سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی پرسید از منصور کابلیس
۲
که دائم هست اندر عین تلبیس
۳
بدی جُمله از او آمد پدیدار
۴
از این سر باشد اینجا او خبردار
۵
همه زشتی عالم زو عیانست
۶
که اینجا بیشکی دون جهانست
۷
چگوئی بهر او ای راز دیده
۸
چنان کاینجا توئی او باز دیده
۹
حقیقت میشناسد مر خدا او
۱۰
مر این مشکل ز بهر حق مراگو
۱۱
جوابش داد منصور گزیده
۱۲
که چون ابلیس نبود راز دیده
۱۳
چنان کابلیس اینجا دوست دیدست
۱۴
حقیقت همچو او دیگر که دیدست
۱۵
چنان کو یافت در حق آشنائی
۱۶
نداندیافت مطلق روشنائی
۱۷
چو او دیگر کسی در دور عالم
۱۸
که او دیدست حق اینجا دمادم
۱۹
یقین او دید حق اینجا دمادم
۲۰
که از وی هست چندین غم دمادم
۲۱
حقیقت اوست اینجا راز محبوب
۲۲
اگرچه طالبست او دیده مطلوب
۲۳
حقیقت عاشق چابک سوارست
۲۴
که او را در جهان این یادگار است
۲۵
تمامت انبیا دیدست اینجا
۲۶
وز ایشان راز بشنیدست اینجا
۲۷
تمامت انبیا کرده سؤال او
۲۸
بهر وجهی در اینجا حسب حال او
۲۹
بپرسیدست از صاحب کمالان
۳۰
حقیقت راز خود در سرّ جانان
۳۱
همه با او در اینجا راز گفتند
۳۲
ز دید خویش با اوباز گفتند
۳۳
چنان کو دید خودداند در اسرار
۳۴
کسی زونیست اینجاگه خبردار
۳۵
چنان کو دیدخود دیدست در خلق
۳۶
گهی در عین زنّار است و گه دلق
۳۷
گهی اندر خراباتست ساکن
۳۸
گهی اندر مناجاتست ایمن
۳۹
گهی در کعبه بر درگه ستادست
۴۰
گهی بر خاک پای شه فتادست
۴۱
گهی در میکده او دُرد نوشست
۴۲
گهی گویا و گه گاهی خموشست
۴۳
گهی از بیم جانانست حیران
۴۴
گهی در پرده جانانست پنهان
۴۵
گهی در کافری بستست زنّار
۴۶
گهی در عین اسلامست در کار
۴۷
گهی درخلوت تن در مقیم است
۴۸
گهی با هر کس اینجاگه سلیم است
۴۹
گه یاندازد او ذرّات از راه
۵۰
گهی گم کرده آرد بر سر راه
۵۱
گهی راهت نماید گه کند گم
۵۲
ترا چون قطرهٔ در عین قلزم
۵۳
گهی اندر حقیقت ره نماید
۵۴
گهی اندر طریقت ره گشاید
۵۵
گهی در عالم تحقیق باشد
۵۶
گهی کافر گهی زندیق باشد
۵۷
از آن خوانندش اینجاگاه ابلیس
۵۸
که باشد دائماً در عین تلبیس
۵۹
نه دائم اندر اینجا برقرار است
۶۰
بهر سیرت عجب ناپایدار است
۶۱
نه یک رنگست اینجا در دو رنگست
۶۲
از آن نزدیک هرکس خوار وننگست
۶۳
نه یک رنگست دائم در دوئی اوست
۶۴
چنین بودن بر عاقل نه نیکو است
۶۵
حقیقت اصل او از عین نارست
۶۶
از آن پیوسته نزد عقل خوارست
۶۷
ولیکن من از او یک چیز دانم
۶۸
از او اینجایگه رمزی برانم
۶۹
حقیقت دیدمش در عشقبازی
۷۰
که این رازم نماید پیشبازی
