تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اگر سجده کنی مانند عطّار
۲
ببینی بت پرست خویش دیدار
۳
ببینی بُت پرستی خویش اینجا
۴
تو برداری حجاب از پیش اینجا
۵
ببینی بُت پرست خویش در خویش
۶
حجاب این جات او بردارد از پیش
۷
ببینی بت پرست مر وجودی
۸
کنی او را دمادم تو سجودی
۹
سجود بت پرست خویشتن کن
۱۰
نمی گویم تو سجده جان و تن کن
۱۱
سجود بت پرست لامکانی
۱۲
بکن اینجا که تو او را بدانی
۱۳
سجود بت پرست اینجاست دریاب
۱۴
حقیقت دید او پیداست دریاب
۱۵
سجود او کن و دریاب اصلش
۱۶
در اینجاگاه کل دریاب وصلش
۱۷
سجود او کن و دیدار او بین
۱۸
وجود خویشتن اسرار او بین
۱۹
توئی بت او حقیقت بُت پرستست
۲۰
چو امروز اودرون خویش مستست
۲۱
توئی بت سجده کن او را دمادم
۲۲
که بنمودست رخ در عین عالم
۲۳
سجود او کن از راه شریعت
۲۴
که بنمودست اینجاگاه دیدت
۲۵
سجود او کن اویت ره نماید
۲۶
جمال خویش کل ناگه نماید
۲۷
سجود او کن اندر زندگانی
۲۸
که اندر زندگی او را بدانی
۲۹
چه به باشد ترا دیدن از این راز
۳۰
که بنماید دراو اینجا نظر باز
۳۱
اگر بنمایدت ناگه جمالش
۳۲
تو خود یابی حقیقت اتصالش
۳۳
تو و او هر دو یکی در یک آمد
۳۴
حقیقت در یکی کل بیشک آمد
۳۵
تو و او در جلال لایزالی
۳۶
حقیقت تو از او اندر جلالی
۳۷
مرا او را سجده کن در شرع تحقیق
۳۸
که از وی بازیابی عزّ و توفیق
۳۹
مر او را سجده کن در شرع بیشک
۴۰
که او اصلست و تو خود فرع بیشک
۴۱
تو این دم صورتی او جان جان است
۴۲
که در تو راز پیدا و نهانست
۴۳
چنان کن سجده اندر پیش رویش
۴۴
که یکی بینی اینجا جمله سویش
۴۵
چنان کن سجده در دیدار جانان
۴۶
که او را بیشکی یابی تو اعیان
۴۷
چنان کن سجده پیش روی دلدار
۴۸
که در یکی شوی با او نمودار
۴۹
چنان کن سجده پیش روی آن ماه
۵۰
که بینی در یکی مر جملگی شاه
۵۱
چنان کن سجده پیش روی خورشید
۵۲
که دریکی توئی تا عین جاوید
۵۳
ببازی نیست اینجا دیدن یار
۵۴
کسی کاینجا بود از وی خبردار
۵۵
نبیند غیر او در هیچ بابی
۵۶
حقیقت نشنود جزوی خطابی
۵۷
نبیند غیر او در هیچ دیدار
۵۸
ببازی نیست اینجا دیدن یار
۵۹
نبیند غیر او در هیچ دیدار
۶۰
که جمله اوست بیشک در نمودار
۶۱
نبیند غیر او در کلّ دنیا
۶۲
یکی بیند همه دیدارمولی
۶۳
همه دیدار جانانست دریاب
۶۴
درون خویش خورشید جهانتاب
۶۵
جهان از نور رویش پر ضیایست
۶۶
حقیقت نور با نور آشنایست
۶۷
جهان از نور رویش روشن آمد
۶۸
حقیقت سرّ او در گلشن آمد
۶۹
در این صورت نمودارست جانان
۷۰
حقیقت چون مه و خورشید تابان
۷۱
در این صورت نمودارست دریافت
۷۲
که خود در خود حقیقت خود خبر یافت
