تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کسانی کین بهشت جاودانی
۲
طلبکارند اندر زندگانی
۳
طلبکار بهشت جاودانند
۴
حققت مر طلبکار جنانند
۵
بتقوی و کم آزاری و طاعت
۶
بسر بردند در عین سعادت
۷
شب تاریک اندر فکر بودند
۸
حقیقت روز و شب در ذکر بودند
۹
نه شب خواب و نه شان در روز آرام
۱۰
طلبکار بهشتاند و دلارام
۱۱
ز بهر جنّت اینجا در وبالند
۱۲
در اینجاگه طلبکار وصالند
۱۳
در آن سر باز یابند این حقیقت
۱۴
بهشت جاودانی بی طبیعت
۱۵
بهشت آرزو هست ای برادر
۱۶
بطاعت خوی کن بیخواب و بیخور
۱۷
شود اجسام از شوقش بسوزان
۱۸
چنین کردند اینجا نیک روزان
۱۹
چنان مرخوی کن در طاعت حق
۲۰
که باشد مر ترا جنّات مطلق
۲۱
در اینجا جنّت و حور قصور است
۲۲
بظاهر حالت ذوق و حضور است
۲۳
بظاهر اندر اینجا هست جنات
۲۴
حقیقت هم لقا و جوهر ذات
۲۵
ولی بر قدریابی تو ز دیدت
۲۶
که مر نورست مر گفت و شنیدت
۲۷
تو بشنفتی ولی نادیدهٔ تو
۲۸
نظر کن سر اگر بادیدهٔتو
۲۹
تو از قول کلام این سر شنیدی
۳۰
ولی جنّات حورا را ندیدی
۳۱
ترا گویند در اسرار اینجا
۳۲
ز نار و جنّت ودیدار اینجا
۳۳
تو اندر مجلس عالی نشینی
۳۴
یقین بشنو اگر صاحب یقینی
۳۵
حقیقت گفتن و وعد و وعیدست
۳۶
ولی اسرارشان هر کس ندیدست
۳۷
ز بهر آنکه تا راهت نمایند
۳۸
دل و جان سوی درگاهت نمایند
۳۹
در این درگاه راهی باز یابی
۴۰
بود کاینجا همه اعزاز یابی
۴۱
ولی چندان ترا اینجا خیال است
۴۲
کجا یابی که آنجاگه وصالست
۴۳
بقدر عقل از تو باز گویند
۴۴
ترابر هر صفت آن باز گویند
۴۵
بقدر عقل خود یابی یقینت
۴۶
اگر باشد دلِ اسرار بینت
۴۷
بقدر عقل خود گر رهبری تو
۴۸
ره شرع از حقیقت بسپری تو
۴۹
بقدر عقل خود در عین تقوی
۵۰
بیابی در عیان دیدار مولی
۵۱
بقدر عقل خود در جوهر دل
۵۲
شور در راه حق یک ذرّه واصل
۵۳
بقدر عقل در جنّات بینی
۵۴
در آنجاگه نفس راحات بینی
۵۵
بقدر عقل خود بینی تو دیدار
۵۶
اگر باشی ز دیدت ناپدیدار
۵۷
بقدر عقل خود در جستجوئی
۵۸
از آن پیوسته اندر گفتگوئی
۵۹
بقدر عقل خود از حق زنی دم
۶۰
همی گوئی از او هر دم دمادم
۶۱
بقدر عقل آدم میشناسی
۶۲
ولی آدم کجا زان دم شناسی
۶۳
بقدر خود یقین دانستهٔ تو
۶۴
چگویم چونکه نتوانستهٔ تو
۶۵
بقدر عقل خوددر جوهر جان
۶۶
نظر کن بیش ازاین خود را مرنجان
۶۷
بقدر عقل خود در جوهر دل
۶۸
نظر کن تا کنی مقصود حاصل
۶۹
بقدر عقل خوددریاب آن راز
۷۰
که تا یابی ز حق انجام و آغاز
۷۱
بقدر عقل خود دم زن تو ازدوست
۷۲
که میگوئی تو دایم جملگی اوست
۷۳
بقدر عقل اینجا راه یابی
۷۴
درون خویش را آن شاه یابی
۷۵
بقدر عقل ره میبردهٔ تو
۷۶
ولیکن همچنان در پردهٔ تو
۷۷
بقدر عقل اینجاگاه لافی
۷۸
ولی اینجا نگشتستی توصافی
۷۹
بقدر عقل اینجا در یقینی
۸۰
ولیکن داد کلّی مینبینی
۸۱
بقدر عقل خود گوئی ز دیدار
۸۲
ولی دانم نه مستی و نه هشیار
۸۳
بقدر عقل اینجاگه سخن گوی
۸۴
چو نتوانی تو بردن در سخن گوی
۸۵
بقدر عقل میگوئی که یارت
۸۶
درونم لیک جان ناپایدارت
۸۷
بقدر خود توانی راه بردن
۸۸
مر این راه بایدت ازجان سپردن
۸۹
بقدر خود توانی دوست دیدن
۹۰
چنان کاینجا جمال اوست دیدن
۹۱
بقدر خود تو ره بردی جلالش
۹۲
که تا بوئی بیابی ازوصالش
۹۳
بقدر خود تو ره بردی دل و جان
۹۴
که تا بنمایدت مر روی جانان
۹۵
بقدر خود نظر کن سوی پرده
۹۶
که خود هستی تو اینجا راه برده
۹۷
بقدر منزلت معنی ندیدی
۹۸
حقیقت را تو از دعوی بدیدی
۹۹
بقدر اندر چنین منزل نظر کن
۱۰۰
دل خود را تو از خود هم خبر کن
۱۰۱
خبر کن بیخبر خود از حقیقت
۱۰۲
که اعیانست اینجا دید دیدت
۱۰۳
خبر کن بیخبر خود را تو ازدل
۱۰۴
که مقصود تو اینجا هست حاصل
۱۰۵
خبر کن بیخبر خود را تو از جان
۱۰۶
که اینجا میتوانی یافت جانان
۱۰۷
خبر کن بیخبر خود را ز معنی
۱۰۸
که اینجا میتوانی یافت مولی
۱۰۹
خبر کن بیخبر خود را تو از دوست
۱۱۰
ز فرقم تا قدم مر جوهر دوست
۱۱۱
خبر کن بیخبر خود را تو از یار
۱۱۲
مگو این گر بدانی می نگهدار
۱۱۳
خبر کن بیخبر خود را حقیقت
۱۱۴
بدان کاینجای صورت دید دیدت
۱۱۵
خبر کن بیخبر خود را تو از دید
۱۱۶
که معنیّ توئی تو هست توحید
۱۱۷
خبر کن بیخبر تا خود بدانی
۱۱۸
همی گویم بتو کلّی تو دانی
۱۱۹
خبر کن بیخبر خود را و بشناس
۱۲۰
مر این معنی بدان از عشق و مهراس
۱۲۱
خبر کن بیخبر خود را از آن دید
۱۲۲
یکی بین جمله را در سرّ توحید
۱۲۳
خبر کن بیخبر خود را از آن ذات
۱۲۴
که اینجا نقش گردد جمله ذرّات
۱۲۵
خبر کن بیخبر خود را از آن نور
۱۲۶
که اینجا در دلش افتاد منصور
۱۲۷
خبر کن بیخبر خود را از آن یار
۱۲۸
که این سِرّ کرد اینجا او پدیدار
۱۲۹
خبر کن خویش را تا باز یابی
۱۳۰
عیانی خویش از وی راز یابی
۱۳۱
خبر کن خویش را زان راز دیده
۱۳۲
که خود را بود اینجا باز دیده
۱۳۳
خبر کن خویش زان پاکیزه گوهر
۱۳۴
که نزدش ارزنی آمد سراسر
۱۳۵
خبر کن خویش زان اسرار جُمله
۱۳۶
که او دیدست اینجا یار جمله
۱۳۷
خبر کن خویش را زان شاه درگاه
۱۳۸
که دیده بود در اینجا گهت شاه
۱۳۹
خبر کن خویش از آن پاکیزه ذرّات
۱۴۰
که دیده بود اینجا جوهر ذات
۱۴۱
خبر کن خویش از او این راز مطلق
۱۴۲
که زد اینجا اناالحق او ابر حق
۱۴۳
خبر کن خویش از او تا راز یابی
۱۴۴
مگر اسرارش اینجاب از یابی
۱۴۵
خبر کن خویش از او و راز بنگر
۱۴۶
درون خویشتن را باز بنگر
۱۴۷
خبر کن خویش از او و یاب اعیان
۱۴۸
هم اندر او شو اینجاگاه پنهان
۱۴۹
خبر کن خویش از او دیدار دریاب
۱۵۰
درونت اوست دید یار دُرّ یاب
۱۵۱
از او بشناس اینجا در وجودت
۱۵۲
حقیقت عشق بنگر بود بودت
۱۵۳
از او بشناس عشق اینجا ضرورت
۱۵۴
رهاکن همچو او اینجا تو صورت
۱۵۵
از او بشناس عشق و راه بشناس
۱۵۶
حقیقت از عیانش شاه بشناس
۱۵۷
از او بشناس عشق و راهبر شو
۱۵۸
چو اویی جسم و بی خوف و خطر شو
۱۵۹
از او بشناس عشق و دل نگهدار
۱۶۰
که میبنمایدت اینجا رخ یار
۱۶۱
از او بشناس عشق و جان یقین کن
۱۶۲
همه ذرّات اینجا پیش بین کن
۱۶۳
از او بشناس اینجا عشقبازی
۱۶۴
سزد گر جان و دل چون او ببازی
۱۶۵
از او بشناس عشق و جان برانداز
۱۶۶
دل خود همچو شمع از شوق بگداز
۱۶۷
از او بشناس عشق و در فنا شو
۱۶۸
حقیقت محو کن خود کل خدا شو
۱۶۹
از او بشناس عشق و خود تو در باز
۱۷۰
چو او اینجایگه سر را برافراز
۱۷۱
از او بشناس چون گشتی فنا تو
۱۷۲
رسی در عزّت و قرب و بقا تو
۱۷۳
اگر چون او تو جان و سر ببازی
۱۷۴
برآرد مر ترا این عشقبازی
۱۷۵
اگر چون او تو جان در بازی اینجا
۱۷۶
حقیقت صاحب رازی در اینجا
۱۷۷
اگر چون او ترا این درگشاید
۱۷۸
ترا اسرار همچون او نماید
۱۷۹
دم سرّ اناالحق را زنی تو
۱۸۰
حقیقت پنج از بن بر کنی تو
۱۸۱
اناالحق گر تو خواهی زد چو منصور
۱۸۲
حقیقت باش هان از جسم و جان دور
۱۸۳
اناالحق گر تو خواهی زد در این دم
۱۸۴
بلا آید ابر جانت دمادم
۱۸۵
اناالحق گر تو خواهی زد در آن دید
۱۸۶
یکی باید بدیدن عین توحید
۱۸۷
اناالحق گر تو خواهی زد در این راز
۱۸۸
از اوّل صورت و معنی برانداز
۱۸۹
اناالحق گر تو خواهی زد در این راه
۱۹۰
مشو غافل چو اللّه باش آگاه
۱۹۱
اناالحق گر تو خواهی زد در اسرار
۱۹۲
حقیقت جای بینی بر سر دار
۱۹۳
اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاج
۱۹۴
کند از تیر پرتابیت آماج
۱۹۵
در این سر چون کنی گرراز دانی
۱۹۶
بباید رفتنت از زندگانی
۱۹۷
نیابند این معانی اهل صورت
۱۹۸
حقیقت خاصه مر اهل کدورت
۱۹۹
دلی باید که جمله دوست باشد
۲۰۰
همه مغز یقین و پوست باشد
۲۰۱
دلی باید که جمله راز بیند
۲۰۲
همه در جوهر خود باز بیند
۲۰۳
دلی باید که در اسرار معنی
۲۰۴
رود بر دار او مانند عیسی
۲۰۵
دلی باید که بیند راز مطلق
۲۰۶
پس آنگاهی زند دم از اناالحق
۲۰۷
دلی باید که دید دید بیند
۲۰۸
حقیقت ذات در توحید بیند
۲۰۹
دلی باید که کلّی یار گردد
۲۱۰
بجز حق از خود او بیزار گردد
۲۱۱
مر این دم چون زند در عشق بازی
۲۱۲
بسوزد پاک بیند سرفرازی
۲۱۳
مر این دم چون زند کل یار باشد
۲۱۴
یقین از جسم و جان بیزار باشد
۲۱۵
مر این دم چون زند از عشق اوّل
۲۱۶
حقیقت کل بود از اصل اوّل
۲۱۷
مر این دم چون زند اینجا یقین او
۲۱۸
حقیقت کل بود عین الیقین او
۲۱۹
مر این دم چون زند او در عیانی
۲۲۰
یکی بیند همه در بی نشانی
۲۲۱
مر این دم چون زند بر دار آید
۲۲۲
ز دید عشق برخوردار آید
۲۲۳
مر این دم چون زند سر را ببازد
۲۲۴
بجسم و جان در اینجاگه ننازد
۲۲۵
مر این دم چون زند خود را بسوزد
