درخبر دادن سلطان العارفین بایزید فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنین گفتست اینجا بایزید او
۲
که اندر عشق دیدست دید دید او
۳
که من در عشق دل بودم طلبکار
۴
نمیدیدم حقیقت دید دیدار
۵
بسی در منزل جان راه کردم
۶
که تا در دل عیان آگاه گردم
۷
طلب میکردم اینجاگنج جانان
۸
بسی اینجاکشیدم رنج جانان
۹
بآخرچون رسیدم بر سر گنج
۱۰
حقیقت بود بودم این همه رنج
۱۱
چودیده خویشتن گردیده بودم
۱۲
حقیقت نور کل در دیده بودم
۱۳
حقیقت دیده بُد چون دیدم او را
۱۴
ز حُسن ظاهرش بگزیدم او را
۱۵
بنور دیده دیدم عین هستی
۱۶
چه پیش و پس چه بالا و چه پستی
۱۷
بنوردیده دیدم جمله اشیاء
۱۸
عیان بد جملگی در دیده او را
۱۹
بنور دیده دیدم نور خورشید
۲۰
حقیقت مشتری و ماه و ناهید
۲۱
بنور دیده دیدم جمله انجم
۲۲
که اندر دیده بُد چون قطرهٔ گم
۲۳
بنور دیده دیدم راز اینجا
۲۴
یقین انجام و هم آغاز اینجا
۲۵
بنور دیده دیدم نور تابان
۲۶
که میشد برفلک هر دم شتابان
۲۷
بنور دیده دیدم عرش و افلاک
۲۸
همه گردان شده بر کرهٔ خاک
۲۹
بنور دیده دیدم تخت و کرسی
۳۰
که نور دیده دانم نور قدسی
۳۱
بنور دیده دیدم در قلم لوح
۳۲
ز نور دیده دیدم بیشکی روح
۳۳
بنور دیده دیدم آتش و باد
۳۴
که اندر دیده بُد آنکه شدم شاد
۳۵
بنور دیده دیدم آب با خاکر
۳۶
که نوردیده دیدم صنع آن پاک
۳۷
بنور دیده دیدم هر نباتی
۳۸
که رسته زاده از وی مر نباتی
۳۹
بنور دیده دیدم کوه و دریا
۴۰
حقیقت خوش بدیدم عین الّا
۴۱
بنور دیده دیدم دید دنیا
۴۲
حقیقت نیز هم توحید مولا
۴۳
بنور دیده اینجا ذات دیدم
۴۴
یقین مر جملهٔ ذرّات دیدم
۴۵
بنور دیده دیدم هرچه بُد آن
۴۶
حقیقت بی نشان و با نشان آن
۴۷
بنور دیده دیدم من سراسر
۴۸
حقیقت هرچه اینجا ساخت داور
۴۹
ز دیده هر که اینجا راز بیند
۵۰
یقین اعیان کل را باز بیند
۵۱
ز نور دیده اینجا میتوان یافت
۵۲
حقیقت اندر اینجا جان جان یافت
۵۳
ز نور دیده گرواصل شوی هان
۵۴
حیقت هم در او یابی تو جانان
۵۵
زهی خورشید بر چرخ برین تو
۵۶
که هستی اندر اینجا پیش بین تو
۵۷
ندیدی خویشتن را زان تو یکتا
۵۸
حقیقت هستی اندر جمله یکتا
۵۹
ندیدی خویشتن را در حقیقت
۶۰
همان آمد از آن تو بدیدت
۶۱
تو دیداری از آنت دیده خوانند
۶۲
درون جزو و کل گردیده دانند
۶۳
تو دیداری از آن بیچون نمودی
۶۴
که درخود قبّهٔ گردون بدیدی
۶۵
تو دیداری از آنی عین دیدار
۶۶
که از تو جملگی آمد پدیدار
۶۷
تو دیداری از آن اندر همه نور
۶۸
توئی اینجایگه در جمله مشهور
۶۹
تو دیداری تمامت سالکانی
۷۰
نمودار عیان واصلانی
۷۱
تو دیداری از آن خورشید بودی
۷۲
که سرتاسر ز نور خود نمودی
۷۳
تو دیداری از آنی در جهان فاش
۷۴
درونت را عیان دیدیم نقّاش
۷۵
تو دیداری از آن نور تجلّی
۷۶
عیان در تست کل دیدار مولی
۷۷
تو دیداری از آن بود الهی
۷۸
که اینجاگه تو مقصود الهی
