Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
در این پرگار گردانم عجائب
۲
تماشا میکنم نفس غرائب
۳
در این پرگار در اندوه ودردم
۴
بمانده اندر این پرگارم فردم
۵
در این پرگار گردانم چو پرگار
۶
طلبکارم بهرجائی رخ یار
۷
در این پرگار گردانم بسر بر
۸
نمییابم کسی را یار و رهبر
۹
تماشا میکنم از هر کناری
۱۰
همی جویم ز بهر خویش یاری
۱۱
تماشا میکنم در بود و نابود
۱۲
مگر جائی بیابم عین مقصود
۱۳
تماشا میکنم چرخ فلک را
۱۴
نظاره میکنم آن یک بیک را
۱۵
تماشا کردم اینجا هر چه دیدم
۱۶
چو سودی زان چو مقصودی ندیدم
۱۷
تماشا کردم اندر تنگنائی
۱۸
بهردم یافتم آنجا بلائی
۱۹
بسی اندیشهٔ بیهوده کردم
۲۰
بسی زانجا رسید از خویش دردم
۲۱
بی کردم بهر سوئی نگاهی
۲۲
که باشم تا توانم برد راهی
۲۳
بسی در خاک و خون آغشته گشتم
۲۴
چو شیب و عین بالا در نوشتم
۲۵
نبردم هیچ ره در سوی جانان
۲۶
که تا این دم ترا من یافتم جان
۲۷
چنین بد قصّهٔ من تابدانی
۲۸
دوای درد من اینجا تو دانی
۲۹
دوائی کو کنون و ره نمایم
۳۰
در این پرده حقیقت در گشایم
۳۱
از این پرده مرا بیرون فکن تن
۳۲
که تا بیرون جهم از ما و از من
۳۳
از این پرده چنانم زار مانده
۳۴
حقیقت عاشق و بی یار مانده
۳۵
از این پرده چنانم در بلا من
۳۶
که میخواهی دگر باره فنا من
۳۷
فنا میخوانم از صورت حقیقت
۳۸
که بیرون آیم از عین طبیعت
۳۹
فنا میخواهم از این زندگانی
۴۰
مراد من بر آوردن تو دانی
۴۱
فنا میخواهم و کل کن فنایم
۴۲
تو جانا باز خر در این بلایم
۴۳
فنا میخواهم و بیرونم آور
۴۴
تو جانا اندر این حالت غمم خور
۴۵
تو غم خور زانکه غمخواری ندارم
۴۶
بجز تو هیچکس یاری ندارم
۴۷
تو غمخور زانکه دردم را دوائی
۴۸
در این منزل مرا تو آشنائی
۴۹
تو غم خور زانکه اینجایم گرفتار
۵۰
مرا جانا از این صورت برون آر
۵۱
تو غم خور تا مرا اینجا رسانی
۵۲
که ره در سوی آن منزل تو دانی
۵۳
تو دانی راه بردن ماه اینجا
۵۴
که دیدستی حقیقت شاه اینجا
۵۵
تو میدانی ره و کوی حقیقت
۵۶
اگرچه ماندهٔ سوی طبیعت
۵۷
تو اینجاگه حقیقت دید یاری
۵۸
مرا اینجایگه چون غمگساری
۵۹
بتو شادم که تو اسرار یاری
۶۰
در اینجاگه مرا شادان تو داری
۶۱
بتو شادم حقیقت جان در آخر
۶۲
که مقصودم کنی اینجا تو ظاهر
۶۳
کنون زین تنگنای حادثاتم
۶۴
برون کن تا رسانی سوی ذاتم
۶۵
نه چندانم در اینجا فکر و یارست
۶۶
که اندیشه دمادم بیشمارست
۶۷
از اوّل تا بآخر اندر اینجای
۶۸
مرادر کل بُد ای جان مانده در پای
۶۹
نظر در سوی اشیا کردم از سیر
۷۰
عجب گردانست کردم این همه دیر
۷۱
در این دیرم مثال بت پرستان
۷۲
بمانده من نه کافر نی مسلمان
۷۳
بی جستم ز مردم دوستداری
۷۴
ندیدم از کسی امّیدواری
۷۵
چودیدم دشمنم بودند ایشان
۷۶
حقیقت هم طبیعت گرچه خویشان
۷۷
بود اینجا که با ایشان مقیمم
۷۸
وزایشان این زمان در خوف و بیمم
۷۹
بسی کردم طلب از هر کسی باز
۸۰
شنفتم من ز هر کس خود بسی راز
۸۱
همه تقلید بود و هیچ تحقیق
۸۲
ندید از هیچکس الاّ که توفیق
۸۳
در آخر گر مرا اینجا نمائی
۸۴
غم از من بیشکی اینجا ربائی
۸۵
نظر چون میکنم در خویش اینجا
۸۶
چو میبینم یقین در پیش اینجا
۸۷
هدایت مر مرا زین سرّ نور است
۸۸
که دائم مر مرا از وی حضورست
۸۹
از این نورم حقیقت روشنائیست
۹۰
که مر تحقیق این نور خدائی است
۹۱
براه شرع این نورم هدایت
۹۲
از اوّل بود بسیاری سعادت
۹۳
در آخر نیز هم دانستهام من
۹۴
کز این نورم شود اسرار روشن
۹۵
اگر خورشید میبینم از این نور
۹۶
یکی در تست از او افتاده تن دور
۹۷
اگرخود ماه میبینم از این است
۹۸
که گردان اندر این چرخ برین است
۹۹
همه کوکب از این نورست دائم
۱۰۰
که در آفاق مشهورست دائم
۱۰۱
وگر عرش است و کرسی هم بود این
۱۰۲
حقیقت هم قلم با لوح شد این
۱۰۳
مزیّن چه بهشت و کرسی و عرش
۱۰۴
ملایک هرچه اعیانست در فرش
۱۰۵
از این نورند من تحقیق دیدم
۱۰۶
حقیقت من از این توفیق دیدم
۱۰۷
کنون این نور پاک مصطفایست
۱۰۸
که ما را اندر اینجا رهنمایست
۱۰۹
ولی ای جان مرا اسرار برگوی
۱۱۰
حقیقت قصّهٔ از یار برگوی
۱۱۱
رهائی باشدت اینجا مراهان
۱۱۲
بگو با من حقیقت شرع و برهان
۱۱۳
جوابش داد جان آن لحظه کایدل
۱۱۴
ترا مقصود خواهد بود حاصل
۱۱۵
کنون چون دید نور مصطفائی
۱۱۶
حقیقت بیشکی اندر لقائی
۱۱۷
از این نورت رهائی باشد اینجا