۷۱
که در لعنت چنان او استوار است
۷۲
که دائم اندر این سر پایدار است
۷۳
چنان در عشق محبوس و اسیرست
۷۴
که اندر طوق لعنت بی نظیر است
۷۵
چنان کاندر جهان او خوار آمد
۷۶
یقین در عشق برخوردار آمد
۷۷
تمامت انبیا از لعنت حق
۷۸
گذرکردند و جستند رحمت حق
۷۹
تمامت انبیا از سرّ لعنت
۸۰
شدند ترسان همی در عین حضرت
۸۱
تمامتانبیا ترسان از ایناند
۸۲
که ایشان اندر این ره راز بینند
۸۳
همه ترسان شدند از لعنت یار
۸۴
تبه بردند اندر حضرت یار
۸۵
همه ترسان شدند اینجایگه کُل
۸۶
نیارستند یک ذرّه مر این ذل
۸۷
حقیقت بار شه اینجا کشیدن
۸۸
زهی ابلیس این تاوان کشیدن
۸۹
ترا زیبد که بار آن کشی تو
۹۰
در اینجاگه رقم برجان کشی تو
۹۱
ترا زیبد که اینجا طوق لعنت
۹۲
نهی بر گردن اندر شور حضرت
۹۳
ترا زیبد که بار آن کشیدی
۹۴
حقیقت زهر جان جان چشیدی
۹۵
دگر گفتاکه ابلیس است ملعون
۹۶
که اینجا دید راز سرّ بیچون
۹۷
بیک سجده که اینجاگه نکرداست
۹۸
نظر کن تا که چندین زخم خورداست
۹۹
بیک سجده که در اوّل نکرد او
۱۰۰
حقیقت تا قیامت زخم خورد او
۱۰۱
حقیقت من زنسل آدممم باز
۱۰۲
که منصورم در اینجا صاحب راز
۱۰۳
در آن لحظه که آدم گشت پیدا
۱۰۴
ز دید جزو و کل در خود هویدا
۱۰۵
حقیقت دزد را هم بود ابلیس
۱۰۶
نظر کردم در اینجاگه بتلبیس
۱۰۷
چو گنج آدم اینجا مینهادم
۱۰۸
حقیقت این لعین را در گشادم
۱۰۹
درون جسم آمد او نهانی
۱۱۰
نظر میکرد سرّ کن فکانی
۱۱۱
یقین گنج آدم یافت اینجا
۱۱۲
حقیقت در نهان دم یافت اینجا
۱۱۳
بدید او سر بیچون و چگونم
۱۱۴
حقیقت راه برد از اندرونم
۱۱۵
حقیقت جان بدید ودل عیان یافت
۱۱۶
درون ما همه راز نهان یافت
۱۱۷
حقیقت دزد گنج من شد ازدید
۱۱۸
نظر میکرد اینجا سرّ توحید
۱۱۹
عیان گنج من کرد او نظاره
۱۲۰
حقیقت دید دیدم من چه چاره
۱۲۱
مرا چون گنج بنمودم در اینجا
۱۲۲
حقیقت سجده فرمودم در اینجا
۱۲۳
ملایک سجدهٔ آدم نمودند
۱۲۴
ز ذات ما یقین واقف نبودند
۱۲۵
همه سجده بما کرده ملایک
۱۲۶
که آدم زبدهٔ کل ممالک
۱۲۷
چو سرّ دیدند اینجا سجده کردند
۱۲۸
ملایک جملگی این گوی بردند
۱۲۹
حقیقت سجده اینجاگه نکرد او
۱۳۰
ز من اینجایگه او زخم خورد او
۱۳۱
تمامت انبیا اینجای ظاهر
۱۳۲
همه در قالب آن پاک ناظر
۱۳۳
نکرد این سجده بیرون شد ز رحمت
۱۳۴
حقیقت یافت آن دم طوق لعنت
۱۳۵
چو نافرمانی ما کرد گردون
۱۳۶
یقین از ذات ماافتاد بیرون
۱۳۷
اگراو این زمان مردود راهست
۱۳۸
حقیقت آخر اینجا عذرخواهست
۱۳۹
حقیقت مانده اینجا راه بین است
۱۴۰
مر او را لعنتش تا یوم دین است