۷۹
تو دیداری از آن در روشنائی
۸۰
تو داری این زمان دید خدائی
۸۱
تو دیداری و هستی راز دیده
۸۲
که خویشی هم حقیقت باز دیده
۸۳
تو دیداری که درجمله یقینی
۸۴
حقیقت جملگی اینجا تو بینی
۸۵
بتو پیداست اینجا جسم و جانم
۸۶
ز تو شد در عیان عین العیانم
۸۷
بتو پیداست اسرار جهان کل
۸۸
حقیقت بیشکی کون و مکان کل
۸۹
بتو پیداست ای خورشید جانها
۹۰
توئی اینجایگه امّید جانها
۹۱
بتو پیداست ای خورشید اعلی
۹۲
که دیداری تو از نور تجلّی
۹۳
بتو پیداست ای خورشید انور
۹۴
حقیقت مهر و ماه و بود اختر
۹۵
بتو پیداست اندر تو نهانست
۹۶
که دیدار تو اینجا جان جانست
۹۷
زهی دیدار تو جان کرده روشن
۹۸
فتاده نور تو در هفت گلشن
۹۹
تمامت دیدهٔ گردیدهٔ تو
۱۰۰
از آن اینجای صاحب دیدهٔ تو
۱۰۱
حقیقت دیدهٔ کون و مکانت
۱۰۲
کنون افتادهٔ در این مکانت
۱۰۳
مکانت روشنست از نور خودبین
۱۰۴
حقیقت نور خود در نور خودبین
۱۰۵
مکانت روشن و دیدار تو دوست
۱۰۶
حقیقت جملگی اسرارت از اوست
۱۰۷
مکانت روشن و اعیان تو بودی
۱۰۸
در این نقش فنا دائم تو بودی
۱۰۹
در این نقش فنائی این دم اظهار
۱۱۰
ز تو اسرار کل اینجا پدیدار
۱۱۱
در این نقش فنائی این زمان تو
۱۱۲
گذشته از همه کون و مکان تو
۱۱۳
مکان و کون اینجا سیرداری
۱۱۴
حقیقت بت درون دیر داری
۱۱۵
مکان و کون درتو هست موجود
۱۱۶
تو داری در عیان دیدار معبود
۱۱۷
مکان و کون دیدار تو آمد
۱۱۸
حقیقت چرخ پرگار تو آمد
۱۱۹
بتو پیداست عقل و جان و ادراک
۱۲۰
تو خورشیدی فتاده در سوی خاک
۱۲۱
بتو پیداست وز تو راز بینم
۱۲۲
ز تو هر چیز در خود باز بینم
۱۲۳
بتو پیداست اینجاگاه جانم
۱۲۴
توئی اینجا نشان بی نشانم
۱۲۵
بتو پیداست اینجا بود عطّار
۱۲۶
حقیقت هم توئی مقصود عطّار
۱۲۷
درون دیدهٔ و راز گفتی
۱۲۸
حقیقت شرح دید باز گفتی
۱۲۹
درون دیدهٔ در جمله موجود
۱۳۰
حقیقت دیدهٔ ودیده مقصود
۱۳۱
بتو عطّار اینجاگه نموداست
۱۳۲
که درتو دید پاک اللّه بود است
۱۳۳
صفات دیده اینجا اینچنین است
۱۳۴
که اندر خویشتن او جمله بین است
۱۳۵
صفات دیده ای عطّار کردی
۱۳۶
مر او را سرّ کل دیدار کردی
۱۳۷
صفات دیده کردی آشکاره
۱۳۸
کز او دار یتو در عالم نظاره
۱۳۹
صفات دیده موجود است در ذات
۱۴۰
حقیقت نقش بسته جمله ذرات
۱۴۱
صفات دیده اینجا مصطفی یافت
۱۴۲
در آن دید حقیقت کل خدا یافت
۱۴۳
صفات دیدهٔ خودبین در اینجا
۱۴۴
بنور ذات کل در جزو پیدا
۱۴۵
عجائب جوهر یبی منتهایست
۱۴۶
که در دیده نمودار بقایست
۱۴۷
سخن از دیده میگوئیم اینجا
۱۴۸
وصال دیده میجوئیم اینجا
۱۴۹
سخن از دیده گفتم تا بدانی
۱۵۰
سخن ازدیده گو گر کاردانی
۱۵۱
سخن از دیده گفتستم یقین من
۱۵۲
ز دیده آمدستم پیش بین من
۱۵۳
سخن از دیده گفتم پیش هرکس
۱۵۴
تو نیز از دیده بشنو کین ترا بس
۱۵۵
سخن از دیده گوی و عین دیدار
۱۵۶
ز دیده هر معانی را پدید آر
۱۵۷
سخن از دیده گوی و عین توحید