۲۲۶
چو شمعی بود خود را برفروزد
۲۲۷
فنا گردد زجسم و جانِ پیدا
۲۲۸
شود در بحر عرفان مانده شیدا
۲۲۹
بمانده در حقیقت یادگار او
۲۳۰
حقیقت مر چنین گفتست یار او
۲۳۱
اگر ره میبری در سرّ اسرار
۲۳۲
ز جسم و جانت باید گفت بیزار
۲۳۳
وگر خود دوستداری زین مزن دم
۲۳۴
که این سرّ کس نیابد جز که محرم
۲۳۵
حقیقت داند این اسرار معنی
۲۳۶
که کلّی دیده بود انوار معنی
۲۳۷
حقیقت جمله را او دیده بد راز
۲۳۸
نگردد از نمود خویشتن باز
۲۳۹
چنان در سیر قربت در یکی او
۲۴۰
بود کاینجا نباشد مر شکی او
۲۴۱
در آن حضرت بود از جان خبردار
۲۴۲
ز دل باشد حقیقت صاحب اسرار
۲۴۳
در آن حضرت نگردد باز اینجا
۲۴۴
یقین شد او عیان شهباز اینجا
۲۴۵
چنان در لا بود اللّه دیده
۲۴۶
که خود باشد جمال شاه دیده
۲۴۷
نگردد باز اینجا لا بود او
۲۴۸
حقیقت در همه لاشیی بود او
۲۴۹
نگردد باز تایکی شود باز
۲۵۰
حقیقت او بود در عشق جانباز
۲۵۱
ز لا مردان کلّی در یکی او
۲۵۲
یکی بیند خدا را بیشکی او
۲۵۳
تو گر این راز بشناسی در اینجا
۲۵۴
یقین از جان تو بهراسی در اینجا
۲۵۵
نهنگ لا چو در خونت کند گم
۲۵۶
تو باشی آن زمان در عین قلزم
۲۵۷
دم از دریا زنی دریا شوی تو
۲۵۸
ز بود جانت ناپروا شوی تو
۲۵۹
ز لا در بود الاّ اللّه رسی دوست
۲۶۰
بیابی و بدانی جزو و کل اوست
۲۶۱
حقیقت شرح او هرگونه گویم
۲۶۲
بجز دیدار بیچون را نجویم
۲۶۳
هنر دیدست منصور از حقیقت
۲۶۴
تو هم زو در نگر در دید دیدت
۲۶۵
از او بنگر کز او این راز گفتم
۲۶۶
از او بشنیدهام زو باز گفتم
۲۶۷
مرا این سر از او موجود آمد
۲۶۸
که ذاتم جملگی معبود آمد
۲۶۹
مرا این سر مسلّم شد ز منصور
۲۷۰
همین دم میزنم تا نفخهٔ صور
۲۷۱
همین دم میزنم تا جان ببازم
۲۷۲
سر و جان بررخ جانان ببارم
۲۷۳
همین دم میزنم کارام با اوست
۲۷۴
حقیقت هم می و هم جام با اوست
۲۷۵
همین دم میزنم تا دم برافتد
۲۷۶
وجود عالم و آدم برافتد
۲۷۷
همین دم میزنم وز کس نترسم
۲۷۸
چو اعیان یافتم از کس نپرسم
۲۷۹
همین دم میزنم در پاکبازی
۲۸۰
که دارم در حقیقت بی نیازی
۲۸۱
همین دم میزنم مینگذرم من
۲۸۲
از این دم تا که جان را بسپرم من
۲۸۳
همین دم میزنم در شرع و تقوی
۲۸۴
شدم در شرع و تقوی ذات مولی
۲۸۵
همین دم میزنم اینجا یقینم
۲۸۶
شدست از ذات کل در خویش بینم
۲۸۷
همین دم میزنم زین برنگردم
۲۸۸
که تا معنی و صورت برنگردم
۲۸۹
همین دم میزنم تا کشته آیم
۲۹۰
میان خاک و خون آغشته آیم
۲۹۱
همین دم میزنم بی دید تقلید
۲۹۲
که جانانم یقین در سرّ توحید
۲۹۳
همین دم میزنم مانند حلاّج
۲۹۴
که بنهادست جانان بر سرم تاج
۲۹۵
همین دم میزنم گر راست دیدم
۲۹۶
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم
۲۹۷
دم او میزنم اینجا نهانی
۲۹۸
که بنمودست رویم کل عیانی
۲۹۹
دم او میزنم کز اوست دیدم
۳۰۰
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم
۳۰۱
دم او میزنم اینجا که یارم
۳۰۲
کند مانند او بر عین دارم
۳۰۳
دم او میزنم کین دم دم اوست
۳۰۴
یقین عطّار اینجا همدم اوست
۳۰۵
مرا زو ایندم اینجا گشت موجود
۳۰۶
یقین ذات من اینجا در ازل بود
۳۰۷
مرا عطّار اکنون پیش از این گفت
۳۰۸
اگرچه اوست در عین الیقین گفت
۳۰۹
مگو عطّار با هر کس تو این سر
۳۱۰
نگهدار این معانی را ز ظاهر
۳۱۱
وجودت رفت خواهد در سوی خون
۳۱۲
حقیقت وصل دیدستی ز بیرون
۳۱۳
حقیقت اندرون هم وصل داری
۳۱۴
دم از آن میزنی کین اصل داری
۳۱۵
ترا از وصل اصل آمد بدیدار
۳۱۶
که ذات کل ز وصل آمد پدیدار
۳۱۷
حقیقت وصل خواهد در رسیدن
۳۱۸
دل و جانت بجانا آرمیدن
۳۱۹
بخواهی رفت اندر جوهر ذات
۳۲۰
حقیقت محو خواهی کرد ذرّات
۳۲۱
سخن این باز ز اعیانست تحقیق
۳۲۲
نه تقلیدست بیشک هست توفیق
۳۲۳
سخن این بار اندر درد آمد
۳۲۴
از آن جانان بجانت فرد آمد
۳۲۵
سخن این بار بی تقلید گفتی
۳۲۶
ز اعیان و ز دید دید گفتی
۳۲۷
سخن این بار از درد حضورست
۳۲۸
از آن هر حرف گوئی جمله نورست
۳۲۹
سخن این بار در درد وصالست
۳۳۰
از آن اینجات اعیان جلالست
۳۳۱
سخن این بار از دردست ودرمان
۳۳۲
از این دردست خوش میگوی و میخوان
۳۳۳
سخن این بار از دردست پیدا
۳۳۴
حقیقت جوهرت فردست اینجا
۳۳۵
سخن این بار از دردست و رازست
۳۳۶
از آن این در حقیقت بر تو بازست
۳۳۷
سخن این بار از دردست جانان
۳۳۸
از آن بنموده است اسرار اعیان
۳۳۹
سخن این بار از دردست و شوقست
۳۴۰
ترا زان ازحقیقت جمله ذوقست
۳۴۱
چنانت درد عشق آمد در این دل
۳۴۲
که کردی عاقبت مقصود حاصل
۳۴۳
چنانت درد عشق آمد پدیدار
۳۴۴
که جانت شد در اعیان ناپدیدار
۳۴۵
سخن کز درد میآید وصال است
۳۴۶
در آن پیدا تجلّی جلالست
۳۴۷
سخن کز درد میآید عیانست
۳۴۸
در آن مرنکته صد راز نهان است
۳۴۹
سخن کز درد میآید یقین است
۳۵۰
کسی باید که در عین الیقین است
۳۵۱
سخن کز درد آید درگشاید
۳۵۲
ترا اسرار کلّی وا نماید
۳۵۳
سخن کز درد آید در معانی
۳۵۴
بود اینجا نشان بی نشانی
۳۵۵
سخن کز درد آید دل بسوزد
۳۵۶
حقیقت جان و دل هم کل بسوزد
۳۵۷
سخن کز درد آمد در دل و جان
۳۵۸
حقیقت کل نماید راز پنهان
۳۵۹
سخن کز درد گفتی اندر اینجا
۳۶۰
بسی دُرها که سفتی اندر اینجا
۳۶۱
سخن باقیست آخرگه بخواند
۳۶۲
وگر خواند که اینجا بازداند
۳۶۳
سخن باقیست جسمت نیست باقی
۳۶۴
دمادم جام مینوشی ز ساقی
۳۶۵
سخن باقیست کاینجا راز دیدی
۳۶۶
نمود اینجا تو از من باز دیدی
۳۶۷
سخن باقیست آن بایدت گفتن
۳۶۸
بهر دم جوهری بایدت سفتن
۳۶۹
سخن باقیست میکش جام اینجا
۳۷۰
که دیدستی عیان فرجام اینجا
۳۷۱
سخن باقیست هم با اهل دل گوی
۳۷۲
نمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی
۳۷۳
سخن باقیست میگوی از حقیقت
۳۷۴
دوای درد میجوی از شریعت
۳۷۵
سخن باقیست اندر شرع میگوی
۳۷۶
حقیقت گوی نی از فرع میگوی
۳۷۷
سخن باقیست چندانی که گوئی
۳۷۸
نه بد پیداست میگوئی نگوئی
۳۷۹
سخن باقیست اکنون در تو بگشای
۳۸۰
حقیقت گنج کل اینجا تو بنمای
۳۸۱
سخن باقیست از اسرار گفتی
۳۸۲
حقیقت جملگی از یار گفتی
۳۸۳
سخن باقیست میکش جام اسرار
۳۸۴
که آغازی تو در انجام اسرار
۳۸۵
سخن باقیست جام عشق مینوش
۳۸۶
که بردستی راه اندر چشمهٔ نوش
۳۸۷
سخن باقیست یارت نیز باقی است
۳۸۸
چه غم داری چو دلدار تو ساقی است
۳۸۹
چودلدارست ساقی جام می خَور
۳۹۰
ز دید عشق یک دم هان تو مگذر
۳۹۱
چو دلدارست ساقی غم نداری
۳۹۲
از آن هشیار اندر پیش یاری
۳۹۳
چو دلدارست ساقی راز میگوی
۳۹۴
ابا ساقی حقیقت باز میگوی
۳۹۵
چو دلدارست ساقی زو تو برخور
۳۹۶
تو هستی ذرّه چشمت دار و برخور
۳۹۷
حقیقت چونکه دلدارست ساقی
۳۹۸
سخن آخر ندارد هیچ باقی
۳۹۹
سخن از وصل گوی و اصل دریاب
۴۰۰
درون خویش آخر وصل دریاب
۴۰۱
سخن در وصل میگوئی که اصلی
۴۰۲
از آن اینجایگه در عین وصلی
۴۰۳
سخن در وصل میگوئی که جانی
۴۰۴
از آن اینجایگه راز نهانی
۴۰۵
سخن در وصل میگوئی که یاری
۴۰۶
از آن از جان جان پاسخ گذاری
۴۰۷
سخن از وصل میگوئی بتحقیق
۴۰۸
که بردستی ز جانان گوی توفیق
۴۰۹
سخن از وصل میگوئی و جانان
۴۱۰
ازینجا مینمائی راز پنهان
۴۱۱
سخن از وصل میگوئی و دیدار
۴۱۲
وجود خویشتن کرده پدیدار
۴۱۳
سخن از وصل میگوئی و اعیان
۴۱۴
در آن هرنکتهٔ صد راز پنهان
۴۱۵
سخن از وصل میگوئی و منصور
۴۱۶
از آن گشتی تو در اسرار مشهور
۴۱۷
سخن از وصل او گفتی حقیقت
۴۱۸
نمود اینجایگه او دید دیدت
۴۱۹
سخن در وصل او گفتی در اسرار
۴۲۰
برون آوردت او از عین پندار
۴۲۱
سخن از وصل او میگوی اینجا
۴۲۲
که از وصلش ببردی گوی اینجا
۴۲۳
سخن از وصل او میگوی ای دل
۴۲۴
که مقصود تو شد زو جمله حاصل
۴۲۵
سخن از وصل او میگوی در راز
۴۲۶
که دیدستی از او انجام و آغاز
۴۲۷
سخن از وصل او میگوی الحق
۴۲۸
کز او دم میزند جانت اناالحق
۴۲۹
سخن از وصل او میگوی و خوشباش
۴۳۰
که دیدی در وصالش عشق نقّاش
۴۳۱
وصل عشق چون در دل درآید
۴۳۲
حقیقت جزو و کل یکی نماید
۴۳۳
وصال عشق بنماید یکی باز
۴۳۴
حقیقت را زجانان بیشکی باز
۴۳۵
وصال عشق هر کو یافت اینجا
۴۳۶
حقیقت شد عیانش جمله اشیا
۴۳۷
وصال عشق هر کو یافت از دید
۴۳۸
عیانش شد حقیقت سرّ توحید
۴۳۹
وصال دوست چون در عاشقانست
۴۴۰
هر آن کز خود گذشته عاشق آنست
۴۴۱
وصال عشق چون در جان درآید
۴۴۲
ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید
۴۴۳
وصال عشق در اینجاست بنگر
۴۴۴
نه پنهانست بس پیداست بنگر
۴۴۵
وصال عشق در دست اوّلِ کار
۴۴۶
بآخر درد گردد ناپدیدار
۴۴۷
وصال عشق اگر خواهی حقیقت
۴۴۸
