸۵۹
نفخت فیه من روحی تو از عرش
۸۶۰
فکنده نور خود اندر سوی فرش
۸۶۱
نفخت فیه من روحی ز جنّات
۸۶۲
حقیقت سجدهٔ تو کرده ذرّات
۸۶۳
نفخت فیه من روحی در آتش
۸۶۴
در این آتش فتادستی عجب خوش
۸۶۵
نفخت فیه من روحی تو از باد
۸۶۶
ز نور خویش کرده باد را باد
۸۶۷
نفخت فیه من روحی تو در آب
۸۶۸
فکنده نور خود را اندر او تاب
۸۶۹
نفخت فیه من روحی تو در طین
۸۷۰
در این طین مر جمال خویشتن بین
۸۷۱
مر این صورت مبین کاینجا چنانست
۸۷۲
جمالت برتر از حدّ کمالست
۸۷۳
جمالت برتر ازکون و مکانست
۸۷۴
یقین کون و مکان در تو عیانست
۸۷۵
جمالت پرتوی بر عالم افتاد
۸۷۶
که آن پرتو درون آدم افتاد
۸۷۷
جمالت بی نهایت اوفتادست
۸۷۸
لطیفی بس بغایت اوفتاداست
۸۷۹
جمالت رشک ماه اندر خور آمد
۸۸۰
حقیقت مردمی زان خوشتر آمد
۸۸۱
جمالت عالم دل در گرفتست
۸۸۲
رقم بر چرخ و ماه و خور گرفتست
۸۸۳
عجائب صورت معنی نموده
۸۸۴
لطافت بر لطافت در فزوده
۸۸۵
همه حیران تو مانده تو حیران
۸۸۶
ز خودتا تو چه چیزی مانده پنهان
۸۸۷
تو اندر پردهٔ عزت بمانده
۸۸۸
در این قربت از آن حضرت بمانده
۸۸۹
حقیقت تو از این آیینه هستی
۸۹۰
ز بود خویشتن بت میپرستی
۸۹۱
در این آیینه موجودی همیشه
۸۹۲
که اندر بود کل بودی همیشه
۸۹۳
در این آیینه بر خود عاشقی تو
۸۹۴
از آن د رعشق کلّی لایقی تو
۸۹۵
در این آیینه پیدائی و پنهان
۸۹۶
حقیقت جانی از دیدار جانان
۸۹۷
وجود جملگی اینجا تو داری
۸۹۸
که هم پنهان و هم پیدا توداری
۸۹۹
چنان طوفان فکندی در گِل و دل
۹۰۰
که کردی در یقین عطّار واصل
۹۰۱
در این معنی ترا در خویش دیدم
۹۰۲
بجز تو من کس دیگر ندیدم
۹۰۳
حقیقت سالکانت بنده آمد
۹۰۴
که رویت چون مه تابنده آمد
۹۰۵
حقیقت بدر و خورشید منیری
۹۰۶
سزد کافتاد گان را دستگیری
۹۰۷
ز شوقت جانها دادند عشاق
۹۰۸
که در عین توئی افتادهٔ طاق
۹۰۹
ز شوقت جان چه باشد تا فشاند
۹۱۰
بسر در راه تو انسان نماند
۹۱۱
ترا داند هر آنکو واصل آمد
۹۱۲
که مقصود از تو کلّی حاصل آمد
۹۱۳
تو مقصودی دگر تحقیق هیچست
۹۱۴
بجز تو جمله نقش پیچ پیچست
۹۱۵
تو مقصود جهانی و وجودی
۹۱۶
که نزد عاشقانت بود بودی
۹۱۷
زهی دیدار تو دیدار بیچون
۹۱۸
نمود روی خود از کاف وز نون
۹۱۹
نمودستی رخ اندر حقهٔ خاک
۹۲۰
ز بهر تست گردان نجم و افلاک
۹۲۱
ز بهرتست گردان آفرینش
۹۲۲
توئی مر جزو تو اینجا یقینش
۹۲۳
چنانت اندر اینجا باز دیدم
۹۲۴
ترا انجام با آغاز دیدم
۹۲۵
توئی اصل چنان گم کردهٔ باز
۹۲۶
خود اینجا تو ندانی خویشتن راز
۹۲۷
چنان گم کردهٔ در پرده خود تو
۹۲۸
که بنمودستی اینجا نیک و بد تو
۹۲۹
حجابت صورت افلاک آمد
۹۳۰
نمود عشقت اندر خاک آمد
۹۳۱
حجابت صورتست و عین رازی
۹۳۲
که خود را زین حجابت دیده بازی
۹۳۳
حجابت صورتست و بس حجابست
۹۳۴
از آن اینجات اعداد و حسابست
۹۳۵
حجابت صورتست ای کار دیده
۹۳۶
خود اندر پنج و شش ناچار دیده
۹۳۷
خود اندر چار و شش بنمودهٔ تو
۹۳۸
ازل را با ابد پیمودهٔ تو
۹۳۹
خود اندر چار و شش دیدی سرانجام
۹۴۰
بتو پیدا شده آغاز و انجام
۹۴۱
خود اندر چار و شش دیدی همیشه
۹۴۲
ز غفلت خویش خوش داری همیشه
۹۴۳
مشو غافل که عقل کل تو داری
۹۴۴
ز نور جزو و کل اسرار داری
۹۴۵
مشو غافل که اسرار جهانی
۹۴۶
بمعنی این جهان و آن جهانی
۹۴۷
رسیدستی یقین زان حضرت پاک
۹۴۸
وطن کردستی اندر حقهٔ خاک
۹۴۹
در این منزل مکن اینجا قراری
۹۵۰
مجو زین منزل آخر هیچ یاری
۹۵۱
رسیدستی در این منزل یقین تو
۹۵۲
فروماندستی اندر کل یقین تو
۹۵۳
رسیدستی در این منزل حقیقت
۹۵۴
گرفتاری کنون سوی طبیعت
۹۵۵
در این منزل مکن اینجا قراری
۹۵۶
مجو زین منزل آخر هیچ یاری
۹۵۷
در این منزل مکن اینجا مقامت
۹۵۸
که یابی بیشکی درد و ندامت
۹۵۹
در این منزل مکن جز نیکنامی
۹۶۰
که در عشقت حقیقت کل تمامی
۹۶۱
در این منزل نظر کن بود اوّل
۹۶۲
مشو در هر صفت بر خود معطّل
۹۶۳
در این منزل به جز از شرع منگر
۹۶۴
یقین اصل بین و فرع منگر
۹۶۵
در این منزل ز دین تقوی نگهدار
۹۶۶
ز صورت بگذر و معنی نگهدار
۹۶۷
در این منزل بتقوی جان مصفّا
۹۶۸
کن و کم گرد در عین مسمّا
۹۶۹
در این منزل ز تقوی شادمان شو
۹۷۰
بپاکی از حقیقت جان جان شو
۹۷۱
در این منزل بتقوی دل فروشوی
۹۷۲
درون جان و دل اسرار کل جوی
۹۷۳
در این منزل بتقوی راست رو باش
۹۷۴
خموشی کن تو بی فریاد و او باش
۹۷۵
در این منزل مکن بد تا توانی
۹۷۶
که نیکی یابی از سرّ معانی
۹۷۷
در این منزل نکو نامی بدست آر
۹۷۸
که تا باشی حقیقت صاحب اسرار
۹۷۹
در این منزل ز دید شرع مگذر
۹۸۰
ز شرع دوست در معنی تو برخور
۹۸۱
در این منزل مبین جز یار تحقیق
۹۸۲
که میبخشد ترا مر یار توفیق
۹۸۳
در این منزل نخواهی بود پیوست
۹۸۴
مکن بس جان خود اینجایگه پست
۹۸۵
در این منزل تو خواهی رفت ناچار
۹۸۶
یقین بی صورت پنج و شش و چار
۹۸۷
از این منزل تو خواهی رفت بیرون
۹۸۸
حقیقت عاقبت در خاک و در خون
۹۸۹
از این منزل تو خواهی رفت بیشک
۹۹۰
فنا خواهی شدن در ذات اکل یک
۹۹۱
بس ای جان چون در اینجائی بدنیا
۹۹۲
نظر کن پیش از این دیدار مولی
۹۹۳
در اینجا بازبین پیش از شدن باز
۹۹۴
نمود عشق خود زانجام و آغاز
۹۹۵
در اینجا بازبین ای کار دیده
۹۹۶
که تا باشی حقیقت یار دیده
۹۹۷
در اینجا بین و اینجا رو بشادی
۹۹۸
که چون بینی تو اینجا داد دادی
۹۹۹
ترا مقصود صورت بد در اینجا
۱٬۰۰۰
یقین خود ضرورت بُد در اینجا