۷۳
در این صورت همه مردان آفاق
۷۴
از او در وی یقین گشتند مشتاق
۷۵
در این صورت همه رویش بدیدند
۷۶
اگرچه جمله در وی ناپدیدند
۷۷
در این صورت چو بنماید جمالت
۷۸
حقیقت در جهان نور جلالست
۷۹
در این صورت تو دیدارش بیابی
۸۰
مگو ور نه تو بردارش بیابی
۸۱
نمود صورتِ او بیشکی راز
۸۲
کند از خویشتن در خویش پرواز
۸۳
نمیشاید بگفتن راز جانان
۸۴
بجز با صاحب دردی به پنهان
۸۵
اگر تو صاحب درد و بقائی
۸۶
در اینجاگاه باید آشنائی
۸۷
در اینجاگاه سرّ کار بنگر
۸۸
نظر کن دیدِ دیدِ یار بنگر
۸۹
مگو با هیچکس تو راز پنهان
۹۰
وگرنه بر سرت چون گوی و چوگان
۹۱
کند گردان در این میدان افلاک
۹۲
بزاری آنگهی در زیر اینخاک
۹۳
کند پنهان چون عطّار خدا بین
۹۴
مگو ورنه سرت از تن جدا بین
۹۵
حقیقت من در اینجا صاحب اسرار
۹۶
شدم اینجا ز دید او خبردار
۹۷
چو دانستم که اینجا آشنائی است
۹۸
مرا این روشنی دید خدائی است
۹۹
دم سرّ اناالحق را زدم من
۱۰۰
از او مر کام جانم بستدم من
۱۰۱
مرا گفتست رازم فاش کردی
۱۰۲
تو نقشی دید خود نقاش کردی
۱۰۳
تو از دیدارمائی صورتی فاش
۱۰۴
کجا هرگز توانی گشت نقّاش
۱۰۵
مرا از عقل اینجا کرد افگار
۱۰۶
که تاگشتم ابر او عاشق زار
۱۰۷
بسی در عقل اوّل راز دیدم
۱۰۸
که با او عاقبت را باز دیدم
۱۰۹
چو عشق آمد بشد عقل از تنم باز
۱۱۰
بدیدم راز کلّی روشنم باز
۱۱۱
حقیقت راز جانان فاش دیدم
۱۱۲
یقین نقش خود نقّاش دیدم
۱۱۳
حقیقت نقش خود دیدم عیان فاش
۱۱۴
درون خویشتن مر دید نقاش
۱۱۵
حقیقت فاش کردم روی جانان
۱۱۶
همه ذرّات را در کوی جانان
۱۱۷
حقیقت سرّ بیچون هر که گفتت
۱۱۸
چو من او بیشک از جانان شنفتت
۱۱۹
دمی کآندم بگوید با همه راز
۱۲۰
چو من گردد یقین در دوست سرباز
۱۲۱
حقیقت فاش کردم دید دیدار
۱۲۲
همه ذرّات را کردم خبردار
۱۲۳
حقیقت فاش کردم تا بدانند
۱۲۴
نوشتم تا همه عالم بخوانند
۱۲۵
چنین نیکو بود امّا بتقلید
۱۲۶
حقیقت از حقیقت کی توان دید
۱۲۷
کسی بیند که این سرّ فاش گفتست
۱۲۸
حقیقت خویشتن نقّاش گفتست
۱۲۹
کسانی کاندر این راهند زحمت
۱۳۰
کنندش از نمود خویش لعنت
۱۳۱
کنندش لعنت اینجاگاه از یار
۱۳۲
چو منصورش در اینجاگاه بردار
۱۳۳
کنندش لعنت اندر زندگانی
۱۳۴
دهندش زحمت اندر زندگانی
۱۳۵
کنندش لعنت اینجاگه دمادم
۱۳۶
یکی بیند نه بنید هیچ محرم
۱۳۷
چو بشناسد حقیقت سرّ این راه
۱۳۸
که لعنت میکند او را عیان شاه
۱۳۹
حقیقت لعنت دلدار نیکوست
۱۴۰
اگر باشد در این پندار نیکوست
۱۴۱
حقیقت چون کند دلدار لعنت
۱۴۲
حقیقت به بود بیشک ز زحمت
۱۴۳
اگر مر لعنت جانان کنی نوش
۱۴۴
کنی رحمت بیکباره فراموش