Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

درخبردادن صاحب اسرار فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی گفتست از پیران اسرار
۲
که هر کو شد ز هر کل او خبردار
۳
یقین مر ذات جانان بازبیند
۴
در اینجا راز پنهان باز بیند
۵
در آخر ذات اصل آید از اودید
۶
یکی گردد عیان در سرّ توحید
۷
حقیقت مطلّع گردد در اسرار
۸
کند اسرار آن بر خلق اظهار
۹
بگوید باز آخر راز دیده
۱۰
در اینجاگه شود او سر بُریده
۱۱
شود کشته کز اینجا بازگوید
۱۲
نماند او کز اینجا راز گوید
۱۳
حقیقت هرکه او توحید کل فاش
۱۴
کند اینجایگه با رند و اوباش
۱۵
بشرعش همچو منصور از نمودار
۱۶
کنند اینجایگه مردان ابردار
۱۷
بگفتند ونه اندیشه نمودند
۱۸
که اندر وصل او اعیان بودند
۱۹
بگفتند و شدند از شوق جانباز
۲۰
بگو مر جان خود در جان جانباز
۲۱
بگو مانندهٔ منصور رازت
۲۲
که گرداند ز سوز اندر گدازت
۲۳
چه به زین کاندر این عالم حقیقت
۲۴
ز کُشتن باز یابی دید دیدست
۲۵
چه به زین کاندر این دار فنا تو
۲۶
ز کُشتن یابی اینجاگه بقا تو
۲۷
چه به زین کاندر این عالم ز دیدار
۲۸
ز کُشتن یابی اینجاگه رخ یار
۲۹
چه به زین کاندر این عالم یقین تو
۳۰
ز کُشتن یابی این عین الیقین تو
۳۱
چه به زین کاندر این عالم تو جانان
۳۲
ز کُشتن یابی این اسرار اعیان
۳۳
منم امروز جان دل گشاده
۳۴
دل و جان بر سوی کُشتن نهاده
۳۵
منم امروز گفته رازها فاش
۳۶
ابا زاهد ابا قلّاش و اوباش
۳۷
حقیقت من نمودم فاش اینجا
۳۸
ز دید جملگی نقّاش اینجا
۳۹
چو رازِ او بکردم آشکاره
۴۰
بخواهد کردنم او پاره پاره
۴۱
چو راز او بگفتم فاش در کلّ
۴۲
گشتادستم در اینجاگه دَرِ کلّ
۴۳
دَرِ کل من گشایم و زا هر کس
۴۴
نه بگشاد است جزمنصور هر کس
۴۵
در کلّ آنچنان کردم یقین باز
۴۶
که من باشم حقیقت صاحبِ راز
۴۷
در کلّ من گشادستم ز جانان
۴۸
بگفتستم حقیقت راز پنهان
۴۹
در کلّ من گشادستم از آن دید
۵۰
دو چشم جان من اینجا عیان دید
۵۱
در کلّ من گشادستم در اسرار
۵۲
که از اسرار کلّم من خبردار
۵۳
در کلّ من گشادستم از آن ذات
۵۴
حقیقت وصل دارم جمله ذرّات
۵۵
در کلّ من گشادستم بتحقیق
۵۶
حقیقت مرد واصل یافت صدّیق
۵۷
در کلّ این زمان از من گشادست
۵۸
دلم ز اعیان بود دوست شادست
۵۹
در کلّ من گشادستم ز حضرت
۶۰
مرا دادند اینجاگاه قربت
۶۱
در کلّ من گشادم تا بدانند
۶۲
حقیقت سالکان در ره نمانند
۶۳
در کلّ من گشادم در بر دوست
۶۴
که من بودم حقیقت رهبر دوست
۶۵
در کلّ من گشادم راز دیدم
۶۶
از آن در گفت جانان باز دیدم
۶۷
منم امروز واصل اندر آفاق
۶۸
فتاده همچو منصورم یقین طاق
۶۹
منم امروز واصل راز دیدم
۷۰
از آن در وصل جانان باز دیدم
