جواب دادن ابلیس آن شخص سؤال کننده را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جوابش داد آن دم پیر رهبر
۲
که گر تو میندانی خود بر این در
۳
چرا در لعنت ما باز ماندی
۴
از آن اینجایگه بی راز ماندی
۵
تونادانی منم دانای اسرار
۶
کنون میگویمت از سر خبردار
۷
حقیقت من که ابلیس لعینم
۸
میان خلق اکنون بدترینم
۹
ترا میگویم اسرار نهانم
۱۰
که میگوئی که رسوای جهانم
۱۱
حقیقت سجدهٔ آدم نکردم
۱۲
در آن دم دوست را فرمان نبردم
۱۳
نبردم دوست را فرمان در آن دم
۱۴
نکردم سجده را در عشق آدم
۱۵
نکردم سجده را آدم در آنجا
۱۶
که میدانستم این سرّ آندم آنجا
۱۷
که چون بر لوح کلّی راز دیدم
۱۸
در آنجا لعنت خودباز دیدم
۱۹
چو خواندم لوح اندر آخر کار
۲۰
حقیقت کرده بُد لعنت مرا یار
۲۱
در اوّل لعنتم چون کرده بُد او
۲۲
بهرزه دانم اینجا گفت با گو
۲۳
در اوّل لعنت من کرده بُد دوست
۲۴
چه غم دارم چو میدانم همه اوست
۲۵
در اوّل لعنتم کردست محبوب
۲۶
بآخر دارمش امّید مطلوب
۲۷
بجویم لعنتِ او را دمادم
۲۸
چه غم دارم ز فرزندان آدم
۲۹
مرا میباید اینجا لعنت یار
۳۰
که بیزارم همی از رحمت یار
۳۱
مرا میباید اینجا لعنت او
۳۲
که اندر لعنتم در قربت او
۳۳
مرا میباید اینجا لعنت از دید
۳۴
که در لعنت یکی دیدم ز توحید
۳۵
خطاب لعنتم درگوش ماندست
۳۶
از آن دم این دمم بیهوش ماندست
۳۷
خطاب لعنتم یار است در دل
۳۸
وز آن لعنت مرا مقصود حاصل
۳۹
خطاب لعنت یاراست در جان
۴۰
مرا چه غم ز لعنت بایدم آن
۴۱
خطاب لعنت او در دل و جانست
۴۲
مرا هر لحظه صد اسرار پنهانست
۴۳
خطاب لعنت جانان مرا هست
۴۴
خطایم باید اینجاگاه پیوست
۴۵
مرا چه غم از این رنج و عذابست
۴۶
که در جانم نمودار خطابست
۴۷
مرا چه غم اگر آید عذابم
۴۸
دمادم آید از جانان خطابم
۴۹
مرا چه غم که جانان راندم از پیش
۵۰
که میبینم رخ دلدار در پیش
۵۱
مرا چه غم که جانان کرد لعنت
۵۲
که در لعنت مرا اعیانست حضرت
۵۳
خطاب دوست دارم در عیان من
۵۴
ازآن نندیشم از خلق جهان من
۵۵
خطاب دوست دارم در نهان من
۵۶
کجا اندیشم از آه و فغان من
۵۷
خطاب دوست دارم من در اینجا
۵۸
کجا اندیشم از فریاد اینها
۵۹
چو او دارم در اینجاگاه بیچون
۶۰
نکردم یک دم از لعنت دگرگون
۶۱
خطاب دوست دارم تا اَبَد من
۶۲
از آن اینجا کنم پیوسته بد من
۶۳
خطاب دوست دارم من دمادم
۶۴
که من لعنت ترا آرم دمادم
۶۵
من از لعنت نگردم تا قیامت
۶۶
کنم خلق جهان را من ندامت
۶۷
من از لعنت نگردم تا ابد باز
۶۸
که در لعنت حقیقت دیدهام راز
