Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در صفات جام عشق فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بده جامی از آن جام سرانجام
۲
پس آنگه مست شو تا بشکنم جام
۳
بده جامی که هشیارم دگر بار
۴
که گردم مست چون یارم دگر بار
۵
بده جامی که اصلم رخ نموداست
۶
مکن هستم که وصلم رخ نموداست
۷
بده جامی که جانان باز دیدم
۸
از این دیدار او را باز دیدم
۹
بده جامی که جانان آشکار است
۱۰
مرا با دید او اینجا چکار است
۱۱
بده جامی که جانانست پیدا
۱۲
مرا با خویشتن کرد است یکتا
۱۳
بده جامی دگر ما را تو ساقی
۱۴
که تا مانم ز اصل دوست باقی
۱۵
بده جامی که جانم گشت جانان
۱۶
حقیقت رفت در دلدار پنهان
۱۷
بده جامی که خود مست الستم
۱۸
ولی ایجایگه من نیمه مستم
۱۹
بیک ره مست کن ساقی مرا هان
۲۰
از این بود وجودم هان تو برهان
۲۱
بیک ره مست کن تا وارهم من
۲۲
در اینجاگه کنون دادی و هم من
۲۳
بیک ره مست کن بود وجودم
۲۴
که رخ دلدار در مستی نمودم
۲۵
ز مستی من بگفتم رازها فاش
۲۶
بدانستم در اینجا راز نقّاش
۲۷
من اینجا دیدهام جان و جهانم
۲۸
شده از روی او کشف عیانم
۲۹
من اینجا دیدهام دلدار خود باز
۳۰
کنونم رشته من از نیک و بد باز
۳۱
من اینجا دیدهام آن جان جانها
۳۲
از او بشنیدهام شرح و بیانها
۳۳
من او را دیدهام در خویشتن جان
۳۴
حقیقت او من و من او یقین دان
۳۵
من او را دیدهام در خویشتن دل
۳۶
از او مقصود من کل گشته حاصل
۳۷
من او رادیدهام عین صفائی
۳۸
چه سود آخر که دارد بیوفائی
۳۹
چنانش یافتم اینجایگه من
۴۰
درون جان چون خورشید است روشن
۴۱
چنانش یافتم اینجایگه دید
۴۲
که در یکی از اویم عین توحید
۴۳
چنانش یافتم در آخر کار
۴۴
که پرده برگرفت از رخ بیکبار
۴۵
چنانش یافتم درجان حقیقت
۴۶
که پیدا است و هم پنهان حقیقت
۴۷
چنانش یافتم اندر یکی من
۴۸
که جمله اوست دیدم بیشکی من
۴۹
منم با او و او با من یکی بین
۵۰
مرا او بین و او من بیشکی بین
۵۱
یکی بین همچو من تا این بدانی
۵۲
حقیقت اوست اینجا در نهانی
۵۳
یکی بین همچو من در عشق اینجا
۵۴
که تا در یک یکی گردی مصفّا
۵۵
یکی بین همچو من گر راز دانی
۵۶
که از یکی نمودش بازدانی
۵۷
یکی بین همچو من احوال مشو هان
۵۸
چو پرگاری بسر چندین مدو هان
۵۹
تو همچون نقطه و پرگار هستی
۶۰
که درگردش خود اندر خویش بستی
۶۱
تو گر این سر بدانی آخر کار
۶۲
حقیقت نقطهٔ و عین پرگار
۶۳
تو گراین سر بدانی هر دوئی تو
۶۴
یکی بین و مبین در خوددوئی تو
۶۵
از او او باز بین پرگار مردان
۶۶
که چون نقطه نهاده گشت گردان
۶۷
سر نقطه ز اوّل می نگهدار
۶۸
که چون دیگر نگشت از عین پرگار
۶۹
زبالا سوی شیب آمد فرازش
۷۰
دگر هم سوی بالا رفت بازش
۷۱
چو گشت آن نیمه یک نیم دگر او
۷۲
ز شیب افتاده باشد بر زبر او
۷۳
دگر نیم دگر چون گشت دربند
۷۴
بآن سر در رسید و گشت پیوند
۷۵
یکی شد اوّلش با آخر اینجا
۷۶
یقین پرگار شد بر ظاهر اینجا
۷۷
پس آنگه اوّل و آخر یکی شد
۷۸
چو بینی اوّل و آخر یکی بُد
۷۹
نظر کن دائره بنگر سراسر
۸۰
طلب کن بعد از آن اینجایگه در
۸۱
بدان اوّل چو نقطه مینهادی
۸۲
سر پرگار اینجاگه گشادی
۸۳
کجا بد اوّل پرگار گردان
۸۴
ز اصل اوّلش اینجا یقین دان
۸۵
ز اوّل باز دان آنگاه آخر
۸۶
که اسرارت شود مر جمله ظاهر
۸۷
ز اوّل بازدان و آخرین یاب
۸۸
توئی نقطه یقین عین الیقین یاب
۸۹
اگر اوّل بدانی تا چه کردی
۹۰
مسافت کن که آنگه ذات فردی
۹۱
اگر اوّل بدانی آخرینت
۹۲
شود روشن عیان عین الیقینت
۹۳
اگر اوّل بدانی واصلی تو
۹۴
وگرنه بیشکی بیحاصلی تو
۹۵
اگر اوّل بدانی آخر راز
۹۶
ترا این در شود اینجایگه باز
۹۷
اگر اوّل بدانی بیشکی تو
۹۸
که پرگار است ونقطه بیشکی تو
۹۹
رهائی یابی از این چرخ گردان
۱۰۰
یکی گردان رخ از این سر مگردان
۱۰۱
چو پرگاری و نقطه زاده آمد
۱۰۲
ترا پرگار خود بنهاده آمد
۱۰۳
تو با خود عشقبازی کردی ای یار
۱۰۴
شدی هم نقطه و هم عین پرگار
۱۰۵
اگر اوّل ترا شد منکشف راز
۱۰۶
بدیدی هم ز خود انجام و آغاز
۱۰۷
توئی پرگار و نقطه دل نگهدار
۱۰۸
که پرگار است صورت کرده اظهار
۱۰۹
بگرد نقطه و دل گشته گردان
۱۱۰
از اصل اوّلش اینجا یقین دان
۱۱۱
چنان ماندست اینجا نقطه بیچون
۱۱۲
ولی پرگار میگردد ز بیرون
۱۱۳
چنان ماندست اینجاگاه پرگار
۱۱۴
که در خود هست او گردان برفتار
۱۱۵
چنان ماندست نقطه باز در خویش
۱۱۶
که تا دیدست آن آغاز در خویش
۱۱۷
چنان ماندست اینجا نقطهٔ دل
۱۱۸
که تا چون برگشاید راز مشکل
۱۱۹
چنان ماندست اینجا نقطهٔ جان
۱۲۰
که پرگارست اندر هر دو گردان
۱۲۱
در این پرگار صورت کن نظر تو
۱۲۲
اگر هستی ز بودش با خبر تو
۱۲۳
ولیکن نقطه در وی محو ماند
۱۲۴
بدانم تا که این مرموز داند
۱۲۵
یکی گردید هر دو در خرابی
۱۲۶
خرابی یاب تا این سر بیابی
