Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در اسرار خطاب با جان و وصل دیدار فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الّا ای جان کنون دیدار دیدی
۲
که در کون و مکان عطّار دیدی
۳
الّا ای جان تو واصل آمدی باز
۴
کنون در خود نگر انجام و آغاز
۵
الّا ای جان سخن با تست از دل
۶
توئی در دل توئی مقصود حاصل
۷
الّا ای جان کنون عین العیانی
۸
چه خواهی گفت در سرّ معانی
۹
الّا ای جان بسی گفتم در اسرار
۱۰
خودی از خود کنون اینجا خبردار
۱۱
الّا ای جان خودی واقف شده تو
۱۲
بوصف خویش خود واصف شده تو
۱۳
الّا ای جان ودل وی هم دل و جان
۱۴
دل و جان خوانمت یا دید جانان
۱۵
الّا ای جان ترا این جمله خوانم
۱۶
بجز تو هیچ اینجاگه ندانم
۱۷
الّا ای جان مرا جز تو که پیداست
۱۸
که دید تو کنون در دل هویداست
۱۹
بجز تو نیست اینجا هیچ در تن
۲۰
توئی دُرّ وجود اینجای روشن
۲۱
بجز تو هیچ اینجا نیست دانم
۲۲
که بود تو یقین یکیست دانم
۲۳
بجز تو هیچ اینجا نیست در کار
۲۴
حقیقت نقطه و هم عین پرگا
۲۵
تو برکون و مکان اینجا محیطی
۲۶
بصورت گه حقیقت گه بسیطی
۲۷
تو جانی عین جانانی حقیقت
۲۸
که دیداینجایگه در دید دیدت
۲۹
همه پیدا بتو تو خود نهانی
۳۰
چو جانانی ولی در تن چو جانی
۳۱
گهی اسمی گهی جسمی گهی جان
۳۲
گهی پیدا و گاهی عین پنهان
۳۳
تو میدانم در اینجاگاه اکنون
۳۴
که پیش ارزنی شد هفت گردون
۳۵
کمالت اندر اینجا هست ظاهر
۳۶
حقیقت خود همیدانی بخود سِر
۳۷
کمال تو مگر دریافت عطّار
۳۸
که اینجا این همه میگوید اسرار
۳۹
یقین عطّار از تو رازدیدست
۴۰
که آخر مر تو اینجا باز دیدست
۴۱
بسی گفت از تو جان اینجا بتحقیق
۴۲
ز تو اینجایگه دریافت توفیق
۴۳
ز تو توفیق در آفاق مشهور
۴۴
شدست ای جان که هستی دید منصور
۴۵
تو اینجا ذات پاک کبریائی
۴۶
که رد هر چیز صنعی مینمائی
۴۷
تو اینجا ذات پاک ذوالجلالی
۴۸
که این دم خود بخود عین وصالی
۴۹
تو اینجا ذات پاکی در یقین باز
۵۰
که اینجا دیدهٔ انجام و آغاز
۵۱
تو اینجا ذاتی و در آب روحی
۵۲
حیات مطلق و فتح و فتوحی
۵۳
تو اینجا ذاتی و درخاک پیدا
۵۴
تو یکی و نموده جمله اشیا
۵۵
حقیقت جزو و کل ای جان تو باشی
۵۶
تو جانانی چو از جان آن تو باشی
۵۷
خدا در تو تو در عین خدائی
۵۸
از آن عطّار نبود در جدائی
۵۹
خدا در تو تو در او خود نموده
۶۰
ابا او گفته و ازوی شنوده
۶۱
خدا در تو تو از وی گشته موجود
۶۲
تو باشی این زمان دیدار معبود
۶۳
چو او از تو تو آن دیدن که اوئی
۶۴
که با جمله یقین درگفتگوئی
۶۵
دوئی نبود یکی اعیان برون آی
۶۶
که از دیدار او کل بیشکی آی
۶۷
تو اوئی این زمان عطّار داند
۶۸
که از تو گوید و او راز خواند
۶۹
بتو گویاست اینجا نطق عطّار
۷۰
که میگوید چنین در سرّ اسرار
۷۱
توئی عطّار اکنون نیست پیدا
۷۲
که ازتو بود کل یکیست پیدا
۷۳
تو اصل جان که جانانی حقیقت