۱٬۰۰۱
یقین خویشتن را میشناسی
۱٬۰۰۲
که هستی جوهر و بس بی قیاسی
۱٬۰۰۳
تو اینجا جوهری چون از نمودار
۱٬۰۰۴
درون بحر استغنا پدیدار
۱٬۰۰۵
در این بحر حقیقت جوهر اوست
۱٬۰۰۶
صدف بگرفته پنهانی تو از پوست
۱٬۰۰۷
در این بحر صدف بشکن حقیقت
۱٬۰۰۸
صدف اندر نمود خود طبیعت
۱٬۰۰۹
برون آی و نمایت جوهر اینجا
۱٬۰۱۰
گذر کن از صدف مگذر در اینجا
۱٬۰۱۱
کجا توقیمت این دم بدانی
۱٬۰۱۲
حقیقت جز دمی اینجا نرانی
۱٬۰۱۳
بخورد و خواب ماندی باز اینجا
۱٬۰۱۴
حقیقت می نرانی باز اینجا
۱٬۰۱۵
نه از خود یک نفس آسودهٔ تو
۱٬۰۱۶
از آن در رنج و غم فرسودهٔ تو
۱٬۰۱۷
همه رنج تو بهر خورد و شهوت
۱٬۰۱۸
بود زانی یقین در عین نخوت
۱٬۰۱۹
همه رنج تو از کبرست وز کین
۱٬۰۲۰
از آن اینجا نداری هیچ تمکین
۱٬۰۲۱
همه رنج تو از تست و ز صورت
۱٬۰۲۲
از آن این دم نمییابی حضورت
۱٬۰۲۳
حقیقت مُردَم اندر ماجرائی
۱٬۰۲۴
ز غفلت مانده در چون و چرائی
۱٬۰۲۵
مگو چون و چرا زین فعل بگذر
۱٬۰۲۶
صفات ذاتی و در فعل منگر
۱٬۰۲۷
چرا خود را چنین محبوس داری
۱٬۰۲۸
دَرِ نابسته را مدروس داری
۱٬۰۲۹
اگر باشی چنین در حقهٔ خاک
۱٬۰۳۰
کجا گردی ز آلایش یقین پاک
۱٬۰۳۱
اگر باشی چنین نادان بمانی
۱٬۰۳۲
بمیری ره سوی معنی نداری
۱٬۰۳۳
چه تو چه گاو خر هر دو یکی دان
۱٬۰۳۴
تو این معنی حقیقت بیشکی دان
۱٬۰۳۵
چو تو در لذت نفس و هوائی
۱٬۰۳۶
مثال قطره از دریا جدائی
۱٬۰۳۷
جدائی این زمان از عین دریا
۱٬۰۳۸
درون چشمهٔ در شور و غوغا
۱٬۰۳۹
کجا در سوی کلّی رهبری تو
۱٬۰۴۰
که مانده چون بَقَر بیشک خری تو
۱٬۰۴۱
مشو در عین لذّات بهیمی
۱٬۰۴۲
اگر جویان حوران و نعیمی
۱٬۰۴۳
مشو در صورت کبر و حسد تو
۱٬۰۴۴
برون بر مر کدورت از جسد تو
۱٬۰۴۵
صفا ده اندرون را از طبیعت
۱٬۰۴۶
ز شرع کل شو اینجا در حقیقت
۱٬۰۴۷
صفا ده اندرون از شهوت و آز
۱٬۰۴۸
چو مردان اندرین ره سر برافراز
۱٬۰۴۹
صفاده اندرون از زشتخوئی
۱٬۰۵۰
اگر گردی چنین بیشک نکوئی
۱٬۰۵۱
صفا ده اندرون از خواب کردن
۱٬۰۵۲
بنه نزدیک شرع از صدق گردن
۱٬۰۵۳
تقرب کن تو اندر شرع احمد
۱٬۰۵۴
که بیرون آوری یاجوج از بند
۱٬۰۵۵
چه میدانی که چه بودی در اینجا
۱٬۰۵۶
چو گردی پاک معبودی در اینجا
۱٬۰۵۷
خدا در تست بی آلایش ای دوست
۱٬۰۵۸
وجود خویش کن پالایش ای دوست
۱٬۰۵۹
درون خاکی اندر حضرت پاک
۱٬۰۶۰
مکن آلوده خود را اندر این خاک
۱٬۰۶۱
از این آلودگی تا چند گویم
۱٬۰۶۲
منم پیوند کل پیوند جویم
۱٬۰۶۳
چو عطّار این زمان بگذر ز خوابت
۱٬۰۶۴
که رد عقبی نباشد مر عذابت
۱٬۰۶۵
چو عطّار این زمان بگذر تو از خود
۱٬۰۶۶
که تا کردی ز تقوی اندر او فرد
۱٬۰۶۷
چو عطّار این زمان کن راستی تو
۱٬۰۶۸
که تا هرگز نیابی کاستی تو
۱٬۰۶۹
چو عطّار این زمان آهسته جان باش
۱٬۰۷۰
حقیقت بود پیدا و نهان باش
۱٬۰۷۱
چو عطّار این زمان دیدار مییاب
۱٬۰۷۲
همه از جان و دل اسرار مییاب
۱٬۰۷۳
چو عطّار این زمان از خود فنا گرد
۱٬۰۷۴
برانداز این حجاب و کل خدا گرد
۱٬۰۷۵
چو عطّار این زمان تو پاک رو باش
۱٬۰۷۶
که ناگاهی ببینی دید نقاش
۱٬۰۷۷
چو عطّار این زمان ره راه کن خود
۱٬۰۷۸
بمنزل اندر آی وش اد کن خود
۱٬۰۷۹
چو عطّار این زمان بود فنا باش
۱٬۰۸۰
حقیقت پیر معبود بقا باش
۱٬۰۸۱
چو عطّار این زمان بین ذات بیچون
۱٬۰۸۲
گذرکرده ز خویش و هفت گردون
۱٬۰۸۳
بزیر پای همّت در نهاده
۱٬۰۸۴
در معنی ز دید کل گشاده
۱٬۰۸۵
چنان کرده است ره تا باز دیدست
۱٬۰۸۶
بنزد شاه بیشک راز دیدست
۱٬۰۸۷
چنان کردست اینجاگه سلوک او
۱٬۰۸۸
که در ره شد بر شمس الدّلوک او
۱٬۰۸۹
چنان کردست در اینجایگه راه
۱٬۰۹۰
که در منزل پدیدست او رخ شاه
۱٬۰۹۱
ره جان کرد و جانان باز دید او
۱٬۰۹۲
نظر کرد و مرش خود راز دید او
۱٬۰۹۳
ره جان کرد و اینجادید دیدار
۱٬۰۹۴
همه از او پدید او ناپدیدار
۱٬۰۹۵
ره جان کرد و جان شد اندر اینجا
۱٬۰۹۶
ز دید خویش پنهان شد در اینجا
۱٬۰۹۷
ره جان کرد دید او ذات موجود
۱٬۰۹۸
از او دیدند مر ذرّات مقصود
۱٬۰۹۹
ره جان کرد و جان را دید صافی
۱٬۱۰۰
چو آدم دید دید دید صافی
۱٬۱۰۱
چو آدم راز جانان در بهشت او
۱٬۱۰۲
بدید و جمله از باطن بهشت او
۱٬۱۰۳
چو آدم در بهشت جان قدم زد
۱٬۱۰۴
در آخر جزو را در کل رقم زد
۱٬۱۰۵
چو آدم در بهشت جان بقا یافت
۱٬۱۰۶
بنور بدر عالم مصطفا یافت
۱٬۱۰۷
چو آدم در بهشت جان حقیقت
۱٬۱۰۸
قدم زد بیشکی او در شریعت
۱٬۱۰۹
چو آدم در بهشت جان بقا شد
۱٬۱۱۰
ز جنّت در گذشت و کل خدا شد
۱٬۱۱۱
چنان از وصل جانان ناپدید است
۱٬۱۱۲
که اندر وصل درگفت و شنیدست
۱٬۱۱۳
چنان ازوصل جانان یافت اعزاز
۱٬۱۱۴
پدیدست از یقین انجام و آغاز
۱٬۱۱۵
نموددوست شد تا دوست دیدش
۱٬۱۱۶
یقین با اوست مر گفت و شنیدش
۱٬۱۱۷
ز خود بگذشت تا کل دوست گشتست
۱٬۱۱۸
حقیقت مغز شد بی پوست گشتست
۱٬۱۱۹
همه او دید و جز او غیر نگذاشت
۱٬۱۲۰
یکی شد در درون و سیر بگذاشت
۱٬۱۲۱
یکی شد در درون ودید دلدار
۱٬۱۲۲
یکی شد او ز دید دید دلدار
۱٬۱۲۳
بجز دلدار چیزی میندید او
۱٬۱۲۴
هم از دلدار شد می ناپدید او
۱٬۱۲۵
فنا شد بود عطّار از میانه
۱٬۱۲۶
رسید اندر لقای جاودانه
۱٬۱۲۷
فنا شد بود عطّار از دو عالم
۱٬۱۲۸
از آن دم زد اناالحق در دمادم
۱٬۱۲۹
فنا شد بود عطّار از نمودار
۱٬۱۳۰
از آن زد مر اناالحق خود بخود یار
۱٬۱۳۱
فنا شد تا زلا الّا عیان دید
۱٬۱۳۲
نظر کرد وزلاکل بی نشان دید
