Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در سؤال کردن صاحب اسرار فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی پرسید از آن صاحب اسرار
۲
که چون بینم مر این انجام ای یار
۳
کجا آغاز باشد دیگر انجام
۴
بگویم تا بیابم آن سرانجام
۵
کجا است اوّلم تا بازدانم
۶
ز بعد انجام آنگه راز دانم
۷
بدو گفتا اگر هستی خبردار
۸
مبین چیزی دگر در خودنظر دار
۹
بجز خود هیچ منگر تا بدانی
۱۰
که در عین صور هر دو جهانی
۱۱
به بین کین هر دو عالم در تو پیداست
۱۲
حقیقت ذات در جانت هویداست
۱۳
ز آغاز فلک در دار اوّل
۱۴
در اینجا می تو ماندستی معطّل
۱۵
معطّل ماندهٔ در خویشتن باز
۱۶
همی جوئی دگر انجام وآغاز
۱۷
برون از تو که باشد هم تو باشی
۱۸
اگر اینجا تو بیشک هم تو باشی
۱۹
تو باشی گر تو اندر اصل اوّل
۲۰
نگردی اندر این صورت مبدّل
۲۱
از آن خود را نمییابی در اینجا
۲۲
که یکی را دو میبینی در اینجا
۲۳
اَزَل را با ابد بینی چو عطّار
۲۴
اگر بینی خدا در خود نگهدار
۲۵
توئی آغاز و انجامت بدیده
۲۶
در این عالم دمی کامت ندیده
۲۷
ندیدی کار اینجا و ندیدی
۲۸
تو او را زانکه درخود آرمیدی
۲۹
دوبینی پیشه کردی مانده احول
۳۰
شده در صورت و معنی مبدّل
۳۱
ترااصل از یکی موجود پیداست
۳۲
سراپایت همه معبود پیداست
۳۳
چو از یکی ترا مفهوم گردد
۳۴
در آخر مر ترا معلوم گردد
۳۵
ترا معلوم اینجا نیست پیدا
۳۶
که اصل بودت از یکیست پیدا
۳۷
ترا آغاز اگر خواهی که یابی
۳۸
ز آبادانیت سوی خرابی
۳۹
یکی حرفست اگر خواهی که اینجا
۴۰
بدانی محو شو در جوهر لا
۴۱
اَزَل را با اَبَد بنگر یکی حرف
۴۲
نوشته حرف آن بر صورت صرف
۴۳
ترا گر صرف نیکو آید ای یار
۴۴
حقیقت درکشد روغن بیکبار
۴۵
حقیقت لا بتو محو و توئی حرف
۴۶
نوشته حرف آن بر صورت صرف
۴۷
در اینجا بینی از اینجا بدانی
۴۸
حقیقت کل توئی کل لابدانی
۴۹
نظر کن لانگر در جوهرت باز
۵۰
همه ذرّات از انجام و آغاز
۵۱
در اینجا جمع کرده هر دوعالم
۵۲
نهاده از خودی خود را در او دم
۵۳
یکی صورت ز خود کرده عیانی
۵۴
نهاده اندر او راز نهانی
۵۵
نهاده اندر او را زحقیقت
۵۶
ولیکن در نهادی از طبیعت
۵۷
یکی اصلست صافی صورت یار
۵۸
از آنجاگه فتاد از اصل ناچار
۵۹
عدد پندار یکی از هزاران
۶۰
هزاران در یکی یکی شمار آن
۶۱
همه در صورت آدم عیانست
۶۲
که آدم در حقیقت جان جان است
۶۳
چو آدم جان جان در وی نظر کن
۶۴
ز بود ذات خود او را خبر کن
۶۵
همه اشیا ز آدم گشت پیدا
۶۶
که آدم کرد آن اینجا هویدا
۶۷
اگر آدم نبودی اصل آن ذات
۶۸
کجا پیدا شدی هرگز ز ذرّات
۶۹
همه چون بنگری اندر یکی بین
۷۰
یکی شوهر همه یک بیشکی بین
۷۱
همه درتو شده اینجا ببین باز
۷۲
تو اصلی هم ز انجام و هم آغاز
۷۳
اگر آغاز خواهی هفت گردون
۷۴
درون تست گردون بیچه و چون
۷۵
نظر کن در درونت نه فلک تو
۷۶
ببین گردانحقیقت یک بیک تو
۷۷
دگر در صورت از حال حقیقت
۷۸
بیاب این جایگه دیدار دیدت
۷۹
تو اصلی در یکی وندر یکی گم
۸۰
گهی چون قطرهٔ گه عین قلزم
۸۱
تو از بحری که پایانی نداری
۸۲
یکی صورت ولی جانی نداری
۸۳
تو جانی در تو جانانست بنگر
۸۴
یکی اندر یکی اعیانست بنگر
۸۵
تو جانان بین کجاآغاز و انجام
۸۶
چه جوئی اصل او را جز سرانجام
۸۷
سرانجام آن طلب کان اصل بود است