۷۱
منم امروزواصل راز گفته
۷۲
ابا جمله خدائی بازگفته
۷۳
منم امروز گفته سرّ اسرار
۷۴
اگر خواهیم کردن زود بردار
۷۵
منم امروز گفته سرّها فاش
۷۶
که عطّار است اینجا دید نقّاش
۷۷
منم امروز سرّ لانموده
۷۸
حقیقت خویشتن یکتا نموده
۷۹
منم آدم منم نوح و منم دوست
۸۰
تمامت انبیا در مغز و در پوست
۸۱
مرا ایجاست زانم وصل اینجاست
۸۲
حقیقت انبیا هم اصل اینجاست
۸۳
ز وصلم این زمان عین خدائی
۸۴
حقیقت نیست پنهان در جدائی
۸۵
جدائی نیست من دیدار دارم
۸۶
حقیقت بیشکی من یاردارم
۸۷
جدائی نیست در توحید رازم
۸۸
که دیدار است در جان سرفرازم
۸۹
جدائی نیست هستم واصل ذات
۹۰
حقیقت قل هو اللّهام از آیات
۹۱
جدائی نیست هستم دید جانان
۹۲
که میگویم همه توحید جانان
۹۳
جدائی نیست چون منصورم امروز
۹۴
درون جزو و کل مشهورم امروز
۹۵
جدائی نیست چون منصور حلّاج
۹۶
منم بر فرق بنهاده عیان تاج
۹۷
جدائی نیست چون او راز گفتم
۹۸
ابا خود گفتم و وز خود شنفتم
۹۹
جدائی نیست در یکی نمودم
۱۰۰
ز یکی اندر این گفت و شنودم
۱۰۱
جدائی نیست من خورشید جانم
۱۰۲
که درجمله یقین عین روانم
۱۰۳
جدائی نیست من خورشید ذاتم
۱۰۴
که بنموده رخ خود در صفاتم
۱۰۵
جدائی نیست من خورشید رازم
۱۰۶
نمود نور خود در جمله بازم
۱۰۷
جدائی نیست من خورشید عشقم
۱۰۸
فنایم نیست من جاوید عشقم
۱۰۹
جدائی نیست من خورشید لایم
۱۱۰
فنایم نیست بیشک کل بقایم
۱۱۱
جدائی نیست بودانبیایم
۱۱۲
حقیقت در حقیقت اولیایم
۱۱۳
جدائی نیست من آدم بُدستم
۱۱۴
حقیقت آدمم و دَم شدستتم
۱۱۵
جدائی نیست من کشتی نوحم
۱۱۶
ز کشتی جسم نوح اینجاست روحم
۱۱۷
جدائی نیست ابراهیم روزم
۱۱۸
که اندر آتش اینجاگه بسوزم
۱۱۹
جدائی نیست اسمیعیلم اعیان
۱۲۰
همی خواهم شدن در عشق قربان
۱۲۱
جدائی نیست هستم دید اسحاق
۱۲۲
بریده سر شوم در دید مشتاق
۱۲۳
جدائی نیست من یعقوب رازم
۱۲۴
حقیقت یوسف اینجا دیده بازم
۱۲۵
جدائی نیست من یوسف شدستم
۱۲۶
که اندر اصل من یوسف بدستم
۱۲۷
جدائی نیست من موسی طورم
۱۲۸
که در طورم حقیقت غرق نورم
۱۲۹
جدائی نیست من ایّوب رازم
۱۳۰
حقیقت درد عشقم چاره سازم
۱۳۱
جدائی نیست من جرجیس دیدم
۱۳۲
که خود را چند باره سر بُریدم
۱۳۳
جدائی نیست هستم من زکریا
۱۳۴
که اندر شوقم و صد باره شیدا
۱۳۵
جدائی نیست اعیانم بدیده
۱۳۶
ز فرقم تا قدم اینجا بدیده
۱۳۷
جدائی نیست چون یحیی در این سرّ
۱۳۸
بریدستم یقین در طشت این سر
۱۳۹
شدستم این زمان دیدار عیسی
۱۴۰
جدائی نیست گشتم دید یکتا
۱۴۱
جدائی نیست من مانند احمد(ص)
۱۴۲
شدستم باز منصور و مؤیّد
۱۴۳
جدائی نیست هستم حیدر راز
۱۴۴
که کردستم حقیقت را درش باز
۱۴۵
جدائی نیست اینجا مکر و شینم