۱۵۸
مگو نادیده جانا سرّ تقلید
۱۵۹
سخن از دیده گو اینجایگه باز
۱۶۰
چو دیدی از درون دیدهات راز
۱۶۱
سخن از دیده گوی ای مرد اسرار
۱۶۲
سخن از دیده گوئی سرّ اسرار
۱۶۳
سخن از دیده گوی و دیده کن باز
۱۶۴
حقیقت گفتن بیهوده انداز
۱۶۵
سخن از دیده گوی اینجا حقیقت
۱۶۶
اگر بیناست اینجا دید دیدت
۱۶۷
سخن از دیده گو اینجا یقین تو
۱۶۸
هم از دیده شنو مر راز بین تو
۱۶۹
سخن از دیده چون بسیار گفتم
۱۷۰
حقیقت جملگی با یار گفتم
۱۷۱
سخن از دیده گفتم در لقا من
۱۷۲
نمودم پیش هرکس رازها من
۱۷۳
سخن از دیده خواهم گفت دیگر
۱۷۴
زهیلاجت شود این سر میسّر
۱۷۵
سخن از دیده خواهم گفت اینجا
۱۷۶
دُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا
۱۷۷
سخن از دیده اینجا باز گویم
۱۷۸
حقیقت جملگی از راز گویم
۱۷۹
سخن از دیده شد اینجا عیانم
۱۸۰
در اینجا بنگری شرح و بیانم
۱۸۱
در اینجا راز کل پیداست آخر
۱۸۲
حقیقت ذات کل اینجاست آخر
۱۸۳
در اینجا جملگی وصلست پیدا
۱۸۴
ترا تحقیق در اصل است پیدا
۱۸۵
در اینجا راز بیچون بازیابی
۱۸۶
ز گنجشک خودت شهباز یابی
۱۸۷
دگر آرایشی بودآن در اینجا
۱۸۸
حقیقت جزو و کل خود دان دراینجا
۱۸۹
حقیقت چون سخن از دیده گفتم
۱۹۰
نه ازتقلید وز نادیده گفتم
۱۹۱
حقیقت چون سخن از دیده شد باز
۱۹۲
مراد کل در اینجا دیده شد باز
۱۹۳
بچشم دل جمال دوست دیدم
۱۹۴
چنان کآنجا جمال اوست دیدم
۱۹۵
بچشم جان جمال یار در دید
۱۹۶
حقیقت دیدهام در اصل توحید
۱۹۷
بچشم صورت و دل هر دو پیداست
۱۹۸
جمال جان و جانانم هویداست
۱۹۹
بچشم صورت و دل در مکانم
۲۰۰
گذشته من ز کوْن اندر مکانم
۲۰۱
بچشم جان و دل اینجا بدیدم
۲۰۲
جمال ذات بی همتا بدیدم
۲۰۳
بچشم جان و دل واصل شدم من
۲۰۴
حقیقت جان جان حاصل شدم من
۲۰۵
بچشم جان و دل در چشم صورت
۲۰۶
توانی یافت در هر سه حضورت
۲۰۷
چو هر سه با هم اندر داخل هم
۲۰۸
حقیقت در یکی هم واصل هم
۲۰۹
چو هر سه در یکی دیدار دارند
۲۱۰
حقیقت هر سه بود یار دارند
۲۱۱
چو هر سه در یکی اعیان رازند
۲۱۲
حقیقت هر سه اینجا دیده بازند
۲۱۳
چو هر سه در یکی موجود بودند
۲۱۴
در آخر هر سه در یکی نمودند
۲۱۵
چو هر سه در یکی موجود ذاتند
۲۱۶
حقیقت هر سه اعیان صفاتند
۲۱۷
چو هر سه در یکی اسرار دیدند
۲۱۸
در اینجا راز اعیان باز دیدند
۲۱۹
چو هر سه در یکی دیدند دلدار
۲۲۰
کنون هستنداز اعیان خبردار
۲۲۱
از آن جوهر حقیقت بازدانند
۲۲۲
سوی جوهر ره خود باز دانند
۲۲۳
از آن جوهر گر اینجا آگهی تو
۲۲۴
خبرداری وگرنه ابلهی تو
۲۲۵
از آن جوهر که اینجا دیدهٔ باز
۲۲۶
حقیقت نی ز کس بشنیدهٔ باز
۲۲۷
نظر کن هر سه جوهر خویشتن بین
۲۲۸
مر این هر سه درون جان و تن بین
۲۲۹
ترا این هر سه جوهر در نمودست
۲۳۰
حقیقت هر سه اعیان وجودست
۲۳۱
ترا این هر سه جوهر بایدت دید
۲۳۲
که ایشانند در اعیان توحید
۲۳۳
ترا این هر سه جوهر هست موصوف