۱٬۱۳۳
فنادر لا شد ودیدار لایافت
۱٬۱۳۴
در آن لا آخرو دید خدا یافت
۱٬۱۳۵
ز حق درحق یقین حق یافتست او
۱٬۱۳۶
از آن در جزو و کل بشتافتست او
۱٬۱۳۷
ز حق در حق حقیقت حق بدیدست
۱٬۱۳۸
از آن در حق چو حق حق ناپدیدست
۱٬۱۳۹
ز حق در حق چنان شد در فنا باز
۱٬۱۴۰
که از حق یافت حق حق را لقا باز
۱٬۱۴۱
چو حق حق دید از صورت گذر کرد
۱٬۱۴۲
حقیقت بود حق از حق خبر کرد
۱٬۱۴۳
ز حق در حق حقیقت حق عیان دید
۱٬۱۴۴
حقیقت حق عیان عین العیان دید
۱٬۱۴۵
ز حق در حق چنان موجود آمد
۱٬۱۴۶
که او را جمله حق مقصود آمد
۱٬۱۴۷
ز حق در حق لقای جاودان یافت
۱٬۱۴۸
نظر کرد و خود اندر جان جان یافت
۱٬۱۴۹
ز حق حق گفت نی باطل ندید او
۱٬۱۵۰
همه ذرّات جز واصل ندید او
۱٬۱۵۱
ز حق حق گفت در راز نهانی
۱٬۱۵۲
همه در شرح اسرار و معانی
۱٬۱۵۳
ز حق حق گفت اینجا سرّ مطلق
۱٬۱۵۴
ز حق دم زد در اینجا از اناالحق
۱٬۱۵۵
ز حق حق گفت کل خود دید توفیق
۱٬۱۵۶
ز حق در حقِّ حق دریافت تحقیق
۱٬۱۵۷
ز حق حق گفت اینجا راز بیچون
۱٬۱۵۸
وز او بشنفت اینجا بیچه و چون
۱٬۱۵۹
ز حق حق گفت بود جاودانت
۱٬۱۶۰
حقیقت حق ز پیدا و نهانت
۱٬۱۶۱
چنان در حق گمست و حق در او گم
۱٬۱۶۲
که غیر قطره شد در عین قلزم
۱٬۱۶۳
چنان در حق عیان جاودان دید
۱٬۱۶۴
که ذرّاتی شد و هردو جهان دید
۱٬۱۶۵
چنان در خود دو عالم یافت در خود
۱٬۱۶۶
بمعنیّ و بصورت کل رقم زد
۱٬۱۶۷
چنان در حق عیان سرّ لا شد
۱٬۱۶۸
که گوئی دائما دید خدا شد
۱٬۱۶۹
چنان در عین توحیدست در دید
۱٬۱۷۰
که چیزی می نداند جز که توحید
۱٬۱۷۱
چنان در عین توحیدست در خود
۱٬۱۷۲
که یکسانست بیشک نیک با بد
۱٬۱۷۳
چنان در عین توحیدست در راز
۱٬۱۷۴
که خود میداند او انجام و آغاز
۱٬۱۷۵
چنان در عین توحیدست گویا
۱٬۱۷۶
که خود در خود شدت او دید یکتا
۱٬۱۷۷
چنان در عین توحیدست بیشک
۱٬۱۷۸
که چیزی نیست نزدیکش به جز یک
۱٬۱۷۹
چنان اندر یکی محبوب دیدست
۱٬۱۸۰
که طالب جملگی مطلوب دیدست
۱٬۱۸۱
چنان اندر یکی شد بی نشان باز
۱٬۱۸۲
که در یکی به بیند جان جان باز
۱٬۱۸۳
مگو عطّار خاموش گزین تو
۱٬۱۸۴
در این معنی به جز یکی مبین تو
۱٬۱۸۵
عنان را باز کش از سوی این راز
۱٬۱۸۶
مگو این سر دگر با هیچکس باز
۱٬۱۸۷
عنان را بازکش در سوی حضرت
۱٬۱۸۸
دگر مر تازه کن مرجان حضرت
۱٬۱۸۹
عنان را بازکش تا دم زنی تو
۱٬۱۹۰
یقین دم در دم آدم زنی تو
۱٬۱۹۱
چنان مستغرق عشق یقینی
۱٬۱۹۲
که جز حق در همه چیزی نبینی
۱٬۱۹۳
چنان مستغرق دریای بودی
۱٬۱۹۴
که درحق جسم و جان اینجا ربودی
۱٬۱۹۵
چنان مستغرق دریای شوقی
۱٬۱۹۶
که اندر ذات کل یکتای ذوقی
۱٬۱۹۷
چنان دیدی تو با خود در یقین باز
۱٬۱۹۸
که حقی و مگو دیگر تو این راز
۱٬۱۹۹
ابا لبّیک یا خود جوی جمله
۱٬۲۰۰
عیانِ دید از خود جوی جمله
۱٬۲۰۱
عیان دید در خود بین و تن زن
۱٬۲۰۲
دمادم گفت را زین گفت بشکن
۱٬۲۰۳
دمی با صورت و یک دم معانی
۱٬۲۰۴
همی پرداز اسرار و معانی
۱٬۲۰۵
حقیقت جان در این معنی بداند
۱٬۲۰۶
یقین در قربت این معنی بداند
۱٬۲۰۷
نداند صورت خود این چنین راز
۱٬۲۰۸
که موجود است در انجام و آغاز
۱٬۲۰۹
بوقت صورت این معنی بیابد
۱٬۲۱۰
که گم کرده سوی مولی شتابد
۱٬۲۱۱
چو صورت این بیابد آخر کار
۱٬۲۱۲
شود اندر فنا مانند عطّار
۱٬۲۱۳
از آن گفتم بقدر هر کس این سر
۱٬۲۱۴
که میباشد در این معنی ظاهر
۱٬۲۱۵
ترا چون نیست باطن این حقیقت
۱٬۲۱۶
نگه میدار ظاهر در شریعت
۱٬۲۱۷
بظاهر کوش و در باطن نظر کن
۱٬۲۱۸
همه ذرّات آنگاهی خبر کن
۱٬۲۱۹
بظاهر کوش اینجا تا توانی
۱٬۲۲۰
که بگشاید ترا راز معانی
۱٬۲۲۱
حقیقت باز بینی آخر کار
۱٬۲۲۲
بتقوی و بمعنی ظاهر یار
۱٬۲۲۳
ولی صبریت باید کرد اینجا
۱٬۲۲۴
که تاگردی حقیقت فرد اینجا
۱٬۲۲۵
ز صبرت عاقبت یابی سرانجام
۱٬۲۲۶
بیابی از کف ساقی جان جام
۱٬۲۲۷
ز صبرت عاقبت محمود باشد
۱٬۲۲۸
در آخر دیدنت معبود باشد
۱٬۲۲۹
ز صبرت کام دل اینجا برآید
۱٬۲۳۰
بصبرت غصّه و غم بر سر آید
۱٬۲۳۱
ز صبرت باز بنماید جمالش
۱٬۲۳۲
بصبرت می بیابی کل وصالش
۱٬۲۳۳
ز صبرت باز بنماید رخ خویش
۱٬۲۳۴
بصبرت این حجب بردار از پیش
۱٬۲۳۵
خدا را صبر مؤمن دوست دارد
۱٬۲۳۶
مراد از صبر در آخر برآرد
۱٬۲۳۷
رهت میپرس از هر پیر اینجا
۱٬۲۳۸
که یابی پیر با تدبیر اینجا
۱٬۲۳۹
که ناگه پیرت اینجا رخ نماید
۱٬۲۴۰
زناگاهی رخ فرّخ نماید
۱٬۲۴۱
طلب کن پیر خود در اندرون تاز
۱٬۲۴۲
که با تو پیر گوید در یقین راز
۱٬۲۴۳
طلب کن پیر تا اینجا بیابی
۱٬۲۴۴
درون خویش از او یکتا بیابی
۱٬۲۴۵
طلب کن پیر میگوید یقینت
۱٬۲۴۶
که اندر اندرونت پیش بینت
۱٬۲۴۷
طلب کن پیر را کو پیش بین است
۱٬۲۴۸
که پیر کل ترا عین الیقین است
۱٬۲۴۹
طلب کن پیر تاکل راز گوید
۱٬۲۵۰
ترا ازدید کلّی باز گوید
۱٬۲۵۱
نمیدانی ترا پیری است همراه
۱٬۲۵۲
ترا افکنده اینجا گاه در راه
۱٬۲۵۳
نمیدانی که پیرت هست درجان
۱٬۲۵۴
حقیقت در صفت خورشید تابان
۱٬۲۵۵
نمیدانی تو پیر دیر اینجا
۱٬۲۵۶
که افکنده است اندر سیر اینجا
۱٬۲۵۷
ز پیر دیر مینا در حجابی
۱٬۲۵۸
از آن درمانده در دید حسابی
۱٬۲۵۹
ز پیر دیر چشم خویشتن باز
۱٬۲۶۰
ببردت تا نماید رازها باز
۱٬۲۶۱
کسی از پیر اینجا نیست آگاه
۱٬۲۶۲
بجز آنکوبود مر سالک راه
۱٬۲۶۳
حقیقت سالک اینجا پیر بیند
۱٬۲۶۴
درون را پیر با تدبیر بیند
۱٬۲۶۵
حقیقت سالک اینجا دید سیرش
۱٬۲۶۶
بپرسید او ز پیر بی نظیرش
۱٬۲۶۷
