سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی کرد است از پیر حقیقت
۲
سؤالی تا بگفت او از شریعت
۳
سؤالی کرد وی یکی روز از پیر
۴
که ای تو جان همه شاه و همه میر
۵
توئی دانم که تو شاه و امیری
۶
حقیقت در حقیقت دستگیری
۷
تو دیشب حالتی بودت در اسرار
۸
چنانت شکر بد اندر بر یار
۹
که بیخود گشته بودی در احد تو
۱۰
یکی اسرار راندی سخت بد تو
۱۱
چنان در بیخوی بیعقل بودی
۱۲
که خود میگفتی و خود میشنیدی
۱۳
منت حاضر بُدم تا راز گفتی
۱۴
بسر دیگر همین سر باز گفتی
۱۵
چنین میگفتی آنگاهی در اسرار
۱۶
ندانم تا بدی آنگه خبردار
۱۷
چنین میگفتی آن دم صاحب راز
۱۸
که نامد هیچکس بی تو دگر باز
۱۹
تو شاهی لیک امروزی تو بنده
۲۰
در اینجاگه ترا دانم پسنده
۲۱
من اوّل بنده بودم در بر تو
۲۲
کنونم شاه وین دم سرور تو
۲۳
تو این دم بندهٔ من شاه گشته
۲۴
که هستم این زمان آگاه گشته
۲۵
نبودم اوّل اینجاگه خبردار
۲۶
شدم این لحظه من از خواب بیدار
۲۷
کنونم شد خبر کایندم تو هستی
۲۸
حقیقت بندهٔ و بت پرستی
۲۹
تو این دم بت پرست و بنده باشی
۳۰
چو خورشیدی کنون تابنده باشی
۳۱
همی گفتی شبی بیهوش آندم
۳۲
در آن حیرت شدی بیهوش یکدم
۳۳
مگو ای شیخ دیگر مر چنین راز
۳۴
ترا دادم در اینجاگه خبر باز
۳۵
منه بیرون تو پا از حدّ خویشت
۳۶
وگرنه صد بلا آید به پیشت
۳۷
منه بیرون تو پای از حدّ رفتار
۳۸
سخن میگوی شیخا و خبردار
۳۹
چگونه بنده گردد حق در اینجا
۴۰
مرا برگوی این مطلق در اینجا
۴۱
جوابش گفت گفت آندم پیر نوری
۴۲
که دریابی اگر صاحب حضوری
۴۳
که حق بنده است بنده بنده باشد
۴۴
یقین او یافت کو را زنده باشد
۴۵
اگر مرد رهی میدان بتحقیق
۴۶
که او بنده است در یاب این تو توفیق
۴۷
نه او میآورد او میبرد باز
۴۸
یقین میدان در اینجاگه تو این راز
۴۹
که او در تست اینجا حاصل تست
۵۰
حقیقت صورت جان ودل تست
۵۱
سراپای تو او دارد حقیقت
۵۲
همه او دان و بنگر دید دیدت
۵۳
ببین و خوش بدان ای دیو دریاب
۵۴
ز من اکنون در اینجاگه خبریاب
۵۵
اگر چیزی همی دانی در این سر
۵۶
ترا میگویم اینجاگه بظاهر
۵۷
چنان در تست اینجا غمخور تو
۵۸
نظر کن اندرون خواب و خور تو
۵۹
اگر تو میخوری مر آب و نانت
۶۰
حقیقت او نهد اندر دهانت
۶۱
کند اینجا ترا خدمت ندانی
۶۲
دگر دریاب این راز نهانی
۶۳
نمیدانی چو اندر خواب باشی
۶۴
که در بحری مثل غرقاب باشی
۶۵
تو درخواب و دلت بیدار باشد
۶۶
ترا او محرم اسرار باشد
۶۷
نمیدانی که اندر قربتی تو
۶۸
که مر آن شاه دائم خدمت تو
۶۹
چو خدمت میکند شاه و تو فارغ
۷۰
کجا دانی نداری عقل بالغ
۷۱
حقیقت گرچه اینجا بندهٔ یار
۷۲
ترا چون بنده است از وی خبردار
۷۳