۶۹
من از لعنت نگردم تا بآخر
۷۰
کجا دانم ز لعنتهای ظاهر
۷۱
من از لعنت نگردم گِردِ هر کس
۷۲
چو من در لعنتم لعنت مرا بس
۷۳
من از لعنت نمود دوستدارم
۷۴
از اوّل کل سجود دوست آرم
۷۵
من از لعنت در آن ساعت که از نوح
۷۶
نظر کردم مرا آمد از آن روح
۷۷
در آن دم چون بدیدم سرّ جانان
۷۸
نیندیشم دمی یک لحظه از آن
۷۹
در آن دم هر سه یارانم در این کار
۸۰
پناه خویش بردن نزد جبّار
۸۱
در آن دم مر مرا گفتند کآخر
۸۲
اگر خواهد شدن این سر بظاهر
۸۳
در آن دمشان جواب هر سه دادم
۸۴
که من این لعنت اینجاگه نهادم
۸۵
در آن دم من نبودم زین خبردار
۸۶
تو ای صاحب سؤال از این خبردار
۸۷
من این سر را بگفتم نزد ایشان
۸۸
که تا ایشان نمانند این پریشان
۸۹
هر آنچه حکم پاک کردگار است
۹۰
مرا باحکم یزدانم چکار است
۹۱
هر آنچه حکم او رفتست از اوّل
۹۲
که یارد کرد حکم او مبدّل
۹۳
هر آنچه حکم او رفتست از پیش
۹۴
قضای رفته چون بردارم از خویش
۹۵
هر آنچه حکم او رفتست خواهد
۹۶
ز حکم او جوی اینجا نکاهد
۹۷
قضای رفته حکم کردگار است
۹۸
در این معنی قضاها بیشمار است
۹۹
قضای رفته چون تقدیر جانانست
۱۰۰
مرا ازحکم او اینجا چه تاوانست
۱۰۱
قضای رفته دیگر مینیاید
۱۰۲
گره کو بسته اینجاگه گشاید
۱۰۳
قضا رفتست و من تسلیم اویم
۱۰۴
نباشد ترس از هر گفتگویم
۱۰۵
قلم رفتست بر ذرّات عالم
۱۰۶
چو بر من نیز بُد فرزند آدم
۱۰۷
قلم رفتست و بنوشتست هر راز
۱۰۸
مرا بنموده اینجاگاه او راز
۱۰۹
چو من اینجایگه اعیان بدیدم
۱۱۰
نمود رازها زانسان بدیدم
۱۱۱
حقیقت بر سر هر یک قضایست
۱۱۲
ز حکم دوست بیچون و چرایست
۱۱۳
حقیقت هر که آمد سوی دنیا
۱۱۴
قضا رفتست بروی تا بعقبی
۱۱۵
همه ذرّات عالم در قضایند
۱۱۶
فتاده همچو من سوی بلایند
۱۱۷
همه ذرّات عالم راز بنوشت
۱۱۸
پس آنگه خاک آدم باز بسرشت
۱۱۹
همه ذرّات را در سرّ این راز
۱۲۰
حقیقت لعنتی آمد بمن باز
۱۲۱
چو من آدم ز جنّت افکنیدم
۱۲۲
که رازِ آدم اینجا باز دیدم
۱۲۳
سبب من بودم از اسرار بیچون
۱۲۴
که آدم آمد از جنّات بیرون
۱۲۵
سبب من باشم اندر هر بلائی
۱۲۶
چو بر هر کس رود اینجا قضائی
۱۲۷
سبب من باشم و دیگر نباشد
۱۲۸
در این سرها چو من رهبر نباشد
۱۲۹
سبب من باشم اندر عشق جانان
۱۳۰
درون جسمها من مانده پنهان
۱۳۱
سبب من باشم اندر نزد هر کس
۱۳۲
تو ای صاحب سؤال این نکتهات بس
۱۳۳
که جمله اوست تا ما را نبینی
۱۳۴
مکن لعنت اگر صاحب یقینی
۱۳۵
مکن لعنت وگرخود میکنی تو
۱۳۶
یقین میدان که برخود میکنی تو
۱۳۷
مکن لعنت که لعنت برخودت شد