۷۴
که کل پیدا و پنهانی حقیقت
۷۵
تو اصل جان که در بگشادهٔ باز
۷۶
کنون اینجایگه با صاحب راز
۷۷
ترا میدانم اینجا دید جانی
۷۸
چنین است این زمان توحید جانی
۷۹
خطاب این است باقی هیچ پندار
۸۰
همه جانست اینجاگه بدیدار
۸۱
وصال این است گر تو مرد راهی
۸۲
وگرنه بیشکی مانده تباهی
۸۳
وصال این است ای دل گفتمت باز
۸۴
نمودم با تو هم انجام و آغاز
۸۵
وصال این است ای دل جان تو دیدی
۸۶
در اینجاگه بکام دل رسیدی
۸۷
حقیقت هر که با جان آشنا شد
۸۸
یکی دید اندر آخرکل خدا شد
۸۹
حقیقت هر که او با جان قدم زد
۹۰
دم کل اندر اینجا دمبدم زد
۹۱
حقیقت هر که از جان گشت واصل
۹۲
مر او را شد ز جان مقصود حاصل
۹۳
حقیقت هر که جان بشناخت از خویش
۹۴
حجابش جان یقین برداشت از پیش
۹۵
حقیقت هر که جان بشناخت از یار
۹۶
یکی شد در یکی اینست اسرار
۹۷
توجان بشناس ای سالک در آخر
۹۸
که از جانت شود دلدار ظاهر
۹۹
تو جان بشناس و در بود فنا باش
۱۰۰
فنا شو آنگهی کلّی بقا باش
۱۰۱
تو جان بشناس آنگه مغز جانت
۱۰۲
در آخر اینست اسرار نهانت
۱۰۳
مگو اسرار کل عطّار و تن زن
۱۰۴
چو از جان شد ترا اسرار روشن
۱۰۵
مگو اسرار کل تا آخرِ کار
۱۰۶
نمائی در سوی هیلاج دیدار
۱۰۷
چو ازجان آگهی از دید جانان
۱۰۸
یکی میبینی از توحید جانان
۱۰۹
چو از جان آگهی از حق رسیدی
۱۱۰
تو حقی این یقین مطلق بدیدی
۱۱۱
دمادم راز باید گفت اینجا
۱۱۲
دُرِ اسرار باید سُفت اینجا
۱۱۳
دمادم راز باید گفت از دوست
۱۱۴
که تا یکی شود هم مغز هم پوست
۱۱۵
دمادم راز باید گفت از یار
۱۱۶
منه بیرون حقیقت را بیکبار
۱۱۷
بیک دم این بگو کاینجا عیانست
۱۱۸
خدا داند که هم نام ونشانست
۱۱۹
عجب رازیست این سر در یقینم
۱۲۰
حقیقت اینست راز اوّلینم
۱۲۱
تو داری نام و هست اینجا نشان او
۱۲۲
دراین نقش فنایت جان جان او
۱۲۳
نشانت اوست گرچه بی نشانست
۱۲۴
دمی پیدا دمی دیگر نهانست
۱۲۵
عیان جوئی نهان آید بدیدار
۱۲۶
نهان جوئی عیان آید بدیدار
۱۲۷
تو دیدارِ وِئی اکنون بجویش
۱۲۸
بهر چیزی که میخواهی بگویش
۱۲۹
تو امروزت عیان جان بدیدست
۱۳۰
درون جان رخ جانان بدیدست
۱۳۱
تو با جانان و جانان با تو بنگر
۱۳۲
عیان را دمبدم میبین و بنگر
۱۳۳
از این سر جان جان داری در اینجا
۱۳۴
سزد گر تو نظر داری در اینجا
۱۳۵
تو با جانان خود امروز یاری
۱۳۶
سزد کز بهر او پاسی بداری
۱۳۷
تو با جانان و جانان با تو در کار
۱۳۸
تو اینجا از غمش افتادهٔ خوار
۱۳۹
تو با جانان و جانان با تو پیدا
۱۴۰
که تا باشی چنین مجروح و شیدا
۱۴۱
تو با جانانی و تا چند گوئی
۱۴۲
کنون عطّار آخر می چه جوئی
۱۴۳
ترامقصود این بُد در زمانه
۱۴۴
که دریابی جمال جاودانه
۱۴۵
ترامقصود این بُد آخر کار
۱۴۶
که در یابی جمال او باظهار
۱۴۷
ترامقصود این بُد تا بدانی
۱۴۸
کنون دانستهٔ و کاردانی
۱۴۹
چو دانستی هنوزت چیست باقی