مصیبت نامه اینجا پیر برگفت
۱٬۲۶۸
دُرِ اسرارهایم پیر کل سفت
۱٬۲۶۹
جهان پیر است اگر دانستهٔ باز
۱٬۲۷۰
که گردید است در انجام و آغاز
۱٬۲۷۱
حقیقت سالک ازوی با خبر شد
۱٬۲۷۲
گهی در شیب و گاهی بر زبر شد
۱٬۲۷۳
همی پرسید راز جمله اشیا
۱٬۲۷۴
که بود کل کند در خویش پیدا
۱٬۲۷۵
مکان کوی میگردید سالک
۱٬۲۷۶
از آن شد زبدهٔ کلّ ممالک
۱٬۲۷۷
همی پرسید از هر چیز او راز
۱٬۲۷۸
همی آمد بنزد پیر خود باز
۱٬۲۷۹
بیان میکرد با پیر طریقت
۱٬۲۸۰
که تا مر باز بیند او حقیقت
۱٬۲۸۱
چنان پیرش یقین میگفت تحقیق
۱٬۲۸۲
که تا یابد در اینجا باز توفیق
۱٬۲۸۳
گهی سالک بَرِ خورشید بودی
۱٬۲۸۴
ابا او گفتی و از وی شنودی
۱٬۲۸۵
گهی در پیش ماه و گاه بر عرش
۱٬۲۸۶
گهی لوح و قلم هم گاه او فرش
۱٬۲۸۷
گهی با جبرئیل و گه سرافیل
۱٬۲۸۸
ز میکائیل و گاهی هم عزرائیل
۱٬۲۸۹
گهی موسی گهی با آتش و آب
۱٬۲۹۰
گهی با خاک و باد اند تک و تاب
۱٬۲۹۱
گهی با وحش و طیراینجا عیان شد
۱٬۲۹۲
ابا ایشان در این شرح و بیان شد
۱٬۲۹۳
گهی با آتش و گه کوه و دریا
۱٬۲۹۴
گهی بر آسمان گه بر ثریّا
۱٬۲۹۵
گهی با آدمی و گاه ابلیس
۱٬۲۹۶
گهی در جستن حق کرد تلبیس
۱٬۲۹۷
گهی از آدم و مرگاه ازنوح
۱٬۲۹۸
که تا او را فزاید قوّتِ روح
۱٬۲۹۹
گهی با آسمانها گه ملایک
۱٬۳۰۰
بیان پرسید اینجاگاه یک یک
۱٬۳۰۱
گهی از موسی و گه مر براهیم
۱٬۳۰۲
همی پرسید سالک گشته تسلیم
۱٬۳۰۳
گهی عیسی از او پرسید هم راز
۱٬۳۰۴
حقیت ز انبیا میدید او راز
۱٬۳۰۵
گهی در شیث پیش پیر بودی
۱٬۳۰۶
ابا او گفتی و از وی شنودی
۱٬۳۰۷
همه راهش سوی احمد نمودند
۱٬۳۰۸
درش در سوی کل آخر گشودند
۱٬۳۰۹
بآخر پیش احمد یافت تحقیق
۱٬۳۱۰
مر او را داد اینجاگاه توفیق
۱٬۳۱۱
ز احمد راه خود و اسرار خودیافت
۱٬۳۱۲
بآخر جسم و جان اندر اَحَد یافت
۱٬۳۱۳
محمد(ص) راز او بنمود اینجا
۱٬۳۱۴
درش در دید کل بگشود اینجا
۱٬۳۱۵
رهش بنمود اوّل سوی صورت
۱٬۳۱۶
که در صورت بود معنی ضرورت
۱٬۳۱۷
ز حُسنش بگذرانید و خیال او
۱٬۳۱۸
ز عقل و قلبت و آنگه وصال او
۱٬۳۱۹
عیان درجان خود دید از حقیقت
۱٬۳۲۰
گذر کرد آخر کار از طبیعت
۱٬۳۲۱
چو اندر منزل جان او قدم زد
۱٬۳۲۲
وجود عقل در سوی عدم زد
۱٬۳۲۳
درون جان در اسرار کماهی
۱٬۳۲۴
عیان جان یافت اسرار الهی
۱٬۳۲۵
ز جان پرسید و با جان او سخن گفت
۱٬۳۲۶
مر او را راز جان و سر کهن گفت
۱٬۳۲۷
بدو جان گفت راز خویش اینجا
۱٬۳۲۸
حقیقت چو نظر بگماشت اینجا
۱٬۳۲۹
حقیقت سالک اینجا جان عیان دید
۱٬۳۳۰
درون جان خود او جان جان دید
۱٬۳۳۱
حقیقت جان جان بود او یقین او
۱٬۳۳۲
شده ذرّات اینجا پیش بین او
۱٬۳۳۳
همه ذرّات را در ره فکندند
۱٬۳۳۴
بپرسش جمله پیش شه فکندند
۱٬۳۳۵
حقیقت چونکه سالک در بر جان
۱٬۳۳۶
در اینجا شد حقیقت رهبر جان
۱٬۳۳۷
نمود خویشتن از جان یقین یافت
۱٬۳۳۸
در اینجاگه عیان عین الیقین یافت
۱٬۳۳۹
ز جان پرسید سالک راز بیچون
۱٬۳۴۰
مر او را گفت جان سر بیچه و چون
۱٬۳۴۱
که من بودم ترا گم کردهٔخویش
۱٬۳۴۲
حقیقت مر ترا در پردهٔ خویش
۱٬۳۴۳
در این پرده ترا گم کردم اوّل
۱٬۳۴۴
که تا ماندی در اینجاگه معطّل
۱٬۳۴۵
در آخر چون بنزدم آمدی تو
۱٬۳۴۶
حقیقت کام اینجا بستدی تو
۱٬۳۴۷
منت کردم در اشیا جمله گردان
۱٬۳۴۸
منت بودم در اینجا جان جانان
۱٬۳۴۹
حکایت مر بسی بشنیدم از پیر
۱٬۳۵۰
حقیقت من بدم از پیر تدبیر
۱٬۳۵۱
من اینجا مر ترا کل رخ نمودم
۱٬۳۵۲
منم جان نیز هم پاسخ نمودم
۱٬۳۵۳
منم جبریل و میکائیل بنگر
۱٬۳۵۴
هم اسرافیل و عزرائیل بنگر
۱٬۳۵۵
منم لوح و منم کرسی منم عرش
۱٬۳۵۶
منم عین قلم بنوشته بر فرش
۱٬۳۵۷
منم جنّت منم دوزخ در اینجا
۱٬۳۵۸
منم حور و قصور و عین حورا
۱٬۳۵۹
منم خورشید و ماه وجمله انجم
۱٬۳۶۰
تراکردم درون جملگی گم
۱٬۳۶۱
منم عاشق یقین بنگر تو مر باد
۱٬۳۶۲
ز باد و خاک من کرده تو آباد
۱٬۳۶۳
منم طیر ووحوش و آدمی من
۱٬۳۶۴
منم هم جنّ و انس اندر کمین من
۱٬۳۶۵
منم عین نبات ودید حیوان
۱٬۳۶۶
منم اینجا حقیقت دان از اینسان
۱٬۳۶۷
منم آدم منم نوح اندر اینجا
۱٬۳۶۸
منم مر انبیا اندر تو پیدا
۱٬۳۶۹
منم دیدار سرّ مصطفا کل
۱٬۳۷۰
که بنمودم ترا اینجا لقا کل
۱٬۳۷۱
منم جان و منم جسم و منم دل
۱٬۳۷۲
منم عین خیال و نیست باطل
۱٬۳۷۳
منم اینجا و آنجا در یقین باز
۱٬۳۷۴
نمایم مر ترا انجام و آغاز
۱٬۳۷۵
ز من مگذر که من جانم ز صورت
۱٬۳۷۶
نمایم هر دمی اینجا حضورت
۱٬۳۷۷
ز من مگذر بمن بنگر یقین تو
۱٬۳۷۸
که من هستم درونت پیش بین تو
۱٬۳۷۹
ز من دان هرچه دانی اندر اینجا
۱٬۳۸۰
نمودم مر ترا ای مالک اینجا
۱٬۳۸۱
کنون تا قدر من بشناسی از جان
۱٬۳۸۲
مرو جائی دگر خود را مرنجان
۱٬۳۸۳
تو قدر من بدان تا در یقینت
۱٬۳۸۴
نمایم جاودان عین الیقینت
۱٬۳۸۵
در اینجا منزلت آن شه نمایم
۱٬۳۸۶
در آخر مر ترا آن مه نمایم
۱٬۳۸۷
در اینجا منزلت در خود فنا کن
۱٬۳۸۸
پس آنگاهی ز من خود را بقا کن
۱٬۳۸۹
در اینجا منزلست و من منازل
۱٬۳۹۰
ترا گردانم اندر عشق واصل
۱٬۳۹۱
در اینجا منزلست و من حقیقت
۱٬۳۹۲
کنم پاکت در اینجا از طبیعت
۱٬۳۹۳
در اینجا منزلست ای مرد سالک
۱٬۳۹۴
نظر میکن تو در عین مناسک
۱٬۳۹۵
همه در تست و من از تو پدیدار
۱٬۳۹۶
یقین در من شو اینجا ناپدیدار
۱٬۳۹۷
همه در تست اگر از من بیابی
۱٬۳۹۸
حقیقت در درون از من بیابی
۱٬۳۹۹
منت واصل کنم چون خویش اینجا
۱٬۴۰۰
همه حاصل کنم چون خویش اینجا