۱۳۸
که میدانی که لعنت برخودت بُد
۱۳۹
منم اینجا درون جمله عالم
۱۴۰
بخود لعنت کند اینجا دمادم
۱۴۱
بخود لعنت کنند این جمله دونان
۱۴۲
حقیقت مرمرا اینجا چه از آن
۱۴۳
بخود لعنت کنند و میندانند
۱۴۴
اگر یابند جز حیران بمانند
۱۴۵
بخود لعنت کنند اینجا نه بر من
۱۴۶
حقیقت چو منم اینجای بر تن
۱۴۷
بخود لعنت کنند اینجای ایشان
۱۴۸
که اینجاگه منم یکتای ایشان
۱۴۹
حقیقت کردگار هر دو عالم
۱۵۰
بمن دادست فرزندان آدم
۱۵۱
مرا بر جسم ایشان راهبر کرد
۱۵۲
وزایشانم در اینجا خیر وشر کرد
۱۵۳
حقیقت شر ز من بنموده دادار
۱۵۴
که سرّی کآید از ایشان بدیدار
۱۵۵
همه از من بود کایشان بدانند
۱۵۶
حقیقت مر بدی از حق ندانند
۱۵۷
همه بدها ز من آید بدیدار
۱۵۸
منم در چشم ایشان ناپدیدار
۱۵۹
همه بدها ز من باشد یکایک
۱۶۰
که هر کس را نمایم راز بیشک
۱۶۱
مرا پروردگار از بهر این راز
۱۶۲
حقیقت کرد اندر جسم من باز
۱۶۳
بمن گفتست و راز جمله دانم
۱۶۴
که من اینجایگه راز نهانم
۱۶۵
بمن گفتست و ما را وعده دادست
۱۶۶
دلم ازوعدهٔ دلدار شاداست
۱۶۷
دلم از وعدهٔ او شاد آمد
۱۶۸
از آن جانم زغم آزاد آمد
۱۶۹
دلم از وعدهٔ او در یقین است
۱۷۰
که وعده مرمرا تا یوم دین است
۱۷۱
دلم از وعدهٔ او پایدار است
۱۷۲
اگرچه جانم اندر زیر بار است
۱۷۳
دلم ازوعدهٔ او دارد امّید
۱۷۴
که بخشایش کند جانم بجاوید
۱۷۵
کنون اندر امید وعده ماندم
۱۷۶
که میگوید که او از خویش راندم
۱۷۷
حقیقت هست اینست هرکه خواندست
۱۷۸
ولیکن او ز درگاهم نرانده است
۱۷۹
حقیقت هست لعنت آخر کار
۱۸۰
مرا رحمت کند آخر بیکبار
۱۸۱
حقیقت جان جانها لعنتم کرد
۱۸۲
ولیکن آخر اینجا رحمتم کرد
۱۸۳
تمامت انبیا را دیدهام من
۱۸۴
محمّد از همه بگزیدهام من
۱۸۵
حقیقت راز من احمد بدانست
۱۸۶
که او را سرّ از سر کن فکانست
۱۸۷
محمّد(ص) دید اسرارم عیانی
۱۸۸
مرا گفتست او راز نهانی
۱۸۹
مرا او داندو دیگر ندانند
۱۹۰
که این بیچارگان رهبر چه دانند
۱۹۱
منم امروز راز یار دیده
۱۹۲
ورا امروز احمد برگزیده
۱۹۳
حقیقت قصّهام دور و درازست
۱۹۴
که جانانم حقیقت کارساز است
۱۹۵
حقیقت کارها دلدار سازد
۱۹۶
مرا در آخر کار او نوازد
۱۹۷
نوازد آخر کارم بیک ره
۱۹۸
بیامرزد ز دیدار خودم شه
۱۹۹
یقین دانم که اندر آخرکار
۲۰۰
بیامرزد مرا دانای اسرار
۲۰۱
حقیقت من دراینجا راز اویم
۲۰۲
درون جملگی در گفتگویم
۲۰۳
حقیقت جان جان دریافتستم
۲۰۴
در این خانه یقین دریافتستم
۲۰۵
درِ رحمت گشتادست اندر اینجا
۲۰۶
از آن جانم یقین شادست اینجا