۱۵۰
که در کون و مکان در عشق طاقی
۱۵۱
تو در کون و مکان امروز یاری
۱۵۲
که عین سالکان را غمگساری
۱۵۳
تو در کون و مکان امروز دیدی
۱۵۴
ابا دلدار در گفت و شنیدی
۱۵۵
تو در کون و مکان امروز شاهی
۱۵۶
ز تو پیدا شده سرّ الهی
۱۵۷
تو در کون و مکان اکنون یقینی
۱۵۸
که در اسرار جمله پیش بینی
۱۵۹
تو در کون و مکان بود خدائی
۱۶۰
که داری با حقیقت آشنائی
۱۶۱
تو در کون و مکان اسرار بودی
۱۶۲
که سرّ خود در این برهان نمودی
۱۶۳
ترا شد این زمان کون و مکان یار
۱۶۴
که آمد مر ترا هم جان جان یار
۱۶۵
ترا شد این زمان معنی مسلّم
۱۶۶
که باشی اندر این بیغوله محرم
۱۶۷
جهانت این زمان در پیش هیچست
۱۶۸
که میدانی که نقش هیچ هیچست
۱۶۹
اگرچه جملهٔ ذاتست اینجا
۱۷۰
حقیقت هست نقش خوب و زیبا
۱۷۱
بقدر هر مقامی را مقالی
۱۷۲
جوابی گفت باید هر سؤالی
۱۷۳
در آخر صورت و معنی هم از اوست
۱۷۴
حقیقت دنیی و عقبی هم از اوست
۱۷۵
اگر خواهی که گردی صاحب راز
۱۷۶
درآخر شرع جوی و یاب کل باز
۱۷۷
هدایت نور شرعست ار بدانی
۱۷۸
حقیقت اصل و فرعست ار بدانی
۱۷۹
تواصل تن نه همچون اصل جان یاب
۱۸۰
تو جان حق در اینجاگه عیان یاب
۱۸۱
چو تن دانست این دم شرح رازش
۱۸۲
دگر در بیهده مگذار بازش
۱۸۳
مهل تن را که اینجا چیر گردد
۱۸۴
وگرنه رفتن اینجا دیر گردد
۱۸۵
تن او این زمان شد دشمن تو
۱۸۶
نمییابی تو جان شد دشمن تو
۱۸۷
سخن از جان جان از تن نمودار
۱۸۸
ولی باید که تن باشد خبردار
۱۸۹
خبرداری ز تن تا همچو جانست
۱۹۰
اگرچه جان یقین دید عیانست
۱۹۱
حقیقت چند منزل کرد باید
۱۹۲
حقیقت راه در دل کرد باید
۱۹۳
تو در دل شو در اینجا آخر کار
۱۹۴
ز دل میباش اندر جان طلبکار
۱۹۵
درون دل شو اینجا تا بدانی
۱۹۶
یقین جانان شوی جانان بدانی
۱۹۷
اگر دل میشناسی صاحب دل
۱۹۸
ز دل مقصود تو گردان بحاصل
۱۹۹
اگر دل میشناسی همچو مردان
۲۰۰
ز دل دریاب اینجا روی جانان
۲۰۱
اگر دل میشناسی در صفا تو
۲۰۲
درون را بین ز نور انبیا تو
۲۰۳
اگر دل میشناسی همچو عطّار
۲۰۴
حقیقت جان و دلها کن خبردار
۲۰۵
همه جانها طلبکار اَلَستند
۲۰۶
در اینجا اوفتاده نیم مستند
۲۰۷
همه جانها در اینجا راز بینند
۲۰۸
همی خواهند کو را باز بینند
۲۰۹
همه جانها کنون در انتظارست
۲۱۰
جمال روی جانان آشکار است
۲۱۱
ولی در جان جانان هم در اینجا
۲۱۲
نظر بنموده اندر شور و غوغا
۲۱۳
اگر مرد رهی مگذر ز طاعت
۲۱۴
که از طاعت بیابی عین راحت
۲۱۵
سخن بسیار رفت از کفر و دین باز
۲۱۶
کنون این است در عین الیقین باز
۲۱۷
نظر کن در ره احمد همیشه
۲۱۸
که اینجاگه نبینی بد همیشه
۲۱۹
کسی اینجا نجاتی یافت از نار
۲۲۰
که راه شرع را بسپرد در کار
۲۲۱
شد و تقوی در اینجا باز دید او
۲۲۲
بنور شرع و تقوی راز دید او
۲۲۳
بنور شرع در تقوی نظر کن
۲۲۴
دمی در صورت و معنی نظر کن
۲۲۵
چو ظاهر یافتی بر جسم و جانت
۲۲۶