فنا باید شدت در جان رسیدت
۴۴۹
وصال عشق اگر بشناختی تو
۴۵۰
حقیقت جسم و جان در باختی تو
۴۵۱
وصال عشق اینجا رایگان است
۴۵۲
ببین کاینجا حقیقت در عیان است
۴۵۳
وصال عشق خواهی خود بسوزان
۴۵۴
حقیقت بود نیک و بد بسوزان
۴۵۵
وصال عشق خواهی خویش در باز
۴۵۶
که تاگردد ترا تحقیق در باز
۴۵۷
وصال عشق خواهی همچو منصور
۴۵۸
بیک ره شو ز دید خویشتن دور
۴۵۹
وصال عشق خواهی در اناالحق
۴۶۰
دم منصور زن اینجا تو بر حق
۴۶۱
وصال عشق خواهی آخر کار
۴۶۲
ز بود خود بحق شو ناپدیدار
۴۶۳
وصال عشق رخ بنمود در جان
۴۶۴
از آن منصور دم زد کل ز جانان
۴۶۵
وصال عشق او را کرد پیدا
۴۶۶
اناالحق اندر اینجا گشت شیدا
۴۶۷
وصال عشق چون پرده برانداخت
۴۶۸
چو شمعی در میان جمع بگداخت
۴۶۹
وصال عشق او را تا فنا شد
۴۷۰
حقیقت خالق ارض و سما شد
۴۷۱
وصال عشق عاشق گشت کل ذات
۴۷۲
حقیقت ذات شد اعیان ذرّات
۴۷۳
حقیقت وصل عشق اندر یکی بُد
۴۷۴
از آنش بی گمان در حق یکی شد
۴۷۵
وصالش عشق او را در یقین کرد
۴۷۶
ز بودش جزو و کل عین الیقین کرد
۴۷۷
یقین بُد ذات اینجاگه یکی بود
۴۷۸
خدا در جان او کل بیشکی بود
۴۷۹
اگرچه وصل از او او با فراقست
۴۸۰
ولیکن عاشقان را اشتیاق است
۴۸۱
فراق و صبر چون کردند مردان
۴۸۲
حقیقت رخ نماید وصل جانان
۴۸۳
کسی باید که در یابد فراق او
۴۸۴
بسوزد در عیان اشتیاق او
۴۸۵
چنان سوزان بود ماننده شمع
۴۸۶
که یکی بیند و مر خویش با جمع
۴۸۷
نداند راز او جز خویش هر کس
۴۸۸
نگوید سرّ خود در پیش هر کس
۴۸۹
ازاوّل در سلوک و سیر باشد
۴۹۰
در آخر در یکی بی غیر باشد
۴۹۱
از اوّل عاشق و بیمار گردد
۴۹۲
ز نفس خویشتن بیزار گردد
۴۹۳
چنان در عشق باشد مبتلا او
۴۹۴
که هر دم پیشش آید صد بلا او
۴۹۵
کنندش سرزنش بسیار در راه
۴۹۶
نباشد از درونش هیچ آگاه
۴۹۷
کسی الاّ به جز جانان جانش
۴۹۸
که خود داند یقین راز نهانش
۴۹۹
چنان در درد و شوق و صبر باشد
۵۰۰
که همچون مردهٔ در قبر باشد
۵۰۱
حقیقت مرده باشد در بر خلق
۵۰۲
بیندازد ز خود زنّار با دلق
۵۰۳
ابا دیوار گوید راز اینجا
۵۰۴
ز کل پرسد حقیقت بازاینجا
۵۰۵
مر او را خلق چون دیوانه خوانند
۵۰۶
ز عقل خویشتن بیگانه خوانند
۵۰۷
بطبعش هر زمانی صد قفاپیش
۵۰۸
زنند و او تحمّل میکند پیش
۵۰۹
تحمّل میکند در عشق فارغ
۵۱۰
که تا گردد ز دید دوست بالغ
۵۱۱
تحمّل میکند از جمله اینجا
۵۱۲
نیندیشد وی از فریاد وغوغا
۵۱۳
اگر شمشیر بر فرقش درآید
۵۱۴
از آن شمشیر جانش کل سرآید
۵۱۵
نگرداند رخ از شمشیر جانان
۵۱۶
در این بیشه بود او شیر جانان
۵۱۷
ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویان
۵۱۸
نباشد هیچ غم او را یقین دان
۵۱۹
حقیقت از بلای دوست بیند
۵۲۰
که تا آخر لقای دوست بیند
۵۲۱
بلای دوست از جان میکشد او
۵۲۲
حقیقت زهر درمان میچشد او
۵۲۳
بلای عین و رسوائی دلدار
۵۲۴
در اینجا باید اندر اوّل کار
۵۲۵
بلا عشقست و رسوائی جانان
۵۲۶
حققت کش تو چون منصور از جان
۵۲۷
بلای عشقست و رسوائی در اینجا
۵۲۸
بکش تا بازیابی سرّ یکتا
۵۲۹
بلا عشقست هر کو یافت این دو
۵۳۰
یکی بیند حقیقت چه من و تو
۵۳۱
بلا عشقست اگر اینجا کشیدی
۵۳۲
جمال دوست زین سر باز دیدی
۵۳۳
چو عاشق در بلا آمد گرفتار
۵۳۴
برون آید ز عجب و کبر و پندار
۵۳۵
چو عاشق در بلا و صبر آید
۵۳۶
در آخر رخ ورا جانان نماید
۵۳۷
چو عاشق در بلا دارد تحمّل
۵۳۸
شود آخر چو خورشید از تجمّل
۵۳۹
چو عاشق در بلا اوّل قدم زد
۵۴۰
حقیقت هر چه آمد او رقم زد
۵۴۱
چوعاشق نیک و بد بیند یکی او
۵۴۲
حقیقت یک یکی بیند یکی او
۵۴۳
چو عاشق در بلا اینجایگه دید
۵۴۴
در اعیانِ تجّلی یافت توحید
۵۴۵
در آن عین بلا چون دید جانان
۵۴۶
بلایش باشد اینجا راحت جان
۵۴۷
طلبکار بلا باشد در آخر
۵۴۸
بوی بگشاده گردد این در آخر
۵۴۹
درش بگشاده باشد از یقین باز
۵۵۰
حقیقت باشد و انجام و آغاز
۵۵۱
حقیقت قربتش موجود باشد
۵۵۲
عیان در ذات او معبود باشد
۵۵۳
دوئی برداشته یکتا شده باز
۵۵۴
حقیقت باشد از انجام و آغاز
۵۵۵
بلای قرب دید و با لقایش
۵۵۶
نموداری شده اندر فنایش
۵۵۷
فنایش را بقا شد راز دیده
۵۵۸
در آن عین بلا کل باز دیده
۵۵۹
کمال عقل را برداشته پاک
۵۶۰
بلا دیده حقیقت داشته خاک
۵۶۱
بَرِ خود نقطه با پرگار اینجا
۵۶۲
ابا ایشان زخود بیزار اینجا
۵۶۳
از آتش آتشی در خود فکنده
۵۶۴
ز گردن دل ز نیک و بد فکنده
۵۶۵
حقیقت خاک برداده چو بر باد
۵۶۶
جهان جاودان راکرده آباد
۵۶۷
یقین چون آب در عین وصالش
۵۶۸
شده آیینهٔ جان در جمالش
۵۶۹
عیان خاک دیده راز آخر
۵۷۰
از آن انجام این آغاز آخر
۵۷۱
چو گوئی پایداری کرده اینجا
۵۷۲
چو دریا هر زمان در شور و غوغا
۵۷۳
حقیقت جوهر جان طلبکار
۵۷۴
اگرچه وصل یابد لیس فی الدّار
۵۷۵
حقیقت اصل ذاتی باز جوید
۵۷۶
در آن اسرار راز راز گوید
۵۷۷
در آن اصل ارچه باشد مینداند
۵۷۸
دم عین العیان او کی تواند
۵۷۹
زدن تا پردهٔ کل برنیفتد
۵۸۰
میان خاک و خون آخر نخفتد
۵۸۱
حقیقت سالک این معنی نداند
۵۸۲
که تا آخر وصال کل بداند
۵۸۳
چو این معنی بداند آخر کار
۵۸۴
ز بود جسم گردد ناپدیدار
۵۸۵
وصالش رخ نماید با حقیقت
۵۸۶
برون آید چو مغزی از طبیعت
۵۸۷
چو مغز از پوست بیرون رفت اینجا
۵۸۸
حقیقت مغز کل یابد مصفّا
۵۸۹
اگر با مغز باشد مغز بیند
۵۹۰
هر آن چیزی که بیند نغز بیند
۵۹۱
نبیند پوست الاّ مغز جانان
۵۹۲
حقیقت باز یابد سرّ پنهان
۵۹۳
تن اندر عشق ده وز عشق برخور
۵۹۴
جمال بود معشوقت تو بنگر
۵۹۵
تن اندر عشق ده گر مرد کاری
۵۹۶
تو همچون عاشقان بردباری
۵۹۷
تن اندر عشق ده تا جاودانت
۵۹۸
کند بیخویش ازنام و نشانت
۵۹۹
تن اندر عشق ده تا در فنایت
۶۰۰
بماند جاودان دید بقایت
۶۰۱
تن اندر عشق ده وز وصل او بین
۶۰۲
بجز او هیچ اینجا کل نکو بین
۶۰۳
تن اندر عشق ده تا راز یابی
۶۰۴
حقیقت روی جانان باز یابی
۶۰۵
تن اندر عشق ده چون انبیا تو
۶۰۶
مثال انبیا میکش بلا تو
۶۰۷
تن اندر عشق ده تا آخر کار
۶۰۸
برافتد پردهٔ جسمت بیکبار
۶۰۹
تن اندر عشق ده صاحب دلانه
۶۱۰
که تا یابی بقای جاودانه
۶۱۱
تن اندر عشق ده وز خویش بگذر
۶۱۲
اگر مرد رهی در خویش منگر
۶۱۳
تن اندر عشق ده وین جسم در باز
۶۱۴
حقیقت جسم را با اسم در باز
۶۱۵
تن اندر عشق ده تا گردی آزاد
۶۱۶
فنا شو تا کنی مر جانت آباد
۶۱۷
تن اندر عشق ده تا اصل یابی
۶۱۸
که از عشق حقیقی وصل یابی
۶۱۹
تن اندر عشق ده تا جان شوی تو
۶۲۰
درون جزو و کل جانان شوی تو
۶۲۱
تن اندر عشق ده پس بی نشان شو
۶۲۲
درون خویش کلّی جان جان شو
۶۲۳
تن اندر عشق ده وز بی نشانی
۶۲۴
بیاب آخر حقیقت رایگانی
۶۲۵
تن اندر عشق ده وز عشق میگوی
۶۲۶
جمال بی نشان در عشق میجوی
۶۲۷
تن اندر عشق ده تا راز اوّل
۶۲۸
بیابی ونمانی تو معطّل
۶۲۹
اگر مرد رهی از عشق مگریز
۶۳۰
حقیقت از بلای او مپرهیز
۶۳۱
بلای عشق کش تا ذات بینی
۶۳۲
چنین کن تو اگر صاحب یقینی
۶۳۳
بلای عشق کش ای زنده دل تو
۶۳۴
ممان چندینی اندر آب و گل تو
۶۳۵
حقیقت هر که اینجاگه بلا دید
۶۳۶
یقین او آخر کارش لقا دید
۶۳۷
حقیقت هر که او مجروح یار است
۶۳۸
مر او را رازهای بیشمار است
۶۳۹
حقیقت هر که اینجا جان و سر باخت
۶۴۰
سر خود چون عَلَم اینجا برافراخت
۶۴۱
حقیقت هر که اینجا جان ببازید
۶۴۲
عیان دریافت چون مردید توحید
۶۴۳
اگرچه مرد عاشق در بلایست
۶۴۴
چه غم چون عاقبت عین لقایست
۶۴۵
لقا اندر بلا بنهاد جانان
۶۴۶
کسی کاینجای خود را راز جانان
۶۴۷
لقا اندر بلایست ار بدانی
۶۴۸
بلاکش تا ترا باشد نهانی
۶۴۹
حقیقت رازها مانند منصور
۶۵۰
شوی از عشق خود از جزو او دور
۶۵۱
دلا عطّار با تست و تو اوئی
۶۵۲
چرا چندین تو اندر گفتگوئی
۶۵۳
نیامد آخر کار تو آغاز
۶۵۴
ندیدی همچنان سر رشتهات باز
۶۵۵
نیامد مر ترا مقصودحاصل
۶۵۶
نگشتستی تو اندر عشق واصل
۶۵۷
نیامد مر ترا آغاز و انجام
۶۵۸
حقیقت میندیدی تو سرانجام
۶۵۹
چرا چندین تو اندر گفتگوئی
۶۶۰
نکردستی تو گم در جستجوئی
۶۶۱
نکردی هیچ گم چون اصل داری
۶۶۲
در اینجاگه تو بود وصل داری
۶۶۳
نیامد وقت خاموشی ترا هان
۶۶۴
که داری خویش را در نصّ و برهان
۶۶۵
نیامد وقت خاموشیت آخر
۶۶۶
چو مقصود تو شد در عشق ظاهر
۶۶۷
نیامد وقت خاموشی کنونت
۶۶۸
هنوز اینجا نداری تو سکونت
۶۶۹
نیامد وقت خاموشی زمانی
۶۷۰
که پردازی بهردم داستانی
۶۷۱
نیامد وقت خاموشی بدیدار
۶۷۲
که تا گردی بکلّی ناپدیدار
۶۷۳
نیامد وقت خاموشی چو منصور
۶۷۴
چو گشتی در همه آفاق مشهور
۶۷۵
نیامد وقت خاموشی چون مردان
۶۷۶