۲۰۷
همه تقدیر نیکّی و بد از اوست
۲۰۸
یقین چون یَفْعَلُ اللّه گفت از اوست
۲۰۹
از آن ای صاحبم اینجا باسرار
۲۱۰
بکردم عین گستاخی بیکبار
۲۱۱
که او دانای اسرار نهانست
۲۱۲
مرا امروز در کلّی عیانست
۲۱۳
بیک دم میروم از غرب تا شرق
۲۱۴
درون جملگی مانندهٔ برق
۲۱۵
چو برقم من شتابان سوی ذرّات
۲۱۶
حقیقت هم گذر دارم سوی ذات
۲۱۷
گذر دارم در آن حضرت دمادم
۲۱۸
همی یابم یقین قربت دمادم
۲۱۹
از آن قربت خبردارم ز هر راز
۲۲۰
در اینجا مینمایم صاحب راز
۲۲۱
نه در شر پایدارم لیک در خیر
۲۲۲
حقیقت دارم وهم میکنم سیر
۲۲۳
حقیقت بوداشیا دیدهام من
۲۲۴
سراپای فلک گردیدهام من
۲۲۵
همه ملک من است اکنون سراسر
۲۲۶
حقیقت جملهٔ دنیا تو بنگر
۲۲۷
همه ملک من است دنیای غدّار
۲۲۸
بنزد همّت من ناپدیدار
۲۲۹
بنزد همّتم دنیا چو کاهی است
۲۳۰
که دنیا در بر عقبی چو راهی است
۲۳۱
همه دنیا بنزد من خرابی است
۲۳۲
همی نزدیک عقل همچو خوابی است
۲۳۳
همه در خواب غفلت خفته بینم
۲۳۴
وجود جملگی آشفته بینم
۲۳۵
همه اینجایگه درخورد و خوابند
۲۳۶
حقیقت خفته در عین سرابند
۲۳۷
مرا دنیا مسلّم شد بیکبار
۲۳۸
که یک یک میکنم از خواب بیدار
۲۳۹
چو میبینم که راه حق نوردند
۲۴۰
ز دوزخ ذرّهٔ اینجا نترسند
۲۴۱
ره بدشان نمایم آخر کار
۲۴۲
که تااندر بدی آیند گرفتار
۲۴۳
حقیقت هرچه در دنیا خوشی است
۲۴۴
بنزد راه بینان ناخوشی است
۲۴۵
حقیقت کفر و فسق ودزدی و خون
۲۴۶
همه کار من است اینجای بیچون
۲۴۷
حقیقت سالکان را ره شناسم
۲۴۸
در این معنی از ایشان میهراسم
۲۴۹
چو میدانم که ایشان در صفاتند
۲۵۰
حقیقت در یقین خاصان ذاتند
۲۵۱
شناسای منند ایشان بیکبار
۲۵۲
ز قرآنند کل از من خبردار
۲۵۳
عدوی ناکسانم من نه ایشان
۲۵۴
چنین حقّ یقین گفته ز قرآن
۲۵۵
من از ایشان گریزان گشته چون سگ
۲۵۶
دلی اندازم اندر دام هر رگ
۲۵۷
یکی کو دوستدار عین دنیاست
۲۵۸
حقیقت فارغ از اسرار عقباست
۲۵۹
من او را میکنم هر لحظه در پی
۲۶۰
که تا اندر بلایش افکنم وی
۲۶۱
حقیقت گر همه مرد یقین است
۲۶۲
که در آخر در اینجا پیش بین است
۲۶۳
من او را وسوسه در خاطر آرم
۲۶۴
بدنیا مرورا از دین برآرم
۲۶۵
کنم او را وساوس دم بدم من
۲۶۶
اگر مَرْد است اینجاگاه اگر زن
۲۶۷
کنم امروز رسوا آخر کار
۲۶۸
حقیقت پرده بردارم بیکبار
۲۶۹
از او تا خوار گردانم ز خویشش
۲۷۰
بلای دیگر آرم من به پیشش
۲۷۱
کسی کاینجا خبردارست از من
۲۷۲
حقیقت بگذرد از ما و از من
۲۷۳
کند طاعت دمادم اندر اینجا
۲۷۴
دَرِ آن جان و دل دارد مصفّا
۲۷۵