۲۳۴
وز ایشان رازها اینجاست مکشوف
۲۳۵
ترا این هر سه جوهر گر بدانی
۲۳۶
تو باشی صاحب راز معانی
۲۳۷
ترا این هر سه جوهر نور ذاتند
۲۳۸
که بنموده رخت اندر صفاتند
۲۳۹
ترا این هر سه جوهر هست بر حق
۲۴۰
حقیقت دیده دیدارست مطلق
۲۴۱
بدین هر سه تو داری روشنائی
۲۴۲
توانی یافت اعیان خدائی
۲۴۳
بدین هر سه جمال یار بینی
۲۴۴
در اینجاگه جلال یار بینی
۲۴۵
بدین هر سه بیابی در صفاتت
۲۴۶
حقیقت درجهان اعیانِ ذاتت
۲۴۷
بدین هر سه بیابی راز بیچون
۲۴۸
در اینجاگه عیان هفت گردون
۲۴۹
بدین هر سه حقیقت شد نمودار
۲۵۰
از این هر سه عیان شد دید دیدار
۲۵۱
بدین هر سه شدم واصل حقیقت
۲۵۲
ازاین هر سه عیان شد دید دیدت
۲۵۳
بدین هر سه منم کل راز دیده
۲۵۴
جمال یار در خود باز دیده
۲۵۵
بدین هر سه اگر ره میبری تو
۲۵۶
سزد گر جز که ایشان بنگری تو
۲۵۷
بدیشان بیشکی دیدار یابی
۲۵۸
در ایشان کل عیان دلدار یابی
۲۵۹
بدیشان بنگر و دیدار خود بین
۲۶۰
در ایشان جملگی اسرار خودبین
۲۶۱
بدیشانست قائم ذات موجود
۲۶۲
که ایشانند اینجا جوهر بود
۲۶۳
اگر ایشان نبودی در دوعالم
۲۶۴
کجا پیدا شدی دیدار آدم
۲۶۵
اگر ایشان نبودی در حقیقت
۲۶۶
که دانستی یقین سرّ شریعت
۲۶۷
گر ایشان اندر این عالم نبودی
۲۶۸
وجود عالم و آدم نبودی
۲۶۹
حقیقت عشق از ایشانم عیانست
۲۷۰
اگرچه هر سه اینجا جان جانست
۲۷۱
حقیقت عشق از ایشان میشناسم
۲۷۲
از ایشان من ابا شکر و سپاسم
۲۷۳
حقیقت عشق موجودست از ایشان
۲۷۴
که ایشانند دائم رازبینان
۲۷۵
چو ایاشن صاحب رازند دریاب
۲۷۶
هم از ایشان از ایشان کل خبر یاب
۲۷۷
چو ایشان صاحب اسرار جهانند
۲۷۸
حقیقت در عیان کل عیانند
۲۷۹
عیان هر سه را بین و بقا شو
۲۸۰
وز ایشان آخر اینجا کدخدا شو
۲۸۱
عیان هر سه را بین بنگرت راز
۲۸۲
از این هر سه عیان انجام و آغاز
۲۸۳
عیان هر سه بین تا راز بینی
۲۸۴
وز ایشان جمله اشیا بازبینی
۲۸۵
عیان هر سه اینجا مصطفی دید
۲۸۶
در ایشان بیشکی آنجا لقا دید
۲۸۷
عیان هر سه اینجا مرتضی نیز
۲۸۸
حقیقت یافت در اسرار هرچیز
۲۸۹
عیان هر سه را بین و لقا شو
۲۹۰
در ایشان آخر اینجا کدخدا شو
۲۹۱
عیان هر سه در ایشانست پیدا
۲۹۲
حقیقت درتو آن پیداست پیدا
۲۹۳
عیان هر سه اینجا در درونست
۲۹۴
دواَت دراندرون یکی برونست
۲۹۵
حققت اندرون مر ذات بیند
۲۹۶
برون بیشک همه ذرّات بیند
۲۹۷
حقیقت آنچه کلّ اندرونند
۲۹۸
یقین میدان که درتو رهنمونند
۲۹۹
حقیقت ظاهرت ظاهر نماید
۳۰۰
از آن هم باطنت قادر نماید
۳۰۱
از آنِ ظاهرت عین صفاتست
۳۰۲
وزان باطنت دیدار ذاتست
۳۰۳
از آنِ ظاهرت موجود جسمست
۳۰۴
از آن اینجایگه مر بود اسمست
۳۰۵
از آنِ باطنت دید الهست
۳۰۶
حقیقت هر دو توحید اله است
۳۰۷
از آنِ باطنت بنماید اینجا
۳۰۸
در تحقیق میبگشاید اینجا
۳۰۹
از آنِ باطنت بشناس و حق یاب
۳۱۰
که خورشیدند از حق حق بحق یاب
۳۱۱