حقیقت گرچه اینجا یار بنده است
۷۴
دل و جانت هنوز از یار زنده است
۷۵
تو شاید گر شوی امروز بنده
۷۶
چنین بهتر بود اینجا پسنده
۷۷
اگر تو بنده باشی شاه گردی
۷۸
در آخرگه از این آگاه گردی
۷۹
اگر آگاه گردی شاه بنده است
۸۰
چو سجن است این جهان در سوی بنده است
۸۱
چنین افتاد با او عشق بازی
۸۲
کند او باتو اینجا عشقبازی
۸۳
اگر آگهی از اسرار اینجا
۸۴
حقیقت بنده بنگر یار اینجا
۸۵
عجب مقلوب افتادست این راز
۸۶
ندانم تا کرا برگویم این راز
۸۷
نه اسراریست این در خورد هر کس
۸۸
ابا خود گفتم این اسرار کل بس
۸۹
ندارد آگهی کس زین معانی
۹۰
منت گفتم کجا این سر بدانی
۹۱
منت گفتم نمییابی تو این را
۹۲
ولی کی یابی این عین الیقین را
۹۳
که خود با شاه بینی شاه با خویش
۹۴
حجابت رفته باشد کلّی از پیش
۹۵
حجابت هیچ نبود در زمانه
۹۶
یکی باشد حقیقت جاودانه
۹۷
تو با شاه حقیقت او تو بینی
۹۸
نباشد اندر اینجاگه دوبینی
۹۹
دوبینی هیچ نبود جز عنایت
۱۰۰
یکی باشد ابا تو جان جانت
۱۰۱
چو اندر قربت آن ذات آئی
۱۰۲
حقیقت بیشکی نی مات آئی
۱۰۳
تو او گردی و او خود جملگی تست
۱۰۴
تو او جوئی اگرچه او ترا جست
۱۰۵
حقیقت طالب و مطلوب یاراست
۱۰۶
حقیقت عاشق و معشوق یار است
۱۰۷
حقیقت بنده و شاهست جانان
۱۰۸
که بیشک خویش آگاهست جانان
۱۰۹
اگر خواهد نماید شاه اینجا
۱۱۰
که تا بنده کند آگاه اینجا
۱۱۱
چو هر دو اوست اینجا صاحب راز
۱۱۲
همیشه جان جان دارد یقین باز
۱۱۳
که شاه اینجاست اندر بنده پیدا
۱۱۴
چو خورشید فلک تابنده اینجا
۱۱۵
حقیقت بندهٔ توت شاه جانانست
۱۱۶
ترا اینجایگه خورشید تابانست
۱۱۷
کجائی این زمان عطّار مانده
۱۱۸
از این گفتار در دلدار مانده
۱۱۹
حقیقت میکنی اسرار او فاش
۱۲۰
مرو بیرون زخویش و با خبر باش
۱۲۱
که میداند که این اسرار چونست
۱۲۲
معیّن شد که عقلت در جنونست
۱۲۳
نگفتندم بیا این راز اینجا
۱۲۴
تو میگوئی حقیقت باز اینجا
۱۲۵
نگفتندم بیا این پیش هر کس
۱۲۶
در اینجا تو حقیقت گفتهٔ بس
۱۲۷
نگفتندم بیا و گفتهٔ تو
۱۲۸
دُرِ این راز اینجا سُفتهٔ تو
۱۲۹
مگو عطّار و همچون انبیا باش
۱۳۰
در این معنی حقیقت با وفا باش
۱۳۱
اگر اینجایگه عین خدائی
۱۳۲
مکن با جان جانت بیوفائی
۱۳۳
چو میدانی که این ناگفتنی است
۱۳۴
دُرِ اسرار کل ناسفتنی است
۱۳۵
چو گفتی این زمان گستاخ داری
۱۳۶
حقیقت لایق شمشاخ داری
۱۳۷
اگر اسرار میگوئی دگر بار
۱۳۸
مگو با هیچکس اینجا در اسرار
۱۳۹
دگر باره چنین اسرار مطلق
۱۴۰
که این سر برتر آمد از اناالحق
۱۴۱
حکایت شد یقین کآنجا چنین است
۱۴۲
که این رمز از عیان عین الیقینست
۱۴۳
ولیکن خورد هر کس آن بدیدار
۱۴۴
نباید جز که سر یا صاحب اسرار