۱٬۴۰۱
حقیقت چون وصالت آخر کار
۱٬۴۰۲
ز جان میآید اینجاگه پدیدار
۱٬۴۰۳
ز جان واصل شوی اینجا حقیقت
۱٬۴۰۴
نماید جان د رآخر دید دیدت
۱٬۴۰۵
تو جان و اصل شوی چون باز بینی
۱٬۴۰۶
ز جان مر راز بیچون بازبینی
۱٬۴۰۷
ز جان و اصل شوی در جزو و کل تو
۱٬۴۰۸
ز جان یابی حقیقت عین کل تو
۱٬۴۰۹
ز پیر جانت کردم آگه اینجا
۱٬۴۱۰
اگر هستی چو سالک در ره اینجا
۱٬۴۱۱
در این معنی اگر ره باز یابی
۱٬۴۱۲
ز پیر خویشتن شهباز یابی
۱٬۴۱۳
ترا پیریست جان و زار دیدست
۱٬۴۱۴
همه در خویشتن او باز دیدست
۱٬۴۱۵
ترا جان پیرتن اینجا روانست
۱٬۴۱۶
جمال جان ترا عین العیان است
۱٬۴۱۷
جمال او اگر یابی چو احمد
۱٬۴۱۸
شوی آنگه چو منصور و مؤیّد
۱٬۴۱۹
جمال جان نظر از اندرونت
۱٬۴۲۰
که جانست اندر اینجا رهنمونت
۱٬۴۲۱
جمال جان نظر کن در نهان تو
۱٬۴۲۲
کز او یابی در آخر جان جان تو
۱٬۴۲۳
جمال جان بخود پیوسته داری
۱٬۴۲۴
از آن نور یقین پیوسته داری
۱٬۴۲۵
جمال جان چو مردان باز دیدند
۱٬۴۲۶
حقیقت آن عیان شهباز دیدند
۱٬۴۲۷
جمال جان اگر رویت نماید
۱٬۴۲۸
یکی بینی ز هر سویت نماید
۱٬۴۲۹
همه جانست و تن جانست اینجا
۱٬۴۳۰
عیان تن جان پنهانست اینجا
۱٬۴۳۱
همه جانست و تن از جان پدیدار
۱٬۴۳۲
ز تن مرجانست اینجا ناپدیدار
۱٬۴۳۳
حقیقت جان ز تن باشد نهانی
۱٬۴۳۴
بتن میگوید او راز نهانی
۱٬۴۳۵
ز تن هرگز کسی واصل نبودست
۱٬۴۳۶
مراد کس ز تن حاصل نبودست
۱٬۴۳۷
ز تن جز رنج و درد سر نیاید
۱٬۴۳۸
همان از تن غم و اندوه فزاید
۱٬۴۳۹
همه رنج از تن است و شادی از جان
۱٬۴۴۰
که همچون جان شود در خویش پنهان
۱٬۴۴۱
خبر کن تو تن از سرّ حقیقی
۱٬۴۴۲
که با جان دائما در دل رفیقی
۱٬۴۴۳
خبر کن تن که خواهی شد فنا باز
۱٬۴۴۴
بیابی در فنا بیشک بقا باز
۱٬۴۴۵
خبر کن تن که اینجا راز داری
۱٬۴۴۶
سزد گر فکر از خود باز داری
۱٬۴۴۷
خبر کن بین که اندر آخر من
۱٬۴۴۸
تو خواهی بود عین ظاهر من
۱٬۴۴۹
خبر کن باز تا فارغ شود او
۱٬۴۵۰
حقیقت در جهان بالغ شود او
۱٬۴۵۱
خبر کن تا یقین کل بیابد
۱٬۴۵۲
حقیقت جزو سوی کل شتابد
۱٬۴۵۳
چو سالک واصل جان گشت اینجا
۱٬۴۵۴
یکی باشد حقیقت در همه جا
۱٬۴۵۵
ز پیرجان اگر بوئی بری تو
۱٬۴۵۶
در این میدان یقین گوئی بری تو
۱٬۴۵۷
ز پیرت آگهی دادست عطّار
۱٬۴۵۸
کنون سالک ز پیر جان خبردار
۱٬۴۵۹
خبرداری که جانان پیر راهست
۱٬۴۶۰
کنون اندر مکان اعیان شاهست
۱٬۴۶۱
حقیقت واصل است این پیر دانا
۱٬۴۶۲
بهرمعنی بود اینجا توانا
۱٬۴۶۳
حقیقت واصل است این پیر جمله
۱٬۴۶۴
همی جوید یقین تدبیر جمله
۱٬۴۶۵
اگر سالک بر پیر حقیقت
۱٬۴۶۶
بسازد از عیان دل طریقت
۱٬۴۶۷
کند پیرش چو خود اینجا عیان او
۱٬۴۶۸
در آخر در رسد در جان جان او
۱٬۴۶۹
کسی کو ره برد اینجا سوی پیر
۱٬۴۷۰
نباشد خود مر او را مکر و تزویر
۱٬۴۷۱
در این ره هرچه بازد پاک بازد
۱٬۴۷۲
ز دید پیر آخر سرفرازد
۱٬۴۷۳
ز دید پیر یابد جان جان باز
۱٬۴۷۴
اگر آخر شود اینجای جانباز
۱٬۴۷۵
یقین منصور پیر کل عیان دید
۱٬۴۷۶
نظر کرد و جمال او عیان دید
۱٬۴۷۷
ز پیرش رهنمائی بود اوّل
۱٬۴۷۸
در آخر مر خدائی بُد چو اوّل
۱٬۴۷۹
چنان در پیر خود اینجا رسید او
۱٬۴۸۰
که پیر پرده را زاینجا بدید او
۱٬۴۸۱
بر پیر آمد و بنمود رازش
۱٬۴۸۲
حجاب انداخت اینجاگاه بازش
۱٬۴۸۳
بیک ره چون حجاب از وی جدا کرد
۱٬۴۸۴
ز خود کردش گم آنگاهی خدا کرد
۱٬۴۸۵
اگر تو واصلی مانند منصور
۱٬۴۸۶
مشو یک دم ز پیر خویشتن دور
۱٬۴۸۷
اگر تو واصلی از پیر مگذر
۱٬۴۸۸
وصال پیر یاب از پیر برخور
۱٬۴۸۹
وصال از پیر جوی و بی نشان شو
۱٬۴۹۰
چو پیر آمد درون خود نهان شو
۱٬۴۹۱
وصال از پیر جوی و باز بین راز
۱٬۴۹۲
حجاب از روی پیر اینجا برانداز
۱٬۴۹۳
وصال از پیر جوی و در فنا شو
۱٬۴۹۴
در آن عین فنا از حق بقا شو
۱٬۴۹۵
دریغا زین معانی اندر اینجا
۱٬۴۹۶
که بیشک ره نمیدانی در اینجا
۱٬۴۹۷
نمیدانی ره و غافل بمانده
۱٬۴۹۸
عجب درخویش بیحاصل بمانده
۱٬۴۹۹
چنین در خوابی و بیدار جانت
۱٬۵۰۰
همی گویم دمادم در نهانت
۱٬۵۰۱
که هان از خواب شو بیچاره بیدار
۱٬۵۰۲
زمانی تو ز دیدارم خبردار
۱٬۵۰۳
چنین تا کی بخفته اندر این راه
۱٬۵۰۴
نباشی یک نفس ازدوست آگاه
۱٬۵۰۵
که ناگاهی که جانت واصل آمد
۱٬۵۰۶
ورا اعیان کلّی حاصل آمد
۱٬۵۰۷
دمادم میکند شر خواب بیدار
۱٬۵۰۸
تو هستی خفته اندر خواب پندار
۱٬۵۰۹
تمامت رهروان در کل رسیدند
۱٬۵۱۰
جمال جاودانی باز دیدند
۱٬۵۱۱
ره جان کن که اندر آخر ای دوست
۱٬۵۱۲
بدانی کین وجود تو هم از اوست
۱٬۵۱۳
ره جان کن که گردی واصل اینجا
۱٬۵۱۴
شوی دردیدن جانان تو یکتا
۱٬۵۱۵
حقیقت جان و دل پیوند جانانست
۱٬۵۱۶
در آخر هر دو اندر بند جانانست
۱٬۵۱۷
چو در بندست جانت در جدائی
۱٬۵۱۸
در آخر زین سخن یابد رهائی
۱٬۵۱۹
از این زندان چو بیرون آیدت جان
۱٬۵۲۰
بیابی مر ورا خورشید تابان
۱٬۵۲۱
چو خورشیدست جان تو بصورت
۱٬۵۲۲
برون آمد زمیغ تن ضرورت
۱٬۵۲۳
به یک ره لشکر حرص و حسد را
۱٬۵۲۴
نهد او تیغشان اندر جسد را
۱٬۵۲۵
چو وقت رفتن سالک بصورت
۱٬۵۲۶
بود نشو معانی از حضورت
۱٬۵۲۷
حقیقت در فنا یابد بقا او
۱٬۵۲۸
بیابد اندر آخر کل لقا او
۱٬۵۲۹
برون آید چو خورشیدی از این میغ
۱٬۵۳۰
کشد مر نور خود در جمله چون تیغ
۱٬۵۳۱
بیک ره جمله را از خویشتن دور
۱٬۵۳۲
کند تا جاودان ماند یقین نور
۱٬۵۳۳
چرا کاینجا بود از عشق سالک
۱٬۵۳۴