۱۲۷
یکی گردید در یکتای بیچون
۱۲۸
نخواهد ماند آخر نقش گردون
۱۲۹
شود آخر خراب این نقش پرگار
۱۳۰
فروماند ابی تو او ز رفتار
۱۳۱
ابی تو هیچ دان کاین جمله فانی است
۱۳۲
ترا گفتم من این راز نهانی است
۱۳۳
ابی تو هیچ دان اینجایقین دان
۱۳۴
که چیزی می نماند جز که جانان
۱۳۵
بجز جانان نخواهد ماند آخر
۱۳۶
ترا اینجا نخواهد ماند ظاهر
۱۳۷
بجز جانان نبینی آخر کار
۱۳۸
بجز جانان نماند لیس فی الدّار
۱۳۹
بجر جانان نخواهد ماند در دید
۱۴۰
خوشا آنکس کزین معنی نگردید
۱۴۱
بجز جانان نخواهد ماند پیدا
۱۴۲
که اوزانم ز بود خویش یکتا
۱۴۳
بود باقی به جز او جمله هیچست
۱۴۴
که میدانم که نقش هیچ هیچست
۱۴۵
اگر مرد رهی میبین و مینوش
۱۴۶
تو جام عشق چون حلّاج مینوش
۱۴۷
چو گردانست در گرد تو پرگار
۱۴۸
حقیقت نقطه را اینجا نگهدار
۱۴۹
ز نقطه مگذر و میباش ساکن
۱۵۰
که تا چون انبیا باشی تو ایمن
۱۵۱
ز نقطه مگذر و پرگار میبین
۱۵۲
همه ذرّات را در کار میبین
۱۵۳
ز نقطه مگر و پرگار دریاب
۱۵۴
وز این هر دو نمود یار دریاب
۱۵۵
نموداوست این هر دو حقیقت
۱۵۶
کز این هر دو بیابی دید دیدت
۱۵۷
نمود اوست این هر دو جهانست
۱۵۸
یکی کونست و دیگر مر مکانست
۱۵۹
نمود اوست اینجاگه مکان بین
۱۶۰
یقین در کون سرّ او عیان بین
۱۶۱
از این هر دو نمودار خدائی
۱۶۲
مکن گر عاشقی اینجا جدائی
۱۶۳
از این هر دو نمود سرّ جانان
۱۶۴
دمادم بین هزاران سرّ پنهان
۱۶۵
از این هر دو نمود لایزالش
۱۶۶
نظر میکن تجلّی جلالش
۱۶۷
از این هر دو نمودار یقین باز
۱۶۸
یکی انجام دان و دیگر آغاز
۱۶۹
توئی هر دو در اینجاگه بدانی
۱۷۰
که هم در هر دو پیدا و نهانی
۱۷۱
توئی این هر دو کاینجا اصل هستی
۱۷۲
ولیکن هم بلند و عین پستی
۱۷۳
توئی این هر دو کاندر آخر کار
۱۷۴
ترا کلّی عیان آید پدیدار
۱۷۵
نمود هر دو از بهر تو پیداست
۱۷۶
که این هر دو یقین در جوهر لاست
۱۷۷
تو از آن اصل وصل خویش دریاب
۱۷۸
یقین از جمله اصل خویش دریاب
۱۷۹
وجودت از همه اشیات پیداست
۱۸۰
ولیکن جان و دل از جوهر لاست
۱۸۱
ز لامگذر که کس از لا نرفتست
۱۸۲
بجز الاّ کسی الّا نرفتست
۱۸۳
ز لا مگذر اگر اسرار بینی
۱۸۴
تو از لا نقطه و پرگار بینی
۱۸۵
ز لا هم نقطه و پرگار بشناس
۱۸۶
ز بعد آن نمود یار بشناس
۱۸۷
ز لا هم نقطه بین و عین پرگار
۱۸۸
حقیقت لا نظر کن جوهر یار
۱۸۹
که میداند که سرّ لا چگونست
۱۹۰
اگرچه هم درون و هم برونست
۱۹۱
که میداند که سرّ لاست در ما
۱۹۲
شده اینجایگه دانا و بینا
۱۹۳
که میداند که لا خود راست تحقیق
۱۹۴
دهد آن را که خواهد عین توفیق
۱۹۵
نمود لا هر آنکو یافت از لا
۱۹۶
چو منصور آمد اندر عشق پیدا
۱۹۷
نمود لا اگر رویت نماید
۱۹۸
ترا از بود خود کلّی رُباید
۱۹۹
مرو زنهار اندر لا تو زنهار
۲۰۰
وگرنه کل شوی تو ناپدیدار
۲۰۱
مرو در لا و گر خواهی شدن تو
۲۰۲
حقیقت لا نه لا خواهی بدن تو
۲۰۳
مرا در لا تو چون منصور الحق
۲۰۴
وگرنه دم زنی کل در اناالحق
۲۰۵
براه شرع رو چون آخرت لا است
۲۰۶
که راه شرع بیشک دید پیدا است
۲۰۷
براه شرع رو زنهار عطّار
۲۰۸
وگرنه کل شوی تو ناپدیدار
۲۰۹
براه شرع رو عطّار زنهار
۲۱۰
چکارت این زمان با لاست چون یار
۲۱۱
براه شرع رو پیداست دیدت
۲۱۲
حقیقت با تو در گفت وشنیدست
۲۱۳
براه شرع رو تا آخر ای دوست
۲۱۴
ترا مغز است بنموده عیان پوست
۲۱۵
دم آندم بدم با خویشتن تو
۲۱۶
از او اینجا درون جان و تن تو
۲۱۷
اگرچه اصل تو از لاست موجود
۲۱۸
ولی کار است با دیدار معبود
۲۱۹
نماید روی اندر آخر کار
۲۲۰
ترا کلّی عیان آید بدیدار
۲۲۱
که محو جاودان گردی ز بودت
۲۲۲
فنا گردد بیکباره نمودت
۲۲۳
تو تا در صورتی مر صاحب دل
۲۲۴
نداند مر ترا اینجای واصل
۲۲۵
تو تادر صورتی مر صاحب جان
۲۲۶
ترا اینجا بداند جمله جانان
۲۲۷
تو اندر صورتی در یاب مطلق
۲۲۸
تو باشی در نمودجملگی حق
۲۲۹
تو تا در صورتی و عین آیات
۲۳۰
کجا باشی حقیقت بیشکی ذات
۲۳۱
تو تا در صورتی و مانده درخویش
۲۳۲
کجا هرگز رود این پرده از پیش
۲۳۳
تو تادرصورتی ای مانده غافل
۲۳۴
کجا دریابی این مقصود حاصل
۲۳۵
تو تا در صورتی درماندهٔ تو
۲۳۶
چو حلقه بر دری درماندهٔ تو
۲۳۷
تو تا در صورتی کی گردی اللّه
۲۳۸
ز صورت بگذر و بنگر هواللّه
۲۳۹
همه گفتار تو از بهر صورت
۲۴۰
بدینجاگه حقیقت در حضورت
۲۴۱
چو کردی در وصالش آخر کار
۲۴۲
نمودی مر مرا اعیان دیدار
۲۴۳
دل وجان نیز واصل نیز گردی
۲۴۴
دوئی نیست و حقیتق عین فردی
۲۴۵
کنونت اندر اینجا راز جانان
۲۴۶
که آخر جان و دل آغاز جانان
۲۴۷
فنا را آخر کارت یقین است
۲۴۸
که جان و دل حقیقت پیش بین است
۲۴۹
فنا خواه و فنا یاب و فنا جوی
۲۵۰
سخن پیوسته در عین فنا گوی
۲۵۱
فنا آخر بقای تست اینجا
۲۵۲
که راحت در فنای تست اینجا
۲۵۳
فنا اصل است اندر آخر کار
۲۵۴