که گفتی سر حقیقت تن زنی زان
۶۷۷
ترا چون رازهست اینجای سرباز
۶۷۸
مگو تو بیش از این چندین و سرباز
۶۷۹
ترا چون هست اصل و وصل گوئی
۶۸۰
بگو تا بعد از این دیگر چه جوئی
۶۸۱
ترا چون هست اعیان آخر کار
۶۸۲
بگو تا چند خواهی گفت از یار
۶۸۳
نماندت عقل و جانت رفت از دست
۶۸۴
دلت ماندست و آنت رفت از دست
۶۸۵
کمالت ای دل بیچاره حاصل
۶۸۶
شدت در آخر کار تو واصل
۶۸۷
کمالت یافتی در آخر کار
۶۸۸
برافتادست مر پرده بیکبار
۶۸۹
کمالت یافتی اینجا شدی کل
۶۹۰
حقیقت تو یقین دیدی بسی ذل
۶۹۱
کمالت یافتی بیصورت اینجا
۶۹۲
رخت بنموده است منصورت اینجا
۶۹۳
کمالت بی نشانی بود و دیدی
۶۹۴
حقیقت در سوی جانان رسیدی
۶۹۵
کمالت بی نشانی بود از آغاز
۶۹۶
که اندر بی نشان او یافتی باز
۶۹۷
کمالت بی نشانی بود اینجا
۶۹۸
از آن بودی تو بود بود اینجا
۶۹۹
کمالت بی نشانی سوی حق بود
۷۰۰
از آن صورت نشانی گوی حق بود
۷۰۱
کمالت بی نشانی بود از دوست
۷۰۲
از آن بیرون شدی چون مغز از پوست
۷۰۳
کمالت بی نشانی بود از آن یار
۷۰۴
از آن دیدی حقیقت روی دلدار
۷۰۵
کمالت بی نشانی بود و دیدم
۷۰۶
کنون اندر جلالت من رسیدم
۷۰۷
کمالت بی نشانی در نشان شد
۷۰۸
از آن اسرار پیدا و نهان بُد
۷۰۹
کمالت بی نشان شد اندر اینجا
۷۱۰
چنان کز بی نشان بُد اندر اینجا
۷۱۱
کمالت عاشقانِ راز دیده
۷۱۲
در اینجا آمده کل باز دیده
۷۱۳
کمالت عارفان دیدند اینجا
۷۱۴
از آن در دیدن دیدند بینا
۷۱۵
گمان خویشتن هم خود بدیدی
۷۱۶
یقین خود در کمال خود رسیدی
۷۱۷
چنان بگشادهٔ در اصل آغاز
۷۱۸
که بگشاده نیامد هیچکس راز
۷۱۹
درت باز است و نادان ره نداند
۷۲۰
مر این جز مر دل آگه نداند
۷۲۱
درت باز است آنکس راز بیند
۷۲۲
که او اندر درون شهباز بیند
۷۲۳
درت باز است آنکو دید در باز
۷۲۴
حقیقت بر در درگشت سرباز
۷۲۵
درت باز است شهبازان عالم
۷۲۶
درون آیندت و بینند دردم
۷۲۷
درت باز است ای جان جهان تو
۷۲۸
نه بگذاری کسی را رایگان تو
۷۲۹
درون خلوت خود هیچکس را
۷۳۰
نرانی عاقبت شان بازپس را
۷۳۱
مگر آنکو سر خود را ببازید
۷۳۲
ترادرخلوت ای گل رایگان دید
۷۳۳
نبیند روی تو جز سر بریده
۷۳۴
حقیقت گشته و عشق تو دیده
۷۳۵
نبیند هیچکس روی تو اینجا
۷۳۶
مگر گمگشتهٔ سوی تو اینجا
۷۳۷
نبیند روی تو جز صاحب درد
۷۳۸
که آید کشتهٔ تو او بود فرد
۷۳۹
نبیند روی تو جز ناتوانی
۷۴۰
که خواری دیده باشد هر زمانی
۷۴۱
نبیند روی تو جز دل شده باز
۷۴۲
که بنمائی ورا انجام و آغاز
۷۴۳
نبیند روی تو جز در بلاکش
۷۴۴
که باشد در یقین او در بلا خوش
۷۴۵
کسی دیدست رویت اندر آفاق
۷۴۶
که چون منصور شد از جسم و جان طاق
۷۴۷
کسی دیدست رویت در حقیقت
۷۴۸
شده او کشته در کویت حقیقت
۷۴۹
کسی دیدست روی تو ز پرده
۷۵۰
که باشد خون دل در عشق خورده
۷۵۱
کسی دیدست رویت ای شه کل
۷۵۲
که آمد در بر تو آگه کل
۷۵۳
کسی دیدست رویت در عنایت
۷۵۴
که بخشیدی ورا اینجا هدایت
۷۵۵
کسی دیدست رویت در درونش
۷۵۶
که هم تو کردهٔ مر رهنمونش
۷۵۷
کسی دیدست جانان دید دیدت
۷۵۸
که خود را پیش پا او سر بریدت
۷۵۹
کسی دیدست رویت از تجلّی
۷۶۰
که چون منصور شد در عین الّا
۷۶۱
همه در حسرت این راز باشند
۷۶۲
اگر اینجایگه سرباز باشند
۷۶۳
همه در حسرتند و گفتگویند
۷۶۴
توئی در اندرون در جستجویند
۷۶۵
نداند راه جز ره کرده در تو
۷۶۶
درون جسم و جان در پرده در تو
۷۶۷
هر آنکو آمد اندر پردهات باز
۷۶۸
بدید او سرّ خود در پردهات باز
۷۶۹
از این پرده که اینجا بازبستی
۷۷۰
حقیقت خویش را در راز بستی
۷۷۱
ترا این پرده اینجا شد مسلّم
۷۷۲
که بستی بیشکیش در دید آدم
۷۷۳
طلب کردند اندر پرده اینجا
۷۷۴
ز هر سوئی بسی گم کرده اینجا
۷۷۵
نشان از پرده اینجا میدهد باز
۷۷۶
ولی کی باز بینندت باعزاز
۷۷۷
درون پردهٔ یا در برونی
۷۷۸
ولی دانم که اندر پرده چونی
۷۷۹
نه بیرونی ولیکن از درون تو
۷۸۰
درون بگرفتهٔ و رهنمون تو
۷۸۱
یقین کاندر درون می راز جوئی
۷۸۲
ز بیرونت درون را باز جوئی
۷۸۳
چو خورشیدی ز بیرون در درونم
۷۸۴
بنور خود یقین شد اندرونم
۷۸۵
که بر تو هم درون و هم برونست
۷۸۶
از اعیان یقین بیچه و چونست
۷۸۷
وصالت در درونم می درآید
۷۸۸
اگرچه از برونم مینماید
۷۸۹
بسی دادست اینجا گوشمالم
۷۹۰
یقین هجران تو اندر وصالم
۷۹۱
بسی خوردم غم و خون جگر من
۷۹۲
نبردم راه از کویت بدر من
۷۹۳
ره از کوی تو بیرون نیست دانم
۷۹۴
که هر دو در یقین یکیست دانم
۷۹۵
ره از کوی تو چون بر در نباشد
۷۹۶
حقیقت جز یکی رهبر نباشد
۷۹۷
بسی در کوی تو زحمت کشیدم
۷۹۸
گهی در خاک و گه در خون طپیدم
۷۹۹
بسی در کوی تو بردم غم تو
۸۰۰
ندیدم هیچکس راهمدم تو
۸۰۱
بسی در کوی تو از ناتوانی
۸۰۲
حقیقت بردهام جانا تو دانی
۸۰۳
بسی بردم در این کوی تو خواری
۸۰۴
ز هر ناکس بسی فریاد و خواری
۸۰۵
تو میدانی که عطّارست خسته
۸۰۶
در این کوی تو جانا دل شکسته
۸۰۷
دل او هم تو بشکستی در اینجا
۸۰۸
اگرچه بر خودش بستی در اینجا
۸۰۹
نظر اندر دل بشکسته داری
۸۱۰
از آنش با خود او پیوسته داری
۸۱۱
از آن پیوسته با تو در نمودت
۸۱۲
که بُد پیوسته اندر بود بودت
۸۱۳
از آن پیوسته شد در نور پاکت
۸۱۴
که او پیوسته بُد در دید خاکت
۸۱۵
از آن پیوسته شد اندر جلالت
۸۱۶
از آن پیوسته او اندر کمالت
۸۱۷
از آن پیوسته شد در قربتِ تو
۸۱۸
که از تو یافت جانان عزّت تو
۸۱۹
از آن پیوسته شد در دید الّا
۸۲۰
که هم از تو زد اینجاگه تولّا
۸۲۱
از آن پیوسته شد در حضرت تو
۸۲۲
که یکی دید اندر قدرت تو
۸۲۳
همه دیدار تو دید از یقین است
۸۲۴
یقین دان او یمین اوّلین است
۸۲۵
همه دیدار تو دید از یقین او
۸۲۶
که بود اندر عنایت پیش بین او
۸۲۷
وصالت را نیابد جز وصالت
۸۲۸
جلالت مینبیند جز جلالت
۸۲۹
تو هم تو خویشتن بنموده باز
۸۳۰
حقیقت بود خود بربودهٔ باز
۸۳۱
بهردم کسوتی دیگر برآری
۸۳۲
من اندر دید آنم پایداری
۸۳۳
مرا جز دیدن تو هیچ نبود
۸۳۴
از اول هیچ آخر هیچ نبود
۸۳۵
از این جاگه کمالی یافتستم
۸۳۶
از آن بُد گر وصالی یافتستم
۸۳۷
حقیقت گر چه گفت آمد پدیدار
۸۳۸
درون پرده کلّی خود خریدار
۸۳۹
درون پرده بیرونم گرفتی
۸۴۰
یقین در خاک و در خونم گرفتی
۸۴۱
درون پردهٔ در پردهٔ تو
۸۴۲
حقیقت خویشتن گم کردهٔ تو
۸۴۳
درون پردهٔ در عزّ و اعزاز
۸۴۴
همی خواهم که اندازی مراین باز
۸۴۵
براندازی مر این پرده درآخر
۸۴۶
کنی دیدار خود را جمله ظاهر
۸۴۷
کنی دیدار مر بیچارگانت
۸۴۸
که میجویند در پرده نهانت
۸۴۹
تو اظهاری و نی در هفت پرده
۸۵۰
حقیقت ره بسوی شاه برده
۸۵۱
منم این پرده از هم بر دریده
۸۵۲
به بیشرمی وصالت باز دیده
۸۵۳
ولی چون هر نفس در پرده یابی
۸۵۴
حقیقت پردهٔ دیگر بیابی
۸۵۵
ولی چون من چنین در رازم ای جان
۸۵۶
تو خود مگشای پرده بازم ای جان
۸۵۷
حقیقت جان و هم این پرده بگشای
۸۵۸
مرا رخ از درون پرده بنمای
۸۵۹
درون پرده را عشاق گشتی
۸۶۰
مکن بر بی دلان خود درشتی
۸۶۱
اسیران را کشی اینجا تو در ناز
۸۶۲
همه کشته شدند و بس تو درناز
۸۶۳
روا باشد که عاشق را کشی تو
۸۶۴
کنی با عاشقانت سر کشی تو
۸۶۵
همه ازوصل تو پوئی طلبکار
۸۶۶
در این میدان همه گوئی طلبکار
۸۶۷
در این میدان بخون آلودگانت
۸۶۸
فتادستند مر بیچارگانت
۸۶۹
در این میدان بسی کشتی بزاری
۸۷۰
حقیقت هم تو خود رحمی نداری
۸۷۱
در این میدان چه جای گفتگویست
۸۷۲
گرم گردان کنی سر همچو گویست
۸۷۳
در این میدان تو من گفتهام راز
۸۷۴
سرم از تن تو چون گوئی بینداز
۸۷۵
در این میدان تو من راز گفتم
۸۷۶
ابا جمله حقیقت باز گفتم
۸۷۷
در این میدان زدم من گوی شوقت
۸۷۸
سخن گفتم یقین از روی ذوقت
۸۷۹
در این میدان زنم گوی دمادم
۸۸۰
که بردستم حقیقت گویت این دم
۸۸۱
در این میدان زنم من گوی دیدت
۸۸۲
شوم در عین میدان ناپدیدت
۸۸۳
در این میدان عشقت پایدارم
۸۸۴
زنم گوی حقیقت جای دارم
۸۸۵
در این میدان منم چون گوی خسته
۸۸۶
فتاده عاقبت چوگان شکسته
۸۸۷
در این میدان اگر درتک و تازم
۸۸۸
دگرگوئی دمی از عشق بازم
۸۸۹
مکن عطّار از این برگوی بازی
۸۹۰
بگو تا چند خواهی گوی بازی
۸۹۱
مکن عطّار در میدان دلدار
۸۹۲
چو گوئی باش سرگردان دلدار
۸۹۳
مکن عطّار در گوئی تو از راز
۸۹۴
در این میدان سرت چون گوی انداز
۸۹۵
چو گوئی سر در این میدان بیفکن
۸۹۶
ز دست خویشتن چوگان بیفکن
۸۹۷
بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدست
۸۹۸
که دیدت این زمان با یار پیوست
۸۹۹
وصال دوست چوگانست و تو گوی
۹۰۰
سخن از وصل آن چوگان همی گوی
۹۰۱