۱۴۵
همه مردان ره خاموش گشتند
۱۴۶
در این اسرارها بیهوش گشتند
۱۴۷
چو پنهان کرد این سرّ یار در خویش
۱۴۸
مگو دیگر در اینجا بی شاز پیش
۱۴۹
چو پنهان کردمم پنهان کن اینجا
۱۵۰
نظر در قربت جانان کن اینجا
۱۵۱
چو دلدارت ادب دارد حقیقت
۱۵۲
منه مر پای بیرون از شریعت
۱۵۳
ادب چیزیست بیرون از دل و جان
۱۵۴
ادب مر دوستدار سرّ جانان
۱۵۵
همه اندر اَدَب باید نمودن
۱۵۶
در کل با اَدَب باید گشودن
۱۵۷
بقدر هر کسی بسیار گفتتیم
۱۵۸
نه با هر کس همه با یار گفتیم
۱۵۹
سخن ما را همه با دید یار است
۱۶۰
بیانم جملگی توحید یار است
۱۶۱
همه در سرّ توحیدست اسرار
۱۶۲
که میگوید حقیقت دید عطّار
۱۶۳
همه در سرّ توحیدم بیانست
۱۶۴
ولیکن هر کس این سر کی بدانست
۱۶۵
رموزی بود اینجا باز گفتیم
۱۶۶
یقین با دید صاحب راز گفتیم
۱۶۷
رموزی بود میدانند مردان
۱۶۸
بگفتم این زمان در چرخ گردان
۱۶۹
رموزی بود از اعیان همه راز
۱۷۰
که دادم عاشقان را زان خبر باز
۱۷۱
مرا این دم سخن آخر رسیداست
۱۷۲
که دریابم کنون پایان پدیداست
۱۷۳
منم غوّاص اندر بحر اسرار
۱۷۴
شدستم بیشکی اینجا خبردار
۱۷۵
درون بحرم و جوهر بدیده
۱۷۶
کنون در قربت جوهر رسیده
۱۷۷
چو جوهر یافتم هم اصل اینست
۱۷۸
چو بحر اصل است و جوهر وصل اینست
۱۷۹
کنون من جوهرم در بحر جانم
۱۸۰
که هر لحظه دُر و گوهر فشانم
۱۸۱
حقیقت بندهٔ دیدار شاهم
۱۸۲
همیشه صاحب اسرار شاهم
۱۸۳
منم آن لحظه بیشک بندهٔ شاه
۱۸۴
چو هستم من ز شاه خویش آگاه
۱۸۵
خبردارم که این دم بندهام من
۱۸۶
چو خورشیدم عجب تابندهام من
۱۸۷
منم امروز بیشک بندهٔ یار
۱۸۸
که هستم من ز شاه خود خبردار
۱۸۹
منم امروز بیشک بندهٔ شاه
۱۹۰
که هستم من ز شاه عشق آگاه
۱۹۱
منم امروز بیشک بندهٔ دوست
۱۹۲
حقیقت مغز معنی دیده در پوست
۱۹۳
منم امروز بیشک بندهٔ خویش
۱۹۴
حجاب خویش را برداشته خویش
۱۹۵
منم شاه و شده بنده در اینجا
۱۹۶
چو خورشیدی و تابنده در اینجا
۱۹۷
منم شاه و منم بنده حقیقت
۱۹۸
ولی عزت یقینم در شریعت
۱۹۹
ز بهر عزّت شرعم پسنده
۲۰۰
منم مر شاه را امروز بنده
۲۰۱
اگر مرد رهی ای صاحب اسرار
۲۰۲
ز سرّ بندگی اینجا خبردار
۲۰۳
شدی اکنون خبردار از حقیقت
۲۰۴
کنون میباش کل راز حقیقت
۲۰۵
توئی امروز هر چیزی که بینی
۲۰۶
حقست این جمله گر صاحب یقینی
۲۰۷
توئی امروز اینجا ذات مانده
۲۰۸
چرائی اندر این ذرّات مانده
۲۰۹
توئی امروز بیشک ذات اللّه
۲۱۰
همه از بهر آن گفتم که آگاه
۲۱۱
شوی و باز بینی روی جانان
۲۱۲
سوی اصل یقین در کوی جانان
۲۱۳
کنون گر عاشق دیدار یاری
۲۱۴
ز بهر کشتن اینجا پایداری
۲۱۵
دمی غافل مباش از خویش زنهار
۲۱۶
نظر میکن ز هر چیزی رخ یار
۲۱۷