که پرده برفتد از کل بیکبار
۲۵۵
چو میدانم که در آخر فنایست
۲۵۶
مرا دیدار کل عین بقایست
۲۵۷
چو میدانم که خواهم شد فنا من
۲۵۸
بیابم در فنا دید بقا من
۲۵۹
چرا چندین سخن میبایدم گفت
۲۶۰
که آخر در فنا میبایدم خفت
۲۶۱
نشیب خاک اینجا هم فنایست
۲۶۲
ازل را با ابد دید خدایست
۲۶۳
در اینجا بازیابم اصل کل باز
۲۶۴
در اینجا مینبینم اصل کل باز
۲۶۵
من این را اختیار خویش دیدم
۲۶۶
که آن اسرار کل از پیش دیدم
۲۶۷
وصال کل بود اندر دل خاک
۲۶۸
مرا اینجا شوم از جزو و کل پاک
۲۶۹
وصال اندر دل خاکست جانان
۲۷۰
که اینجا جوهر پاکست جانان
۲۷۱
ووصالم در دل خاکست تحقیق
۲۷۲
که در اینجا بیابم عین توفیق
۲۷۳
وصالم در دل خاکست تنها
۲۷۴
در اینجاگه نمایم جمله تنها
۲۷۵
وصالم در دل خاکست دیدار
۲۷۶
که اینجا میشوم من ناپدیدار
۲۷۷
وصالم در دل خاکست آخر
۲۷۸
که دیدارم شود اینجای ظاهر
۲۷۹
وصالم در دل خاکست و در ذات
۲۸۰
حقیقت محو گردد جمله ذرّات
۲۸۱
وصالم محو فی اللّه است مانده
۲۸۲
که اینجا حسرت وآهست مانده
۲۸۳
اگرچه وصل اینجا نیز هم هست
۲۸۴
ولکین وصل خود اینجا دهد دست
۲۸۵
اگرچه هست اینجا وصل جانان
۲۸۶
ولیکن اندر اینجا اصل جانان
۲۸۷
نهانم باز در محو حقیقت
۲۸۸
چنین گفتست تفسیر شریعت
۲۸۹
همه اینجاست حاصل آخر ای دوست
۲۹۰
مرا بیرون براز دیدار این پوست
۲۹۱
خوشا آنکس کز این عالم گذر کرد
۲۹۲
بشد زینجایگه در حضرت فرد
۲۹۳
خوشا آنکس کز این عالم فنا شد
۲۹۴
از این خانه بدان سوی بقا شد
۲۹۵
خوشا آنکس کز این عالم بیکبار
۲۹۶
وجودش در حقیقت ناپدیدار
۲۹۷
برفت از خویش و در جانان یقین یافت
۲۹۸
در اینجاگاه کل عین الیقین یافت
۲۹۹
برست از خویش وانگه دید جانان
۳۰۰
ز دید خویش شد یکباره پنهان
۳۰۱
چه خواهی کرد این دنیای غدّار
۳۰۲
که اندر وی بماندستی گرفتار
۳۰۳
چه خواهی کرد این گلخن تو ای دوست
۳۰۴
طلب کن گلشن جان کین نه نیکوست
۳۰۵
چه خواهی گلخنی پر دود و آتش
۳۰۶
کجا گه چیستی تو اندر او خوش
۳۰۷
چه خواهی گلخنی پر از نجاست
۳۰۸
عجب نگرفت خوش اینجا حواست
۳۰۹
تو اصل گلخنی نه عین تقوی
۳۱۰
که تا یابی در او دیدار مولی
۳۱۱
رها کن بگذر از این گلخن اینجا
۳۱۲
نظر کن بیشکی آن گلشن آنجا
۳۱۳
تو درگلخن ندیدی گلشن جان
۳۱۴
از اینرا ماندهٔ افگار و حیران
۳۱۵
درونت گلشن و تو گلخنی آی
۳۱۶
بمانده در تف ما و منی آی
۳۱۷
اگر آن گلشن اینجا باز یابی
۳۱۸
از این گلخن سوی گلشن شتابی
۳۱۹
رها کن گلخن دنیا چو مردان
۳۲۰
رخ خود را از این گلخن بگردان
۳۲۱
رها کن گلخن دنیا چو عطّار
۳۲۲
که تا آن گلشنت آید پدیدار
۳۲۳
اگرچه این بیان گفتیم مطلق
۳۲۴
مرا افتاد ز آنجا کار با حق
۳۲۵
مرا مقصود حقّ است از میانه
۳۲۶
وگرنه این همه دانم فسانه
۳۲۷
مرا مقصود حقّست و نه باطل
۳۲۸
که مقصود از حقم آید بحاصل
۳۲۹
مرا مقصود جانانست یارم
۳۳۰
وگرنه با چنین گلخن چکارم
۳۳۱
مرا مقصود جانانست و دیدار
۳۳۲
که دروی گردم اینجا ناپدیدار
۳۳۳
مرا مقصود جانانست بیچون
۳۳۴
که تا اینجا نمایم من دگرگون
۳۳۵
مرا مقصود جانانست حاصل
۳۳۶
شد و ازوی شده من جمله واصل
۳۳۷
مرا مقصود جانانست دریاب
۳۳۸
اگر مرد رهی چون من خبریاب
۳۳۹
مرا مقصود جانانست اینجا
۳۴۰
که در خویشم کند بیخویش و یکتا
۳۴۱
مرا مقصود جانانست بیشک
۳۴۲
که در من او شوم از دید او یک
۳۴۳
مرا اینست مقصود از جهانم
۳۴۴
که این باشد همیشه زو عیانم
۳۴۵
مرا اینست مقصود و دگر هیچ
۳۴۶
که اینجا مینداند بی بصر هیچ
۳۴۷
چو خورشید است پیدا عین دیدار
۳۴۸
ولی ذرّه در او شد ناپدیدار
۳۴۹
بقا آن دانم اینجاگه بیابم
۳۵۰
چو ذرّه سوی خورشیدم شتابم
۳۵۱
بقا آن دانم و اینجاست رازم
۳۵۲
سر و جان پیش یار خود ببازم
۳۵۳
بقا اینجاست در عین فنا باز
۳۵۴
ولیکن در فنا بنگر بقا باز
۳۵۵
بقا اینجاست در عین حقیقت
۳۵۶
اگر می بازبینی در شریعت
۳۵۷
بقا اینجاست گر از سالکانی
۳۵۸
سزد کاین نکتهها را باز دانی
۳۵۹
بقا اینجاست بنگر در بقایت
۳۶۰
که خودخواهد بدن آخر فنایت
۳۶۱
بقا اینجاست بنگر حضرت کل
۳۶۲
که همچون من رسی در قربت کل
۳۶۳
بقا اینجاست گر دانی در اسرار
۳۶۴
وجودت از میانه کل تو بردار
۳۶۵
ترا اینجاست مردان حقیقت
۳۶۶
بقا را یافتنداندر شریعت
۳۶۷
بقا اینجا بجوی و جاودان شو
۳۶۸
تو چون عطّار بی نام و نشان شو
۳۶۹
بقا اینجاست میجوئی بقایت
۳۷۰
بقا اینجاست میجوئی لقایت
۳۷۱
بقا اینجاست اگر فانی بباشی
۳۷۲
بقای کل در اینجاگه تو باشی
۳۷۳
بقا اینجاست بنگر در بقا تو
۳۷۴
بقا با تست بنگر در لقا تو
۳۷۵
بقا با تست میجوئی ز هر دید
۳۷۶
نیاید راست این معنی ز تقلید
۳۷۷
بقا با تست گرچه در فنائی
۳۷۸
درآخر آن زمان کلّی بقائی
۳۷۹
بقا آمد فنا نزدیک عشّاق
۳۸۰
که تااندر فنا گشتند کل طاق
۳۸۱
بقا آمد فنا نزدیک مردان
۳۸۲