سخن از وصل گوی و زلف چوگان
۹۰۲
که دلدارست زلفش، همچو چوگان
۹۰۳
دلت در زلف چون چوگان چو گویست
۹۰۴
از آن پیوسته اندر گفتگویست
۹۰۵
از آن چوگان زلفش گوی دلها
۹۰۶
در این میدان خاک افتاده غوغا
۹۰۷
از این میدان خاک افتاده چون گوی
۹۰۸
دل عشاق اندر جستن و جوی
۹۰۹
دل تو همچو گوئی اوفتادست
۹۱۰
عجائب سر در این میدان نهادست
۹۱۱
در این میدان بسی دلهاست خسته
۹۱۲
چو گوی اندر خم چوگان شکسته
۹۱۳
بسی دلها در این میدان فتادست
۹۱۴
چو گوی اندر خم چوگان فتادست
۹۱۵
در این میدان وحدت رازدارم
۹۱۶
چو گوئی درخم چوگان یارم
۹۱۷
در این میدان وحدت راز جویم
۹۱۸
که مر چوگان آن دلدار گویم
۹۱۹
سر خود همچو گوئی باختم من
۹۲۰
در این میدان عشق انداختم من
۹۲۱
سر خود همچو گوی انداختم باز
۹۲۲
در این میدان تو من باختم باز
۹۲۳
بخواهم باخت سر مانند گوئی
۹۲۴
که تا عشاق از آن مانند گوئی
۹۲۵
چو میدانم که خواهی کشتنم زار
۹۲۶
همی گویم مر این معنی بناچار
۹۲۷
دراین میدان تو منصور دارم
۹۲۸
تو چون منصور کن بر سوی دارم
۹۲۹
نه چندانست وصف یار و میدان
۹۳۰
که بتوان گفت اندر گوی و چوگان
۹۳۱
معانی بیش از اندازه است در دل
۹۳۲
که در این سر توانم کرد حاصل
۹۳۳
معانی بیش از اندازه است در جان
۹۳۴
که گنجد اندر این اجسام جانان
۹۳۵
نمیگنجد حقیقت راز در دل
۹۳۶
اگرچه من شدم از دوست واصل
۹۳۷
نمیگنجد حقیقت ذات اینجا
۹۳۸
همی پنهان کنم ذرّات اینجا
۹۳۹
رسیدست وقت کشتن چند گویم
۹۴۰
توئی با من حقیقت چند جویم
۹۴۱
توئی با ما و ما طاقت نداریم
۹۴۲
در این جان و در این راحت نداریم
۹۴۳
توئی با ما و ما ازتو پدیدار
۹۴۴
بسر گشتیم عشقت را خریدار
۹۴۵
ز وصلت ما اگر بسیار گفتیم
۹۴۶
دُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم
۹۴۷
مرا زین صورت اینجاگه برون کن
۹۴۸
تنم اینجایگه پر موج خون کن
۹۴۹
من این صورت نمیخواهم در اینجا
۹۵۰
مر تا چند باشد شور و غوغا
۹۵۱
دلم پر خون شده از بیهوده گفتن
۹۵۲
نمییارد دگر جانم شنفتن
۹۵۳
چنان جانم شده است از خویشتن پاک
۹۵۴
که میخواهد که باشد خاک در خاک
۹۵۵
چنان جانم ز خود بیزار گشته است
۹۵۶
که در یکی حقیقت بازگفتست
۹۵۷
برو ای خاک شوی خاک خوش شو
۹۵۸
تو از عطّار این اسرار بشنو
۹۵۹
برو ای خاک در سوی مکانت
۹۶۰
که اینجاگه بیابی جان جانت
۹۶۱
برو ای خاک و کلّی در فنا باش
۹۶۲
بسوی مسکنت عین بقا باش
۹۶۳
برو ای خاک و واصل شو تو در وصل
۹۶۴
که اندر خویش خواهی یافتن وصل
۹۶۵
برو ای خاک اندر اصل دیدار
۹۶۶
هم اندر خویشتن شو ناپدیدار
۹۶۷
برو ای خاک درعین الیقینت
۹۶۸
هم اندر خویشتن بین اوّلینت
۹۶۹
برو ای خاک اندر جوهر خود
۹۷۰
حقیقت بازبین از خود تو در خود
۹۷۱
برو ای خاک در کوی جانان
۹۷۲
فنا شو بیشکی در کوی جانان
۹۷۳
برو ای خاک اندر معدن کل
۹۷۴
که بسیاری کشیدی رنج با ذل
۹۷۵
برو ای خاک اندر مسکن دید
۹۷۶
که خواهی شد یکی در عین توحید
۹۷۷
برو ای خاک و بشنو راز خویشت
۹۷۸
ز خود بین مر عیان آغاز خویشت
۹۷۹
برو ای خاک و کلّی شو ز خود پاک
۹۸۰
که تا گردی حقیقت تو زخود پاک
۹۸۱
فنا شو خاک آنگاهی لقا بین
۹۸۲
نمود خویش بیچون و چرا بین
۹۸۳
فنا شو خاک اندر سوی منزل
۹۸۴
که مقصود تو خواهد گشت حاصل
۹۸۵
فنا شو خاک اندر حضرت دوست
۹۸۶
که خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست
۹۸۷
فنا شو خاک تا جانان ببینی
۹۸۸
توئی راز خودت پنهان ببینی
۹۸۹
فنا شو خاک تا یابی تو اسرار
۹۹۰
که گردانم ترا از خود خبردار
۹۹۱
فنا شو خاک تا گردی حقیقت
۹۹۲
تو چون جانان شوی پاک از طبیعت
۹۹۳
فنا شو خاک در اسرار بیچون
۹۹۴
که تا جانان بیابی بیچه و چون
۹۹۵
فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّ
۹۹۶
بیابی سرّ و کل گردی هویدا
۹۹۷
فنا شو خاک چون دیدار گفتیم
۹۹۸
ترا هر سر در این اسرار گفتیم
۹۹۹
فنا شو خاک و اینجا باد بگذار
۱٬۰۰۰
ببادش پرده و بادیش پندار
۱٬۰۰۱
فنا شو خاک اندر باد منگر
۱٬۰۰۲
که تا بادست اینجاگه سراسر
۱٬۰۰۳
فنا شو خاک و باد از خود بینداز
۱٬۰۰۴
یقین در دید جانان سر برافراز
۱٬۰۰۵
فنا شو خاک و باد اینجا ببین تو
۱٬۰۰۶
درون خویشتن را راز بین تو
۱٬۰۰۷
فنا شو خاک و باد اینجا روانه
۱٬۰۰۸
کن از خود تا تو باشی جاودانه
۱٬۰۰۹
فنا شو خاک و باد اینجا درونت
۱٬۰۱۰
بیفکن ازخود و خود کن برونت
۱٬۰۱۱
فنا شو خاک و باد از پیش بردار
۱٬۰۱۲
که تو اندر فنائی صاحب اسرار
۱٬۰۱۳
فنا شو خاک و آب اینجا خبر کن
۱٬۰۱۴
که با او بودهٔ هم او نظر کن
۱٬۰۱۵
فنا شو خاک و او را ده وصالش
۱٬۰۱۶
چو خود اندر تجلّی جلالش
۱٬۰۱۷
فنا شو خاک و آتش را بسوزان
۱٬۰۱۸
حقیقت آب در آتش فروزان
۱٬۰۱۹
فنا شو خاک و آتش را رها کن
۱٬۰۲۰
حقیقت آب و آتش هم فنا کن
۱٬۰۲۱
فنا شو تا یکی بینی تو در چار
۱٬۰۲۲
یکی اصلست آخر این بناچار
۱٬۰۲۳
زیک اصلید اینجا بازماندید
۱٬۰۲۴
ابا همدیگرش دمساز ماندید
۱٬۰۲۵
فنا خواهید شد هر چار دوست
۱٬۰۲۶
که با مغزت نخواهد ماند چون پوست
۱٬۰۲۷
فنا خواهید شد هر چار در یار
۱٬۰۲۸
حقیقت لاشوید و لیس فی الدّار
۱٬۰۲۹
فنا خواهید شد هر چار در دید
۱٬۰۳۰
یکی خواهید شد در سرّ توحید
۱٬۰۳۱
فنا خواهید شد هر چار در اسم
۱٬۰۳۲
که پیدا هم نماند صورت و جسم
۱٬۰۳۳
فنا خواهید شد هر چار تحقیق
۱٬۰۳۴
که آخر مر شما را هست توفیق
۱٬۰۳۵
فنا خواهید شد هر چار اینجا
۱٬۰۳۶
حقیقت آن زمان گردید یکتا
۱٬۰۳۷
فنا خواهید شد هر چار در ذات
۱٬۰۳۸
یکی خواهید بودن عین آیات
۱٬۰۳۹
فنا گردید و آنگه راز بینید
۱٬۰۴۰
وصال جاودانی باز بینید
۱٬۰۴۱
فنا گردید و آنگه جان نمائید
۱٬۰۴۲
چو خورشید یقین رخشان نمائید
۱٬۰۴۳
فنا گردید پیش از آن در اینجا
۱٬۰۴۴
که گردانندتان اینجا هویدا
۱٬۰۴۵
فنا گردید از دید زمانه
۱٬۰۴۶
که تا گردید ذات جاودانه
۱٬۰۴۷
فنا گردید همچون اصل اوّل
۱٬۰۴۸
که خواهد بودتان اینجا مبدّل
۱٬۰۴۹
فنا گردید اندر ذات بیچون
۱٬۰۵۰
که تا گردید اعیان بیچه و چون
۱٬۰۵۱
حقیقت چون شما را رفت باید
۱٬۰۵۲
چنین اینجا بماندن را نشاید
۱٬۰۵۳
فنا گردید اینجا ای دل و جان
۱٬۰۵۴
که تا یابید در خود جان جانان
۱٬۰۵۵
حقیقت چون شما را آخر کار
۱٬۰۵۶
حقیقت مر فنا آمد پدیدار
۱٬۰۵۷
حقیقت چون زیک اصلید و جوهر
۱٬۰۵۸
بمعنی هر یکی در هفت کشور
۱٬۰۵۹
وجود آدم از بود شما شد
۱٬۰۶۰
حقیقت از شما اینجا فنا شد
۱٬۰۶۱
فنا شد از شما آدم در اینجا
۱٬۰۶۲
حقیقت رفت سوی دوست یکتا
۱٬۰۶۳
شما نیز این زمان عین فنائید
۱٬۰۶۴
که اینجاگاه نقشی مینمائید
۱٬۰۶۵
خبر دادم شما را از شما را
۱٬۰۶۶
که خواهد بودتان آخر فنا را
۱٬۰۶۷
خبر دادم شما را راز بینید
۱٬۰۶۸
چنی فارغ یقین تا کی نشینید
۱٬۰۶۹
خبر دادم شما را از خداوند
۱٬۰۷۰
که کلّیتان برون آرد از این بند
۱٬۰۷۱
خبر دادم شما را بیچه و چون
۱٬۰۷۲
که خواهید این زمان بودن دگرگون
۱٬۰۷۳
شما را تا خبر باشد فنایست
۱٬۰۷۴
حقیقت آخر این عین لقایست
۱٬۰۷۵
در آخر هر چهار از هم جدائید
۱٬۰۷۶
از این صورت طلبکار بقائید
۱٬۰۷۷
در این صورت نخواهید از معانی
۱٬۰۷۸
نمائید اندر اینجا جاودانی
۱٬۰۷۹
در این صورت نمی مانید جاوید
۱٬۰۸۰
بباید رفتتان در عین خورشید
۱٬۰۸۱
بباید رفتتان در چارهٔ نیست
۱٬۰۸۲
چه غم دارید آخر چون یکی زیست
۱٬۰۸۳
نمود بودتان در آخر کار
۱٬۰۸۴
یکی خواهد بدن در عین دیدار
۱٬۰۸۵
نمود بودتان در جمله اشیاء
۱٬۰۸۶
ز پنهانی شود آن لحظه پیدا
۱٬۰۸۷
نمود بودتان در جزو و کل دید
۱٬۰۸۸
شود یکی عیان در عین توحید
۱٬۰۸۹
نمود بودتان آخر یکی است
۱٬۰۹۰
اگرچه اندر اینجا بیشکی است
۱٬۰۹۱
یکی خواهید شد در سرّ جوهر
۱٬۰۹۲
ز باطن آنگهی آئید ظاهر
۱٬۰۹۳
یکی خواهید بودن همچو خورشید
۱٬۰۹۴
نباشدتان ز اوّل هست جاوید
۱٬۰۹۵
شوید آنگه عیان گردید در یار
۱٬۰۹۶
خبرتان میدهد در عشق عطّار
۱٬۰۹۷
شوید آنگه عیان و دوست گردید
۱٬۰۹۸
در آخر همچو دید ذات فردید
۱٬۰۹۹
حقیقت یار خواهی در ره خویش
۱٬۱۰۰
حجاب اینجا براندازید از پیش
۱٬۱۰۱
حجاب اینجا براندازید از رخ
۱٬۱۰۲
که حقتان میدهد اینجای پاسخ
۱٬۱۰۳
حجاب اینجا براندازید از دل
۱٬۱۰۴
که مقصودست اندر دید حاصل
۱٬۱۰۵
حجاب اینجا براندازید از جان
۱٬۱۰۶
که جان تحقیق آمد دید جانان
۱٬۱۰۷
حجاب اینجا براندازید از ذات
۱٬۱۰۸
یکی گردید عین جمله ذرّات
۱٬۱۰۹
حجاب اینجا براندازید لائید
۱٬۱۱۰
حقیقت اندر آن لاکل خدائید
۱٬۱۱۱
حجاب اینجا نخواهد ماند بیشک
۱٬۱۱۲
شو ای خاکِ مبارک در عیان یک
۱٬۱۱۳
حجاب اینجا نخواهد ماند در ذات