۸۸
که جمله از نمودخود نمود است
۸۹
سرانجام ار در این جا یافتی تو
۹۰
کند اینجایگه کار تو نیکو
۹۱
سرانجامت بدو خواهی رسیدن
۹۲
جمال بی نشان خواهی بدیدن
۹۳
بهرزه خورد باشی غم بعالم
۹۴
اگر او را نمیبینی در این دم
۹۵
دمی در هر دو عالم در دمید است
۹۶
دو عالم در یکی اینجا بدید است
۹۷
دو عالم در یکی آیینه پیداست
۹۸
در او دلدار در آیینه پیداست
۹۹
جمال یار ما پیداست روشن
۱۰۰
در این آیینه اندر هفت گلشن
۱۰۱
سراپای فلک آیینه بگرفت
۱۰۲
از او کامی بهر آیینه بگرفت
۱۰۳
تو اندر سیر خودهر لحظه بنگر
۱۰۴
که هستی در تو پیدا شد سراسر
۱۰۵
توئی پیدا و اشیا درتو پیداست
۱۰۶
وگرنه هیچ اینجاگه نه پیداست
۱۰۷
در اینجا در تو شد پیدا حقیقت
۱۰۸
وگرنه نیستی عین طبیعت
۱۰۹
بوقتی کاندر اینجا پاک گردی
۱۱۰
حقیقت در مقابل خاک گردی
۱۱۱
همه اصلست کین جا با عَدَد شد
۱۱۲
چو فانی گردی اینجا کل احد شد
۱۱۳
عددداری کنون در صورت خود
۱۱۴
از آن داری در اینجا نیک یا بد
۱۱۵
عدد بردار تا لا بنگری تو
۱۱۶
که از لا در دو عالم برتری تو
۱۱۷
تو برتر عالم از دوعالم هستی ای دوست
۱۱۸
یکی اصلست اینجا مغز با پوست
۱۱۹
تو مغزی از دوعالم برگزیده
۱۲۰
ولیکن مغز خود اینجا ندیده
۱۲۱
تو مغزی پوست اینجا مغز کرده
۱۲۲
در اینجاخویشتن را نغز کرده
۱۲۳
تو مغزی این زمان عطّار مانده
۱۲۴
همه اندر پی اسرار مانده
۱۲۵
تو مغزی لیک گر آگاه گردی
۱۲۶
حقیقت اندر اینجا شاه گردی
۱۲۷
بسی گفتیم اینجاگه ز هر مغز
۱۲۸
سخنهای خود از اینجایگه نغز
۱۲۹
زهر معنی حکایت باز گفتیم
۱۳۰
کنون زانجام وز آغاز گفتیم
۱۳۱
چو دانستی توئی انجام و آغاز
۱۳۲
که آید اندر اینجا از یقین باز
۱۳۳
همو باشد که اینجا باز آید
۱۳۴
بداند آنکه صاحب راز آید
۱۳۵
ولی این راز اینجا گفتنی نیست
۱۳۶
دُرِ اسرار اینجا سفتنی نیست
۱۳۷
کسانی کاندر این سر باز دیدند
۱۳۸
از این معنی حقیقیت راز دیدند
۱۳۹
مقام پختگی حاصل کن ای یار
۱۴۰
که تو از پختگی گردی خبردار
۱۴۱
از آن اینجایگه خامی بمانده
۱۴۲
چو روغن در بر جامی بمانده
۱۴۳
یکی جامی تو از سرّ الهی
۱۴۴
پر از نور کمال پادشاهی
۱۴۵
بری از روغن اینجا مانده پرنور
۱۴۶
بنور تو شده روشن مشو دور
۱۴۷
بنور تو همه عالم نموداست
۱۴۸
که نورت در دمی دیگر فزود است
۱۴۹
بنور تو همه عالم پدیداست
۱۵۰
ز جامت بیشکی آدم بدیدست
۱۵۱
توئی جام عیان از عین مصباح
۱۵۲
حقیقت جان جان در عین ارواح
۱۵۳
نه جانی نه تنی هم جان و هم تن
۱۵۴
چگونه گردد این اسرار روشن
۱۵۵
که چونی جان و تن هم تن و هم جان
۱۵۶
که یکّی گردی اندر اصل جانان
۱۵۷
اگر یکی شوی جانان شوی باز
۱۵۸
محیط آئی تو برانجام و آغاز
۱۵۹
اگر خوهی که گردی در یکی لا
۱۶۰
یکی شو این زمان در عین الّا
۱۶۱
یکی شو این زمان لوحی رها کن
۱۶۲
چو من خود را وجودت عین لاکن
۱۶۳
برون و اندرون دیدار یار است
۱۶۴
ولکین نقطه در پرگار یار است
۱۶۵
برون و اندرون اصلست دریاب
۱۶۶
در اینجا یار بین و وصل دریاب
۱۶۷
الاّ ای جان و ای دل چند گوئیم
۱۶۸
تو پیوندی کرا پیوند جوئیم
۱۶۹
تو پیوندی کنون در جان عطّار
۱۷۰
حقیقت بگسل اینجا هم ز دیدار
۱۷۱
تو پیوندی کنون در جانم ای جان
۱۷۲
بتو میبینم اینجا جمله اعیان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.