فنا گشتند ودیدند اصل جانان
۳۸۳
بقا آمد فنا نزدیک ذرّات
۳۸۴
از آن گشتند محو عین ذرّات
۳۸۵
بقا آمد فنا در آخر ای دوست
۳۸۶
بقا دان مغز و آنگاهی فنا پوست
۳۸۷
تو ای عطّار آخر از چه رازی
۳۸۸
که در سرّ بقایت عشقبازی
۳۸۹
ترا این عشقبازی از کجایست
۳۹۰
که معنیّت چنین بی منتهایست
۳۹۱
ترا این عشقبازی از کجا خواست
۳۹۲
که از عشق تو اندر دهر غوغاست
۳۹۳
کمال عشق تو عین فنایست
۳۹۴
فنایست عاقبت دید بقایست
۳۹۵
کمال عشق تو نزدیک جانست
۳۹۶
که جانت بیشکی اسرار دانست
۳۹۷
کمال عشق تو اندر یکی بود
۳۹۸
که چندینی عجایب روی بنمود
۳۹۹
تو گفتی نی همه او گفت اینجا
۴۰۰
دُرِ اسرار کل او سُفت اینجا
۴۰۱
تو گفتی نی همه او گفت از خویش
۴۰۲
حجاب خویشتن برداشت از پیش
۴۰۳
تو گفتی نی همه او گفت در دل
۴۰۴
که تا مقصود او گردد بحاصل
۴۰۵
تو گفتی نی همه او گفت در جان
۴۰۶
ترا بنمود روی خویش اعیان
۴۰۷
اگر مرد شهی منگر در این راه
۴۰۸
حقیقت اندر اینجا جز رخ شاه
۴۰۹
اگر مرد رهی خود شاه با تست
۴۱۰
حقیقت این دل آگاه با تست
۴۱۱
دلت آگاه و جان آگاه مانده
۴۱۲
در آخر کل عیان شاه مانده
۴۱۳
دلت آگاه وجان آگاه گشته
۴۱۴
حقیقت هر دو دید شاه گشته
۴۱۵
دلت آگاه وجان آگاه از این راز
۴۱۶
که پرده گشته از رخسار شه باز
۴۱۷
دلت آگاه و جان آگه چه جوئی
۴۱۸
چو دانستی دگر چندین چه جوئی
۴۱۹
دلت آگاه شد از جان جان نیز
۴۲۰
در اینجا یافته جانان عیان نیز
۴۲۱
دلت آگاه شد از جان جانان
۴۲۲
درون دل وطن کردست اعیان
۴۲۳
شد این سرّ بر تو سرّ راز منصور
۴۲۴
دم کل زن کنون تا نفخهٔ صور
۴۲۵
چرا چندین سخن گوئی حقیقت
۴۲۶
چو پیدا شد نموددید دیدت
۴۲۷
وصال یار داری در عیان تو
۴۲۸
بدیدی کام اینجا رایگان تو
۴۲۹
وصال یار دیدی هم در اینجا
۴۳۰
شدی در جزو و کل امروز پیدا
۴۳۱
جدائی نیست اکنون و یکی آی
۴۳۲
حقیقت در جدائی بیشکی آی
۴۳۳
بر جانان چنان مشهور امروز
۴۳۴
شدستی در صفات سرّ پیروز
۴۳۵
جدائی شد خدائی گشت پیدا
۴۳۶
تو هم دانائی اینجاگاه و بینا
۴۳۷
کنون هستی ولیکن درحقیقت
۴۳۸
فرومگذار یک لحظه شریعت
۴۳۹
فرو مگذار یک دم دید جانان
۴۴۰
همیشه باش در توحید جانان
۴۴۱
فرو مگذار یک دم سرّ مطلق
۴۴۲
چو پیر خویشتن میزن اناالحق
۴۴۳
چو پیر خویشتن امروز رازی
۴۴۴
که ازخلق جهان تو بی نیازی
۴۴۵
چو پیر خویشتن امروز هستی
۴۴۶
ولی میکن تو همچون پیر مستی
۴۴۷
بعزبت خود بخود میگوی این راز
۴۴۸
حجاب خود تو از صورت برانداز
۴۴۹
بعزّت خود بخود عین الیقین باش
۴۵۰
ز سرّ ذات خود را پیش بین باش
۴۵۱
دمی از عشق خالی نیستی هان
۴۵۲
که اندر عشق گوئی نصّ و برهان
۴۵۳
از آن بر جملهٔ عشّاق میری
۴۵۴
که هر دم پیش از مردن بمیری
۴۵۵
از آن بر جملهٔ عشّاق شاهی
۴۵۶
که صیتت رفته از مه تا بماهی
۴۵۷
از آن بر جملهٔ عشّاق سرور
۴۵۸
شده کامروز هستی پیرو رهبر
۴۵۹
از آن امروز در هردوجهانی
۴۶۰
که هم کونی و هم عین مکانی
۴۶۱
از آن امروز این سر یافتستی
۴۶۲
که سوی جزو و کل بشتافتستی
۴۶۳
از آن امروز ذاتی در همه تو
۴۶۴
که افکندی در اینجا دمدمه تو
۴۶۵
از آن امروز پیر راز بینی
۴۶۶
که هستی بیگمان و در یقینی
۴۶۷
از آن امروز منصوری تو در ذات
۴۶۸
که هستی جان بلی در جمله ذرّات
۴۶۹
ندید است این زمان چون تو زمانه
۴۷۰
که هستی بیشکی از حق یگانه
۴۷۱
یگانه هستی امّا میندانند
۴۷۲
بدانند این زمان کاین را بخوانند
۴۷۳
اگرچه از خودی امروز پیدا
۴۷۴
حقیقت محو شد در جان جانها
۴۷۵
تو باشی هیچ دیگر نیست اینجا
۴۷۶
چو میدانی که کل یکیست اینجا
۴۷۷
حقیقت وصل هست و اصل دیدی
۴۷۸
ابا صورت بکام دل رسیدی
۴۷۹
ز صورت جمله معنیت بدید است
۴۸۰
ولی معنی ز صورت ناپدید است
۴۸۱
زهی معنی بی پایان اسرار
۴۸۲
که شد فاش از نمود سر دلدار
۴۸۳
مرا دلدار هست امروز ساقی
۴۸۴
که خواهد بود ما را یار باقی
۴۸۵
چنان مستم از اویش بی می خم
۴۸۶
که از مستی شدی در جزو و کل گم
۴۸۷
چنان مستم من اندر آخر کار
۴۸۸
که کردم پرده پاره من بیکبار
۴۸۹
چنان مستم من از امروز از دوست
۴۹۰
که شد مغزم حقیقت جملگی پوست
۴۹۱
چنان مستم که هستم در یقین او
۴۹۲
چو او اینجاست ما را گفت و هم گو
۴۹۳
چنان مستم که جمله یار دیدم
۴۹۴
یکی اندر یکی دلدار دیدم
۴۹۵
چنان مستم که هستم در اناالحق
۴۹۶
همی گویم دمادم من اناالحق
۴۹۷
اناالحق میزنددلدار خود را
۴۹۸
یقین یکیست بیشک نیک و بد را
۴۹۹
اناالحق میزند اندر مکان یار
۵۰۰
که خود میبیند اندر عین دلدار
۵۰۱
اناالحق میزند اندر حقیقت
۵۰۲
که پیدا کرده از دیدش شریعت
۵۰۳
اناالحق میزند جانان که خویشست
۵۰۴
نهاده دید خویشش جمله پیشست
۵۰۵
اناالحق میزند کو خویش دیدست
۵۰۶
ابا خود باز در گفت و شنیدست
۵۰۷
اناالحق میزند بیچون در اینا
۵۰۸
که در آخر بریزد خون در اینجا
۵۰۹
مرا تحقیق اندرآخر آن ماه