۱٬۱۱۴
شو از تحقیق نادان عین آیات
۱٬۱۱۵
حجاب اینجا نماند آتش خوش
۱٬۱۱۶
تو هم سوی وصال کل علم کش
۱٬۱۱۷
سوی مسکن شو ای آتش یقین تو
۱٬۱۱۸
که محوی اندر آتش همچنین تو
۱٬۱۱۹
سوی مسکن شو ای باد همایون
۱٬۱۲۰
که گفتم سر کُلتان بیچه و چون
۱٬۱۲۱
جدا خواهید شد تا خوش بدانید
۱٬۱۲۲
کنون زین منزل ناخوش برانید
۱٬۱۲۳
از این منزل برانید از دل پاک
۱٬۱۲۴
حقیقت نار و ریح و آب با خاک
۱٬۱۲۵
دل آن منزل وصال کل شما راست
۱٬۱۲۶
کنون گفتم حقیقت با شما راست
۱٬۱۲۷
در آن منزل وصال کل عیانست
۱٬۱۲۸
شما را بیشکی راز نهانست
۱٬۱۲۹
در آن منزل یکی خواهید بودن
۱٬۱۳۰
بسی سر در یکی باید نمودن
۱٬۱۳۱
شما را اوّل و آخر نبودست
۱٬۱۳۲
حقیقت بودتان از بود بودست
۱٬۱۳۳
شما را اوّل و آخر عیانست
۱٬۱۳۴
در اوّل نقش آخر بی نشانست
۱٬۱۳۵
شما را اوّل و آخر هویداست
۱٬۱۳۶
حقیقت بودتان پنهان و پیداست
۱٬۱۳۷
شما را اوّل و آخر یکی بود
۱٬۱۳۸
ز ذات اعیان صفاتت اندکی بود
۱٬۱۳۹
عجب اول در آن حضرت که بودید
۱٬۱۴۰
از آن حضرت سوی فطرت فزودید
۱٬۱۴۱
از آن حضرت گذر کردید بیشک
۱٬۱۴۲
سوی دید صفات عقل در یک
۱٬۱۴۳
از آن حضرت جدا گشتید بی دید
۱٬۱۴۴
نه خارج بود الاّ عین توحید
۱٬۱۴۵
از آن حضرت که بد اعیان ذاتش
۱٬۱۴۶
گذرکردند در سوی صفاتش
۱٬۱۴۷
حقیقت آتش از اینجا بُد آنجا
۱٬۱۴۸
ره بود فنا کردی هویدا
۱٬۱۴۹
سوی بادی در اینجاگه سوی آب
۱٬۱۵۰
کند گردی در اینجاگه باشتاب
۱٬۱۵۱
سوی خاک آمدی و خاک هستی
۱٬۱۵۲
حقیقت نور نور پاک هستی
۱٬۱۵۳
سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوش
۱٬۱۵۴
ولی آخر شدی در عشق سرکش
۱٬۱۵۵
سوی خاک آمدی و بود معبود
۱٬۱۵۶
که تقدیر تو ازوی همچنین بود
۱٬۱۵۷
سوی خاک آمدی از حضرت ذات
۱٬۱۵۸
وطن کردی عجب در عین ذرّات
۱٬۱۵۹
سوی خاک آمدی از منزل جان
۱٬۱۶۰
ترا آمد حقیقت جان جانان
۱٬۱۶۱
سوی خاک آمدی و جان شدی تو
۱٬۱۶۲
ز پیدائی خود پنهان شدی تو
۱٬۱۶۳
سوی خاک آمدی و کل شدی راز
۱٬۱۶۴
عجب دیدی ز خود انجام و آغاز
۱٬۱۶۵
سوی خاک آمدی اوّل ز افلاک
۱٬۱۶۶
وطنگاه تو شد این کرهٔ خاک
۱٬۱۶۷
سوی خاک آمدی یال الثرابی
۱٬۱۶۸
چو از اینجا بدانجا میشتابی
۱٬۱۶۹
سوی خاک آمدی و نقش بستی
۱٬۱۷۰
بآخر عهد در اینجا شکستی
۱٬۱۷۱
سوی خاک آمدی و باد گشتی
۱٬۱۷۲
تو زین نقش فنا آباد گشتی
۱٬۱۷۳
سوی خاک آمدی جان ودلی تو
۱٬۱۷۴
امید جان و دید حاصلی تو
۱٬۱۷۵
سوی خاک آمدستی از تجلّی
۱٬۱۷۶
دگر خواهی شدن در عین الاّ
۱٬۱۷۷
سوی خاک آمدی عین العیانت
۱٬۱۷۸
شد از خاک نهان پیدا عیانت
۱٬۱۷۹
سوی خاکی و باد آباد کرده
۱٬۱۸۰
ز اوّل خیوش را کل یاد کرده
۱٬۱۸۱
سوی خاکی و جان در وی رسیدی
۱٬۱۸۲
که از نور تجلّی کل پدیدی
۱٬۱۸۳
سوی خاکی و جان از تست مشهور
۱٬۱۸۴
حقیقت دانمت نورٌ علی نور
۱٬۱۸۵
سوی خاکی وز خاکت عیانست
۱٬۱۸۶
ترا اینجا نمود جسم و جانست
۱٬۱۸۷
سوی خاکی عیان بین ذات اینجا
۱٬۱۸۸
که خواهی دید در ذرّات اینجا
۱٬۱۸۹
سوی خاکی و اسرار وجودی
۱٬۱۹۰
عیانِ ذات را سرّی نمودی
۱٬۱۹۱
سوی خاکی و سرّ لایزالی
۱٬۱۹۲
زماضی سوی مستقبل تو حالی
۱٬۱۹۳
سوی خاکی و نور افروز کرده
۱٬۱۹۴
ز نور خویش طین فیروز کرده
۱٬۱۹۵
سوی خاکی و هر سه از تو معروف
۱٬۱۹۶
توئی عین العیان و ذات موصوف
۱٬۱۹۷
سوی خاکی و نور در تجلّی
۱٬۱۹۸
ندیده این زمان اسرار مولی
۱٬۱۹۹
تو نوری این زمان در عین ناری
۱٬۲۰۰
فتاده اندر این نقش وغباری
۱٬۲۰۱
تو نوری این زمان در خاک بوده
۱٬۲۰۲
ز باد و آب مر نقشی نموده
۱٬۲۰۳
تو نوری این زمان نار یقینی
۱٬۲۰۴
در این هر سه بکل در پیش بینی
۱٬۲۰۵
تو نوری این زمان دیدی سرانجام
۱٬۲۰۶
در اینجاگاه هم آغاز و انجام
۱٬۲۰۷
تو نوری و در این دریا فتاده
۱٬۲۰۸
بهر دل شعلهٔ بر دل گشاده
۱٬۲۰۹
تو نوری و در این دریای اسرار
۱٬۲۱۰
عیان پرتو ز خود کردست اظهار
۱٬۲۱۱
تو نوری و در این دریای جانی
۱٬۲۱۲
کنون اسرار پیدا و نهانی
۱٬۲۱۳
تو نوری ودر این دریای ذاتی
۱٬۲۱۴
کنون اعیان و پنهان صفاتی
۱٬۲۱۵
تو نوری این زمان زاندم نزاده
۱٬۲۱۶
درون جسم این در را گشاده
۱٬۲۱۷
تو نوری این دم و آن دم بدیده
۱٬۲۱۸
وجودعالم و آدم بدیده
۱٬۲۱۹
تو نوری این دم و آن دم بدیده
۱٬۲۲۰
درون جان و دل آدم بدیده
۱٬۲۲۱
تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدی
۱٬۲۲۲
در این دم کل بدان دم در رسیدی
۱٬۲۲۳
تو نوری این دم و آن دم نظر کن
۱٬۲۲۴
جمال خویش در آدم نظر کن
۱٬۲۲۵
تو نوری این دم و آن دم ببین تو
۱٬۲۲۶
بنور خویشتن عالم ببین تو
۱٬۲۲۷
ز نور تست اینجا آدم از گِل
۱٬۲۲۸
ز نورت مر ورا مقصود حاصل
۱٬۲۲۹
ز نور تست آدم در هویدا
۱٬۲۳۰
ز گرمیّ تو شد آدم مصفّا
۱٬۲۳۱
ز نور تست گفت و گوی آدم
۱٬۲۳۲
که میگوئی حقیقت راز آدم
۱٬۲۳۳
ز نورتست تابان جوهر دل
۱٬۲۳۴
ز نورت جان شده اینجای واصل
۱٬۲۳۵
ز نورتست تابان جوهر جان
۱٬۲۳۶
چنین خاکست چون خورشید تابان
۱٬۲۳۷
ز نورتست پیدا جوهر تن
۱٬۲۳۸
دم کل میزنی در ما و در من
۱٬۲۳۹
ز نورتست پیدا آسمانها
۱٬۲۴۰
توئی اعیان یقین در جمله جانها
۱٬۲۴۱
ز نورتست پیدا نور خورشید
۱٬۲۴۲
که در وی محو خواهی ماند جاوید
۱٬۲۴۳
ز نور تست پیدا جوهر ماه
۱٬۲۴۴
ز دید تو گُدازد ماه هر ماه
۱٬۲۴۵
ز نور تست پیدا جمله انجم
۱٬۲۴۶
توئی در خاک و انجم در تو شد گم
۱٬۲۴۷
ز نورتست پیدا عرش و کرسی
۱٬۲۴۸
که پیوسته توئی در نور قدسی
۱٬۲۴۹
ز نور تست پیدا لوح بیشک
۱٬۲۵۰
قلم کرده ترا اینجا از آن یک
۱٬۲۵۱
ز نور تست پیدا جنّت و حور
۱٬۲۵۲
تو کردی جنّت اینجاگاه مشهور
۱٬۲۵۳
ز نور تست پیدا جمله دوزخ
۱٬۲۵۴
فسرده میشود اندر تو چون یخ
۱٬۲۵۵
ز نورتست بحر و کان و گوهر
۱٬۲۵۶
حقیقت برتری از هفت اخضر
۱٬۲۵۷
حقیقت آتشی و عشق سرکش
۱٬۲۵۸
ترا دانند اینجا عشق آتش
۱٬۲۵۹
عجب نوری که در گردون فتاده
۱٬۲۶۰
ندانم تا در اینجا چون فتاده
۱٬۲۶۱
در اینجا شورش و غوغا هم از تست
۱٬۲۶۲
که این دم گرمی و سودا هم از تست
۱٬۲۶۳
در اینجا چون نمودار صفاتی
۱٬۲۶۴
ولی آخر عجائب بی ثباتی
۱٬۲۶۵
در اینجا در رگ و پی ناب داری
۱٬۲۶۶
در آن حضرت عجب اشتاب داری
۱٬۲۶۷
در اینجا آمده از علو در سِفل
۱٬۲۶۸
شدی بالغ ولی ماندی عجب طفل
۱٬۲۶۹
مکن گرمی و سودا را برون کن
۱٬۲۷۰
حقیقت ذات خود را رهنمون کن
۱٬۲۷۱
مکن گرمی که عشّاق جهانت
۱٬۲۷۲
همی دانند اسرار نهانت
۱٬۲۷۳
مکن گرمی دو روزی باش فارغ
۱٬۲۷۴
که خواهی گشت در آخر تو بالغ
۱٬۲۷۵
مکن گرمی و سودا را مینگیز
۱٬۲۷۶
کنون با عاشق شوریده پرهیز
۱٬۲۷۷
مکن گرمی که این گرمی نماند
۱٬۲۷۸
حقیت خشکی و تری نماند
۱٬۲۷۹
اگرچه تو حقیقت نور جسمی
۱٬۲۸۰
فتاده این زمان در چار قسمی
۱٬۲۸۱
ز یک اصلی همان کن مر طلب تو
۱٬۲۸۲
دو روزی باش با جان در ادب تو
۱٬۲۸۳
که این با تو حقیقت انس دارد
۱٬۲۸۴
ابا تو بود خود را میگذارد
۱٬۲۸۵
اگر آبتس هم از تست جوشان
۱٬۲۸۶
درونِ دیگِ سودا در خروشان
۱٬۲۸۷
اگر بادست دارد گرمی ازتو
۱٬۲۸۸
حقیقت هست او در نرمی از تو
۱٬۲۸۹
اگر خاکست اندر تست حیران
۱٬۲۹۰
دو روزی هم ز تو ماندست تابان
۱٬۲۹۱
اگر جانست و دل تاب تو دارد
۱٬۲۹۲
نظر کردن سوی تو می نیارد
۱٬۲۹۳
نخواهی رفت میدانند آخر
۱٬۲۹۴
ترا میبنگرند اینجای آخر
۱٬۲۹۵
دو روزی خوش بیاسا و مرو تو
۱٬۲۹۶
دمی بنشین و پس چندین بدو تو
۱٬۲۹۷
بسردانم دوئی تا جوهر ذات
۱٬۲۹۸
بلای تو کشیدند جمله ذرّات
۱٬۲۹۹
اگرچه سالکانت راه کردند
۱٬۳۰۰
دل خود را ز تو آگاه کردند
۱٬۳۰۱
تو آگاهی و آگاهی نداری
۱٬۳۰۲
که اینجا آنچه میخواهی نداری
۱٬۳۰۳
نظر کن جوهر جان را تو بنگر
۱٬۳۰۴
وزین جوهر سوی هر چیز مگذر
۱٬۳۰۵
نظر کن جوهر جان و تو بشناس
۱٬۳۰۶
بسر چندین مرو جانا و بشناس
۱٬۳۰۷
نظر کن تا زجانت راز بینی
۱٬۳۰۸
تو ازجانی مرو تا باز بینی
۱٬۳۰۹
نظر کن تا زجان مکشوف گردی
۱٬۳۱۰
که اندر جان کنون اعیان و فردی
۱٬۳۱۱
نظر کن تا زجان یابی تو مر بود
۱٬۳۱۲
که در جان یابیت دیدار معبود
۱٬۳۱۳
نظر کن تا زجان کامل شوی تو
۱٬۳۱۴
حقیقت هم از او واصل شوی تو
۱٬۳۱۵
ازو واصل شوی و بازیابی
۱٬۳۱۶
سزد گر در سوی کلّی شتابی
۱٬۳۱۷
ز جان واصل شو ای آتش بتحقیق
۱٬۳۱۸
که ازجان باز خواهی یافت توفیق
۱٬۳۱۹
ز جانواصل شو ای آتش عیانی
۱٬۳۲۰
که تو در وی نشان بی نشانی
۱٬۳۲۱
ز جان واصل شو اینجا باز بین راز
۱٬۳۲۲
درون جان خویشی میسوز و میساز
۱٬۳۲۳
خوشی میسوز اندر شمع جان تو
۱٬۳۲۴
که دیدی این زمان خود در عیان تو
۱٬۳۲۵
تو از جانی و تو ازجان خبردار