هنوز از عشق گردد عین مالک
۱٬۵۳۵
چو سالک جان دهد در آخر کار
۱٬۵۳۶
ندیده اندر اینجا نقد دیدار
۱٬۵۳۷
نتابد نور جان در بود جسمش
۱٬۵۳۸
برافتد اندر اینجا عین اسمش
۱٬۵۳۹
پشیمان باشد اندر آخر کار
۱٬۵۴۰
ندیده اندر اینجا عین دلدار
۱٬۵۴۱
در اینجا نقد دیدارت بیابد
۱٬۵۴۲
که تا در اندر آخر برگشاید
۱٬۵۴۳
در اینجا نقد دیدار ار بیابی
۱٬۵۴۴
در آخر چون سوی جانان شتابی
۱٬۵۴۵
در اینجا نقد دیدار است بنگر
۱٬۵۴۶
همی گویم که هان یار است برخَور
۱٬۵۴۷
ز جان برخور که جانت دیده جانانست
۱٬۵۴۸
درون جان ببین بیشک که جانانست
۱٬۵۴۹
چونقد جانت اینجاگاه پیدا
۱٬۵۵۰
چرا هرجا همی گردد ز سودا
۱٬۵۵۱
همه جان بین که جان دیدار شاهست
۱٬۵۵۲
حقیقت دان که جان نور الهست
۱٬۵۵۳
از این نقد حقیقت بر خور اینجا
۱٬۵۵۴
چودیدت جانست از جان بگذر اینجا
۱٬۵۵۵
همه جان بین که جانت رهنمونست
۱٬۵۵۶
چرا اینجا دل تو پر ز خونست
۱٬۵۵۷
که جان را یک دمی نادیدهٔ تو
۱٬۵۵۸
یقین بنگر اگر با دیدهٔ تو
۱٬۵۵۹
نَفَخْتُ فیهِ مِن روح است جانت
۱٬۵۶۰
ز ذات کل شده عین العیانت
۱٬۵۶۱
نفخت فیه من روح است اینجا
۱٬۵۶۲
حقیقت کشتی نوح است اینجا
۱٬۵۶۳
چو جان نوح است و صورت هست کشتی
۱٬۵۶۴
چرا از نوح جان اندر گذشتی
۱٬۵۶۵
چو تو کشتی نوحی راز دیده
۱٬۵۶۶
یقین بحر حقیقت باز دیده
۱٬۵۶۷
تو در کشتی نوحی فارغ ای دل
۱٬۵۶۸
ترا بحر حقیقت هست حاصل
۱٬۵۶۹
در این بحر حقیقت در طوافی
۱٬۵۷۰
نظر کن در درون بحر صافی
۱٬۵۷۱
تو با نوحی وآگاهی نداری
۱٬۵۷۲
که دریای حقیقت میگذاری
۱٬۵۷۳
تو دریا و ابا نوحی ندانی
۱٬۵۷۴
که کشتی زینچنین دریا برانی
۱٬۵۷۵
ز دریای حقیقت کن گذاره
۱٬۵۷۶
مر آن جوهر کن اینجاگه نظاره
۱٬۵۷۷
نبینی بر سر دریا تو جوهر
۱٬۵۷۸
مگر در قعر یابی جوهرت بر
۱٬۵۷۹
ترا زین بحر جوهر بایدت یار
۱٬۵۸۰
که آید ازدرون او پدیدار
۱٬۵۸۱
ترا زین بحر اگر جوهر برآید
۱٬۵۸۲
حقیقت ذات دریا آن نماید
۱٬۵۸۳
تو هستی بر سر طوفان نشسته
۱٬۵۸۴
بگرد بحر میگردی تو جسته
۱٬۵۸۵
درون بحر جوهر میندانی
۱٬۵۸۶
در این معنی تو ره بر تا بدانی
۱٬۵۸۷
حقیقت جوهرت از اصل بنگر
۱٬۵۸۸
در این دریا تو بود وصل بنگر
۱٬۵۸۹
در این دریای بی پایان بسی راز
۱٬۵۹۰
حقیقت یافتم از جوهرم باز
۱٬۵۹۱
مرا این جوهر و این بحر دیدم
۱٬۵۹۲
ولی در بحر کلّی ناپدیدم
۱٬۵۹۳
در این بحر حقیقت شد مرا فاش
۱٬۵۹۴
مر آن جوهر بدیدم عین نقّاش
۱٬۵۹۵
چو ملّاحم در اینجاگه در این بحر
۱٬۵۹۶
روم از ناگهان اندر بُنِ قعر
۱٬۵۹۷
برآرم جوهری من از معانی
۱٬۵۹۸
کنم زان جوهر اینجا دُرفشانی
۱٬۵۹۹
ندارد از یقین عطّار اینجا
۱٬۶۰۰
فشاند جوهر اسرار اینجا
۱٬۶۰۱
ندارد زر به جز از کان جوهر
۱٬۶۰۲
چه جوهر هست جوهر بهتر از زر
۱٬۶۰۳
مرا آن جوهر دیدست تحقیق
۱٬۶۰۴
که اندر عین اعیانست توفیق
۱٬۶۰۵
در این بحر فنا آن جوهر عشق
۱٬۶۰۶
مرا آمد نصیب از اختر عشق
۱٬۶۰۷
چنان از عشق جوهر یافتستم
۱٬۶۰۸
که اندر خانه من دریافتستم
۱٬۶۰۹
در این خانه است یارت ار بدانی
۱٬۶۱۰
درون خانهٔ ار میتوانی
۱٬۶۱۱
درون خانهٔ تو بحر بنگر
۱٬۶۱۲
مرا آن جوهر اندر قعر بنگر
۱٬۶۱۳
مرا اندر درون خانه دریا است
۱٬۶۱۴
در آن بحرم یکی جوهر هویداست
۱٬۶۱۵
درون خانه بحر کل که دیداست
۱٬۶۱۶
مر این معنی کسی از کس شنیده است
۱٬۶۱۷
کسی داند که این معنی چگونست
۱٬۶۱۸
که جانش در بُنِ دریای خونست
۱٬۶۱۹
کسی داند که اندرخانهٔ دل
۱٬۶۲۰
حققت بحر کل کردست حاصل
۱٬۶۲۱
کسی داند که این بحر گُهَربار
۱٬۶۲۲
دمادم میشود زو ناپدیدار
۱٬۶۲۳
بسی در بحر جان خوردند غوطه
۱٬۶۲۴
که تا پیدا شدند با دلق و فوطه
۱٬۶۲۵
نیاید هیچکس زین بحر بیرون
۱٬۶۲۶
شدند غرقه در این دریای پرخون
۱٬۶۲۷
در این دریای پر خون جان بدادند
۱٬۶۲۸
درون بحر جان پنهان بدادند
۱٬۶۲۹
درون بحر جان دادند و کس نیست
۱٬۶۳۰
چگویم کاندر او فریادرس نیست
۱٬۶۳۱
نیامد هیچکس زین بحر بر در
۱٬۶۳۲
بدادند جان همه از بهر جوهر
۱٬۶۳۳
همه از بهر جوهر جان بدادند
۱٬۶۳۴
یقین جان بر سر جوهر نهادند
۱٬۶۳۵
یکی دریای پر خونست بنگر
۱٬۶۳۶
نمیگویم که تا چونست بنگر
۱٬۶۳۷
گهی دریای پر خونست و پر راز
۱٬۶۳۸
اگر از عاشقانی جان در او باز
۱٬۶۳۹
یکی دریای پر خونست تحقیق
۱٬۶۴۰
کسی کو جان در او بازید توفیق
۱٬۶۴۱
ز جوهر یافت اندر آخر کار
۱٬۶۴۲
درون بحر جوهر دید با یار
۱٬۶۴۳
حقیقت میزند موج پر از خون
۱٬۶۴۴
در اینجا هیچ راهی نیست بیرون
۱٬۶۴۵
حقیقت میزند موج دمادم
۱٬۶۴۶
کسی باید که یابد اندر او دم
۱٬۶۴۷
نگه کن تا در این دریا شود باز
۱٬۶۴۸
بیابد جوهر اندر عزّ و اعزاز
۱٬۶۴۹
در این دریا چو آخر باز بیند
۱٬۶۵۰
حقیقت جوهر جان باز بیند
۱٬۶۵۱
درون بحر جان بنگر زمانی
۱٬۶۵۲
که جوهر یابی اینجا در عیانی
۱٬۶۵۳
دم خود اندر این دریا نگهدار
۱٬۶۵۴
نباید تا شوی تو ناپدیدار
۱٬۶۵۵
در این بحر معانی غوطهٔ خور
۱٬۶۵۶
فرو رو تا بیابی باز جوهر
۱٬۶۵۷
چو اندر جوهر الاّ رسیدی
۱٬۶۵۸
تو نور جوهر الّا بدیدی
۱٬۶۵۹
در آن جوهر یکی نور است مطلق
۱٬۶۶۰
در آن نور حقیقت بازبین حق
۱٬۶۶۱
در آن نور حقیقت بنگری باز
۱٬۶۶۲
در او پیداست هم انجام و آغاز
۱٬۶۶۳
در آن نورست پیدا هرچه بینی
۱٬۶۶۴
در آن نوراست اگر صاحب یقینی
۱٬۶۶۵
حقیقت شمس و ماه و چرخ و انجم
۱٬۶۶۶
شدند در نور جوهر جملگی گم
۱٬۶۶۷
در آن نور است پیدا هر چه بینی
۱٬۶۶۸
شده پیدا در آن نور یقینی