همه او بین و جز وی هیچ منگر
۲۱۸
وصال این است هان ازوصل برخور
۲۱۹
همه اوئی و در وی بی نشان شو
۲۲۰
حقیقت تو ز بود خود نهان شو
۲۲۱
همه او بین که او کلّی بدید است
۲۲۲
تو پنداری که ذاتش ناپدیدست
۲۲۳
منم غوّاص اندر بحر اسرار
۲۲۴
حقیقت باز دیده روی دلدار
۲۲۵
همه او بین اگر اسرار دانی
۲۲۶
چو کلّی اوست کلّی یار دانی
۲۲۷
حقیقت عاشقان کار دیده
۲۲۸
که ایشانند اینجا یار دیده
۲۲۹
طلب کردند اینجا دید دلدار
۲۳۰
بآخر چون شدند اینجا خبردار
۲۳۱
نظر کردند و در خود یار دیدند
۲۳۲
اگرچه رنج با تیمار دیدند
۲۳۳
همه معشوق خود دیدند آخر
۲۳۴
سخن ازدوست بشنیدند آخر
۲۳۵
اگر فانی شوی یک لحظه از یار
۲۳۶
بچشم تو نماید لیس فی الدّار
۲۳۷
وگر باقی شوی بنمایدت دوست
۲۳۸
حقیقت مغز خود اندر شوی پوست
۲۳۹
اگر فانی شوی در عین باقی
۲۴۰
ترا دلدار خواهد بود ساقی
۲۴۱
چو ساقی بیشکی دلدار آید
۲۴۲
دل و جان صاحب اسرار آید
۲۴۳
چو ساقی جان جانست اندر اینجا
۲۴۴
ترا خورشید رخشانست اینجا
۲۴۵
می از وی نوش بیجام و قرابه
۲۴۶
دو روزی باش شادان زین خرابه
۲۴۷
خراباتی است دنیا در خرابی
۲۴۸
اگر ساقی در اینجاگه بیابی
۲۴۹
خوری جامی و بس بیهوش گردی
۲۵۰
ز پر گفتن بکل خاموش گردی
۲۵۱
خراباتی است دنیا پر ز غوغا
۲۵۲
در او هر لحظه صد شور است و شرها
۲۵۳
خراباتی است دنیا تا بدانی
۲۵۴
در او پیدا همه راز نهانی
۲۵۵
فنا خواهی شدن در این خرابات
۲۵۶
حقیقت باز ره کل از خرافات
۲۵۷
چو آخر کار ما این اوفتاداست
۲۵۸
چرا جانم در اینجاگاه شاداست
۲۵۹
ولی شادی جان از بهر دید است
۲۶۰
که جان پیوسته در گفت و شنید است
۲۶۱
ز جانان گفت جان بسیار اینجا
۲۶۲
که تادریافت اودلدار اینجا
۲۶۳
حقیقت دید در وی بی نشان شد
۲۶۴
حقیقت جان دراینجا جان جان شد
۲۶۵
دم عین حقیقت شرع افتاد
۲۶۶
همه در شرع شد تقریر و بنیاد
۲۶۷
شریعت رهنمون شد با حقیقت
۲۶۸
نمودم رخ حقیقت در شریعت
۲۶۹
عیان شرع زین تحقیق پیداست
۲۷۰
چه غم چون این زمان توفیق پیداست
۲۷۱
شریعت کرد آگاهم ز اسرار
۲۷۲
که من در خویش میبینم رخ یار
۲۷۳
شریعت کرد آگاهم تمامت
۲۷۴
که تادریافتم سرّ قیامت
۲۷۵
شریعت کرد آگاهم ز هر چیز
۲۷۶
حقایق هم از او دریافتم نیز
۲۷۷
شریعت یافتم تا کل شدم من
۲۷۸
اگرچه اصل فطرت گِل بُدم من
۲۷۹
شریعت یافتم تا یار دیدم
۲۸۰
رخ دلدار در خود باز دیدم
۲۸۱
شریعت یافتم در جزو و کل ذات
۲۸۲
وز آنجا گفتهام در عین آیات
۲۸۳
شریعت یافتم با عین تقوی
۲۸۴
مرا بنمود کل دیدار مولی
۲۸۵
شریعت یافتم در دیدن جانان
۲۸۶
یکی گشتم من از توحید جانان
۲۸۷
شریعت برتر از کون و مکانست
۲۸۸
در او تقوی ببین گر جان جانست
۲۸۹