۱٬۳۲۶
تو نیز از جان در اینجاگه خبردار
۱٬۳۲۷
تو از جانی و جان از عین دیدست
۱٬۳۲۸
دمادم با تو در گفت و شنید است
۱٬۳۲۹
تو از جانی و جان از تو عیانست
۱٬۳۳۰
حقیقت بود جوهر جان جانست
۱٬۳۳۱
ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجا
۱٬۳۳۲
کنون در بود ذرّاتند اینجا
۱٬۳۳۳
نه از هر دو یکی پیدا شدستید
۱٬۳۳۴
چرا اینجایگه پیدا شدستید
۱٬۳۳۵
نه هر دو از یکی گشتید موجود
۱٬۳۳۶
حقیقت اصلتان از ذات کل بود
۱٬۳۳۷
نه هر دو از یکی در جسم هستید
۱٬۳۳۸
بصورت در دوئی اسم هستید
۱٬۳۳۹
ز یک ذات آمدید و بود بودید
۱٬۳۴۰
در آب و خاک روی خود نمودید
۱٬۳۴۱
طلبکاراست باد وآب اینجا
۱٬۳۴۲
شما را لیک خاک آید مصفّا
۱٬۳۴۳
شما را خاک دیدست ازنهانی
۱٬۳۴۴
شما در خاک موجود عیانی
۱٬۳۴۵
شما را خاک دیدست از یکی باز
۱٬۳۴۶
حقیقت او زبودش بیشکی باز
۱٬۳۴۷
شما را خاک دید و گشت واصل
۱٬۳۴۸
زدیدار عیانش هست واصل
۱٬۳۴۹
شما را خاک دید و گشت روشن
۱٬۳۵۰
حقیقت هست روحانی چو گلشن
۱٬۳۵۱
شما را خاک دید ودر نمودار
۱٬۳۵۲
برون آمد زجهل و عُجب و پندار
۱٬۳۵۳
شما را خاک دید و ذات بیچون
۱٬۳۵۴
شما را بوداینجا بیچه و چون
۱٬۳۵۵
حقیقت خاک واصل از شما شد
۱٬۳۵۶
ورا مقصود حاصل از شما شد
۱٬۳۵۷
حقیقت خاک واصل از شمایست
۱٬۳۵۸
از آن پیوسته در نور ولقایست
۱٬۳۵۹
حقیقت خاک واصل شد ز جانباز
۱٬۳۶۰
ز نور و نار دید اینجا نهان باز
۱٬۳۶۱
یقین نورست جان آتش ز نارست
۱٬۳۶۲
از این تا آن تفاوت بیشمار است
۱٬۳۶۳
ولی چون اصل هر دو جوهر آمد
۱٬۳۶۴
از آن ناچار اینجا برتر آمد
۱٬۳۶۵
که جان نوریست کلّی ذات دیده
۱٬۳۶۶
از آن منزل بدین منزل رسیده
۱٬۳۶۷
یقین نوریست جاناز ذات مولی
۱٬۳۶۸
نمود خویش کرده راز دنیا
۱٬۳۶۹
یقین نوریست جان اندر خداگم
۱٬۳۷۰
یکی پیوسته باشد نی جداگم
۱٬۳۷۱
چو جان نوریست آتش عین نارست
۱٬۳۷۲
از آن آتش در این ناپایدارست
۱٬۳۷۳
چو جان نوریست نار افتاده در خاک
۱٬۳۷۴
از آن آتش نهاده بر سر افلاک
۱٬۳۷۵
که تا از علو جان کلّی ز ذاتست
۱٬۳۷۶
بمعنی دان که معبود جهانست
۱٬۳۷۷
حقیقت نار از عین صفاتست
۱٬۳۷۸
اگرچه اصل او از نور ذاتست
۱٬۳۷۹
نمیبینی تو آب اینجا روانه
۱٬۳۸۰
نهاده سر ز عشق او بشانه
۱٬۳۸۱
نمیبینی تو باد بی سر و پای
۱٬۳۸۲
که میگردد یقین از جای بر جای
۱٬۳۸۳
طلبکارند هر سه آتِش جان
۱٬۳۸۴
روان گشته بهرجائی ببین هان
۱٬۳۸۵
طلبکارند و طالب در میانه
۱٬۳۸۶
بهر جانب شده آب روانه
۱٬۳۸۷
طلبکارند و مطلوبست در جان
۱٬۳۸۸
نمیدانند که محبوبست درجان
۱٬۳۸۹
چو مطلوبست حاصل میندانند
۱٬۳۹۰
از آن چون سالکان در ره روانند
۱٬۳۹۱
چو محبوبست اندر عین دیدار
۱٬۳۹۲
نمیدانید از آن هستند ناچار
۱٬۳۹۳
چو محبوبست اینجا می چه جوئید
۱٬۳۹۴
چرا در جان عیان خود نجوئید
۱٬۳۹۵
چرا جوئید چون مقصود حاصل
۱٬۳۹۶
نمیگردید اندر عشق واصل
۱٬۳۹۷
چو محبوبست اینجا در میانه
۱٬۳۹۸
نموده روی خود او جاودانه
۱٬۳۹۹
چو محبوبست کل بنموده دیدار
۱٬۴۰۰
چرا او را همی جوئید دریار
۱٬۴۰۱
حقیقت نور بیچونست بی مر
۱٬۴۰۲
که بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ
۱٬۴۰۳
هزاران نقش از خاکست بسته
۱٬۴۰۴
درون جان ز حضرت باز بسته
۱٬۴۰۵
هزاران نقش خاک اینجا ظهورست
۱٬۴۰۶
حقیقت جان در آن اعیان نورست
۱٬۴۰۷
هزاران نقش از خاکست موجود
۱٬۴۰۸
چه گویم اندر او دیدار معبود
۱٬۴۰۹
هزاران نقش در خاکست نقاش
۱٬۴۱۰
نموده روی خود اینجایگه فاش
۱٬۴۱۱
هزاران نقش در خاکست پیدا
۱٬۴۱۲
نموده رخ در آن جانان هویدا
۱٬۴۱۳
هزاران نقش در خاکست بنگر
۱٬۴۱۴
بجز جانان در اینجاگاه منگر
۱٬۴۱۵
هزاران نقش در خاکست دیدار
۱٬۴۱۶
در او جانان نموده رخ در اسرار
۱٬۴۱۷
حقیقت خاک نقش جان پاکست
۱٬۴۱۸
بدان این سر که جمله دید پاکست
۱٬۴۱۹
حقیقت نقش خاک از لامکانست
۱٬۴۲۰
که اندر وی نهان راز جهان است
۱٬۴۲۱
چهارند درک تن پیدا نمودند
۱٬۴۲۲
در این دیگر ز بالا برگشودند
۱٬۴۲۳
دو از بالا دو از شیبند پیدا
۱٬۴۲۴
دو از ذات و دو اندر عشق شیدا
۱٬۴۲۵
دو از بالا حقیقت آتش و باد
۱٬۴۲۶
دوئی دیگر ز شیبش کرده آباد
۱٬۴۲۷
یکی آتش دوم بادست بنگر
۱٬۴۲۸
کز آن این هر دو آبادست بنگر
۱٬۴۲۹
یکی آتش که موجود صفاتست
۱٬۴۳۰
دوم باد است کز اعیان ذاتست
۱٬۴۳۱
سوم آبست و چارم خاک آمد
۱٬۴۳۲
که درهر چار روح پاک آمد
۱٬۴۳۳
یکی آتش که آمد سرکش عشق
۱٬۴۳۴
که میخوانند او را آتش عشق
۱٬۴۳۵
دوم باد است کاندر دم دم آمد
۱٬۴۳۶
از آن دم این دم اینجا همدم آمد
۱٬۴۳۷
سوم آبست ز اصل نور زاده
۱٬۴۳۸
چنین حیران چنان در ره فتاده
۱٬۴۳۹
چهارم خاک اصل هر سه پیداست
۱٬۴۴۰
که اندر خاک از ایشان شور و غوغاست
۱٬۴۴۱
حقیقت وصف آتش چون شنفتی
۱٬۴۴۲
یقینِ سرِّ آدم باز گفتی
۱٬۴۴۳
دم باد از عیان لامکانست
۱٬۴۴۴
که اندر جسم و جان راز نهانست
۱٬۴۴۵
از آن دم باز بنگر تا بدانی
۱٬۴۴۶
که یاد آمد یقین سرّ نهانی
۱٬۴۴۷
از آن دم باز بنگر سوی صورت
۱٬۴۴۸
فکنده دمدمه در جزو کویت
۱٬۴۴۹
از آن دم آمد اینجا باد بیشک
۱٬۴۵۰
شد ازوی جان ودل آباد بیشک
۱٬۴۵۱
از آن دم آمد اینجا باز دیدی
۱٬۴۵۲
حقیقت جز دمت او را ندیدی
۱٬۴۵۳
از آن دم آمده راز نهانست
۱٬۴۵۴
نفخت فیه من روحی عیانست
۱٬۴۵۵
نفخت فیه من روحست در باد
۱٬۴۵۶
که ذرّات جهان را میدهد داد
۱٬۴۵۷
نفخت فیه من روحست زاندم
۱٬۴۵۸
که اینجا میدهد بر کل دمادم
۱٬۴۵۹
نفخت فیه من روحست زان ذات
۱٬۴۶۰
که اینجا میدهد بر جمله ذرّات
۱٬۴۶۱
نفخت فیه من روحست از اصل
۱٬۴۶۲
که اینجا میدهد بر جسم و جان اصل
۱٬۴۶۳
نفخت فیه من روحست روحست
۱٬۴۶۴
که عالم را ازو فتح و فتوحست
۱٬۴۶۵
نفخت فیه من روحست ازحق
۱٬۴۶۶
که باقی میزند دم در اناالحق
۱٬۴۶۷
نفخت فیه من روحست از راز
۱٬۴۶۸
از آنجا سوی اینجا میدمد باز
۱٬۴۶۹
نفخت فیه من روحست دمدم
۱٬۴۷۰
مصفّا میکند آدم ز عالم
۱٬۴۷۱
از آن ذاتست اینجا دم دمیده
۱٬۴۷۲
دم خود در دم آدم دمیده
۱٬۴۷۳
از آن ذاتست وصل از اوست بنگر
۱٬۴۷۴
حقیقت جزو و کل از اوست بنگر
۱٬۴۷۵
از آن ذاتست زان پنهان نماید
۱٬۴۷۶
جمال خویشتن در جان نماید
۱٬۴۷۷
از آن ذاتست و پنهانست در جان
۱٬۴۷۸
که دارد نفخه اندر ذات جانان
۱٬۴۷۹
از او جسمست اینجا راز دیده
۱٬۴۸۰
از او خود را حقیقت باز دیده
۱٬۴۸۱
از او دل یافتست این روشنائی
۱٬۴۸۲
که دارد یاد اسرار خدائی
۱٬۴۸۳
از اودل یافتست اینجای آرام
۱٬۴۸۴
که در دل آمد او اینجا دلارام
۱٬۴۸۵
از او دل یافتست اسرار اینجا
۱٬۴۸۶
که خود را میکند اظهار اینجا
۱٬۴۸۷
از آن دل یافتست اسرار بیچون
۱٬۴۸۸
نموده روی خود در هفت گردون
۱٬۴۸۹
از او دل یافت راحت اندر اینجا
۱٬۴۹۰
از او بیند سعادت اندر اینجا
۱٬۴۹۱
از او دل یافت راحت هر زمانی
۱٬۴۹۲
ز شوقش میکند هر دم بیانی
۱٬۴۹۳
از او دل یافت آگاهی و جان شد
۱٬۴۹۴
چو او دل در حقیقت کل نهان شد
۱٬۴۹۵
از او دل یافت آگاهی که حق دید
۱٬۴۹۶
یکی شد همچو او در عین توحید
۱٬۴۹۷
از او دل یافت وصل وآشنائی
۱٬۴۹۸
نمیجوید دمی از وی جدائی
۱٬۴۹۹
از او دل یافت سرّ لامکانی
۱٬۵۰۰
که او داند یقین راز نهانی
۱٬۵۰۱
دل از بادست روحانی حقیقت
۱٬۵۰۲
از او آرایشی دارد طبیعت
۱٬۵۰۳
دل از بادست زان اینجا خبردار
۱٬۵۰۴
که اندر وی شد اینجا ناپدیدار
۱٬۵۰۵
حقیقت دل چو از بادست زنده
۱٬۵۰۶
شدست از جان دلش اینجای بنده
۱٬۵۰۷
دل بیچاره زو آرام دیدست
۱٬۵۰۸
از او آغاز و هم انجام دیدست
۱٬۵۰۹
اگرچه پیر گشت امّا بخون بار
۱٬۵۱۰
بود پیوسته او در رنج و تیمار
۱٬۵۱۱
همان بادی شما را دل چو او دید
۱٬۵۱۲
نظر کرد و درونش تو بتو دید
۱٬۵۱۳
حقیقت زو خبردارست تحقیق
۱٬۵۱۴
وز او دیده در اینجا سرّ توفیق
۱٬۵۱۵
دل و جان هردو اندر خدمتت باد
۱٬۵۱۶
همی دارد یقین ذرّات آباد
۱٬۵۱۷
دل و جان را کند خدمت در اینجا
۱٬۵۱۸
از آن دریافتست قربت در اینجا
۱٬۵۱۹
دل و جان را کند خدمت که بادست
۱٬۵۲۰
وی اندر سرّ جانان داد داد است
۱٬۵۲۱
حقیقت جوهری بی منتهایست
۱٬۵۲۲
دل و جان و وجود از وی صفایست
۱٬۵۲۳
حقیقت جوهری از دید یار است
۱٬۵۲۴
در او اسرارهای بیشمار است
۱٬۵۲۵
حقیقت جوهری از لااله است
۱٬۵۲۶
نفخت فیه من از روح اله است
۱٬۵۲۷
حقیقت دارد اینجا گه فنائی
۱٬۵۲۸
فنا اندر فنا و در بقائی
۱٬۵۲۹
زهی سرّ نفخت فیه دیده
۱٬۵۳۰
از آن منزل بدین منزل رسیده
۱٬۵۳۱
کمال بی نشانی در تو پیدا
۱٬۵۳۲
توئی در راه جانان کل مصفّا
۱٬۵۳۳
کمال بی نشانی در تو موجود
۱٬۵۳۴
توئی اینجا حقیقت اصل این بود
۱٬۵۳۵