۱٬۶۶۹
همه از نور جوهر تابناکند
۱٬۶۷۰
شده پیدا در آن دیدار خاکند
۱٬۶۷۱
حقیقت نور جوهر یاب در خاک
۱٬۶۷۲
که خاک آمد خود صانع پاک
۱٬۶۷۳
حقیقت بحر در خاکست پیدا
۱٬۶۷۴
از آن پیوسته اندر شور و غوغا
۱٬۶۷۵
اگر واصل شوی مانند منصور
۱٬۶۷۶
تو باشی در عیان آن جوهر نور
۱٬۶۷۷
تو باشی جوهر و خود را ندانی
۱٬۶۷۸
همی گویم دمادم در معانی
۱٬۶۷۹
بهر معنی که میگویم ترا باز
۱٬۶۸۰
نمییابی ز خود انجام و آغاز
۱٬۶۸۱
بهر معنی که گویم در گمانی
۱٬۶۸۲
از آن زین سرّ رمزی می ندانی
۱٬۶۸۳
یکی حرفست و چندینی کتاب است
۱٬۶۸۴
یکی نور است و چندینی حجابست
۱٬۶۸۵
یکی فعلست و چندینی صفاتست
۱٬۶۸۶
یکی بحر است و اسمش عین ذاتست
۱٬۶۸۷
یکی ذاتست و چندینی عجائب
۱٬۶۸۸
صفات و فعل میبینم غرائب
۱٬۶۸۹
یقین جسمست پیوسته در این دل
۱٬۶۹۰
ز دل جانست مر مقصود حاصل
۱٬۶۹۱
ز جان ذاتست مقصود ار بدانی
۱٬۶۹۲
ولیکن چون بیابی بی نشانی
۱٬۶۹۳
ندارد نور اینجا رنگ بیشک
۱٬۶۹۴
ندارم نیز هوش و هنگ بیشک
۱٬۶۹۵
که تا برگویم این سر تا چگونست
۱٬۶۹۶
دلم افتاده در دریای خونست
۱٬۶۹۷
همه ذرّات من جویای اویند
۱٬۶۹۸
حقیقت هم بدو گویای اویند
۱٬۶۹۹
همه ذرّات من جویای ذاتند
۱٬۷۰۰
شده حیران درآن عین صفاتند
۱٬۷۰۱
تمامت دیده دیدستند در خویش
۱٬۷۰۲
حجابی نیست ایشان را در این پیش
۱٬۷۰۳
بجز خود مر حجاب خود نباشد
۱٬۷۰۴
همی خواهد که ایشان خود نباشد
۱٬۷۰۵
چنان خواهد که در جانان شود گم
۱٬۷۰۶
که ایشان قطره اند و یار قلزم
۱٬۷۰۷
فنای خویش میخواهند اینجا
۱٬۷۰۸
که کلّی در فنا یابند اینجا
۱٬۷۰۹
فنای خویش میخواهند بیشک
۱٬۷۱۰
که کلی در فنا یابند آن یک
۱٬۷۱۱
فناشان آرزو و در فنااند
۱٬۷۱۲
کنون افتاده در دید بقااند
۱٬۷۱۳
ولیکن فرقی از هستی و ثانی است
۱٬۷۱۴
یکی جویند کاینجا خود دو تا نیست
۱٬۷۱۵
دو نبود جز یکی اینجا نبیند
۱٬۷۱۶
که در یکی حقیقت همنشینند
۱٬۷۱۷
دو نبود ذات بیشک جمله ذاتند
۱٬۷۱۸
که میخواهند بود خود که بازند
۱٬۷۱۹
همی خواهند تا اندر فنا راز
۱٬۷۲۰
نیابند و شوندش جمله جانباز
۱٬۷۲۱
ترا مر ذرّهٔ جان نیست بنگر
۱٬۷۲۲
ز مر پیدات پنهان نیست بنگر
۱٬۷۲۳
حقیقت چون فنااند اوّل آخر
۱٬۷۲۴
برانداز از میان این نقش ظاهر
۱٬۷۲۵
برانداز از میان این نقش صورت
۱٬۷۲۶
همه ظلمت شود در سوی نورت
۱٬۷۲۷
برانداز از میان این صورت خویش
۱٬۷۲۸
که ذات جاودان بینی تو در پیش
۱٬۷۲۹
اگر این نقش اینجاگه ببازی
۱٬۷۳۰
بنزد انبیا سر برفرازی
۱٬۷۳۱
اگر این نقش گردد ناپدیدار
۱٬۷۳۲
جمال بی نشان آید پدیدار
۱٬۷۳۳
اگر این نقش پنهانی کنی پاک
۱٬۷۳۴
نماند نار و ریح و ماه با خاک
۱٬۷۳۵
بمانده جاودان جان تو پر نور
۱٬۷۳۶
شود در جزو و کل یکی چو منصور
۱٬۷۳۷
حقیقت آخر کار و سرانجام
۱٬۷۳۸
بخواهی خورد همچون دیگران جام
۱٬۷۳۹
ترا جام فنا باید چشیدن
۱٬۷۴۰
در آن خلعت فراق جان بدیدن
۱٬۷۴۱
ترا جام فنا باید بخوردن
۱٬۷۴۲
بصروت از همه اشیا بمردن
۱٬۷۴۳
ترا جام فنا خواهند دادن
۱٬۷۴۴
یکی داغی ترا اینجا نهادن
۱٬۷۴۵
ترا جام فنا در آخر کار
۱٬۷۴۶
بباید خورد اینجاگه بناچار
۱٬۷۴۷
ترا جام فنا مانند مردان
۱٬۷۴۸
فرو باید کشیدن تا شود جان
۱٬۷۴۹
ترا جام فنا مانند منصور
۱٬۷۵۰
بباید خورد تاگردی بکل نور
۱٬۷۵۱
ترا جام فنا اینجا چو آدم
۱٬۷۵۲
بباید خورد و شد در قرب آن دم
۱٬۷۵۳
ترا جام فنا اینجا شادمانه
۱٬۷۵۴
که تا یابی حیات جاودانه
۱٬۷۵۵
فروکش جام را در عزّت و ناز
۱٬۷۵۶
که خواهی یافت در آن دم توکل باز
۱٬۷۵۷
فروکش جام و خندان شو تو چون گل
۱٬۷۵۸
که خواهی یافت در آن دم یقین کل
۱٬۷۵۹
فروکش جام جانان تا شوی پاک
۱٬۷۶۰
حقیقت از نمودخاک و افلاک
۱٬۷۶۱
در آن دم چون خوری این جام اینجا
۱٬۷۶۲
ببین هم اوّل و انجام اینجا
۱٬۷۶۳
بباید کردنت مر نوش آن جام
۱٬۷۶۴
که خواهی گشت ذات کل سرانجام
۱٬۷۶۵
بباید خوردنت بی تلخی روی
۱٬۷۶۶
مگردان روی خود را از دگر سوی
۱٬۷۶۷
چنان باش اندر آن دم راز دیده
۱٬۷۶۸
که باشی جزو و کل را باز دیده
۱٬۷۶۹
چنان باش اندر آن و در وصالش
۱٬۷۷۰
که راحت یابی از عین وبالش
۱٬۷۷۱
چنان باش اندر آن دم همچو عشاق
۱٬۷۷۲
که باشی در خودی و بی خودی طاق
۱٬۷۷۳
چنان باش اندر آن دم همچو مردان
۱٬۷۷۴
که یکی یابی اندر ذات و در جان
۱٬۷۷۵
چنان کن خویش را آنگه تو تسلیم
۱٬۷۷۶
که بد در آتش سوزان براهیم
۱٬۷۷۷
چنان کن خویش را تسلیم جانان
۱٬۷۷۸
که اسمعیل خود میکرد قربان
۱٬۷۷۹
چنان کن خویش را تسلیم مشتاق
۱٬۷۸۰
که سر ببرید اندر عشق اسحاق
۱٬۷۸۱
چنان کن خویش را تسلیم آن دید
۱٬۷۸۲
که در یکی یکی یابی ز توحید
۱٬۷۸۳
چنان کن در یکی تسلیم جانت
۱٬۷۸۴
که ذات حق شود کلّی عیانت
۱٬۷۸۵
چنان تسلیم کردن جان و دل تو
۱٬۷۸۶
که در آن دم نمانی مر خجل تو
۱٬۷۸۷
چنان تسلیم کن جان در بر دوست
۱٬۷۸۸
که بیرون آورد یکباره از پوست
۱٬۷۸۹
چنان تسلیم کن جان در بر یار
۱٬۷۹۰
که تا پیدا شوی تو کل پدیدار
۱٬۷۹۱
چنان تسلیم کن جانا دل از جان
۱٬۷۹۲
که درجان یابی آن خورشید تابان
۱٬۷۹۳
چنان تسلیم کن جان اندر آن ذات
۱٬۷۹۴
که نور قدس گردد جمله ذرّات
۱٬۷۹۵
چنان تسلیم کن جان در جلالش
۱٬۷۹۶
که یابی در نمود جان وصالش
۱٬۷۹۷
چنان تسلیم شو مانند مردان
۱٬۷۹۸
که تا یابی در آن دم جمله جانان
۱٬۷۹۹
در آن دم گر تو کل تسلیم گردی
۱٬۸۰۰
بساط جسم و جان رادرنوردی
۱٬۸۰۱