۱۱۸
ترا عین خدائی باشد اینجا
۱۱۹
از این نورت همه کامی برآید
۱۲۰
ترا این تنگنا آخر سرآید
۱۲۱
از این نورت بود در آخر کار
۱۲۲
حقیقت بیشکی دیدار اسرار
۱۲۳
از این نورت رهائی باشد از غم
۱۲۴
ترا شادی رساند او دمادم
۱۲۵
از این نورت لقای جاودانست
۱۲۶
که مر این برتر از کون و مکانست
۱۲۷
از این نورت بسی شادی رسد دوست
۱۲۸
برون آرد ترا و هم من از پوست
۱۲۹
از این نورست ما را هردو امیّد
۱۳۰
لقا زین نور خواهد بود جاوید
۱۳۱
ازاین نورست بیشک هر چه بینی
۱۳۲
دلا اکنون تو در عین الیقینی
۱۳۳
از این نورست بیشک آسمانها
۱۳۴
حقیقت تا بدانی جسم و جانها
۱۳۵
از این نورست ماه و چرخ و انجم
۱۳۶
همه در نور اینجاگه شده گم
۱۳۷
از این نورست عرش و فرش و کرسی
۱۳۸
حقیقت اینست پیش از نور قدسی
۱۳۹
از این نورست بیشک انبیا بین
۱۴۰
درون خویش ایشان مصطفی بین
۱۴۱
از این نورست بیشک هرچه باشد
۱۴۲
بجز این نور مر چیزی نباشد
۱۴۳
از این نور است آدم تا بدانی
۱۴۴
از این نورست هر شرح و معانی
۱۴۵
از این نورست نوح و پور آذر
۱۴۶
تو از این نور یک لحظه بمگذر
۱۴۷
از این نورست اسحق گزیده
۱۴۸
هم اسمیعیل و یعقوب این بدیده
۱۴۹
از این نورست موسی بر سر طور
۱۵۰
حقیقت مانده واله او از این نور
۱۵۱
از این نورست مر ایّوب و یونس
۱۵۲
که این نورست در هر چیز مونس
۱۵۳
از این نورست بیشک مر سلیمان
۱۵۴
حقیقت انبیا را مر چنین دان
۱۵۵
دلاگر راز گویم شرح اینست
۱۵۶
که این نورت عیان عین الیقین است
۱۵۷
حقیقت این بود رهبردر اینجا
۱۵۸
دلا اکنون تو می ره بر در اینجا
۱۵۹
بیابی کام خود زین نور مطلق
۱۶۰
که این نور است ذات جاودان حق
۱۶۱
تمامت انبیا زین نور بودند
۱۶۲
از آن اندر جهان مشهور بودند
۱۶۳
از این مقصود حاصل میشود باز
۱۶۴
که این نور است هم انجام وآغاز
۱۶۵
حقیقت نور الّا اللّه باشد
۱۶۶
دگر هر کس کز این آگاه باشد
۱۶۷
دلا زین نور اینجا ره بر اینجا
۱۶۸
که این نورست کین جا جمله پیدا
۱۶۹
دلا این نور عین لامکان است
۱۷۰
که با ما این زمان اندر مکان است
۱۷۱
دلا این نور اینجا دید شاه است
۱۷۲
همه ذرّات را پشت و پناه است
۱۷۳
دلا این نور اندر آخر کار
۱۷۴
حجاب از پیش بردارد بیکبار
۱۷۵
دلا این نور بنماید یقین ذات
۱۷۶
کند روشن چو خود مر عین ذرّات
۱۷۷
همه ذرّات از این آید منوّر
۱۷۸
حقیقت جان شوند اینجای یکسر
۱۷۹
همه جانها ازاین نورست تابان
۱۸۰
که در آفاق مشهورست میدان
۱۸۱
همه جانها از این اندر خروش است
۱۸۲
که این دریا حقیقت چشم و گوش است
۱۸۳
همه جانها بدین باشد سرافراز
۱۸۴
حقیقت اوست اینجا صاحب راز
۱۸۵
از این مقصود ما حاصل شد اینجا
۱۸۶
که این نورست اندر کلّ اشیا
۱۸۷
ره ما آخر کارست از او راست
۱۸۸
که اندر ره حقیقت روشنی خاست
۱۸۹
مزیّن شد ره ما آخر کار
۱۹۰
از او یابیم هر دو عین دیدار
۱۹۱
وطنگاه ازل زین نور یابیم
۱۹۲
در آخر چون سوی منزل شتابیم
۱۹۳
دگر ای دل ره دور و درازست
۱۹۴
گهی شیبست و گه گاهی فرازست
۱۹۵
بسی رفتند و در ره باز ماندند
۱۹۶
نه در بالا که در چه باز ماندند
۱۹۷
بسی رفتند و در اینجا رسیدند
۱۹۸
جمال یار آخر باز دیدند
۱۹۹
بسی رفتند در راه حقیقت
۲۰۰
شدند از نور آگاه شریعت
۲۰۱
نه بازی باشد این ره تا بدانی
۲۰۲
که تا خود را بمنزل در رسانی
۲۰۳
ببازی نیست راه عشق کردن
۲۰۴
کسی باید که داند راه بردن
۲۰۵
ببازی نیست راه عشق جانان
۲۰۶
کسی باید که بیشک پی بَرَد آن
۲۰۷
ببازی نیست هان این ره ببازی
۲۰۸
نیابی دوست تا خود در نبازی
۲۰۹
رهی دور است و منزل ناپدیدست
۲۱۰
که آخر کارت ای دل ناپدیدست
۲۱۱
رهی دور است و راه عاشقانست
۲۱۲
کسی کاینجا فنا شد عاشق آنست
۲۱۳
رهی دور است پر خوف و خطر بین
۲۱۴
گهی خود زیر و گاهی بر زبر بین
۲۱۵
در این ره صد هزاران جان چو کاهست
۲۱۶
در آخر نیست غم چون جان تباه است
۲۱۷
در این ره عاشقی باید یگانه
۲۱۸
که در یکی بود او جاودانه
۲۱۹
در این ره عاشقی باید سرافراز
۲۲۰
که در یکی شوند انجام و آغاز
۲۲۱
در این ره عاشقی باید صفائی
۲۲۲
که یکی گردد اینجا درخدائی
۲۲۳
در این ره عاشقی باید صفاکش
۲۲۴
که یکی بیند اینجا پنج با شش
۲۲۵
در این ره عاشقی باید پر اسرار
۲۲۶
که در یکی بیابد او رخ یار
۲۲۷
در این ره عاشقی باید که در دید
۲۲۸
یکی بیند همه در سرّ توحید
۲۲۹
در این ره عاشقی باید که در ذات
۲۳۰