کسی کاندر شریعت راه برده است
۲۹۰
حقیقت ره بسوی شاه برده است
۲۹۱
کسی کاندر شریعت یافت اسرار
۲۹۲
ز دید یار شد اینجا خبردار
۲۹۳
خبردار آمد از کشفِ شریعت
۲۹۴
رخ جانان بدید اندر حقیقت
۲۹۵
حقیقت در همه موجود دیدم
۲۹۶
نظر کردم همه معبود دیدم
۲۹۷
حقیقت در همه پیداست اینجا
۲۹۸
ولی جمله عجب یکتاست اینجا
۲۹۹
نمیداند کسی سرّ شریعت
۳۰۰
وگرنه هست شرع اینجا حقیقت
۳۰۱
همه شرعست و تقوی عین دیدار
۳۰۲
کسی کاین را شود از جان خریدار
۳۰۳
همه شرعست و تقوی سالکان را
۳۰۴
که مییابند اینجا جان جان را
۳۰۵
همه شرعست و تقوی اندر این راه
۳۰۶
وز این هردو ببین تو مر رخ شاه
۳۰۷
همه شرعست تقوی شاه دیدن
۳۰۸
در اینجا بیشکی آن ماه دیدن
۳۰۹
همه شرعست و تقوی در یقین باز
۳۱۰
بدانی آخر کار این همه راز
۳۱۱
الا ای هوشمند اکنون کجائی
۳۱۲
کیت آخر رسیده درخدائی
۳۱۳
بسی گفتی ز سرّ وحدت یار
۳۱۴
رسیدی این زمان در قربت یار
۳۱۵
بسی گفتی ز سرّ ذات جانان
۳۱۶
نمودی در عیان ذرّات جانان
۳۱۷
بسی گفتی ز سرّ ذات بیچون
۳۱۸
نمودی جوهر کل بیچه و چون
۳۱۹
بسی گفتی و در آخر رسیدی
۳۲۰
شدی مخفی و در ظاهر رسیدی
۳۲۱
بسی گفتی ز سرّ هر غرائب
۳۲۲
نمودی بیشکی سرّ عجائب
۳۲۳
بسی گفتی و پایان یافتی باز
۳۲۴
حقیقت جان جانان یافتی باز
۳۲۵
بسی گفتی و دیدی عین مقصود
۳۲۶
در اینجاگه بکل دیدار معبود
۳۲۷
بسی گفتی ز سرّ جوهر ذات
۳۲۸
ز هر بیتی حقیقت عین آیات
۳۲۹
پدیدار است از دیدار جانان
۳۳۰
در اینجاگه همه اسرار جانان
۳۳۱
همه اسرارها اینجا پدید است
۳۳۲
رخ جانان در این پیدا بدید است
۳۳۳
همه اسرارها اینجاست پیدا
۳۳۴
رخ جانان ز تو پیداست اینجا
۳۳۵
نمودی راز کل عطّار آخر
۳۳۶
رسیدت این زمان اسرار آخر
۳۳۷
بهرگامی که اینجاگه نهادی
۳۳۸
دری دیگر ز معنی برگشادی
۳۳۹
بسی اسرارها اینجاست با دوست
۳۴۰
حقیقت پوست شد با کسوت دوست
۳۴۱
همه بودت بکل واصل نمود است
۳۴۲
ترا اسرار جان حاصل نموداست
۳۴۳
خبرداری کنون اعضای خویشت
۳۴۴
بدیدی این زمان یکتای خویشت
۳۴۵
همه واصل به تست اینجا دل و جان
۳۴۶
حقیقت باز دیدی روی جانان
۳۴۷
چو جانان با تو اینجاگه نظر کرد
۳۴۸
ترا از سرّ خود اینجا خبر کرد
۳۴۹
خبر از بود خود کردت در اینجا
۳۵۰
حقیقت برگشادت او در اینجا
۳۵۱
درت بگشاد و گنج کل نمودت
۳۵۲
حقیقت کرد پیدا بود بودت
۳۵۳
درت بگشاد جانان آخر کار
۳۵۴
که بنمودی همه اسرار اظهار
۳۵۵
درت بگشاد اینجا سرّ منصور
۳۵۶
که تا دریافتی نور علی نور
۳۵۷
درت بگشاد اینجا ذات از خویش
۳۵۸
یقین بنمود اسرارت همه پیش
۳۵۹
همه اسرارها داری در اینجا
۳۶۰
شدی در جزو و کل اینجا تو یکتا
۳۶۱
تو یکتائی ز یکتائی اللّه
۳۶۲