از آنِ باطنت گر رهبری تو
۳۱۲
حقیقت ذات کل را بنگری تو
۳۱۳
از آنِ ظاهرت اشیا نماید
۳۱۴
ترا اشیا یقین پیدا نماید
۳۱۵
از آنِ ظاهرت بنگر که غالب
۳۱۶
شوی آخر چو هستی مر تو طالب
۳۱۷
در اوّل ظاهرت گردد صفاتت
۳۱۸
در آخر بازیابی عین ذاتت
۳۱۹
حقیقت مصطفی را سر نمودار
۳۲۰
ز باطن شد حقیقت کل پدیدار
۳۲۱
در آخر ظاهرش در خواست از حق
۳۲۲
که تا ظاهر بیابد راز مطلق
۳۲۳
بحق گفتا که اشیاام تو بنما
۳۲۴
در اینجا راز پیداام تو بنما
۳۲۵
حقیقت چون ز باطن کاردان شد
۳۲۶
عیان ظاهرش آخر عیان شد
۳۲۷
حقیقت شرح آن از جسم و جان بین
۳۲۸
همه در خویشتن بیشک عیان بین
۳۲۹
ولکین این بیان را شرح گویم
۳۳۰
در آن هیلاج کانجا راز گویم
۳۳۱
حقیقت شرح هیلاجم چنان است
۳۳۲
که شرح کل در اینجاگه عیانست
۳۳۳
یقین عین اشیا را از آن یاب
۳۳۴
درون را در یقین راز نهان یاب
۳۳۵
اگر با دیدهٔ اشیا تو بنگر
۳۳۶
ز پنهانی مگو پیدا تو بنگر
۳۳۷
چه خواهی دید از پنهان که بودست
۳۳۸
نظر کن سرّ اشیا کان نموداست
۳۳۹
حقیقت جوهری خوش آفرینش
۳۴۰
ترا اینجایگه در نور بینش
۳۴۱
حقیقت جوهری خوب و لطیفست
۳۴۲
حقیقت هم ثقیل و هم خفیفست
۳۴۳
بیانی دیگر است این سرّ اسرار
۳۴۴
ز هیلاجت کنم اینجا بدیدار
۳۴۵
ز این جوهر که نام آمد صفاتش
۳۴۶
از این پیداست مر اعیان ذاتش
۳۴۷
ازاین جوهر بیابی کام اینجا
۳۴۸
یقین آغازت و انجام اینجا
۳۴۹
از این جوهر نمودت جسم در دید
۳۵۰
که این جوهر عیان آمد ز توحید
۳۵۱
از این جوهر نظام عالم آمد
۳۵۲
صفاتش جمله عین آدم آمد
۳۵۳
از این جوهر عیان شد هر چه بنمود
۳۵۴
حقیقت این ز ذاتِ کل عیان بود
۳۵۵
از این جوهر عیان شد جوهر ذات
۳۵۶
از این جوهر نمودارست ذرّات
۳۵۷
از این جوهر ببین تابنده اختر
۳۵۸
حقیقت هر شبی اعیانست جوهر
۳۵۹
از این جوهر ببین تابنده خورشید
۳۶۰
حقیقت مشتری و عین ناهید
۳۶۱
از این جوهر نظر کن جوهر ماه
۳۶۲
که میتابد ز اعیان بهر او ماه
۳۶۳
بسی اسرارها یابی از این باز
۳۶۴
اگرداری یقین چشم یقین باز
۳۶۵
ترا چشم یقین میباید ای دوست
۳۶۶
که تا یابی که این جوهرهم از اوست
۳۶۷
ترا چشم یقین میابد اینجا
۳۶۸
که تا چشم دلت بگشاید اینجا
۳۶۹
ترا چشم یقین میباید ای دل
۳۷۰
که مقصودست بیشک جمله حاصل
۳۷۱
ترا چشم یقین امروز بازست
۳۷۲
نشیبی این زمان وقت فراز است
۳۷۳
ترا چشم یقین ازدید دیدست
۳۷۴
کز آن اسرار جزو و کل بدیدست
۳۷۵
ترا چشم یقین پیداست بنگر
۳۷۶
حقیقت ذات بیهمتاست بنگر
۳۷۷
اگر امروز یابی از یقین تو
۳۷۸
حقیقت دانم اینجا پیش بین تو
۳۷۹
اگر امروز یابی آنچه جوئی
۳۸۰
حقیقت چون بدانی خود تو اوئی
۳۸۱
اگر امروز چشم دل کنی باز
۳۸۲
بیابی از صفات انجام وآغاز
۳۸۳
اگر امروز چشم جان بیابی
۳۸۴
حقیقت ذات از اعیان بیابی
۳۸۵
ترا چون چشم جان اینجا یقین است
۳۸۶
حقیقت در همه عین الیقین است
۳۸۷
وگر مر چشم دلت امروز بازست
۳۸۸