حقیقت جانست مر راز نهانت
۲۲۷
تو از ظاهر چوجانان یافتستی
۲۲۸
در اینجا راز پنهان یافتستی
۲۲۹
تو از ظاهر کنون دیدار شاهی
۲۳۰
چه بهتر زین که دیدار الهی
۲۳۱
ترا باشد کنون از این چه بهتر
۲۳۲
از این دیدار اگر مردی تو برخور
۲۳۳
چو مردان کن همیشه طاعت یار
۲۳۴
که طاعت مینماید سرّ اسرار
۲۳۵
چو این اسرارها از شرع آمد
۲۳۶
ز قرآن سرّ اصل و فرع آمد
۲۳۷
تمامت انبیای کاردیده
۲۳۸
حقیقت اندر این معنی رسیده
۲۳۹
حقیقت نیک را نیکو نمودند
۲۴۰
هر آنکو کرد بد با او نمودند
۲۴۱
جزای فعل نیک و بد چو پیداست
۲۴۲
حقیقت نیک و بد در صورت ماست
۲۴۳
همیشه در سلوک انبیا باش
۲۴۴
ز طاعت دائما عین صفا باش
۲۴۵
تو از طاعت بیابی کام اینجا
۲۴۶
همان طاعت بری هم نام زینجا
۲۴۷
تو از طاعت بری گوی از زمانه
۲۴۸
بیابی هشت جنّت جاودانه
۲۴۹
تو از طاعت بیابی باز اینجا
۲۵۰
همی انجام با آغاز اینجا
۲۵۱
تو از طاعت بیابی دید محبوب
۲۵۲
اگر طاعت شوی در عشق مطلوب
۲۵۳
بطاعت انبیا درشان گشادند
۲۵۴
از آن اسرار بینان جمله شادند
۲۵۵
بطاعت قربت دلدار دریاب
۲۵۶
پس آنگه درگشادست زود دریاب
۲۵۷
نمود عشق آمد طاعت ای دوست
۲۵۸
که بیرون آورد مغز تو از پوست
۲۵۹
نمود عشق طاعت دان حقیقت
۲۶۰
که طاعت هست خود کلّ شریعت
۲۶۱
حضور از طاعتست ار بازدانی
۲۶۲
که طاعت راحتست از زندگانی
۲۶۳
اگر طاعت نباشد همچو ابلیس
۲۶۴
نیاری هیچ اینجا مکر و تلبیس
۲۶۵
نگنجد مکر و خودبینی در این راز
۲۶۶
ز کم بینی خود دریابی این راز
۲۶۷
تو گر خودبین نباشی جز خدا بین
۲۶۸
درون جان و دل دائم صفا بین
۲۶۹
خدابین باش اندر قرب طاعت
۲۷۰
طلب میکن تو دیدار سعادت
۲۷۱
کسانی کاندر این ره راز جستند
۲۷۲
نظر کردند و طاعت باز جستند
۲۷۳
بطاعت گوی از میدان ربودند
۲۷۴
خداگشتند چون ایشان نبودند
۲۷۵
ندیدی تا چه دید ابلیس در خویش
۲۷۶
که آورد از منی خویش در پیش
۲۷۷
منی آورد وینجا درمنی شد
۲۷۸
یقین زو نور صدق و روشنی شد
۲۷۹
منی آورد در درگاه بیچون
۲۸۰
براندش از برخود بیچه و چون
۲۸۱
منی آورد و خود میدید در خود
۲۸۲
حقیقت یافت اینجاگاه او بد
۲۸۳
مگر در خویش خود دیدی حقیقت
۲۸۴
بیفتادی در این عین طبیعت
۲۸۵
وگر در خویش حق دیدی یگانه
۲۸۶
فدا بودی وصال جاودانه
۲۸۷
چو خود میدید از اینسان مبتلا شد
۲۸۸
بشرع اینجایگه دور از خدا شد
۲۸۹
چو خود میدید اندر رنج افتاد
۲۹۰
طلسمش لاجرم بی گنج افتاد
۲۹۱
چو خود میدید دور از جان جان گشت
۲۹۲
بلعنت در بر خلق خدا گشت
۲۹۳
چو خود میدید دور از طاعت افتاد
۲۹۴
از آن اینجایگه بیراحتافتاد
۲۹۵
چو خود میدید ملامت آمدش پیش
۲۹۶
از آن آمد ورا درجان و دل ریش
۲۹۷
ز قربت هر که اینجا دور گردد
۲۹۸
ز دید جاودان بی نور گردد
۲۹۹
ز قربت هرکه اینجا باز افتاد
۳۰۰
حقیقت دان که او بی زار افتاد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.