کمال بی نشانی داری اینجا
۱٬۵۳۶
از آن در عشق برخورداری اینجا
۱٬۵۳۷
دمادم میدمی در بی نشانی
۱٬۵۳۸
از آن در عشق روح انس و جانی
۱٬۵۳۹
دمادم میدمی از نفخهٔ ذات
۱٬۵۴۰
حقیت زنده گردد جمله ذرات
۱٬۵۴۱
دمادم میدمی در آن عیان تو
۱٬۵۴۲
درون جان و دل داری عیان تو
۱٬۵۴۳
دمادم میدمی اندر درونم
۱٬۵۴۴
شدستی اندر اینجا رهنمونم
۱٬۵۴۵
دمادم میدمی از هفت گردون
۱٬۵۴۶
درون جان و دلها بیچه و چون
۱٬۵۴۷
دمادم میدمی وز آندمی تو
۱٬۵۴۸
حقیقت بود ذات آدمی تو
۱٬۵۴۹
از آن دم دمدمه انداختستی
۱٬۵۵۰
درون جان و دل بشناختستی
۱٬۵۵۱
کمال خود از آن دم اندر این دم
۱٬۵۵۲
که کلّی در دمیدی سوی آدم
۱٬۵۵۳
حقیقت آدم از تو یافت اشیا
۱٬۵۵۴
دم تو اندر او آمد هویدا
۱٬۵۵۵
تو بادی مر ترا نی باد دانم
۱٬۵۵۶
ترا از عین آن آباد دانم
۱٬۵۵۷
تو از ذاتی و ذات اندر تو موجود
۱٬۵۵۸
از آن پنهان شدستی تو زمقصود
۱٬۵۵۹
همه ذرّات عالم زنده از تست
۱٬۵۶۰
در اینجاگه حقیقت بنده از تست
۱٬۵۶۱
از آن دم میدمی کز بی نشانی
۱٬۵۶۲
حقیقت لامکان اندر مکانی
۱٬۵۶۳
از آن دم میدمی در جمله جانها
۱٬۵۶۴
از آن جانست اصل تو هویدا
۱٬۵۶۵
از آن حضرت خبرداری تو از ره
۱٬۵۶۶
فتادستی از آن گشتی تو آگه
۱٬۵۶۷
بسی گردیدهٔ تو شیب و بالا
۱٬۵۶۸
که تا این دم شدی در عشق یکتا
۱٬۵۶۹
بی گردیدهٔ تا راز بینی
۱٬۵۷۰
در این منزل عیانت باز بینی
۱٬۵۷۱
تو با جان هر دو جانان تو در یک
۱٬۵۷۲
یکی بینند ز آب و خاک بیشک
۱٬۵۷۳
تو با ایشان بساز و سر میفراز
۱٬۵۷۴
اگرچه در یقین هستی سرافراز
۱٬۵۷۵
تو با ایشان بساز و راز بنگر
۱٬۵۷۶
درون جان شهت را باز بنگر
۱٬۵۷۷
درون جانی و خود را خبر کن
۱٬۵۷۸
شه اندر جانت در رویش نظر کن
۱٬۵۷۹
درون جان نظر کن شاه آفاق
۱٬۵۸۰
بخود بنگر که هستی تو از آن طاق
۱٬۵۸۱
درون جان تو با او هم جلیسی
۱٬۵۸۲
مصفّائی نه چون نفس خسیسی
۱٬۵۸۳
درون جان تو با یاری و او نیز
۱٬۵۸۴
ترا بنموده اینجاگه همه چیز
۱٬۵۸۵
درون جان و یارت در درونست
۱٬۵۸۶
ترا در هردمی او رهنمونست
۱٬۵۸۷
درون جانی و تحقیق دریاب
۱٬۵۸۸
ز جانان سوی جان توفیق دریاب
۱٬۵۸۹
نه جان اندر رخ جانان نگاهی
۱٬۵۹۰
کن آخر هان ز ماهت تا بماهی
۱٬۵۹۱
همه از تست و تو از جان پدیدار
۱٬۵۹۲
ترا شد جان در اینجاگه خریدار
۱٬۵۹۳
خریدارست جانت نیز هم دل
۱٬۵۹۴
که تو بودی حقیقت راز مشکل
۱٬۵۹۵
همه از تست پیدا و نهانی
۱٬۵۹۶
یقین کاینجا حیات جاودانی
۱٬۵۹۷
حقیقت زندگی اندر دم تست
۱٬۵۹۸
که ریش قلبها را مرهم از تست
۱٬۵۹۹
حقیقت زندگی در دل تو داری
۱٬۶۰۰
که بود جاودان حاصل تو داری
۱٬۶۰۱
حقیقت زندگی جمله شی آی
۱٬۶۰۲
همه دانم که کل از نفخ حی آی
۱٬۶۰۳
حقیقت نور حیّ لایموتی
۱٬۶۰۴
که در جانها حقیقت هم تو قوتی
۱٬۶۰۵
غذای روحی و معنیّ جُمله
۱٬۶۰۶
در این جامی و هم فتوی جُمله
۱٬۶۰۷
عیانی لیک پنهانی ز دیده
۱٬۶۰۸
کسی رنگ تو در اینجا ندیده
۱٬۶۰۹
نداری رنگ آمیزی در اینجا
۱٬۶۱۰
دمادم فیض میریزی در اینجا
۱٬۶۱۱
ز نور فیض تو عالم پر از نور
۱٬۶۱۲
شد و اندر جهان گشتی تو مشهور
۱٬۶۱۳
ترا خوانند جان چون در نهانی
۱٬۶۱۴
ولی از جان یقین عین العیانی
۱٬۶۱۵
ترا خوانند جان مر اهل معنی
۱٬۶۱۶
که هر دم مینمائی راز مولی
۱٬۶۱۷
ترا خوانند جان اینجا حکیمان
۱٬۶۱۸
کجا دانندت اینجاگه لئیمان
۱٬۶۱۹
بنورتست اشیا در حقیقت
۱٬۶۲۰
که بیرون و درونی در طبیعت
۱٬۶۲۱
ز بالا در درون نفخه دمیدی
۱٬۶۲۲
درون جان تو در گفت و شنیدی
۱٬۶۲۳
ابا تو دارم اینجا رازها من
۱٬۶۲۴
که دیدم ازتو سر آوازها من
۱٬۶۲۵
تونطقی درهمه گویا شدستی
۱٬۶۲۶
درون اندر همه جویا شدستی
۱٬۶۲۷
تو نطقی در زبان و راز گوئی
۱٬۶۲۸
تو بشنیدی ز جانان بازگوئی
۱٬۶۲۹
تو نطقی در زبان و عین گفتار
۱٬۶۳۰
حقیقت رازها آری پدیدار
۱٬۶۳۱
بگرد خاک میگردی تو دائم
۱٬۶۳۲
بتو پیداست خاک و گشته قائم
۱٬۶۳۳
بگرد خاک میگردی ز اسرار
۱٬۶۳۴
ولی از چشم گشته ناپدیدار
۱٬۶۳۵
بگرد خاک میگردی همی تو
۱٬۶۳۶
درونش میدمی هر دم دمی تو
۱٬۶۳۷
چنانت یافتم در خاک بیچون
۱٬۶۳۸
که اوّل آمدی در هفت گردون
۱٬۶۳۹
ز سوی ذات در عین صفاتی
۱٬۶۴۰
حقیقت این زمان دیدار ذاتی
۱٬۶۴۱
مگردان رخ ز خاک و روح اعیان
۱٬۶۴۲
که میدانم ترا اسرار پنهان
۱٬۶۴۳
زلائی این زمان در عین الّا
۱٬۶۴۴
حقیقت اسم دیده در مسّما
۱٬۶۴۵
مسمّائی ولیکن جسم بوده
۱٬۶۴۶
از اوّل بیشکی بی اسم بوده
۱٬۶۴۷
همه اسم از تو موجود و تو بیجان
۱٬۶۴۸
همه پیدای تو هستی تو در جهان
۱٬۶۴۹
از آن دم چونکه یارت این دم آورد
۱٬۶۵۰
از این دم آمدی ز اعیان خود فرد
۱٬۶۵۱
ترا برتر ز آتش بینم اینجا
۱٬۶۵۲
از آنت سخت من خوش بینم اینجا
۱٬۶۵۳
که از بالا دمادم میدمی باز
۱٬۶۵۴
حقیقت اندر اینجاگه باعزاز
۱٬۶۵۵
دلا مر باد را بشناس در خود
۱٬۶۵۶
مکن او رادمی مر دور از خود
۱٬۶۵۷
از آن دم تو او را اندر اینجا
۱٬۶۵۸
کز آن دم کرد جان تو مصفّا
۱٬۶۵۹
از آن دم دان تو اینجا اصل بودش
۱٬۶۶۰
همین جاگه بدان مر وصل بودش
۱٬۶۶۱
فنا شو همچو باد از آن دم ای دوست
۱٬۶۶۲
که این دم نفخه است و همدم اوست
۱٬۶۶۳
ز اصل هر چهار اینجا عیانی
۱٬۶۶۴
بگفتی سرّ کل را تو نهانی
۱٬۶۶۵
ز اصل این چهار آگاه گشتی
۱٬۶۶۶
بدین سیر دگر زینها گذشتی
۱٬۶۶۷
یقین هم وصل آب اینجا بیان کن
۱٬۶۶۸
نمود راز او سرّ عیان کن
۱٬۶۶۹
حقیقت آب را عین العیان بین
۱٬۶۷۰
از او مرجمله اسرار نهان بین
۱٬۶۷۱
اگرچه هر چهار از اصل یارند
۱٬۶۷۲
در این مسکن بجانان پایدارند
۱٬۶۷۳
از آنجا آمده هر چار اینجا
۱٬۶۷۴
ز بهر دلبر عیّار اینجا
۱٬۶۷۵
ولی زابست اینجاگه جمالش
۱٬۶۷۶
که اعیان آمد از نور جلالش
۱٬۶۷۷
از آن حضرت بد اینجا بی بهانه
۱٬۶۷۸
در آمد گشت اینجاگه روانه
۱٬۶۷۹
از آن دریای بیچون آمدست او
۱٬۶۸۰
در این درگاه در کلّی نشست او
۱٬۶۸۱
حقیقت آب اینجا زندگانی است
۱٬۶۸۲
در او بسیار اسرار معانی است
۱٬۶۸۳
فتاده در ره جان او خوش و تر
۱٬۶۸۴
حقیقت میرود هر لحظه خوشتر
۱٬۶۸۵
خوش و تر میرود چون باد در جان
۱٬۶۸۶
کند دل را و جسم آباد در جان
۱٬۶۸۷
خوش و تر میرود درکوی معشوق
۱٬۶۸۸
بامید وصال روی معشوق
۱٬۶۸۹
خوش و تر میرود در شی روانه
۱٬۶۹۰
که تا بخشدت حیات جاودانه
۱٬۶۹۱
خوش و تر میرود در جمله پیدا
۱٬۶۹۲
حقیقت میکند هر لحظه غوغا
۱٬۶۹۳
خوش و تر میرود در کوی دلدار
۱٬۶۹۴
شود هر نقش از او اینجا پدیدار
۱٬۶۹۵
درون باغ و بستان شادمانه
۱٬۶۹۶
شود در سوی صحراها روانه
۱٬۶۹۷
درون باغ و بستان خرّم و کش
۱٬۶۹۸
رود در باد و خاک و عین آتش
۱٬۶۹۹
کند ره در سوی هر سه بتحقیق
۱٬۷۰۰
یکی گردد وی اندر عزّ و توفیق
۱٬۷۰۱
گهی بر صورت گندم برآید
۱٬۷۰۲
گهی در صورت او جو نماید
۱٬۷۰۳
گهی بر صورت و عین حشایش
۱٬۷۰۴
کند او در بهار اینجا گشایش
۱٬۷۰۵
گهی بر صورت انگور باشد
۱٬۷۰۶
درون میوهها پرنور باشد
۱٬۷۰۷
گهی جان بخشد اندر عین بستان
۱٬۷۰۸
که شیر شوق آرد سوی بستان
۱٬۷۰۹
ز جان کن فهم تا این سر بدانی
۱٬۷۱۰
که در آبست اسرار معانی
۱٬۷۱۱
پس آنگه از بهار میوه الوان
۱٬۷۱۲
شود مر نطفه در انسان وحیوان
۱٬۷۱۳
شود مر نطفه و بنماید اسرار
۱٬۷۱۴
ز حیوان میکند انسان پدیدار
۱٬۷۱۵
از آن هر سه وزین یک چون چهارست
۱٬۷۱۶
حقیقت دید مولی آشکاراست
۱٬۷۱۷
نظر کن نطفه را در اصل آغاز
۱٬۷۱۸
که آبی بود وز آبست این باز
۱٬۷۱۹
حقیقت بود او چون گشت نطفه
۱٬۷۲۰
که تا پیدا کند همچون تو تحفه
۱٬۷۲۱
ترا چون اصل از آب منی است
۱٬۷۲۲
از آنت این همه کبر و منی است
۱٬۷۲۳
کجا یک نطفه با دریا برآید
۱٬۷۲۴
کجا یک ذرّه با الاّ برآید
۱٬۷۲۵
حقیقت همچو آبی و تو در آب
۱٬۷۲۶
نظر کن تا ببینی تابش و تاب
۱٬۷۲۷
نظر کن آب را نورِ حقیقت
۱٬۷۲۸
که انسان داد منشور طبیعت
۱٬۷۲۹
همه آبست اگر تو باز بینی
۱٬۷۳۰
نظر کن سوی او تا راز بینی
۱٬۷۳۱
همه آبست و آب آید جمالش
۱٬۷۳۲
که اینجا مینماید هر کمالش
۱٬۷۳۳
همه آبست وز آبیم زنده
۱٬۷۳۴
چنین آمد بنزد جان بنده
۱٬۷۳۵
همه آبست و آب از جوهر ذات
۱٬۷۳۶
شتابان میرود در جان ذرّات
۱٬۷۳۷
همه آبست و آب از جوهر کل
۱٬۷۳۸
روانه درتو است و تو یقین کل
۱٬۷۳۹
همه آبست او و در شیب و بالا
۱٬۷۴۰
حقیقت راه دارد سوی الّا
۱٬۷۴۱
ز شیب هر شجر بالا شود او
۱٬۷۴۲
حقیقت در سوی الّا شود او
۱٬۷۴۳
نمیبینی و آن را تا نخوانی
۱٬۷۴۴
از آن ماء طهور اینجا ندانی
۱٬۷۴۵
خوشی از آن اینجا زنده باشد
۱٬۷۴۶
مر او را جمله ذرّه بنده باشد
۱٬۷۴۷
نمیخوانی از آنش ره ندانی
۱٬۷۴۸
که سرّ آب در خود باز دانی