۱۴۱
حقیقت لعنتش از ما است رحمت
۱۴۲
ولیکن رحمت آمد به ز لعنت
۱۴۳
یقین میدان که رحمت آخر کار
۱۴۴
بخواهد کرد بر جمله بیکبار
۱۴۵
یقین میدان که لعنت هم از او بود
۱۴۶
که ابلیسست ز آتش نه نکو بود
۱۴۷
ز خود بینی همی در لعنت افتاد
۱۴۸
ز قربت دور شد بی رحمت افتاد
۱۴۹
یقین هر کس که دور ازدوست باشد
۱۵۰
نه مغزی باشد او کل پوست باشد
۱۵۱
حقیقت قصّهٔ ابلیس این است
۱۵۲
که اینجاگاه بیشک راز بین است
۱۵۳
اگرچه سالک واصل نموده
۱۵۴
درِ بسته بیک ره برگشوده
۱۵۵
ز ابلیسی کنون بیرون شدستی
۱۵۶
حقیقت ذات کل بیچون شدستی
۱۵۷
حقیقت اینهمه از بهر آن بود
۱۵۸
که تا ابلیس آخر در عیان بود
۱۵۹
که او در عین نافرمانی دوست
۱۶۰
حقیقت بازماند اندر سوی پوست
۱۶۱
تو گر مرد رهی مانند ابلیس
۱۶۲
مباش اینجایگه درمکرو تلبیس
۱۶۳
برون کن دیو ابلیس ازدماغت
۱۶۴
منوّر کن بنور کل چراغت
۱۶۵
یقین دنیا است ابلیس این بدان تو
۱۶۶
گذر کن بیشکی زین خاکدان تو
۱۶۷
هر آنچه فکر بد باشد طبیعت
۱۶۸
تو مر ابلیس دان بیشک حقیقت
۱۶۹
برون کن فکر بد از خاطر خویش
۱۷۰
دو روزی باش اینجاناظر خویش
۱۷۱
دو روزی کاندر این دنیای دونی
۱۷۲
حقیقت ذرّهها را رهنمونی
۱۷۳
نه اندیشد که رحمت کن نه لعنت
۱۷۴
حقیقت باش اندر عین قربت
۱۷۵
تو اندیشه ز خود کن تا که چونی
۱۷۶
که تو از هر دو عالم مر فزونی
۱۷۷
ببین آنکس که اینجا سجدهٔ دوست
۱۷۸
نکردست این در اینجا لعنت دوست
۱۷۹
ترا سجده نکرد ابلیس نادان
۱۸۰
ز لعنت گشت پرتلبیس نادان
۱۸۱
ترا سجده نکرد و طوق لعنت
۱۸۲
بگردان یافت بیرون شد زرحمت
۱۸۳
ترا سجده نکرد ای جوهر کل
۱۸۴
چنین افتاده شد در عین این ذل
۱۸۵
به بین تا تو چه چیزی ای دل و جان
۱۸۶
که بنمودست رویت جان جانان
۱۸۷
به بین تا تو چگونه آشنائی
۱۸۸
که در اعیان تو دیدارِ خدائی
۱۸۹
ببین ذات خدا در خویش موجود
۱۹۰
ترا اسرار کل در پیش معبود
۱۹۱
ببین ذات خدا در خود نمودار
۱۹۲
برون شو این زمان ز ابلیس و پندار
۱۹۳
ببین ذات خدا در خود نه ابلیس
۱۹۴
میندیش از ریا و مکر و تلبیس
۱۹۵
ببین ذات خدا ابلیس بگذار
۱۹۶
اگرمرد رهی تلبیس بگذار
۱۹۷
ببین ذات خدا ای صادق کل
۱۹۸
اگر هستی حقیقت عاشق کل
۱۹۹
ببین ذات خدا اینجا و بشناس
۲۰۰
رها کن مکر و زرق اینجا و وسواس
۲۰۱
که تو برتر ز عقل و عکس ناری
۲۰۲
اگر اینجا حقیقت پایداری
۲۰۳
ترا از ذات خود موجود کردست
۲۰۴
حقیقت نقش خود معبود کردست
۲۰۵
ترا از ذات خود کردست پیدا
۲۰۶
در این عالم ز عقل کل هویدا
۲۰۷
ترا از ذات خود پیدا نمودست
۲۰۸
ابا تو گفته و ازتو شنودست