۵۱۰
که از سرّ ویم امروز آگاه
۵۱۱
چو شرع او بگفتم در حقیقت
۵۱۲
بخواهد کشتنم بهر شریعت
۵۱۳
بحکم شرع یارم کُشت آخر
۵۱۴
مرا تا کل شود اسرار ظاهر
۵۱۵
بحکم شرع خواهد کُشت دلدار
۵۱۶
مرا تا در یکی گردم نمودار
۵۱۷
بحکم شرع خواهد کشتنم دوست
۵۱۸
که تا بیرون شوم چون مغز از پوست
۵۱۹
بحکم شرع خواهد کشتنم شاه
۵۲۰
که تا کلّی شوم از شاه آگاه
۵۲۱
چو شرع او بگفتم در حقیقت
۵۲۲
بخواهد کشتنم بهر شریعت
۵۲۳
بکش جانا که رازت گفتهام من
۵۲۴
دُرِ اسرار اینجا سُفتهام من
۵۲۵
بکش جانا که گفتم بیشکی راز
۵۲۶
نمودم سالکت انجام و آغاز
۵۲۷
بکش جانا که گفتم راز اینجا
۵۲۸
بگفتم راز تو سرباز اینجا
۵۲۹
چو رازت کردم اینجا آشکاره
۵۳۰
بکن در عشقم اینجا پاره پاره
۵۳۱
چو رازت گفتم از جان درگذشتم
۵۳۲
بساط عقل اینجا در نوشتم
۵۳۳
کنون اینجا چه غم دارم ز کشتن
۵۳۴
نخواهم یک دم از دیدت گذشتن
۵۳۵
سر و جان زان تست و می ندانم
۵۳۶
یقین اکنون که چیزی پایدارم
۵۳۷
سر و جان زان تست و من نمودار
۵۳۸
چه غم دارم کنون گر تو بردار
۵۳۹
کنی من بندهام تو شاه جانی
۵۴۰
مرا دایم تو جان جاودانی
۵۴۱
هر آنکو کشتهٔ عشق تو آید
۵۴۲
اناالحق بی سر اینجاگه نماید
۵۴۳
هر آنکو کشتهٔ عشق تو شد شاه
۵۴۴
برش موئی بود از چاه تا ماه
۵۴۵
هر آنکو کشتهٔ عشقست چو منصور
۵۴۶
برش موئی بود نورٌ علی نور
۵۴۷
هر آنکو کشته شد از عشق رویت
۵۴۸
یکی بیند سراسر گفتگویت
۵۴۹
هر آنکو کشتهٔ عشق است از جان
۵۵۰
حیات جاودانی یافت اعیان
۵۵۱
منم امروز دست از جان فشانده
۵۵۲
صفات عشق تو هر لحظه خوانده
۵۵۳
بموئی نیستم من اندر این سر
۵۵۴
که اسرار تو کردم جمله ظاهر
۵۵۵
بموی اندر این سر نیستم من
۵۵۶
که اسرار تو کردم جمله روشن
۵۵۷
توی جز تو که است آخر بگویم
۵۵۸
که تاکم گردد اینجا گفتگویم
۵۵۹
همه از بهر تست اینجای گفتار
۵۶۰
که میگویم دمادم سرّ اسرار
۵۶۱
چو از بهر تو گفتار است اینجا
۵۶۲
از آن عطّار بیزار است اینجا
۵۶۳
ز خود کاینجا توئی و آنجای هم تو
۵۶۴
نمائی رازهایت دمبدم تو
۵۶۵
که میداند ترا تا خود چه چیزی
۵۶۶
که هستی قلبی و چون جان عزیزی
۵۶۷
که داند تا تو خوداینجا که ای دوست
۵۶۸
حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست
۵۶۹
بهر چیزی که دیدم در زمانه
۵۷۰
رخ خوب تو دیدم در میانه
۵۷۱
بهر چیزی که من کردم نگاهی
۵۷۲
رخ تو دیدم از مه تا بماهی
۵۷۳
بجز تو نیست ای ذات همه تو
۵۷۴
یقین دانم که ذرّات همه تو
۵۷۵
توئی چیز دگر اینجا نبینم
۵۷۶
که از تو بیگمان اندر یقینم
۵۷۷
توئی جز تو ندارم هیچ دلدار
۵۷۸
تو هستی جوهر و هم خود خریدار
۵۷۹
تو هستی عاشق و معشوق ای دوست
۵۸۰
حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست
۵۸۱
تو هستی عاشق و معشوق در ذات
۵۸۲
طلبکار تو اینجا جمله ذرّات
۵۸۳
دمی وصلی تو بنمائی در این سر
۵۸۴
که نی اندازی اینجاگه یقین سرّ
۵۸۵
همه عشّاق را در خون ودر خاک
۵۸۶
فکندی تا شدند از اصل تو پاک
۵۸۷
همه عشّاق حیرانند اینجا
۵۸۸
بجزدیدت نمیدانند اینجا
۵۸۹
همه عشّاق اینجا کشته کردی
۵۹۰
میان خاک و خون آغشته کردی
۵۹۱
نداند هیچکس عشق تو جز خویش
۵۹۲
که عشق ذات خود دیدی تو از پیش
۵۹۳
قلم راندی ز حکم یفعل اللّه
۵۹۴
ز سر خویش هستی جان آگاه
۵۹۵
قلم راندی کنون بر من در اینجا
۵۹۶
که بگشادم ز دیدت در در اینجا
۵۹۷
ز عشق ذات کار خویش کرده
۵۹۸
همه ذرّات را در پیش کرده
۵۹۹
ندارد او به جز عشقت کناره
۶۰۰
همه در جوهر بحرت نظاره
۶۰۱
بجز روی تو هر جائی ندیدند
۶۰۲
همه در پیش رویت ناپدیدند
۶۰۳
تو پیدا این چنین پنهان چه داری
۶۰۴
از آن کز ذات خود خود را بداری
۶۰۵
تو پیدا این چنین پنهان چرائی
۶۰۶
از آن کز ذات خود بی منتهائی
۶۰۷
بسی از خویش بنموده در اسرار
۶۰۸
همه پیدا شدم در عین دیدار
۶۰۹
کجا دانم در اینجا شرح آن داد
۶۱۰
ولی پیش رخت خواهیم جان داد
۶۱۱
گمان عشق تو منصور دیدست
۶۱۲
کنون اندر کمالت ناپدیدست
۶۱۳
تو شد کلّی ز عشق ناز سرباز
۶۱۴
یکی در کوی عشقت گشته سرباز
۶۱۵
تو شد وز تو اناالحق گفت اینجا
۶۱۶
دُرِ اسرار تو او سُفت اینجا
۶۱۷
تو شد وز تو اناالحق گفت در دید
۶۱۸
یکی شد در عیان سرّ توحید
۶۱۹
تو شد وز تو اناالحق زد حقیقت
۶۲۰
بیکباره فنا شد از طبیعت
۶۲۱
طبیعت هم توئی اندر زمانه
۶۲۲
حقیقت جوهری بهر نشانه
۶۲۳
در این عالم نمودستی تو از خویش
۶۲۴
وزان جانها تو کردستی بسی ریش
۶۲۵
ز بهر دید خود این جوهر پاک
۶۲۶
نموداری نمودی در کف خاک
۶۲۷
کف خاک این شرف دیدست جانا
۶۲۸
که تو امروز در اوئی هویدا
۶۲۹
کف خاک این شرف در جاودان یافت
۶۳۰
که از تو نقش خود او بی نشان یافت
۶۳۱
کف خاک از تو اینجا یافت مقصود
۶۳۲
که دارد دید تو اینجای معبود
۶۳۳
کف خاک این همه دیدار دارد
۶۳۴