یکی گردند اینجا جمله ذرّات
۲۳۱
در آخر دل یکی دیدار یابی
۲۳۲
همه اینجایگه مر یار یابی
۲۳۳
در آخردل همه دیدار جانانست
۲۳۴
همه اینجایگه انوار جانانست
۲۳۵
در آخر دل همه عین الیقین است
۲۳۶
یکی هم آسمانها و زمین است
۲۳۷
در آخر در حقیقت جمله اللّه
۲۳۸
بود بیشک بیابی حضرت شاه
۲۳۹
در آخر دل من و تو باز کردیم
۲۴۰
ز یکی اندر اینجا راز کردیم
۲۴۱
ز یکی لاشوم در دید الّا
۲۴۲
در اول بازدان این راز یکتا
۲۴۳
مرو بیرون هم اندر اندرون یاب
۲۴۴
توقف کن تو اینجاگاه و مشتاب
۲۴۵
در اینجا آن حقیقت دان عیانست
۲۴۶
هم اینجا و هم آنجابی نشانست
۲۴۷
در اینجا راز اینجا گشت حاصل
۲۴۸
چنین بین تا تو باشی جملگی دل
۲۴۹
در اینجا سرّ آنجا آشکارست
۲۵۰
در آنجا دید یکتا آشکارست
۲۵۱
دلا در پرده بین این سرّ پنهان
۲۵۲
که در اینجاست این شرح و بیان هان
۲۵۳
از آنت کردم آگاه حقیقت
۲۵۴
که جز حق نیست در راه حقیقت
۲۵۵
بجز حق نیست اینجا جملگی اوست
۲۵۶
یکی بین دل در این چه مغز و چه پوست
۲۵۷
بجز یکی نیابی آخر کار
۲۵۸
حجاب این پردهات از پیش بردار
۲۵۹
حجاب این پردهات از خود برافکن
۲۶۰
که تا اسرارت آید جمله روشن
۲۶۱
بجز حق نیست چه آخر چه اوّل
۲۶۲
مباش اینجا دلا آخر معطّل
۲۶۳
منت گفتم کنون خود چشم کن باز
۲۶۴
که اندرتست هم انجام و آغاز
۲۶۵
بتو پیداست جسم من هم اینجا
۲۶۶
که شد اسرار کلّت روشن اینجا
۲۶۷
بتو پیداست اشیا و ملایک
۲۶۸
اگرچه واصلی میباش سالک
۲۶۹
هر آنکس کز نمود من شد آگاه
۲۷۰
همین جا باز بیند او رخ شاه
۲۷۱
دلا مستقبل حالن تو آنست
۲۷۲
که دیدار بقا در آن جهانست
۲۷۳
ولی اینجا درون پرده پیداست
۲۷۴
جمال بی نشانی هم هویداست
۲۷۵
جمال یار پیدا هست اینجا
۲۷۶
بنقد اینجا مده از دست او را
۲۷۷
بنقد اینجا وصال دوست دریاب
۲۷۸
حقیقت مغز خود در پوست دریاب
۲۷۹
بنقد اینجا مده دلدار از دست
۲۸۰
چو وصلت بیشکی اینجایگه هست
۲۸۱
بنقد او را غنیمت دان تو جانان
۲۸۲
درون پرده او را بین تو پنهان
۲۸۳
بنقد او را مده ازدست زنهار
۲۸۴
درون پرده میبین روی دلدار
۲۸۵
بنقد اینجا غنیمت دان تو امروز
۲۸۶
که دیدی در درون دیدار پیروز
۲۸۷
بنقد او را غنیمت دان تو اکنون
۲۸۸
مرو از خویشتن یک لحظه بیرون
۲۸۹
مرو بیرون غنیمت دان تو این ذات
۲۹۰
که نورش روشنائی یافت ذرّات
۲۹۱
مرو بیرون و او را بین دمادم
۲۹۲
که پیوستست با من اندر این دم
۲۹۳
کنون چون هر دو در عین وصالیم
۲۹۴
ز وصل دوست اندر اتّصالیم
۲۹۵
کنون چون دیده در دیدار هستیم
۲۹۶
حقیقت صاحب اسرار هستیم
۲۹۷
کنون چون هر دو دیدستیم اعیان
۲۹۸
در اینجاگاه بیشک روی جانان
۲۹۹
کنون چون هر دوباره باز دیدیم
۳۰۰
در اینجا صاحب هر راز دیدیم
۳۰۱
در این خلوتسرای لامکانی
۳۰۲
بهم باشیم اینجاگه عیانی
۳۰۳
از اینجا وصلت اعیانست اعیان
۳۰۴
در این خلوت همی یابیم پنهان
۳۰۵
در اینجا وصل جانانست دیدار
۳۰۶
بهم بینیم اینجاگه نمودار
۳۰۷
دلا اکنون چو وصل اینجاست پیدا
۳۰۸
بباید رفتنت در سوی دریا
۳۰۹
دلا اکنون قراری گیر در خود
۳۱۰
تو چون رسته شدی از نیک و از بد
۳۱۱
وصال اینجاست تا آنجا روی باز
۳۱۲
سزد گر می دگر این بشنوی باز
۳۱۳
وصال اینجاست بر خور از وصالش
۳۱۴
نظر کن در درون نور جلالش
۳۱۵
وصال اینجاست وز انسان بدیدست
۳۱۶
که اینجا بیشکی جانان بدیدست
۳۱۷
کسانی در پی فردا نشسته
۳۱۸
در اینجاگه دل اندر وصل بسته
۳۱۹
بامّیدی که فردا یار یابند
۳۲۰
حقیقت بیشکی دلدار یابند
۳۲۱
کجا فردا که امروز است حاصل
۳۲۲
جز امروزش نبیند مرد واصل
۳۲۳
دل اندر بند فردا چند داری
۳۲۴
چوامروزت یقین دلدار داری
۳۲۵
دل اندر بند فردابستهٔ تو
۳۲۶
از آن نادان همیشه خستهٔ تو
۳۲۷
دل اندر بند فردا میندانی
۳۲۸
که فردا بیشکی حیران بمانی
۳۲۹
برو اصل یقین امروز فرداست
۳۳۰
که جانان سر بسر کلّی هویداست
۳۳۱
ز فردا بگذر و امروز بنگر
۳۳۲
ز وصل دوست تو امروز برخور
۳۳۳
ز فردا بگذر و امروز او بین
۳۳۴
چو جمله اوست مر جمله نکو بین
۳۳۵
ز فردا بگذر و امروز دریاب
۳۳۶
توقّف کن دمی در عشق مشتاب
۳۳۷
ز فردا چند گوئی وصل امروز
۳۳۸
ترا دادست اینجا خویش میسوز
۳۳۹
ز فردا چند گوئی آخر ای دل
۳۴۰
که امروز است هر مقصود حاصل
۳۴۱
ز فردا چند گوئی زانکه فردا
۳۴۲
هنوزت نیست پخته دیگ سودا
۳۴۳
ز فردا چند گوئی دل حقیقت
۳۴۴
که امروزست پیدا دید دیدت