۲۰۹
ترا ازذات خودبنمود بینش
۲۱۰
بتو پیداست بودآفرینش
۲۱۱
تو مغزی این زمان در صورت پوست
۲۱۲
حقیقت چون بیابی صورت اوست
۲۱۳
تو مغزی ز آفرینش رخ نموده
۲۱۴
حقیقت خود بخود پاسخ نموده
۲۱۵
تو مغزی این زمان در عین دنیا
۲۱۶
ترا پیدا شده دیدارمولا
۲۱۷
تو مغزی این زمان اعیان نموده
۲۱۸
حقیقت خویش را پنهان نموده
۲۱۹
تو مغزی این زمان اعیان بدیده
۲۲۰
از آن منزل بدین منزل رسیده
۲۲۱
ز ذاتِ پاکِ او پیدا نمودی
۲۲۲
دو روزی نقش در دنیا نمودی
۲۲۳
ز ذاتِ پاکِ او اعیانِ رازی
۲۲۴
تو سیمرغی بصورت شاهبازی
۲۲۵
اگر شاهت نماید روی اینجا
۲۲۶
ورا بینی تو از هر سوی اینجا
۲۲۷
ترا شاهست اینجا صورت جان
۲۲۸
حقیقت چون نمیدانی تو ایشان
۲۲۹
باسمی لیک جان جانت اینجاست
۲۳۰
حقیقت سرّ مر پنهانت اینجاست
۲۳۱
باسم آدمی تو لیک معنی
۲۳۲
چو آخر بنگری دیدار مولی
۲۳۳
حقیقت در تو دیدارست بنگر
۲۳۴
که سر تا پای تو یارست بنگر
۲۳۵
حقیقت درتودیدار الهست
۲۳۶
ز سر تا پای تو دیدار شاهست
۲۳۷
تو شاهی اندر این عالم فتاده
۲۳۸
بصورت سیرت آدم فتاده
۲۳۹
تو شاهی اندر این عالم یقین شاه
۲۴۰
درونِ جانت هم خورشید و هم ماه
۲۴۱
تو شاهی اندر این دنیا حقیقت
۲۴۲
نشسته بر سر تخت شریعت
۲۴۳
وزیر تست عقل کل ندانی
۲۴۴
که بر تخت شریعت کامرانی
۲۴۵
وزیر تست عقل و پادشاهی
۲۴۶
که مشتق گشته از خورشید و ماهی
۲۴۷
وزیر تست عقل کل درونت
۲۴۸
بسوی ذات اینجا رهنمونت
۲۴۹
وزیر تست عقل اندر ممالک
۲۵۰
تو عشقی لیک اندر عشق هالک
۲۵۱
مقام سالکی درتو بدیدست
۲۵۲
حقیقت واصلیات ناپدیدست
۲۵۳
تو هستی سالک کون و مکانی
۲۵۴
که ره در سوی آن کل بازدانی
۲۵۵
حقیقت عقل کل با تست دریاب
۲۵۶
درون خانهٔ از عشق درتاب
۲۵۷
حقیقت عقل کل همسایهٔ تست
۲۵۸
تو خورشیدی و او چون سایهٔ تست
۲۵۹
تو خورشیدی حقیقت سایه بگذار
۲۶۰
تمامت بین و پایه پایه بگذار
۲۶۱
تو خورشیدی ز ذات کل نموده
۲۶۲
حقیقت عقل کل را در ربوده
۲۶۳
بمعنی و بصورت جان جانها
۲۶۴
درون تست اینجاگه نهانها
۲۶۵
غرض چون پردهٔ در پیش رویست
۲۶۶
دردن پرده او در گفتگویست
۲۶۷
غرض چون پرده بر رویت فتاده
۲۶۸
چنین دیدار هر سویت فتاده
۲۶۹
اگر این پرده بر خیزد ز دیدار
۲۷۰
معاینه به بینی خود پدیدار
۲۷۱
اگر این پرده برخیزد ز رویت
۲۷۲
نماند این نفس خود گفتگویت
۲۷۳
اگر این پرده برخیزد ز اسرار
۲۷۴
چه بینی در حقیقت لیس فی الدّار
۲۷۵
در آن عین فنا در خویش منگر
۲۷۶
که یکّی در یکی است پیش منگر
۲۷۷
یکی داری و در عین دوبینی
۲۷۸
مر این اسرار اینجاگه نه بینی