حقیقت او در اینجا عین رازست
۳۸۹
وگر چشم صورت هست دیدار
۳۹۰
حقیقت شرح گفتستم ترا یار
۳۹۱
یقین از چشم جان مقصود ذاتست
۳۹۲
دگر از چشم دل دید صفاتست
۳۹۳
حقیقت چشم صورت آفرینش
۳۹۴
یقین چندی همی بیند ز بینش
۳۹۵
حقیقت هر سه در هم راز دانند
۳۹۶
حقیقت چون ببینی باز دانند
۳۹۷
ولی چشم یقین از جوهر کل
۳۹۸
یقین دیدار ذاتست از دَرِ کُل
۳۹۹
حقیقت آنست گر تو باز دانی
۴۰۰
بدان دیدار سر را باز دانی
۴۰۱
کسی کو را در اینجاگه حضور است
۴۰۲
سراپایش حقیقت غرق نورست
۴۰۳
حضور خود طلب گر راز دانی
۴۰۴
که از عین حضور اینها بدانی
۴۰۵
حضور از ذات دان ای مرد عاشق
۴۰۶
اگر هستی در اینجاگه تو صادق
۴۰۷
حضوری را طلب کن آخر کار
۴۰۸
که آید از حضورت آن بدیدار
۴۰۹
حضورت را طلب در زندگانی
۴۱۰
که از اینجا بیابی هر معانی
۴۱۱
حضوری را طلب در طاعت خویش
۴۱۲
که تا یابی در آن سر راحت خویش
۴۱۳
حضوری را طلب در صبحگاهی
۴۱۴
که تا یابی در آن سرّ الهی
۴۱۵
ضوری را طلب در وقت آن دم
۴۱۶
که مکشوفت شود اسرار عالم
۴۱۷
حضور جان ودل اندر سحرگاه
۴۱۸
ترا بنماید اینجا بیشکی شاه
۴۱۹
حضور جان ودل آن وقت یابی
۴۲۰
اگر از دل سوی طاعت شتابی
۴۲۱
حضور طاعت اینجاگاه دریاب
۴۲۲
ز طاعت در بر جانان نظر یاب
۴۲۳
حضور طاعت اینجاگاه مردان
۴۲۴
یقین دیدند اینجا جان جانان
۴۲۵
حضور طاعت از ذاتست پیدا
۴۲۶
از آن اعیان ذرّاتست اینجا
۴۲۷
بطاعت کوش و پیش آور حضوری
۴۲۸
که تا یابی در اینجاگه حضوری
۴۲۹
بطاعت کوش اندر زندگانی
۴۳۰
نماز صبح کن گر کاردانی
۴۳۱
بطاعت یاب جانان را تو در راز
۴۳۲
که چشم جانت از طاعت شود باز
۴۳۳
بطاعت خوی کن مانند منصور
۴۳۴
که تا حقت شود اینجای مشهور
۴۳۵
بطاعت خوی کن چون انبیا تو
۴۳۶
که از طاعت بیابی مر لقا تو
۴۳۷
بطاعت خوی کن تا آخر کار
۴۳۸
براندازد حجابت را بیکبار
۴۳۹
بطاعت راحت جان بازیابی
۴۴۰
در اینجا تو عیان راز یابی
۴۴۱
بطاعت جمله مردان راز دیدند
۴۴۲
جمال جان ز طاعت باز دیدند
۴۴۳
ز طاعت آفرینش رخ نماید
۴۴۴
ترا آن عین بینش رخ نماید
۴۴۵
ز طاعت انبیا بردند کل گوی
۴۴۶
ز طاعت هر سخن از راز کل گوی
۴۴۷
ز طاعت انبیا اسرار دیدند
۴۴۸
در آخر جملگی دیدار دیدند
۴۴۹
بطاعت انبیا اینجا عیانند
۴۵۰
که ایشان پیشوایان جهانند
۴۵۱
هر آنکو طاعت مولی کند او
۴۵۲
چو مردان پشت بر دنیا کند او
۴۵۳
شود او را عیان دیدار کل فاش
۴۵۴
بطاعت یابد اینجا دید نقّاش
۴۵۵
از اوّل در صفا باشی همیشه
۴۵۶
اگر طاعت کنی ای مرد پیشه
۴۵۷
از اوّل در صفای طاعت آویز
۴۵۸
ز خوفت در گذر در راحت آویز
۴۵۹
از اوّل در وضو میدان تو اسرار
۴۶۰
که اینجا از چه خواهی کرد این کار
۴۶۱
حقیقت میشودهر نفس کل پاک
۴۶۲
از اوّل تا بدانی عین دل پاک
۴۶۳
وگر چون آب آری در دهان تو
۴۶۴
مگردان ذکر او جز بر زبان تو
۴۶۵
زبانت را حقیقت نطق اللّه
۴۶۶
شوی بیشک تو از اسرار آگاه