۳۴۵
ز فردا چند گوئی دل یقین یاب
۳۴۶
تو مر امروز درخود پیش بین یاب
۳۴۷
ز فردا چند گوئی دل ببین راز
۳۴۸
درون خویشتن عین الیقین ساز
۳۴۹
منه دل سوی فردا زانکه اینجا
۳۵۰
نه بندد دل حقیقت سوی فردا
۳۵۱
کسی کو واصل هر دو جهان است
۳۵۲
ورا امروز کل عین العیان است
۳۵۳
اگر امروز یابی وصل جانان
۳۵۴
همی فردا تو باشی بیشکی آن
۳۵۵
اگر امروز وصلت میدهد دست
۳۵۶
نباید دل سوی فردا ترا بست
۳۵۷
اگر امروز وصل یار یابی
۳۵۸
چرا ای دل سوی فردا شتابی
۳۵۹
در این وصل اربیابی دید جانان
۳۶۰
یکی گردی تو در توحید جانان
۳۶۱
در این وصل اربیابی روی آن ماه
۳۶۲
ز نی بالای نُه قبّه تو خرگاه
۳۶۳
حقیقت اندر اینجا آشنائیست
۳۶۴
یقین مر سالکان را روشنائیست
۳۶۵
حقیقت اندر اینجا دید دیدست
۳۶۶
عیان چون یار در گفت و شنیدست
۳۶۷
تو بر امیّد فردائی زهی ریش
۳۶۸
که اندر خود فکندستی تو تشویش
۳۶۹
تو بر امّید فردائی که بینی
۳۷۰
همی ترسم که مر چیزی نبینی
۳۷۱
ترا امروز باید وصل دیدن
۳۷۲
حقیقت اندر اینجا اصل دیدن
۳۷۳
ترا تا سوی فرداهست امّید
۳۷۴
حقیقت همچو خواهی ماند جاوید
۳۷۵
گرت امروز وصل آید بدیدار
۳۷۶
شوی از بود کل خود ناپدیدار
۳۷۷
یقین اینست چندانی که گویم
۳۷۸
جز اینجا وصل خود چیزی نجویم
۳۷۹
اگرچه گفتگو آخر رسیدست
۳۸۰
مرا آخر وصال اینجا بدیداست
۳۸۱
مر امروز امّید وصالست
۳۸۲
دل من در تجلّی جمالست
۳۸۳
مرا امروز چون جانان بدیدست
۳۸۴
همیشه جان و دل اندر مزید است
۳۸۵
مرا امروز چون جانان هویداست
۳۸۶
بنقدم شاد چون فردا نه پیداست
۳۸۷
مرا امروز چون جان رخ نمودست
۳۸۸
زیانم جملگی امّید سوداست
۳۸۹
به نقد امروز دارم دلستانم
۳۹۰
بنقد اکون مراد دل ستانم
۳۹۱
بنقد امروز با جانان برآیم
۳۹۲
چه از آن بیشکی کز جان برآیم
۳۹۳
هر آنکو نقد را کز دست نگذاشت
۳۹۴
در اینجاگه وصال او خبر داشت
۳۹۵
هرآنکو نقد خود اینجا بیابد
۳۹۶
همان بیشک یقین فردا بیابد
۳۹۷
بنقد امروز دستی برفشانیم
۳۹۸
که نقد امروز در روی جهانیم
۳۹۹
بنقد امروز کام اینجاست پیدا
۴۰۰
جمال جان جان در دل هویدا
۴۰۱
بنقد امروز از او آسوده گردیم
۴۰۲
چه از آن کاندر این کل سوده گردیم
۴۰۳
بنقد امروز میبینیم دلدار
۴۰۴
بحمداللّه ز وصل او خبردار
۴۰۵
بنقد امروز کامی زو ستانیم
۴۰۶
ز وصلش دمبدم کامی برانیم
۴۰۷
ز وصلش جان و دل در شادمانی است
۴۰۸
وصال ما کنون در زندگانی است
۴۰۹
ز وصلش این زمان عطّار او شد
۴۱۰
که بیشک اندر این عالم خود او بُد
۴۱۱
ز وصلش این زمان اندر یکیام
۴۱۲
حقیقت مر جمالش بیشکیام
۴۱۳
زهی اسرار ما اسراردان کیست
۴۱۴
که دریابد که اینجا جان جان کیست
۴۱۵
زهی اسرار ما ننموده هر کس
۴۱۶
جمال خویشتن خود یافت می بس
۴۱۷
زهی اسرار ما اعیان عشّاق
۴۱۸
فکنده دمدمه در کلّ آفاق
۴۱۹
زهی اسرار ما اسرار منصور
۴۲۰
درون جان ما دیدار منصور
۴۲۱
زهی اسرار ما از وی بدیدار
۴۲۲
بجان و سرشدم او را خریدار
۴۲۳
زهی اسرار ما اعیان نموده
۴۲۴
در ذرّات عالم برگشوده
۴۲۵
درون سالکان زو گشته پرنور
۴۲۶
رسیده هر کسی را سرّ منصور
۴۲۷
درون ساکان زین گشته آباد
۴۲۸
بآخر ذرّهها زین گشته دلشاد
۴۲۹
درون سالکان کین راز بیند
۴۳۰
حقیقت یار خود را باز بیند
۴۳۱
حقیقت اینکه با آخر رسیده است
۴۳۲
در اواعیان کل اینجا بدیدست
۴۳۳
حقیقت ختم برمنصور باشد
۴۳۴
سراسر بیشکی پر نور باشد
۴۳۵
حقیقت گفتگو اینجا بسی شد
۴۳۶
اگرچه اصل از نکته یکی بُد
۴۳۷
حقیقت عقل و عشق آمیزش آمد
۴۳۸
حقیقت عشق آخر داد بستد
۴۳۹
حقیقت عشق آخر جان جان یافت
۴۴۰
یقین مر عقل را راز نهان یافت
۴۴۱
حقیقت عشق اینجاگه یکی دید
۴۴۲
ولیکن عقل بیشک اندکی دید
۴۴۳
بهمّت عقل اگرچه بس بلند است
۴۴۴
همیشه گفت او در چون و چند است
۴۴۵
سخن پیوسته از تقلید گوید
۴۴۶
ولیکن عشق کل از دید گوید
۴۴۷
سخن از عقل دائم نقل باشد
۴۴۸
ولیکن این بیان از عقل باشد
۴۴۹
بیان ما همه از عشق یار است
۴۵۰
در آن اسرارهائی بیشمار است
۴۵۱
بیان ما همه از عشق جانانست
۴۵۲
حقیقت در یکی اسرار اعیانست
۴۵۳
بیان ما یقین عاقل نداند
۴۵۴
وگر داند بکل حیران بماند
۴۵۵
بیان ما همه از لامکانست
۴۵۶
یقین در وی حقیقت جان جانست
۴۵۷
یقین ما نداند جز که عاشق
۴۵۸
که باشد در بیان عشق صادق
۴۵۹
بیان ما نداند مر کسی باز
۴۶۰
مگر آنکس که دارد چشم جان باز
۴۶۱