اگرچه سوی او دمدم شتابم
۲۷۶
درون پردهٔ او ره نیابم
۲۷۷
همه جا راه دارم جز که در دل
۲۷۸
مرا اینجا شدست این راز مشکل
۲۷۹
نظر گاه خداوند است آنجا
۲۸۰
نیارم کرد آنجاگاه غوغا
۲۸۱
ولی آنکس که دل دارد سوی من
۲۸۲
شود تاریک او را قلب روشن
۲۸۳
نهد دل در سوی دنیا بیکبار
۲۸۴
شوم با او حقیقت مشفق ویار
۲۸۵
دهم او را براه بد یقینش
۲۸۶
براندازم بیک ره نور و بینش
۲۸۷
سوی تاریک دان آرمش از آن نور
۲۸۸
کنم او را ببد در جمله مشهور
۲۸۹
جهان تاریک و من نور جهانم
۲۹۰
ببد کردن که مشهور جهانم
۲۹۱
هر آنکو در پی ملک من آمد
۲۹۲
حقیقت خوار در جان و تن آمد
۲۹۳
هر آنکو ترک من داد از حقیقت
۲۹۴
سپرد اینجاگه راز شریعت
۲۹۵
درون جان و دل را بر صفا یافت
۲۹۶
یقینِ صدر عالم مصطفی یافت
۲۹۷
مرا احمد در اینجا راز دان دید
۲۹۸
حقیقت در همه خلق جهان دید
۲۹۹
سؤالی کرد از من رهبرِ کُل
۳۰۰
که چونی این زمان در عین این ذل
۳۰۱
چگونه اوفتادی در بلایت
۳۰۲
چنین بُد رفته آنجا در قضایت
۳۰۳
حقیقت امّت من را میازار
۳۰۴
حقیقت راه حق چندین نگهدار
۳۰۵
اباخلقش در اینجا بیوفائی
۳۰۶
مکن بیحد که ترسم آشنائی
۳۰۷
حقیقت آشنای دوست گشتی
۳۰۸
بُدی در مغز اکنون پوست گشتی
۳۰۹
یقین داری ز اسرار حقیقت
۳۱۰
کنون افتاده در سوی طبیعت
۳۱۱
ترا از بهر این سر آفریدند
۳۱۲
در این دنیات آخر آوریدند
۳۱۳
ترا آنجاست ملک و مال و اسباب
۳۱۴
درون جملگی هستی خبریاب
۳۱۵
ز بهر حق مکن چندین بدی تو
۳۱۶
که در اوّل عجب نیکو بُدی تو
۳۱۷
اگرچه سرکشی کردی در اوّل
۳۱۸
ترا حق کرد در آخر مبدّل
۳۱۹
ولیکن آخر کارت یقین است
۳۲۰
که حق آمرزگار کفر و دین است
۳۲۱
بدی کمتر کن و نیکی وفا کن
۳۲۲
نکوئی خاص از بهر خداکن
۳۲۳
جوابی دادم آندم صدر دین را
۳۲۴
که ای عین العیان مر پیش بین را
۳۲۵
حقیقت راز من اینجا تو دانی
۳۲۶
که بیشک بر تمامت کامرانی
۳۲۷
مرا دانی تو ای سیّد که چونم
۳۲۸
فتاده اندر این دریای خونم
۳۲۹
جدایم این زمان از عین محبوب
۳۳۰
اگرچه طالبم هستی تو مطلوب
۳۳۱
تو میدانی حقیت راز جمله
۳۳۲
توئی انجام و هم آغاز جمله
۳۳۳
حبیب اللّه و بیچون و چرائی
۳۳۴
سزد گر مرمرا راهی نمائی
۳۳۵
تو میدانی که من حق میشناسم
۳۳۶
حقیقت هم تو مطلق میشناسم
۳۳۷
بنزد خلق ابلیس لعینم
۳۳۸
تو میدانی که من جز جان نبینم
۳۳۹
حقیقت این بیان اکنون که گفتی
۳۴۰
تو ای جوهر مر این دُر را که سُفتی
۳۴۱
یقین پنهان مکن گر راز دانی
۳۴۲
که بیشک هم تو در من باز دانی
۳۴۳
خدای تو مرا کرده بلعنت
۳۴۴