که اینجا از توکل اسرار دارد
۶۳۵
کف خاک این همه دیدار بنمود
۶۳۶
ز تو این جملگی اسرار بنمود
۶۳۷
کف خاکست این دم جسم عطّار
۶۳۸
توئی اینجا ورا گشته نمودار
۶۳۹
کف خاکست این دم در میانه
۶۴۰
ز تو دیده وصال جاودانه
۶۴۱
کف خاکست اینجا راز دیده
۶۴۲
جمال رویت اینجا باز دیده
۶۴۳
کف خاکست بادی در میانش
۶۴۴
توئی اینجایگه مرجان جانش
۶۴۵
کف خاکم بتو دیدم رخ تو
۶۴۶
شنفته هم ز تو خود پاسخ تو
۶۴۷
کف خاکم بتو دیده جمالت
۶۴۸
رسیده هم ز تو اندر وصالت
۶۴۹
کف خاکم بتو پیدا شده باز
۶۵۰
ز تو دیده حقیقت جملهٔ راز
۶۵۱
کف خاکم زبانی در دهانم
۶۵۲
حقیقت نور دل هم جسم و جانم
۶۵۳
کف خاکم ولی اندر درونم
۶۵۴
تو بودی و تو باشی رهنمونم
۶۵۵
کف خاکم حقیقت هم تو جانی
۶۵۶
که گفتی از نمود خود معانی
۶۵۷
کف خاکم تو هستی عقل و ادراک
۶۵۸
دگر او گه کجا یابد کف خاک
۶۵۹
کف خاکم حقیقت هر چه هستم
۶۶۰
که از دیدار و رخسار تو مستم
۶۶۱
تو میبینم از آنم عین گفتار
۶۶۲
نموده از تو چندین سرّ اسرار
۶۶۳
جهان از روی تو حیران بماندست
۶۶۴
فلک هم نیز سرگردان بماندست
۶۶۵
جهان از روی تو پر شور و شوقست
۶۶۶
مر از روی تو هر لحظه ذوقست
۶۶۷
نداری اوّل و آخر چگویم
۶۶۸
از این باطن عیان ظاهر چه جویم
۶۶۹
توئی اینجا و آنجاهم تو باشی
۶۷۰
مرا هر جایگه همدم تو باشی
۶۷۱
دل عطّار از تو شادمانست
۶۷۲
برون از کون و در عین مکانست
۶۷۳
دل عطّار از تو در وصالست
۶۷۴
توئی امروز با تو در جلالست
۶۷۵
بتو میبیند اکنون آفرینش
۶۷۶
توئی او را یقین در عین بینش
۶۷۷
بتو میبیند اینجا عین هستی
۶۷۸
که در ذرّات او واقف شدستی
۶۷۹
تو اکنون واقفی بر کلّ اسرار
۶۸۰
ولی رسمی است اینجاگاه عطّار
۶۸۱
تو اکنون واقفی و راز دانی
۶۸۲
که خود انجام و خود آغاز دانی
۶۸۳
تو اکنون واقفی در هر چه دیدی
۶۸۴
کمال خویش دیدی در رسیدی
۶۸۵
ز دید هستی خود بر خودی تو
۶۸۶
یکی دیدی ابی نیک و بدی تو
۶۸۷
قلم در قدرت بیچون تو راندی
۶۸۸
حقیقت نقطه بر کاغذ نشاندی
۶۸۹
تو پرگاری و هم نقطه ز آغاز
۶۹۰
خوداینجا خود بخود اوئی خبر باز
۶۹۱
خبرداری و از اسرار خویشی
۶۹۲
که اینجا نقطه و پرگار خویشی
۶۹۳
ندیدی غیر این جاگه به جز خویش
۶۹۴
ولکین پردهٔ انداخته پیش
۶۹۵
ندیدی غیر خود اندر صفاتت
۶۹۶
شناسا خود شوی بر کلّ ذاتت
۶۹۷
ندیدی غیر خود در جان و در دل
۶۹۸
خودی اینجایگه ای دوست واصل
۶۹۹
توئی جز تو نمیبینم یکی من
۷۰۰
که جز تو نیستی خود بیشکی من
۷۰۱
ندارم جز تو میدانی حقیقت
۷۰۲
که گفتم با تو هم از دید دیدت
۷۰۳
صفاتت این همه بنموده اینجا
۷۰۴
وصالت عشق در بگشوده اینجا
۷۰۵
صفاتت این همه بنموده در دید
۷۰۶
دل و جانم ز یکی برنگردید
۷۰۷
ترا میبینم اندر پرده اینجا
۷۰۸
که دیدت باز پی گم کرده اینجا
۷۰۹
چرا خود گم نمودی در نمودار
۷۱۰
کنون مر پردهٔ عزّت تو بردار
۷۱۱
چو وصل تو هم از خویشست دانم
۷۱۲
ز وصلت گویم و در وصل رانم
۷۱۳
جواهرنامهٔ تو هر زمانی
۷۱۴
که گفتستم من از هر داستانی
۷۱۵
ز وصل تو چو جمله من تو دیدم
۷۱۶
ز دید تو بدید خود رسیدم
۷۱۷
جواهرنامه را هر کو بدیدست
۷۱۸
همه از سوی تو جانان رسیدست
۷۱۹
بتو دیدار تو هم یافتم باز
۷۲۰
ز تو در سوی تو بشتافتم باز
۷۲۱
بسی میجستم از دیدار تو دوست
۷۲۲
ترا تا مغز گردی و مرا پوست
۷۲۳
ز وصلت آن چنانم کان تو دانی
۷۲۴
بکن با من تو جانی و تو دانی
۷۲۵
تو دانی گر چه من دانستهام راز
۷۲۶
مرا سر زود هان از تن بینداز
۷۲۷
بجز این صورتم چیز دگر نیست
۷۲۸
ترا افتاده جز بر خاک در نیست
۷۲۹
سوی خاک درت افتاده خوارست
۷۳۰
حقیقت وصلت اینجا پایدارست
۷۳۱
اگرچه سرفرازم کردهٔ تو
۷۳۲
ز تو هم عین رازم کردهٔ تو
۷۳۳
مراگفتی همهٔ اسرار جانان
۷۳۴
نمودستم در این گفتار جانان
۷۳۵
منم آب و توئی خورشید اینجا
۷۳۶
بتو دارم همه امّید اینجا
۷۳۷
منم آب و تو خورشیدی فتاده
۷۳۸
حقیقت نور خود بر من گشاده
۷۳۹
توئی اینجا یقین نور جلالم
۷۴۰
من اینجا ازتو در عین جلالم
۷۴۱
جمالت را جمالت یافته باز
۷۴۲
خبردار است از انجام و آغاز
۷۴۳
خبردارم در اینجا از نمودت
۷۴۴
که دارم من درون جمله بودت
۷۴۵
نمود تو منم افتاده در خاک
۷۴۶
کنون بفشانده دستی ز خود پاک
۷۴۷
همه از تو بتو اینجا نمودار
۷۴۸
شده الاّ منم کل صاحب اسرار
۷۴۹
منم هم من توئی اسرار گفته
۷۵۰
تو دیداری کل از دیدار گفته
۷۵۱
منم هم من توئی جان و جهانم
۷۵۲
تو میگوئی که من چیزی ندانم
۷۵۳
ز دانائیّ تو لافی ز دستم
۷۵۴
که از دیدار تو واله شدستم
۷۵۵
ز دانائی تو اینجا خبردار
۷۵۶
شدم بنمودمت با جمله گفتار
۷۵۷
دلم بربودی اوّل باز دادی
۷۵۸
درم بستی و آخر برگشادی
۷۵۹
چنانم جان یقین کردی بخود گم
۷۶۰
که همچون قطرهٔ در عین قلزم
۷۶۱
من این دم با تو و گمگشته در تو
۷۶۲
بساط نیستی بنوشته در تو
۷۶۳