بیان ما نداند جز یکی بین
۴۶۲
که باشد در یکیاش کفر یا دین
۴۶۳
اگر کافر شوی در عشق دلدار
۴۶۴
حقیقت باز یابی سرّ اسرار
۴۶۵
اگر کافر شوی در عشق جانان
۴۶۶
ببینی جان جان اینجا تو اعیان
۴۶۷
اگر کافر شوی این سرّ بیابی
۴۶۸
باخر جان جان ظاهر بیابی
۴۶۹
اگر کافر شوی در عشق آن ماه
۴۷۰
بیابی ناگهان آن ماه خرگاه
۴۷۱
اگر کافر شوی از عشق محبوب
۴۷۲
اگرچه طالبی گردی تو مطلوب
۴۷۳
اگر کافر شوی در آخرکار
۴۷۴
براندازی حجاب از خود بیکبار
۴۷۵
اگر کافر شوی باشی مُسلمان
۴۷۶
چو گر این سر نمییابی تو نادان
۴۷۷
اگر کافر شوی آخر بدانی
۴۷۸
ولیکن در یقین حیران بمانی
۴۷۹
اگر کافر شوی مانند منصور
۴۸۰
بشرع اینجا شوی در کفر مشهور
۴۸۱
اگر کافر شوی چون او یکی تو
۴۸۲
خدا در بُت ببینی بیشکی تو
۴۸۳
اگر کافر شوی در عین مستی
۴۸۴
تو چندی اندر اینجا بت پرستی
۴۸۵
اگر کافر شوی اینجا زتحقیق
۴۸۶
بیابی آخر کارت تو توفیق
۴۸۷
اگر کافر شوی چو شیخ صنعان
۴۸۸
تو گردی عاقبت درکل مسلمان
۴۸۹
اگر کافر شوی اسرار بینی
۴۹۰
اگرچه با بُتی زنّار بینی
۴۹۱
توئی کافر ولیکن بیخبر تو
۴۹۲
نمیبینی بُتِ خود در نظر تو
۴۹۳
توئی کافر بتی داری تودر چین
۴۹۴
نظر بگشا بُتِ خود در نظر بین
۴۹۵
بت خود بین اگرچه کافری تو
۴۹۶
که بیشک در ره و هم رهبری تو
۴۹۷
بت خود بین که گر خود بازیابی
۴۹۸
بسوی بت پرستِ خود شتابی
۴۹۹
بت خود بین و بنگر بت پرستت
۵۰۰
چرادر دیر دل غافل شدستت
۵۰۱
بت خود بین که او را سجده کردی
۵۰۲
چوحکم از تست این لا بت پرستی
۵۰۳
بتی داری تو اندر دیر مانده
۵۰۴
ز بهر این بُت اندر سیر مانده
۵۰۵
بتی داری و بت را سجده میکن
۵۰۶
که پیدا نیست این بت را سر و بن
۵۰۷
چنان این سر بیان گفته خوانیم
۵۰۸
که بیشک بت پرست عشقشانیم
۵۰۹
بُتِ ما زادهٔ دیرست و گردون
۵۱۰
که از دور فنا رخ کرد بیرون
۵۱۱
بت ما زادهٔ دیر فنایست
۵۱۲
که با ما اندر اینجا آشنایست
۵۱۳
بت ما زادهٔ پنج و چهار است
۵۱۴
مر او را در جهان دیدار یار است
۵۱۵
بت تو صورتست و عین معنی
۵۱۶
که بنمودست رخ در جمله دنیی
۵۱۷
بت ما سرّ عشق لایزالست
۵۱۸
که اینجاگاه در عین وصالست
۵۱۹
بت ما جملگی اسرار دیدست
۵۲۰
در اینجاگه عیان یار دیدست
۵۲۱
بُتِ ما نی چو آن بتها بیجانست
۵۲۲
که هم جان دارد و هم دید جانانست
۵۲۳
بُتِ ما جان جان اینجا بدیدست
۵۲۴
ابا او در عیان گفت و شنیدست
۵۲۵
بُتِ ما یافت جان جان حقیقت
۵۲۶
برون شد بیشک از عین طبیعت
۵۲۷
بُتِ ما یافت جانان اندر اینجا
۵۲۸
ابا او شد در آخر عین یکتا
۵۲۹
بُتِ ما یافت اینجا سرّ بیچون
۵۳۰
ز دلدار خود او کل بیچه و چون
۵۳۱
بُت ِ ما یافت اینجا کامرانی
۵۳۲
حقیقت دید سرّ لامکانی
۵۳۳
بت ما یافت در آخر هدایت
۵۳۴
ز یار خویشتن عین سعادت
۵۳۵
بت ما با دلست و عین جانست
۵۳۶
حقیقت دیده اینجا جان بیانست
۵۳۷
بت ما در نمودار یقین است
۵۳۸
که او رادر عیان عین الیقین است
۵۳۹
بت ما در یقین دم از یقین زد
۵۴۰
ز کفر خود رقم بر عین دین زد
۵۴۱
بت ما در فنا آغاز و انجام
۵۴۲
یکی دیدست اینجاگه سرانجام
۵۴۳
بت ما در فناء لامکانست
۵۴۴
ورا اسرار جانان کل عیانست
۵۴۵
بت ما در فنا توحید دارد
۵۴۶
یکی ذاتست و او آن دید دارد
۵۴۷
بت ما شاه را بشناخت آخر
۵۴۸
یقین خود در فناانداخت آخر
۵۴۹
بت ما در حقیقت راه دارد
۵۵۰
در آن عین فنا مر شاه دارد
۵۵۱
بت ما دیر خود بر جای بگذاشت
۵۵۲
ببام دیر شد کز خود خبر داشت
۵۵۳
بت ما این زمان در لا هویداست
۵۵۴
بنزد عاشقان پنهان و پیداست
۵۵۵
بت ما در یقین جانست و جانان
۵۵۶
از آن چون جانست او پیدا و پنهان
۵۵۷
بُتِ ما این زمان در عین لاهوست
۵۵۸
اگرچه در بیان گفت یا گوست
۵۵۹
درونِ جزو و کل بیشک چو همراه
۵۶۰
حقیقت بود کل با حضرت شاه
۵۶۱
ببام دیر او در سیر افتاد
۵۶۲
از آن اینجایگه بی غیر افتاد
۵۶۳
ببام دیر شد بهر تماشار
۵۶۴
مر او را سر درآنجا گشت پیدا
۵۶۵
ببام دیر شد تا بام بیند
۵۶۶
در اینجاگاه از خود کام بیند
۵۶۷
ببام دیر چون او منکشف شد
۵۶۸
دگر آن راز در کل متّصف شد
۵۶۹
ببام دیر شد دریافت او راز
۵۷۰
حقیقت در عیان انجام و آغاز
۵۷۱
ببام دیر شد بالای گردون
۵۷۲
نظر کردست کل در بیچه و چون
۵۷۳
ببام دیر خود را کل فنا دید
۵۷۴
وصال شاه در عین بقا دید
۵۷۵
ببام دیر اکنون در وصال است
۵۷۶
که کلّی در تجلّی جلال است
۵۷۷
ببام دیر اکنون راز دیدست