۱۴۶
حقیقت همچنین دید حسینم
۱۴۷
جدائی نیست من شیخ کبیرم
۱۴۸
بمعنی در عیانم بی نظیرم
۱۴۹
جدائی نیست من کل بایزیدم
۱۵۰
که معنی گشته کلّی بر مزیدم
۱۵۱
جدائی نیست هستم چو خلیدم
۱۵۲
که مرغ وحدت اینجا گشت صیدم
۱۵۳
جدائی نیست هستم امر معروف
۱۵۴
چو معروفم کنون در جمله معروف
۱۵۵
جدائی نیست هستم بُشر حافی
۱۵۶
درون جان ودل در عشق صافی
۱۵۷
جدائی نیست هستم بوسعیدم
۱۵۸
که در عشق جلال اینجا سعیدم
۱۵۹
جدائی نیست هستم چون حسن من
۱۶۰
حقیقت در حقیقت گشت روشن
۱۶۱
حقیقت انبیا و اولیایم
۱۶۲
چو کل گفتم که دیدار خدایم
۱۶۳
چه ماندست این زمان تا بازگویم
۱۶۴
چه ماندست این زمان تا راز گویم
۱۶۵
چه ماندست این زمان در دار دنیا
۱۶۶
چو دیدم در عیان دیدار مولا
۱۶۷
چه ماندست این زمان ای مرد دانا
۱۶۸
چو گشتم در عیان عشق یکتا
۱۶۹
چه ماندست این زمان چون جملگی اوست
۱۷۰
ندیدم هیچ من جز صورت دوست
۱۷۱
چه ماندست این زمان در سرّ توحید
۱۷۲
نظر کردم من اندر دیده و دید
۱۷۳
چه ماندست این زمان جز سر بریدن
۱۷۴
حقیقت بعد از آن کل سرّ بدیدن
۱۷۵
چه ماندست این زمان جان تا بدانی
۱۷۶
بکن اینجا مرا در عشق فانی
۱۷۷
چه ماندست این زمان بردار از پیش
۱۷۸
حجابم زانکه مییابم هم از خویش
۱۷۹
چه ماندست این زمان دیدار عطّار
۱۸۰
که گردانی در اینجا ناپدیدار
۱۸۱
چه ماندست این زمان صورت بیفکن
۱۸۲
که تا گردد ترا آن ذات روشن
۱۸۳
چه ماندست این زمان اسرار گفتم
۱۸۴
حقیقت من ترا ای یار گفتم
۱۸۵
چه ماندست این زمان جز دیدن من
۱۸۶
حقیقت گفتن و بشنیدن من
۱۸۷
چه ماندست این زمان هستم خبردار
۱۸۸
بکش وین گفتن بیهوده بردار
۱۸۹
تو ای عطّار دیدی راز بیچون
۱۹۰
حقیقت نقطهٔ در هفت گردون
۱۹۱
زهی بود تو بود راز دیده
۱۹۲
که ازتو جمله گردند راز دیده
۱۹۳
یقین با دوست دیگر در خطابی
۱۹۴
در اینجاگه حقیقت بی حجابی
۱۹۵
حجابت از میان صورت بدیدست
۱۹۶
که اندر گفتن از تو در شنیدست
۱۹۷
حجابت صورت و تو جان جانی
۱۹۸
که در صورت یقین عین العیانی
۱۹۹
حجابت صورتست و محو گردد
۲۰۰
بساطِ لامکان اندر نوردد
۲۰۱
حجابت نیست میدانی در اسرار
۲۰۲
که او در پیش همّت ناپدیدار
۲۰۳
حقیقت آمدست اندر فنا او
۲۰۴
ز تو دارد نمودار بقا او
۲۰۵
ز تو دارد در اینجا راز دیده
۲۰۶
که از تو جمله گردیند راز دیده
۲۰۷
ورا در دیدهٔ خود هیچ شک نیست
۲۰۸
که میداند حقیقت جز که حق نیست
۲۰۹
در آخر در یکی این دم یقین است
۲۱۰
حقیقت راز دیده پیش بین است
۲۱۱
یکی دارد که چندین راز دیدست
۲۱۲
عیان عشق از تو باز دیدست
۲۱۳
یکی دارد که کردستیش واصل
۲۱۴
ورا اینجاست مر مقصود حاصل
۲۱۵
یکی دارد که مقصودش عیانست
۲۱۶
نشانش اندر آخر بی نشانست