بتو دارم همی امّید رحمت
۳۴۵
خدای تو یقین دانم حقیقت
۳۴۶
که بنمودی رخ از بهر شریعت
۳۴۷
خدای من ترا کل دانم اینجا
۳۴۸
ولیکن نزد تونادانم اینجا
۳۴۹
مرا یک مشکل است این رازبگشای
۳۵۰
مرا آن راز اینجاگاه بنمای
۳۵۱
بمعنی و بصورت تو خدائی
۳۵۲
حقیقت از همه عیبی جدائی
۳۵۳
اگر بگشائیم مشکل در آخر
۳۵۴
مرا اسرار گردانی تو ظاهر
۳۵۵
بگو تا آخر کارم چگونست
۳۵۶
که نفس من در اینجاگه زبونست
۳۵۷
زبونم کردهٔ در نزد دنیا
۳۵۸
بآخر چیست رازم نزد عقبا
۳۵۹
حقیقت کردم اینجاگاه شاها
۳۶۰
تراگستاخی اکنون جان پناها
۳۶۱
جواب من بده تو آخر کار
۳۶۲
مرا این پرده را برگیر یکبار
۳۶۳
بگو تاجاودانم هست راحت
۳۶۴
و یا باشم همه در عین زحمت
۳۶۵
تو میدانی که در توحق شناسم
۳۶۶
نه همچون دیگرانت ناسپاسم
۳۶۷
عزازیلت سگ درگاه آمد
۳۶۸
کنونت کمترین در راه آمد
۳۶۹
جوابم داد آن سُلطان بینش
۳۷۰
که این دم ملکت آمد آفرینش
۳۷۱
همه دنیا ز تست امروز معروف
۳۷۲
تو داری از من اینجا امر معروف
۳۷۳
همه دنیا بدست تست آخر
۳۷۴
توئی بر خیلیان امروز سرور
۳۷۵
اگرچه نور بودی اوّل کار
۳۷۶
کنون در کار ما هستی گرفتار
۳۷۷
در این دنیا فتادستی یقین تو
۳۷۸
چو در من آمدی کل پیش بین تو
۳۷۹
ره ما یافتی در آشنائی
۳۸۰
حقیقت این زمانت روشنائی
۳۸۱
به از اوّل دهم اینجا تو ابلیس
۳۸۲
اگرچه هست اینجا مکر و تلبیس
۳۸۳
حقیقت آنچه حق خواهد کند آن
۳۸۴
ولیکن لعنتی هستی ز قرآن
۳۸۵
نماند لعنت اوجاودانه
۳۸۶
دو روزی لعنتی اندر زمانه
۳۸۷
ترا ابریست اندر پیش خورشید
۳۸۸
نخواهد تاتار ماند تاریکیت جاوید
۳۸۹
حقیقت ابر اینجاگه نماند
۳۹۰
که نیکی و بدی در ره نماند
۳۹۱
ترا توفیق خواهد بود آخر
۳۹۲
مرا این کرد سیّد حکم ظاهر
۳۹۳
کنون از عهد آدم تا بدین دم
۳۹۴
تماشا کردم اندر خلق عالم
۳۹۵
تماشا آنچه من کردم در اعیان
۳۹۶
ندیدست و نبیند هیچکس آن
۳۹۷
در اوّل دیده غم در آخر کار
۳۹۸
مرا سیّد خبردارم خبردار
۳۹۹
ز حق گردد کنونم در ره او
۴۰۰
بماند خاک راه درگه او
۴۰۱
اگر لعنت کنندم امّت دوست
۴۰۲
چنان دانم که لعنت رحمت اوست
۴۰۳
کنون تسلیم راه مصطفایم
۴۰۴
مر او را کمترین خاک پایم
۴۰۵
حقیقت من نیم کل مصطفایست
۴۰۶
که او بیشک حقیقت مر خدایست
۴۰۷
بد و نیکست از درگاه یزدان
۴۰۸
که باشم من کنون آگاه جانان
۴۰۹
زهی ابلیس جانان باز دیده
۴۱۰
که از احمد در اینجا راز دیده
۴۱۱
زهی ابلیس کاندر آخر کار
۴۱۲
حقیقت از محمّد شد خبردار
۴۱۳
زهی ابلیس کاینجا راز گفتی
۴۱۴
حقیقت سرّ بیچون بازگفتی
۴۱۵