۵۷۸
که وصل شاه اینجا باز دیدست
۵۷۹
ببام دیر اکنون بیجهاتست
۵۸۰
ز یکّی در یکی اعیان ذاتست
۵۸۱
ببام دیر در اشیا نظر کرد
۵۸۲
همه اشیا چو خود را راهبر کرد
۵۸۳
ببام دیر در اشیا یکی دید
۵۸۴
خدا را در همه او بیشکی دید
۵۸۵
ببام دیر از حق گشت واصل
۵۸۶
همه مقصودش اینجا گشت حاصل
۵۸۷
ببام دیر در نور تجلّاست
۵۸۸
که ذاتش در درون جمله پیداست
۵۸۹
ببام دیر اعیانش کماهی است
۵۹۰
که بیشکی این زمان سرّ الهی است
۵۹۱
گمان برداشت کاینجاگه بقا یافت
۵۹۲
که خود اینجایگه سرّ خدا یافت
۵۹۳
گمان برداشت چون اندر یکی دید
۵۹۴
حقیقت جملگی بُد سرّ توحید
۵۹۵
گمان برداشت چون خود را نهان داشت
۵۹۶
در اینجا بود خود را جان جان یافت
۵۹۷
گمان برداشت اندر بیگمانی
۵۹۸
نظر کرد اندر او سرّ معانی
۵۹۹
گمان برداشت اندر آخر کار
۶۰۰
معانی محو کرد اینجا بیکبار
۶۰۱
گمان برداشت کلّی در فنا شد
۶۰۲
در آن حضرت بکلّی در بقا شد
۶۰۳
گمان برداشت او در ذات بیچون
۶۰۴
برش چون ارزنی شد هفت گردون
۶۰۵
گمان برداشت تا خود را فنا یافت
۶۰۶
از آنجا بیشکی خود را خدا یافت
۶۰۷
حقیقت وصل جانان اندر اینجاست
۶۰۸
یکی دان کز یکی جمله هویداست
۶۰۹
چو اندر بیخودی در نیک و بد شد
۶۱۰
درآن عین فنا کلّی اَحَد شد
۶۱۱
احد شد بیزمان و بی مکان او
۶۱۲
یقین شد بیشکی کل جان جان او
۶۱۳
احد شد تا ز یک آگاه آمد
۶۱۴
حقیقت نور الّا اللّه آمد
۶۱۵
فنا شد تا بیان اندر فنا شد
۶۱۶
مرا اسرارها در خود بقا شد
۶۱۷
فنا شد تا بیان اندر فنا یافت
۶۱۸
همه اسرارها در خود بقا یافت
۶۱۹
فنا شد در یقین مانند منصور
۶۲۰
یکی خود دید او در جملگی نور
۶۲۱
فنا شد تا عیانش ذات آمد
۶۲۲
حقیقت درعیان آیات آمد
۶۲۳
یکی شد تا یکی اندر خدائی
۶۲۴
حقیقت یافت او اندر جدائی
۶۲۵
یکی دید اندر اینجا عین پرگار
۶۲۶
همه از وی بدید او ناپدیدار
۶۲۷
یکی دید اندر اینجا جان و دل دید
۶۲۸
حقیقت ریح و ماء و آب و گل دید
۶۲۹
همه اندر یکی یکّی نمودار
۶۳۰
همه عین یکی در عین پرگار
۶۳۱
همه اندر یکی یکّی نموده
۶۳۲
یکی را از یکی یکّی فزوده
۶۳۳
همه اندر یکی اسرار رفته
۶۳۴
همه در دید کلّی یار رفته
۶۳۵
همه اندر یکی چه آب و آتش
۶۳۶
حقیقت باد و آب اینجا شده خوش
۶۳۷
حقیقت هر چهار اینجا شده یار
۶۳۸
حقیقت هم نهان و هم پدیدار
۶۳۹
حقیقت هر چهار اینجا فنا بود
۶۴۰
در آن عین فنا دید بقا بود
۶۴۱
حقیقت بود حق نابود کی شد
۶۴۲
بوقتی کین همه دیدار حی شد
۶۴۳
حقیقت بود حق پنهان نماند
۶۴۴
مر این معنی به جز واصل نداند
۶۴۵
حقیقت بود حق اینجا هویداست
۶۴۶
اگر مرد رهی پنهان و پیداست
۶۴۷
حقیقت چیست بود بود دیدت
۶۴۸
یقین را جان و دل معبود دیدت
۶۴۹
حقیقت چیست اینجا دوست دریافت
۶۵۰
یقین آن مغز اندر پوست دریافت
۶۵۱
حقیقت چیست اینجا جان جان دید
۶۵۲
درون خویشتن آنجا عیان دید
۶۵۳
حقیقت چیست سالک اندر آخر
۶۵۴
که او دلدار بیند عین ظاهر
۶۵۵
حقیقت چیست سالک اندر این راه
۶۵۶
که درخود بیند اینجاگاه او شاه
۶۵۷
حقیقت چیست سالک را در این دید
۶۵۸
که در خود بیند او اسرار توحید
۶۵۹
حقیقت چیست سالک را در این راز
۶۶۰
که بیند در درون انجام وآغاز
۶۶۱
حقیقت چیست سالک در همه چیز
۶۶۲
که درخود یابد اینجاگه همه نیز
۶۶۳
حقیقت چیست سالک را در این اصل
۶۶۴
که هم پیش از فنا در یابد این وصل
۶۶۵
در این دیر فنا سالک حقیقت
۶۶۶
یکی بیند در آن یکی طبیعت
۶۶۷
در این بودفنا کل بود گردد
۶۶۸
بآخر در عیان معبود گردد
۶۶۹
حقیقت جملگی در تک و تابند
۶۷۰
که تا این سر بآخر باز یابند
۶۷۱
حقیقت جملگی در گفت وگویند
۶۷۲
که تا این سر بآخر باز جویند
۶۷۳
حقیقت جملگی در دید دیدند
۶۷۴
ولی این سر بکلّی مرندیدند
۶۷۵
یقین میدان که هر کو آخر کار
۶۷۶
مر این رازش نیاید آخر کار
۶۷۷
سخن اندر یقین میگفت خواهم
۶۷۸
دُرِ اسرار اینجا سُفت خواهم
۶۷۹
سخن اندر حقیقت دست دادست
۶۸۰
که دلدارم براندر بر نهادست
۶۸۱
سخن اندر حقیقت کل عیانست
۶۸۲
که در هر بیت صد راز نهانست
۶۸۳
سخن اندر حقیقت میرود دوست
۶۸۴
که تا بینی یقین هم مغز و هم پوست
۶۸۵
سخن اندر حقیقت میرود یار
۶۸۶
که تا کلّی یقین آید پدیدار
۶۸۷
سخن اندر حقیقت میرود جان
۶۸۸
که تا پیدا نماید جمله جانان
۶۸۹
سخن اندر حقیقت میرود دل
۶۹۰
که تا منصور آن آید بحاصل
۶۹۱
سخن اندر حقیقت رفت صورت
۶۹۲