۲۱۷
یکی دارد نشان خویشتن گم
۲۱۸
چو او کردست اینجاگاه او گم
۲۱۹
یکی دارد صفات از تو بدیدار
۲۲۰
ز تو اینجایگه دیدست دلدار
۲۲۱
یکی دارد ز وصل اینجا حقیقت
۲۲۲
دو روزی دیگر اینجاگه رفیقت
۲۲۳
ز سر تا پای نور است و حضورست
۲۲۴
ز شوق تو یقین سر و سرور است
۲۲۵
ز سر تا پای اندر عین کل لاست
۲۲۶
حقیقت او ز دید کل هویداست
۲۲۷
ز سر تا پای در اعیان رسیداست
۲۲۸
حقیقت دیدهٔ جان جان بدیدست
۲۲۹
ز سر تا پای دیدست آنچه دیدست
۲۳۰
ابا تست او که در گفت و شنیدست
۲۳۱
ز سر تا پای در ذوقست اینجا
۲۳۲
از این اسرار در شوقست اینجا
۲۳۳
ز سر تا پای در راز جهانست
۲۳۴
ورا اسرار کل عین العیانست
۲۳۵
ز سر تا پای لا دیدست در خویش
۲۳۶
حجاب خویش را برداشت از پیش
۲۳۷
حجاب خویشتن برداشت صورت
۲۳۸
بدور افکند از کلّ نفورت
۲۳۹
حجاب خویشتن برداشت از راز
۲۴۰
ز دیدتو حقیقت گشته سرباز
۲۴۱
حجاب خویشتن از پیش برداشت
۲۴۲
جز از تو در اعیان کلّی خبرداشت
۲۴۳
چنین او را ببازیچه بدان هان
۲۴۴
کز اوداری تو چندین نصّ و برهان
۲۴۵
اگراینجا نباشد عین اینت
۲۴۶
کجا گوئی بیانی در یقینت
۲۴۷
حقیقت صورتت ادراک ذاتست
۲۴۸
تمامت نور کل اندر صفاتست
۲۴۹
صفای نور دارد چشم صورت
۲۵۰
از آن اینجا است چندینی حضورت
۲۵۱
صفای نور حق در وی پدیدست
۲۵۲
از آن اینجایگه کلّی بدیدست
۲۵۳
صفای نور حق زو هست موجود
۲۵۴
یقین دیدست کل دیدار معبود
۲۵۵
صفای نور حق در روشنائیست
۲۵۶
که نور دیدهات عین خدائیست
۲۵۷
صفای نور حق در اوست بنگر
۲۵۸
که اینجاگه عجب نیکوست بنگر
۲۵۹
صفای نور حق در وی رسیده
۲۶۰
از آن کردند او را اسم دیده
۲۶۱
که دیدست او حقیقت ذات دیدست
۲۶۲
از آن دیدست نامش دید دیدست
۲۶۳
از آن دیدست این دیده ز دیدار
۲۶۴
که از ذاتست اینجاگه خبردار
۲۶۵
از آن دیدست دیده بیشکی حق
۲۶۶
که او اعیان بدیده بیشکی حق
۲۶۷
از آن دیدست اینجا دیده گردون
۲۶۸
که نور او است در وی بیچه و چون
۲۶۹
از آن دیدست اینجا دیده آن سر
۲۷۰
که اعیانست اینجا دیده آن سر
۲۷۱
حقیقت دیده را منگر ببازی
۲۷۲
که از دیده حقیقت سرفرازی
۲۷۳
حقیقت دیده را بین ذات اللّه
۲۷۴
اگر از دیدهٔ اینجا توآگاه
۲۷۵
حقیقت دیده اینجا راز دیدست
۲۷۶
نمود جمله اینجا باز دیدست
۲۷۷
حقیقت دیده از اسرار دیدست
۲۷۸
نمود نقطه و پرگار دیدست
۲۷۹
حقیقت دیده اسرار کماهیست
۲۸۰
گرفته نورش از مه تا بماهی است
۲۸۱
حقیقت دیده اسرار عیانست
۲۸۲
نشان دارد ولیکن بی نشان است
۲۸۳
نشان دارد ولیکن بی نشانست
۲۸۴
که راز دیده را هرگز ندانست
۲۸۵
حقیقت دیده را گرخود بدیدی
۲۸۶
کجا یک لحظه اینجا آرمیدی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.