۴۶۷
ز تو برخیزد آن عین نجاست
۴۶۸
حقیقت پاک گردانی حواست
۴۶۹
وگر چون دست شوئی راز میگوی
۴۷۰
پس آنگه دست ازدنیا فروشوی
۴۷۱
وگر چون آب آری سوی بینی
۴۷۲
یقین مر ذات از هر سوی بینی
۴۷۳
در آن دم باشدت ز آندم فراغت
۴۷۴
رسانی آب مر سوی دماغت
۴۷۵
حقیقت بوی جان اندر مشامت
۴۷۶
رسد روشن کند مرجان بجامت
۴۷۷
چوآب آید همی سوی رخانت
۴۷۸
نماید روی بیشک جان جانت
۴۷۹
بگردان روی جان از سوی دنیا
۴۸۰
مبین تو هیچ ز دیدار مولا
۴۸۱
وگر چون هر دودست ای دوست شوئی
۴۸۲
یقین میدان که جمله دید اوئی
۴۸۳
حقیقت دوست را ازدست مگذار
۴۸۴
دو روزی دست او فرصت نگهدار
۴۸۵
که اندردست خود یابی سراسر
۴۸۶
برایشان دست چون یابی سراسر
۴۸۷
وگر چون آب در پیشانی آری
۴۸۸
یقین میدان که آن دم راز داری
۴۸۹
چو پیشانی کنی از آب او تر
۴۹۰
ترا این سر بود هر بار خوشتر
۴۹۱
حقیقت پیش بینی پیش گیری
۴۹۲
بمانی زنده دل هرگز نمیری
۴۹۳
همه در پیش بینی آن زمان باز
۴۹۴
حقیقت در سرت انجام و آغاز
۴۹۵
بیابی سرّ پیشان آخر ای دوست
۴۹۶
برون آئی مثال مغز از پوست
۴۹۷
وگر چون می بشوئی مر قدم تو
۴۹۸
بیابی در عیان سرّ قدم تو
۴۹۹
نهی آنگه قدم در کوی دلدار
۵۰۰
شوی آنگه ز راز او خبردار
۵۰۱
قدم در راه جانان نه دمی تو
۵۰۲
فرو باران ز شوقت شبنمی تو
۵۰۳
قدم در کوی جانان نه بتحقیق
۵۰۴
که تا یابی در اینجاگاه توفیق
۵۰۵
قدم در کوی جانان نه در اینجا
۵۰۶
که تادر آن وضو باشی تو یکتا
۵۰۷
قدم در کوی جانان نه حقیقت
۵۰۸
چنان بسیار در راه شریعت
۵۰۹
قدم در کوی جانان نه یقین تو
۵۱۰
که تا یابی عیان عین الیقین تو
۵۱۱
قدم در کوی جانان نه در اسرار
۵۱۲
که تا باشی از این معنی خبردار
۵۱۳
قدم چون در ره جانان نهادی
۵۱۴
حقیقت درد آندم برگشادی
۵۱۵
قدم را اینچنین نه اندر این کوی
۵۱۶
که تا یکی از آن یابی ز هر سوی
۵۱۷
وگر چون در سجود دوست آئی
۵۱۸
حقیقت مغز جان بی پوست آئی
۵۱۹
چنان باید چو آئی در نمازت
۵۲۰
دَرِ اسرار باشد جمله بازت
۵۲۱
در اسرار این دم باز بینی
۵۲۲
حقیقت اندر آندم راز بینی
۵۲۳
چنان باید چو تو تکبیر بستی
۵۲۴
یقین ازدام زرق و مکر رستی
۵۲۵
چو گفتی آن زمان اللّه و اکبر
۵۲۶
درون خویشتن اللّه بنگر
۵۲۷
چو گفتی آن زمان اللّه از جان
۵۲۸
درون بینی حقیقت راز پنهان
۵۲۹
چو گفتی آن زمان اللّه از دید
۵۳۰
یکی بینی در آندم عین توحید
۵۳۱
چو گفتی آن زمان اللّه در راز
۵۳۲
حقیقت ذات کل بینی زخود باز
۵۳۳
چو گفتی آن زمان اللّه ناگاه
۵۳۴
درون خویشتن بینی رخ شاه
۵۳۵
حضورت آن زمان حاصل نماید
۵۳۶
دل و جانت از آن واصل نماید
۵۳۷
حضورت آن زمان باشد عیانی
۵۳۸
که آندم هم عیان و هم نهانی
۵۳۹
حضور آندم بود مردان عالم
۵۴۰
که حق زان میتوانی یافت آندم
۵۴۱
حضور آندم بود گردی تو واصل
۵۴۲
همه مقصود از این آید بحاصل
۵۴۳
حضور آندم توان دم باشد ای جان
۵۴۴