در آن نور تجلّی حضورت
۶۹۳
سخن اندر حقیقت رفت اینجا
۶۹۴
که اینجا هست و آنجا نیز پیدا
۶۹۵
سخن اندر حقیقت رفت در بُت
۶۹۶
ز صورت تا یکی بینی تولابت
۶۹۷
سخن اندر حقیقت رفت دیدار
۶۹۸
که تا یکی شود اندر نمودار
۶۹۹
سخن اندر حقیقت رفت اعیان
۷۰۰
که تا یکّی شوی در عین جانان
۷۰۱
سخن اندر یکی خواهم نمودن
۷۰۲
حقیقت تا بآخر آن تو بودن
۷۰۳
سخن اندر یکی میگویمت باز
۷۰۴
حقیقت اندر اینجا جمله را باز
۷۰۵
سخن اندر یکی میگویمت کل
۷۰۶
که تا آخر شوی بیرون تو از ذل
۷۰۷
سخن اندر یکی گفتند مردان
۷۰۸
ولیکن با حقیقت دان تو نادان
۷۰۹
سخن اندر یکی گفتست منصور
۷۱۰
ازآن جاوید شد در عشق مشهور
۷۱۱
سخن اندر یکی گفت و نهان شد
۷۱۲
در آن عین نهانی جان جان شد
۷۱۳
سخن اندر یکی گفت او ابر دار
۷۱۴
که در یکی خدا بودش خبردار
۷۱۵
سخن اندر یکی گفت از ازل باز
۷۱۶
ابی غیر اندر اینجا بی خلل باز
۷۱۷
سخن اندر یکی گفت از حقیقت
۷۱۸
که یکی بود با عین طبیعت
۷۱۹
سخن اندر یکی تا جاودان گفت
۷۲۰
حقیقت خویشتن را جان جان گفت
۷۲۱
سخن اندر یکی دیدار دارد
۷۲۲
کسی کو همچو خود او یار دارد
۷۲۳
سخن او گفت در سرّ اناالحق
۷۲۴
حقیقت او خبردار است از حق
۷۲۵
سخن او گفت با ذرّات عالم
۷۲۶
از او گویند خود مردان دمادم
۷۲۷
سخن از دید حق گفتست بیشک
۷۲۸
که او دیدست در خود بیشکی یک
۷۲۹
یکی بُد تا سخن گفت آشکاره
۷۳۰
اگرچه بود او کردند پاره
۷۳۱
یکی بُد تا سخن گفت و سرافراخت
۷۳۲
نمودِ صورت او از چه برافراخت
۷۳۳
یکی بُد تا سخن گفت و لقا دید
۷۳۴
فنا اندر بقا دید و خدا دید
۷۳۵
سخن گفت و نشانش بی نشان شد
۷۳۶
از آن در بی نشانی کل عیان شد
۷۳۷
سخن اندر یکی گفت و یکی یافت
۷۳۸
حقیقت خویش جانان بیشکی یافت
۷۳۹
در این سر بت پرست آمد زاوّل
۷۴۰
بآخر کرد بُت اینجامبدّل
۷۴۱
بت خود اوّل آمد دوست دار او
۷۴۲
بآخر کرد بت بر سوی دار او
۷۴۳
بت خود را در اوّل سجده میکرد
۷۴۴
بآخر گشت اینجا در عیان فرد
۷۴۵
بت خود را حقیقت کرد بردار
۷۴۶
ز سرّ کل یقین بهر نمودار
۷۴۷
بت خود را بریدش دست و پا او
۷۴۸
همه ذرّات کردش رهنما او
۷۴۹
بت خود را بسوزانید در نار
۷۵۰
که تا صورت نماید عین پرگار
۷۵۱
بت خود اندر آخر او فنا کرد
۷۵۲
حقیقت در فنا بُت را بقا کرد
۷۵۳
حقیقت بت پرستی را برانداخت
۷۵۴
از آن این بت در اینجاگه برانداخت
۷۵۵
که سّری بود بهر عاشقان را
۷۵۶
که در بازند مهر جسم و جان را
۷۵۷
بت او عاشق کون و مکان بود
۷۵۸
نه چون بتهای دیگر جانِ جان بود
۷۵۹
بت او عاشق دیدار او شد
۷۶۰
ابا او عاقبت بر دار او شد
۷۶۱
بت او عاشق دلدار آمد
۷۶۲
از آن او با عیان بردار آمد
۷۶۳
بت او رهنمای عاشقانست
۷۶۴
از آتش سجده کردن بهر آنست
۷۶۵
بت او سرّ دیگر داشت بیچون
۷۶۶
که محو کل شد اینجا بیچه و چون
۷۶۷
حقیقت این سخن با عاشقانست
۷۶۸
که بت سوزی ز سرّ رهروانست
۷۶۹
ز بهر تست ای زندیق این راه
۷۷۰
نگشتی یک نفس صدّیق این راه
۷۷۱
دمادم وصل اینجا مینمایم
۷۷۲
بهر تحقیقت اینجا میفزایم
۷۷۳
نمیگویم بت خود دوست میدار
۷۷۴
ولیکن اندر او بنگر تودلدار
۷۷۵
سخن بسیار گفتم از عیانت
۷۷۶
دمی اندر نشان بی نشانت
۷۷۷
حقیقت چون سر این سر نداری
۷۷۸
که میدانم که این بت دوستداری
۷۷۹
کجا باشی تو چون منصور حلاج
۷۸۰
که گردی بر سر حلّاج جان تاج
۷۸۱
کجا باشی تو چون او در حقیقت
۷۸۲
که از جان دوست میداری طبیعت
۷۸۳
کجا چون او توانی خویش در باخت
۷۸۴
که همچون او کسی این راز بشناخت
۷۸۵
کجا چون او توانی یافت بیچون
۷۸۶
که افتادستی اندر این چه و چون
۷۸۷
حقیقت تا چه و چونست در تو
۷۸۸
یقین این راز بیرونست در تو
۷۸۹
حقیقت تا چه و چونست در دل
۷۹۰
نگردد مر ترا مقصود حاصل
۷۹۱
حقیقت تا چه و چونست در جان
۷۹۲
نخواهی دید اینجا روی جانان
۷۹۳
حقیقت تا چه و چونست در راز
۷۹۴
ثواب آن نیندازد ز تو باز
۷۹۵
ولیکن زین معانی هر نفس من
۷۹۶
که در تکرار گردانَمْت روشن
۷۹۷
حقیقت این بیان خویش گویم
۷۹۸
نه از کس جز که این از خویش گویم
۷۹۹
مرا این سرابا خویش است نه باکس
۸۰۰
که من کشتن همی خواهم مرا بس
۸۰۱
در این سر من یقین هستم خبردار
۸۰۲
که میخواهم که چون منصور بردار
۸۰۳
کشد معشوقم اینجا در بر خلق
۸۰۴
که سوزانم یقین زنّار با دلق
۸۰۵
حقیقت بت پرست عشقم اینجا
۸۰۶
که افتادستم اندر شور و غوغا
۸۰۷