به هستی تو اینجا مست گشتم
۷۶۴
دگر درخاک راهت پست گشتم
۷۶۵
دگر از نیستی هستی نمودی
۷۶۶
ز دستانت بسی دستان نمودی
۷۶۷
ز هستی تو جانا در خروشم
۷۶۸
چو دیگی در برت تا چند جوشم
۷۶۹
ز هستی تو اینجا نیست گشتم
۷۷۰
چو در جمله توئی یکیست گشتم
۷۷۱
عیان تو شدم امّا نهانی
۷۷۲
ز دریای غمت در بی نشانی
۷۷۳
تو درجمله ظهوری در بطونی
۷۷۴
گرفته هم درون و هم برونی
۷۷۵
ولی خود را تو میدانی خود و خویش
۷۷۶
که صورت این زمان برداشت از پیش
۷۷۷
توئی این دم که هم جانی و همدم
۷۷۸
حقیقت راز میگوئی دمادم
۷۷۹
اگر خواهی بیک ساعت برانی
۷۸۰
وگر خواهی به یک لحظه بخوانی
۷۸۱
کنون چون خواندهٔ دیگر مرانم
۷۸۲
ولیکن از نشان گر بی نشانم
۷۸۳
نشانم هم ز تست و گاهگاهی
۷۸۴
در این عین نشان در تو نگاهی
۷۸۵
کنم تا زانکه کل اصلت بیابم
۷۸۶
همی خواهم که کل وصلت بیابم
۷۸۷
یقین دانم که میبینم ترااصل
۷۸۸
ز دید وصل تو میبایدم وصل
۷۸۹
وصال از دیدن روی تو دیدم
۷۹۰
حقیقت وصل در کوی تو دیدم
۷۹۱
من اندر کوی تو دیده وبالم
۷۹۲
ولی آخر ز تو عین وصالم
۷۹۳
وصال من ز دید تست جانا
۷۹۴
که گردی با خودم در وصل یکتا
۷۹۵
وصال من اباتست و دگر نه
۷۹۶
توئی با جمله و کس را خبر نه
۷۹۷
خبر میکن تو جانانم ز ذرّات
۷۹۸
که تا کلّی رسد جانم در این ذات
۷۹۹
نداند هیچکس مر عشقبازی
۸۰۰
ترا تا چند زینسان عشقبازی
۸۰۱
نداند هیچکس نشناخت رویت
۸۰۲
همه ذرّات اندر گفتگویت
۸۰۳
همه با تو تو با جمله در آواز
۸۰۴
همی گوئی حقیقت هر بیان باز
۸۰۵
همه با تو تو با جمله سخنگوی
۸۰۶
ترا افتاده اندر جستن و جوی
۸۰۷
همه با تو تو با کل درمیانی
۸۰۸
حقیقت جانی و هم جان جانی
۸۰۹
که داند بود تو از اوّل کار
۸۱۰
که چون اینجا شدی از خود پدیدار
۸۱۱
که داند بود تو اینجا بتحقیق
۸۱۲
مگو آنکو خودت بخشی تو توفیق
۸۱۳
حقیقت برتر از حدّ و قیاسی
۸۱۴
تو بود خویشتن هم خود شناسی
۸۱۵
تو بود خود یقین از بود دیدی
۸۱۶
کنون در مرکز اصلی رسیدی
۸۱۷
تو بود خویش دانستی یقین باز
۸۱۸
که اینجاگه شدی در خود سرافراز
۸۱۹
تو بود خویش دانستی بتحقیق
۸۲۰
هم ازدید تو خواهد بود توفیق
۸۲۱
تو بود خویشتن دانی حقیقت
۸۲۲
کمالت یافتی عین شریعت
۸۲۳
از اوّل تا بآخر راز دیدی
۸۲۴
که خود را هم زخود می باز دیدی
۸۲۵
تو بود خود یقین از بود دیدی
۸۲۶
که خود بودی و خود معبود دیدی
۸۲۷
تو بود خویش دانستی و کس نه
۸۲۸
یکی اندر یکی در پیش و پس نه
۸۲۹
از اوّل تا بآخر در نمودی
۸۳۰
ز بهر ذات خویش اندر سجودی
۸۳۱
از اوّل تا بآخر در یکی باز
۸۳۲
نمودی هر چه بودی بیشکی باز
۸۳۳
ز اوّل تا بآخر شاه هستی
۸۳۴
که از بود خودت آگاه هستی
۸۳۵
دوئی برداشتی در نیستی دوست
۸۳۶
یکی میبینم این دم مغز با پوست
۸۳۷
دوئی برداشتی و راز گفتی
۸۳۸
نمود جوهر خود بازگفتی
۸۳۹
بخود اسرار خود جانان در اینجا
۸۴۰
که در بود خودم در عشق یکتا
۸۴۱
ز خود گفتیّ و از خود بشنویدی
۸۴۲
جمال خویش را هم خود بدیدی
۸۴۳
نمیدانم دگر تا من چگویم
۸۴۴
تو اینجا با منی دیگر چه جویم
۸۴۵
تو اینجا با منی من با تو دمساز
۸۴۶
ز تو بشنفته گفته هم بتو باز
۸۴۷
ز تو بشنفتهام هم با تو گفته
۸۴۸
منم این جوهر اسرار سُفته
۸۴۹
ز بهر عاشقانت جان فشانم
۸۵۰
اگرچه جز یکی دیدت ندانم
۸۵۱
منم واقف شده از تو خبردار
۸۵۲
تونیز از من من از تو هم خبردار
۸۵۳
منم واقف شده از دید دیدت
۸۵۴
بسی گفتیم از گفت و شنیدت
۸۵۵
منم واقف شده تو واقف من
۸۵۶
حقیقت در بطونی واصف من
۸۵۷
چگویم وصف تو خود وصف کردی
۸۵۸
که بیشک در همه جائی و فردی
۸۵۹
چگویم وصف تو وصفت ندانم
۸۶۰
وگر دانم ندانم تا چه خوانم
۸۶۱
ندانم وصف تو کردن من از دل
۸۶۲
که جانی و شده درجان تو حاصل
۸۶۳
ندانم وصف تو ای واصف کل
۸۶۴
توئی بیشک حقیقت حاصل کل
۸۶۵
چنان حیران و مدهوشند و خاموش
۸۶۶
از آن جامی که کردند در ازل نوش
۸۶۷
چنان افتادهاند حیران شده پاک
۸۶۸
که بر سر کردهاند از سوی تو خاک
۸۶۹
ز شوقت در یکی خاکند و خونند
۸۷۰
حقیقت هم درون و هم برونند
۸۷۱
اگرچه وصف انسانست بسیار
۸۷۲
توئی مر جمله را درمان و هم یار
۸۷۳
تو یاری هیچ دیگر نیست دانم
۸۷۴
که بودت در همه یکیست دانم
۸۷۵
ز هم از جمله خود را گم نموده
۸۷۶
نموده خویشتن هم خود ربوده
۸۷۷
کمال ذات تو منصور دانست
۸۷۸
وگرنه که در اینجاگه توانست
۸۷۹
کمال ذات تو هر دو جهان است
۸۸۰
شده پیدا و ذات تو نهانست
۸۸۱
نهانی وشده پیدا زدیدار
۸۸۲
حقیقت مطلّع بر لیس فی الدّار
۸۸۳
نه اوّل دارنه آخر تو از دید
۸۸۴
توئی اینجایگه در عین توحید
۸۸۵
تو دانی اندر این صورت رخ خود
۸۸۶
نموده گفته اینجا پاسخ خود
۸۸۷
تو دانی اندر این صورت نهانی
۸۸۸
که میگویم مها اسرار جانی
۸۸۹
توئی همدم که می همدم نداری
۸۹۰
توئی محرم که نامحرم نداری
۸۹۱