زهی ابلیس کاینجا آشنا شد
۴۱۶
که پیغامبر مراو را رهنما شد
۴۱۷
زهی ابلیس درجانان ندیده
۴۱۸
بآخر در سوی جانان رسیده
۴۱۹
خبرداری خبرداری خبردار
۴۲۰
ترا بستود اینجا گاه عطّار
۴۲۱
زهی عاشق که عشق یار داری
۴۲۲
که اندر عاقبت دیدار داری
۴۲۳
زهی عاشق که اعیان جهانی
۴۲۴
که داری سرّ اسرار معانی
۴۲۵
زهی عاشق که گفتی این سخن باز
۴۲۶
در آخر تو ابا پیر کهن ساز
۴۲۷
سخن نیکو نمودی در حقیقت
۴۲۸
تو و چه دوست امّا در شریعت
۴۲۹
سخن در شرع گفتی نیک یا بد
۴۳۰
ندیدی در میان بیشک تو مر خود
۴۳۱
ندیدی خویش را جز عین لعنت
۴۳۲
که آخر یافتی مر عین قربت
۴۳۳
در آخر رحمتست و غم چه داری
۴۳۴
که در لعنت در اینجا پایداری
۴۳۵
در آخر رحمتست از ربّ دادار
۴۳۶
که رحمت نیز خواهد کرد دلدار
۴۳۷
نمیداند کسی اسرارت اینجا
۴۳۸
نمیبیند کسی دیدارت اینجا
۴۳۹
همه در گفتگوئی تو فتاده
۴۴۰
یقین در جستجوئی تو فتاده
۴۴۱
زهی اندر خطاب حق تعالی
۴۴۲
بمانده خوار اندر دار دنیا
۴۴۳
ترا این همّتست ای راز دیده
۴۴۴
که راز مصطفائی کل شنیده
۴۴۵
حقیقت حق شناس و خود شناسی
۴۴۶
که در اعیان احمد باسپاسی
۴۴۷
از آن دیدار داری آخر کار
۴۴۸
که بر خود داشتی لعنت بیکبار
۴۴۹
چو سرّ جمله دیدستی تو از پیش
۴۵۰
نهادی لعنت اندرگردن خویش
۴۵۱
چو سرّ جمله مر دانی حقیقت
۴۵۲
درونی با همه اندر طبیعت
۴۵۳
یقین را انبیا کل دیدهٔ تو
۴۵۴
که صاحب درد و صاحب دیدهٔ تو
۴۵۵
یقین چون صاحب دردی در اینجا
۴۵۶
بلعنت مانده تو مردی در اینجا
۴۵۷
یقین چون صاحب درد و دوائی
۴۵۸
ز جانان یافته کل آشنائی
۴۵۹
شناسائی و خود در عین لعنت
۴۶۰
رها کرده در اینجاگاه قربت
۴۶۱
شناسای خود و هر دو جهانی
۴۶۲
که داری بیشکی راز نهانی
۴۶۳
شناسای خودی در عین دنیا
۴۶۴
که برگردن نهادستی ز مولا
۴۶۵
تو طوق لعنت جانان در اینجا
۴۶۶
شده در جزو و کل در عین غوغا
۴۶۷
همه حیران تو تا خود چه چیزی
۴۶۸
بخواری درفتاده از عزیزی
۴۶۹
همه حیران تو تو در همه یار
۴۷۰
حقیقت عین شادی تو بیکبار
۴۷۱
اگر شادی است اینجاگاه ازتست
۴۷۲
کسی داند که او آگاه از تست
۴۷۳
وگر هم غم بود از زندگانی
۴۷۴
زمانم در حقیقت هم تو دانی
۴۷۵
اگر خوفست در وی آخر کار
۴۷۶
قلم رفتست از بیچون ستّار
۴۷۷
ولیکن در میان هستی بهانه
۴۷۸
که این ابلیس کرد اندر زمانه
۴۷۹
چو خود دادی تو انصاف از بر یار
۴۸۰
حقیقت نقش آوردی پدیدار
۴۸۱
همه لعنت بسوی خویش بُردی
۴۸۲
همه خوردند صاف اینجا تو دُردی
۴۸۳
گرفتار همه اندر بلائی
۴۸۴
چنان کاینجا که کلّی آشنائی