حقیقت آنچه میگویم که هستم
۸۰۸
کنون در آخرش بت میپرستم
۸۰۹
حقیقت بت پرست آشنایم
۸۱۰
که میدانم که در آخر فنایم
۸۱۱
حقیقت بت پرست لاابالم
۸۱۲
که میدانم که در عین وصالم
۸۱۳
حقیقت بت پرست عاشقانم
۸۱۴
در اینجا رهنمائی رهروانم
۸۱۵
حقیقت بت پرست دیر مینا
۸۱۶
منم اینجایگه درعین بینا
۸۱۷
حقیقت بت پرستم در شریعت
۸۱۸
در اینجا میزنم دم درحقیقت
۸۱۹
حقیقت بت پرستم در خرابات
۸۲۰
رها کردم بیکباره خرافات
۸۲۱
حقیقت بت پرستم در جهان من
۸۲۲
دو روزی کاندر این منزل عیان من
۸۲۳
حقیقت در بت و زنّار باشم
۸۲۴
ز زهد و زرق من بیزار باشم
۸۲۵
حقیقت من ز زهد خویش بیزار
۸۲۶
شدستم بسته همچو پیر زنّار
۸۲۷
حقیقت پیر ما ترساست آخر
۸۲۸
غم چون بت پرست ما است آخر
۸۲۹
حقیقت پیر ما ترسای عشقست
۸۳۰
در این سر فتنهٔ غوغای عشقست
۸۳۱
حقیقت پیر ما ترسای دیر است
۸۳۲
در این منزل که اینجا عین سیر است
۸۳۳
حقیقت پیر ما ترسا شد از دین
۸۳۴
که اندر دیر شد در عشق سّر بین
۸۳۵
حقیقت پیر ما ترسا شد از جان
۸۳۶
در او بت روی بنمودست پنهان
۸۳۷
حقیقت عین جانان بت پرستست
۸۳۸
ز عشق بت عیان در بُت نشستست
۸۳۹
حقیقت دوست میدارد بُت اینجا
۸۴۰
که در بُت میکند او شور وغوغا
۸۴۱
حقیقت دوست میدارد بت از دل
۸۴۲
که در بُت یافت او مقصود حاصل
۸۴۳
حقیقت دوست میدار بُت از جان
۸۴۴
در او بت روی بنمودست اعیان
۸۴۵
حقیقت دوست میدارد بت از دوست
۸۴۶
که بُت چون بازبینی صورت اوست
۸۴۷
حقیقت دوست دارد بت حقیقت
۸۴۸
که در بت مینماید او شریعت
۸۴۹
حقیقت دوست دارد بُت در اینجا
۸۵۰
که اندر شرع دارد او مصفّا
۸۵۱
حقیقت دوست دارد بت ز اعیان
۸۵۲
که اندر شرع کردش سجدهٔ آن
۸۵۳
حقیقت دوست دارد بُت که در راز
۸۵۴
بُت خود سجده اینجا کرد او باز
۸۵۵
چو شاه بت پرستان جهانست
۸۵۶
حقیقت سجدهاش در بت از آنست
۸۵۷
چو شاه بت پرستانست دلدار
۸۵۸
از آن بُت سجده را کردست مر یار
۸۵۹
که بت را یافت اینجاگاه بیچون
۸۶۰
حقیقت در نمود اینجایگه چون
۸۶۱
مر او را گشت روشن سرّ خویشش
۸۶۲
که جز بت نیست چیزی پنج یا شش
۸۶۳
حقیقت او ز بت پیدا نمودست
۸۶۴
ز بت او را همه گفت و شنودست
۸۶۵
همه صاحبدلان راز دیده
۸۶۶
که این سر را بداینجا باز دیده
۸۶۷
حقیقت یافتندش سرّ دلدار
۸۶۸
از این اسرار ایشانند خبردار
۸۶۹
از این اسرار کلّت دید اینجا
۸۷۰
حقیقت میکنندش فاش او را
۸۷۱
حقیقت سجده در پیش خداوند
۸۷۲
از آن کردند کین بُت بود پیوند
۸۷۳
بدین بت میتوان دیدن جمالش
۸۷۴
که این بت هست عین اتّصالش
۸۷۵
بدین بت میتوان دیدن رخ یار
۸۷۶
کز او پیداست اینجا پاسخ یار
۸۷۷
بدین بت میتوانی یافت جانان
۸۷۸
که اندر بت شدست از عشق پنهان
۸۷۹
بدین بت میتوانی زو خبر یافت
۸۸۰
بدین بت مییقین اندر نظر یافت
۸۸۱
بدین بت میتوان معشوق دیدن
۸۸۲
که اینجا در وصال او رسیدن
۸۸۳
بدین بت میتوان دیدار او دید
۸۸۴
از آن بُت جملگی اسرار او دید
۸۸۵
از این بت روشنست آفاق بنگر
۸۸۶
درون او حقیقت طاق بنگر
۸۸۷
از آن بت روشن آمد آفرینش
۸۸۸
از این بت یاب بیشک نور بینش
۸۸۹
از این بت سالکان راز پرداز
۸۹۰
حقیقت راه کل کردند در باز
۸۹۱
از این بت هر که واصل شد در اینجا
۸۹۲
یقین مقصود حاصل شد در اینجا
۸۹۳
از این بت هر که اعیان دید ناگاه
۸۹۴
در اینجاگاه بیشک او رخ شاه
۸۹۵
در این بت دید اینجا سجده آورد
۸۹۶
درونِ او مصفّا دید از فرد
۸۹۷
در این بت هر که اینجا راز یابد
۸۹۸
در این بت روی جانان باز یابد
۸۹۹
در این بت روی جانانست پیدا
۹۰۰
یقین خورید تابانست پیدا
۹۰۱
در این بت ماه چرخ لامکانست
۹۰۲
نه تنهائی که کل عین العیانست
۹۰۳
در این بت آفتابی رخ نمودست
۹۰۴
که با ذرّات در گفت و شنودست
۹۰۵
در این بت آفتابی کل هویداست
۹۰۶
کز او این آفرینش جمله پیداست
۹۰۷
در این بت آفتابی دلستانست
۹۰۸
ز بت پیدا شده اندر جهانست
۹۰۹
در این بت آفتاب لایزالست
۹۱۰
کسی کو یافت در عین وصالست
۹۱۱
کسی کو یافت بیشک سجدهاش کرد
۹۱۲
بآخر همچو او شد در جهان فرد
۹۱۳
حقیقت سجده کرد و روی او دید
۹۱۴
چو خود را در وصال روی او دید
۹۱۵
وصال روی او هرگز نیابد
۹۱۶
مگر آنکو سوی سجده شتابد
۹۱۷
وصال روی او دریاب اینجا
۹۱۸
دمادم سجدل میکن مر او را
۹۱۹
اگر سجده کنی در پیش رویش
۹۲۰
یکی نه پیش غیری نیست سویش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.