چنان عاشق شده بر خود چو منصور
۸۹۲
که میخواهی که باشی از خودی دور
۸۹۳
نمودی رخ چرا پنهان شدی باز
۸۹۴
مگر کز جان دگر جانان شدی باز
۸۹۵
تو جانانی و هم جانان پدیدست
۸۹۶
در این صورت ز تو گفت و شنیدست
۸۹۷
تو جانانی و هم جانها نمودار
۸۹۸
ز تست اینجایگه در غرق اسرار
۸۹۹
تو جانانی و هم جان جهانی
۹۰۰
کمال خویشتن از خود بدانی
۹۰۱
ندانم تا چهٔ ابا یکی دوست
۹۰۲
ترا میبینم اندر مغز و هم پوست
۹۰۳
یکی میبینمت اندر همه باز
۹۰۴
فکندستی در اینجا دمدمه باز
۹۰۵
یکی میبینمت اندر جهان من
۹۰۶
گرفته نورت اندر جان نهان من
۹۰۷
بجز تو نیست اندر هر دو عالم
۹۰۸
که بنمائی ز خود سرّ دمادم
۹۰۹
بجز تونیست تا خود را بدانی
۹۱۰
بگوئی این همه سرّ معانی
۹۱۱
یکی ذاتست اینجا رخ نمود است
۹۱۲
مرا این سر ز خود پاسخ نمود است
۹۱۳
که اینجاگه منم عطّار جانان
۹۱۴
منم درجملگی پیدا و پنهان
۹۱۵
منم اینجایگه عطّار جانم
۹۱۶
که میدانم ز خویش و خویش خوانم
۹۱۷
منم عطّار اینجا هیچکس نیست
۹۱۸
بجز من مر مرا فریاد رس نیست
۹۱۹
منم عطّار اکنون و تو در باز
۹۲۰
که کردم با تو اینجاگاه در باز
۹۲۱
منم عطّار اکنون راز دیدی
۹۲۲
ز ذات من عیانم باز دیدی
۹۲۳
منم عطّار اندر آفرینش
۹۲۴
همه اینجایگه هم جان تو بینش
۹۲۵
یکی ذاتم نموده رخ در آفاق
۹۲۶
شدم امروز اندر جزو و کل طاق
۹۲۷
یکی ذاتم تو ای عطّار دریاب
۹۲۸
کنون از نزد ما برخیز و بشتاب
۹۲۹
ز جسم و جان و عمر و زندگانی
۹۳۰
طمع بُر تا وصال من بدانی
۹۳۱
طمع بُر از همه با ما قدم زن
۹۳۲
همه پیدائیت سوی عدم زن
۹۳۳
طمع بگسل دراینجا هر چه بینی
۹۳۴
همه من بین اگر صاحب یقینی
۹۳۵
طمع بگسل که تا دیدت نمایم
۹۳۶
ببُر سر تا که توحیدت نمایم
۹۳۷
طمع بگسل که دانستم همه راز
۹۳۸
که ذات کل منم اینجا و سرباز
۹۳۹
دگر اینجای مانده تا بخوانیم
۹۴۰
حقیتق هیچ ماندست تا بدانیم
۹۴۱
چو جانان با من است اینجا یقینم
۹۴۲
چو چیزی دیگرم جز وی نه بینم
۹۴۳
چو جانان با من است اینجا نمودار
۹۴۴
از اویم این زمان درخود گرفتار
۹۴۵
چو جانان با من است و آشنائیم
۹۴۶
در آخر بیشکی عین خدائیم
۹۴۷
چو جانان با من است و راز گفته
۹۴۸
همه اسرار با ما بازگفته
۹۴۹
کنون دیدار جانانست اینجا
۹۵۰
عجب عطّار حیرانست اینجا
۹۵۱
چنانم ره نموده سوی منزل
۹۵۲
رسیدم تا شدم در عشق واصل
۹۵۳
چنانم واصل و حیران دلدار
۹۵۴
که جز او مینبینم من در اسرار
۹۵۵
چنانم واصل وحیران بمانده
۹۵۶
که خود جانانم و جانان بمانده
۹۵۷
منم جانان شده بر خویش عاشق
۹۵۸
بگفتم آنچه بد تحقیق لایق
۹۵۹
منم واقف شده اینجا ز رازم
۹۶۰
که خود از عشق خود را سرببازم
۹۶۱
منم جانان و دیده روی خود من
۹۶۲
رسیده این زمان در کوی خود من
۹۶۳
منم جانان و دیگر هم منم خویش
۹۶۴
حجاب پردهام برداشت ازپیش
۹۶۵
رخ خود دیدم و عاشق شدم باز
۹۶۶
بسوی مرکز اصلی شدم باز
۹۶۷
بجز این هیچ جوئی هیچ باشد
۹۶۸
حقیقت این صور خود هیچ باشد
۹۶۹
بگفت اینجایگه تا چند هیچی
۹۷۰
بجز اینکه ببینی هیچ هیچی
۹۷۱
چنین توحید دان اندر خدائی
۹۷۲
شود بردار اینجاگه جدائی
۹۷۳
دوئی را بار دیگر پیش ما در
۹۷۴
بآن سرّ حقیقت هان تو مگذر
۹۷۵
خدا با تست و تو اندر گمانی
۹۷۶
نشانت میشود کل بی نشانی
۹۷۷
چو گردی بی نشان در آخر کار
۹۷۸
تو باشی در همه دیدار گفتار
۹۷۹
خدا آن دم تو هستی چون شوی گم
۹۸۰
همه باشد صدف تو بحر قلزم
۹۸۱
ز دید خویشتن اینجا فنا شو
۹۸۲
پس آنگه در همه بود خدا شو
۹۸۳
خدا شو چون فنا گردی ز خویشت
۹۸۴
همه آنگه نهد دلدار پیشت
۹۸۵
خدائی آن زمان بین از خدا تو
۹۸۶
چو باشی دو یکی نَبْوی جدا تو
۹۸۷
چو تو مُردی از این صورت تو اوئی
۹۸۸
که در جمله زبانها گفتگوئی
۹۸۹
بنقد امروز میبین روی جانان
۹۹۰
که هستی زنده اندر کوی جانان
۹۹۱
بنقد امروز چون دانستی این اصل
۹۹۲
یکی میبین و خوش میباش در وصل
۹۹۳
بنقد امروز میبین یار جمله
۹۹۴
که چیزی نیست جزدیدار جمله
۹۹۵
بنقد امروز میبین روی معشوق
۹۹۶
وصال یار در هر کوی معشوق
۹۹۷
بنقد امروز در نقدی میندیش
۹۹۸
حجاب اکنون بکل بردار از پیش
۹۹۹
تو اوئی او تو است تو هیچ منگر
۱٬۰۰۰
اگر از واصلانی هان تو برخور
۱٬۰۰۱
بود وصلش در اینجا خور نه اینجا
۱٬۰۰۲
که در اینجاست مر دلدار پیدا
۱٬۰۰۳
کنون ازوصل برخور تا توانی
۱٬۰۰۴
چو دانستی که هم خود جان جانی
۱٬۰۰۵
کنون ازوصل برخور صاحب راز
۱٬۰۰۶
نمود دوست میبین و سرافراز
۱٬۰۰۷
کنون ازوصل برخور سوی دنیا
۱٬۰۰۸
که جانان یافتی در کوی دنیا
۱٬۰۰۹
کنون ازوصل برخور آخر کار
۱٬۰۱۰
که جانان مر ترا آمد پدیدار
۱٬۰۱۱
کنون ازوصل برخور همچو منصور
۱٬۰۱۲
که در ذاتی و از ذاتی علی نور
۱٬۰۱۳
کنون عطّار گفتی جوهرالذّات
۱٬۰۱۴
حقیقت وصل کل با جمله ذرّات

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.