از این دم سوی آن دم رفت خواهی
۱٬۸۰۲
شوی درجزو و کل نور الهی
۱٬۸۰۳
از این دم سوی آن دم میشوی باز
۱٬۸۰۴
حقیقت نزد جانان تو باعزاز
۱٬۸۰۵
در آن دم باش حاضر تا حقیقت
۱٬۸۰۶
نمودار میکند در دید دیدت
۱٬۸۰۷
در آن دم باش حاضر از دل و جان
۱٬۸۰۸
که بنماید حقیقت روی جانان
۱٬۸۰۹
مشو غافل دمی جانان در آن دم
۱٬۸۱۰
که بنماید رخت جانان هماندم
۱٬۸۱۱
همه مردان در آندم راز دیدند
۱٬۸۱۲
جمال دوست آن دم باز دیدند
۱٬۸۱۳
حقیقت آخر آن دم وصال است
۱٬۸۱۴
در آن دم عاشقان دید جمال است
۱٬۸۱۵
حقیقت آخر آن دم شوی ذات
۱٬۸۱۶
شود جان مر حقیقت جمله ذرات
۱٬۸۱۷
نظر کن اندر آن دم بی وجودت
۱٬۸۱۸
که پیدا آید آن دم بود بودت
۱٬۸۱۹
نظر کن اندر آن دم از نهانی
۱٬۸۲۰
که در جانان شوی کلّی تو فانی
۱٬۸۲۱
چو جانان رخ نماید اندر آن دم
۱٬۸۲۲
خیالی بینی اینجا جمله عالم
۱٬۸۲۳
چو جانان رخ نماید اندر آن راز
۱٬۸۲۴
حجاب از روی خود اندازد او باز
۱٬۸۲۵
چوجانان رخ نماید آخر از دید
۱٬۸۲۶
تو گردی ذات قرب از عین توحید
۱٬۸۲۷
چو جانان رخ نماید آخر کار
۱٬۸۲۸
برافتد این حجاب آخر بیکبار
۱٬۸۲۹
تو جانان گردی و او در تو موجود
۱٬۸۳۰
شود آن دم بیابی عین مقصود
۱٬۸۳۱
تو جانان گردی و ویندم شود پوست
۱٬۸۳۲
نماند جان و ماند جاودان دوست
۱٬۸۳۳
تو جانان گردی و مر دل بماند
۱٬۸۳۴
تنت در خاک زیرِ گل بماند
۱٬۸۳۵
تو جانان گردی و پیوسته باشی
۱٬۸۳۶
اَزَل را با اَبَد پیوسته باشی
۱٬۸۳۷
تو جانان گردی از عین وصالت
۱٬۸۳۸
در آن دم عاشقان دید جمالت
۱٬۸۳۹
تو جانان گردی از دید وصالت
۱٬۸۴۰
یکی بینی همه اندر جلالت
۱٬۸۴۱
نماند جان به جز جانان نماند
۱٬۸۴۲
تن اندر خاکدان پنهان نماند
۱٬۸۴۳
شود تن خاک اندر آخر کار
۱٬۸۴۴
شود در خاک و خون او ناپدیدار
۱٬۸۴۵
شود جانان ز بعد مدّتی تن
۱٬۸۴۶
نباید گفت مر عطّار تن زن
۱٬۸۴۷
خوشا آن دم که جان گردد در این خاک
۱٬۸۴۸
چون جان بیشک نهان گردد در این خاک
۱٬۸۴۹
خوشا آن دم که چون جان باز گردد
۱٬۸۵۰
درون جزو و کلّی راز گردد
۱٬۸۵۱
در آخر دوست خواهد بود تحقیق
۱٬۸۵۲
بباید از نمود دوست توفیق
۱٬۸۵۳
دلا در لا یکی یک لحظه اینجا
۱٬۸۵۴
شده در عین الّا اللّه یکتا
۱٬۸۵۵
دلا در راز الّا اللّه عیانی
۱٬۸۵۶
ولیکن مانده در روی جهانی
۱٬۸۵۷
نخواهی رفت زین منزل سوی لا
۱٬۸۵۸
حقیقت بود خواهد شد در الّا
۱٬۸۵۹
نخواهی رفت از این منزل حقیقت
۱٬۸۶۰
رها خواهی تو کردن این طبیعت
۱٬۸۶۱
دلا جای تو در خاکست بنگر
۱٬۸۶۲
درون رو تو ز دید دوست برخور
۱٬۸۶۳
در این معنی مجال دم زدن نیست
۱٬۸۶۴
از این منزل ره باز آمدن نیست
۱٬۸۶۵
همه رفتند و کس نامد پدیدار
۱٬۸۶۶
همه آنجا شدندش ناپدیدار
۱٬۸۶۷
همه رفتند در دیدار بیچون
۱٬۸۶۸
یقین دریافتند اسرار بیچون
۱٬۸۶۹
همه رفتند مر در شیب این گِل
۱٬۸۷۰
حقیقت گشتشان مقصود حاصل
۱٬۸۷۱
همه رفتند اندر جوهر دوست
۱٬۸۷۲
رها کردند اینجاجملگی پوست
۱٬۸۷۳
همه رفتند برسودا دماغی
۱٬۸۷۴
بمردند اندر اینجا چون چراغی
۱٬۸۷۵
همه رفتند و نامد هیچکس باز
۱٬۸۷۶
نیامد هیچکس می باز پس باز
۱٬۸۷۷
همه رفتند در سوی خداوند
۱٬۸۷۸
حقیقت با ازل کردند پیوند
۱٬۸۷۹
همه رفتند در صحرای عقبی
۱٬۸۸۰
شدند اینجایگه یکتای مولی
۱٬۸۸۱
همه رفتند پنهان در سوی یار
۱٬۸۸۲
در اینجا می نه بینی لیس فی الدّار
۱٬۸۸۳
همه رفتند اندر جوهر ذات
۱٬۸۸۴
رها کردند اینجا جسم ذرّات
۱٬۸۸۵
همه رفتند و اعیان باز دیدند
۱٬۸۸۶
بسوی ذات کلّی راز دیدند
۱٬۸۸۷
همه رفتند اندر عین اللّه
۱٬۸۸۸
شدند از راز جانان جمله آگاه
۱٬۸۸۹
همه رفتند و در جانان شدند گم
۱٬۸۹۰
چو یک قطره سوی دریای قلزم
۱٬۸۹۱
همه رفتند ودر عین الیقینند
۱٬۸۹۲
ز ذات کلّ و اینجا پیش بینند
۱٬۸۹۳
همه رفتند از اینجا باز رستند
۱٬۸۹۴
حقیقت نیست گشته عین هستند
۱٬۸۹۵
همه رفتند اندر عین الّا
۱٬۸۹۶
حقیقت باز دیدند جوهرِ لا
۱٬۸۹۷
همه رفتند و میآیند دیگر
۱٬۸۹۸
دگر خواهد شد اینجا راز بنگر
۱٬۸۹۹
همه واصل شدند اینجا ز دیدار
۱٬۹۰۰
در اینجا بیشکی کل ناپدیدار
۱٬۹۰۱
در این معنی که من گفتم شکی نیست
۱٬۹۰۲
که در عین الیقین غیر از یکی نیست
۱٬۹۰۳
در آن حضرت چو رفتی باز نائی
۱٬۹۰۴
حقیقت آن زمان عین خدائی
۱٬۹۰۵
در این سر ره بری دانای اسرار
۱٬۹۰۶
بمیر از جسم خود وز عین پندار
۱٬۹۰۷
بمیر از جسم پیش از مرگ اینجا
۱٬۹۰۸
بکن عین بدی را ترک اینجا
۱٬۹۰۹
تو اینجا ترک خود کن در حقیقت
۱٬۹۱۰
بمیر از نقش این نفس و طبیعت
۱٬۹۱۱
درون پرده پرشور است بنگر
۱٬۹۱۲
بآخر منزلت گورست بنگر
۱٬۹۱۳
دمادم میرود زان هر معانی
۱٬۹۱۴
که تا باشد که یک شمّه بدانی
۱٬۹۱۵
همه خواهیم رفتن در سوی خاک
۱٬۹۱۶
نماند جاودان دوران افلاک
۱٬۹۱۷
نماند جاودان کس سوی دنیا
۱٬۹۱۸
بباید رفتنت از کوی دنیا
۱٬۹۱۹
نماند جاودان کس سوی این جسم
۱٬۹۲۰
نخواهد ماند جان و نیز مر اسم
۱٬۹۲۱
همه خواهیم رفتن سوی حضرت
۱٬۹۲۲
در آن سر تا کرا بخشند قربت
۱٬۹۲۳
در آن سر تا که را خواهند دادن
۱٬۹۲۴
بهشت جاودان یا غل نهادن
۱٬۹۲۵
یقین حال از دو نیست اینجا
۱٬۹۲۶
حقیقت نار یا جنّات حَورا
۱٬۹۲۷
کسانی را که نیکی کرده باشند
۱٬۹۲۸
نه همچون دیگران آزرده باشند
۱٬۹۲۹
بطاعت جان خود کرده مصفّا
۱٬۹۳۰
بهشت جاودان یابند فردا
۱٬۹۳۱
بهشت جاودان جای نکوکار
۱٬۹۳۲
بود فردا مر این سر را نگهدار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.