که ذات کل بود در دید جانان
۵۴۵
طبیعت آندم از خود دور گردان
۵۴۶
سراپایت بکلّی نور گردان
۵۴۷
طبیعت آندم ازخود دورانداز
۵۴۸
دل و جان در بر آن نور انداز
۵۴۹
سجود دوست کن اندر حضورت
۵۵۰
نظر کن جان و دل در غرق نورت
۵۵۱
سجود دوست کن اندر سجودت
۵۵۲
حقیقت یاب کل اعیان بودت
۵۵۳
مباش آندم دلا غافل در اسرار
۵۵۴
نظر در سوی هر چیزی تو بگمار
۵۵۵
درونت پاک دار و با صفا باش
۵۵۶
در آن لحظه تو دیدار خدا باش
۵۵۷
درونت پاک دار آن لحظه در جان
۵۵۸
که درجانت نماید روی جانان
۵۵۹
حقیقت سجدهٔ حق میکنی باز
۵۶۰
حقیقت باشی آندم صاحب راز
۵۶۱
چو حق درجان و اندر جانست موجود
۵۶۲
حقیقت میکنی سجده ز معبود
۵۶۳
حقیقت سجده پیش او چو کردی
۵۶۴
حقیقت از همه آزاد و فردی
۵۶۵
حقیقت سجدهٔ جانان کن اینجا
۵۶۶
دلت چون مهر و مه رخشان کن اینجا
۵۶۷
تو سجده سجدهٔ او میکنی دوست
۵۶۸
حقیقت جسم و جان وجملگی اوست
۵۶۹
چو کردی سجده پیش یار اینجا
۵۷۰
شدی کل صاحب اسرار اینجا
۵۷۱
چو کردی سجده پیش او حقیقت
۵۷۲
شدی اینجا مصفّی از طبیعت
۵۷۳
چو کردی سجده صافی گشتی از خویش
۵۷۴
حجاب جسم و جان بردار از پیش
۵۷۵
درون را با برون گردان مصفّا
۵۷۶
برای اسم و گم شو در مسمّا
۵۷۷
درون را با برون کن غرق در نور
۵۷۸
که تا باشی بکل نورٌ علی نور
۵۷۹
درون خویش اندر سوی حضرت
۵۸۰
یقین دریاب وانگه رو بقربت
۵۸۱
بخواه از حق تعالی او یقینت
۵۸۲
از او میخواه در عین الیقینت
۵۸۳
بجز او هیچ ازو اینجا مجو تو
۵۸۴
بجز دیدار او یاری مجو تو
۵۸۵
از او او خواه اینجا در حقیقت
۵۸۶
که تا پیدا نماید دید دیدت
۵۸۷
از او او بین حقیقت آشکاره
۵۸۸
هم از وی هم بدو میکن نظاره
۵۸۹
از او او بین که بود تو یقین اوست
۵۹۰
حقیقت هرچه بینی مغز با پوست
۵۹۱
از او او بین که ذاتش هست موجود
۵۹۲
ترا دیدار او چون هست مقصود
۵۹۳
از او او بین که سرتاپایت اینجا
۵۹۴
حقیقت اوستی هستی تو یکتا
۵۹۵
از او او بین اگر تو راز دانی
۵۹۶
که او در خویشتن می بازدانی
۵۹۷
از او او بین که او آمد وجودت
۵۹۸
نمود خویش در صورت نمودت
۵۹۹
از او او بین اگر هستی تو آگاه
۶۰۰
که دیدار تو آمد حضرت شاه
۶۰۱
تو او در خود نگر اینجا حقیقت
۶۰۲
درون تست پیدا دید دیدت
۶۰۳
تو اوئی او تو نادانی در اسرار
۶۰۴
کنون از سرّ کل اینجا خبردار
۶۰۵
حقیقت اوّل و آخر تو باشی
۶۰۶
یقین مر باطن و ظاهر تو باشی
۶۰۷
سجود خویش کردی در عیان باز
۶۰۸
تو اینجایگه در انجام و آغاز
۶۰۹
بتو پیداست اینجا هرچه دیدی
۶۱۰
خدائی این زمان در دید دیدی
۶۱۱
حقیقت گوئی وهم در مکانی
۶۱۲
یکی اندر یکی و جان جانی
۶۱۳
از اوّل تا بآخر در تو موجود
۶۱۴
حقیقت کل توئی اسرار معبود
۶۱۵
در اوّل تا بآخر ذات پاکی
۶۱۶
نه نار و باد و نی از آب و خاکی
۶۱۷
حقیقت در خدائی خدا تو
۶۱۸
ز یکتائی خود هستی لقا تو
۶۱۹
تومنصوری دوئی اینجا نداری
۶۲۰
حقیقت بود خود را پایداری