ز دستی دم عیان از قل هواللّه
۳۶۳
حقیقت قل هواللّه است در تو
۳۶۴
عیان ما هواللّه است در تو
۳۶۵
حقیقت قل هواللّه است موجود
۳۶۶
ترا قل گفت اللّه روی بنمود
۳۶۷
حقیقت قل هواللّه رخ نموداست
۳۶۸
ترا چندین ز خود پاسخ نموداست
۳۶۹
حقیقت چون شدی از راز آگاه
۳۷۰
همه درخویشتن بینی رخ شاه
۳۷۱
همه در خویشتن بین تاتوانی
۳۷۲
که بیشک کل توئی راز نهانی
۳۷۳
چون بیرون ازتو چیزی نیست دیگر
۳۷۴
ز بود خویش از معبود مگذر
۳۷۵
چو بیرون از تو چیزی نیست اینجا
۳۷۶
یکی میبین که کل یکی است اینجا
۳۷۷
یکی میبین ومنگر در دوئی باز
۳۷۸
یکی بین بیشکی انجام و آغاز
۳۷۹
همه از تست و تو ازذات هستی
۳۸۰
درون جان و دل سرّ الستی
۳۸۱
تو ز اسرار الستی صاحب راز
۳۸۲
همه در گفتهٔ جان گفتهٔ باز
۳۸۳
همه از جان برون آید یقین این
۳۸۴
یقین دان در همه جانان همین این
۳۸۵
حقیقت چون الستت هست پیدا
۳۸۶
دل و جان با ازل پیوست پیدا
۳۸۷
دل و جان با ازل اینجا قرین است
۳۸۸
که ذات پاکت اینجاگه یقین است
۳۸۹
یقین در جان و دل داری حقیقت
۳۹۰
همه اسرار دیده در شریعت
۳۹۱
یقین در جان خود دیدی رخ یار
۳۹۲
درون جان کنون جانان پدیدار
۳۹۳
ز دیدارش کنون بر خود در اینجا
۳۹۴
چو بگذشتی ز ماه و خور در اینجا
۳۹۵
مه و خور ذرّهٔ از بود بود است
۳۹۶
ترا در جسم و دل اینجا نموداست
۳۹۷
همه اشیا بتو پیداست امروز
۳۹۸
دل و جان تو کل یکتاست امروز
۳۹۹
بتو پیداست این جمله که دیدی
۴۰۰
همه دید تو بُد چون بازدیدی
۴۰۱
همه او دیدی و از وی نمودی
۴۰۲
ابا او گفتی و از او شنودی
۴۰۳
همه او دیدی اینجا چون همه اوست
۴۰۴
در این آیینه پیدا بیشکی دوست
۴۰۵
همه او دیدی و کلّی تو او بین
۴۰۶
چو جمله ذات اوآمد نکو بین
۴۰۷
همه او دیدی اینجا خویشتن تو
۴۰۸
حقیقت عقل و عشق و جان و تن تو
۴۰۹
از او پیداست از وی شد سخن گوی
۴۱۰
همه ذرّات بُردی در سخن گوی
۴۱۱
کنون چون او است در تو رخ نموده
۴۱۲
هزاران دم بدم پاسخ نمودی
۴۱۳
اگر مرد رهی عطّار چون اصل
۴۱۴
که مائیم این زمان در کعبهٔ وصل
۴۱۵
همه مقصود تست اینجا پدیدار
۴۱۶
چو اندر خیوشتن بینی رخ یار
۴۱۷
همه مقصود تو دیدار او بود
۴۱۸
که در آخر ترا مر روی بنمود
۴۱۹
همه مقصود تودیدار جانانست
۴۲۰
کنون جان ترا خورشید تابانست
۴۲۱
همه مقصود تو از ذات پیداست
۴۲۲
که جان جان ترا اکنون هویداست
۴۲۳
زهی مقصود ما گشته بحاصل
۴۲۴
که مائیم این زمان در کعبه واصل
۴۲۵
زهی مقصود ما از روی جانان
۴۲۶
که پیدا گشته اندر کوی جانان
۴۲۷
زهی مقصود ما از یار پیدا
۴۲۸
کنون در جوهر اسرار پیدا
۴۲۹
زهی مقصود ما در کعبه حاصل
۴۳۰
که مائیم این زمان در کعبه واصل
۴۳۱
زهی مقصود ما دیدار اللّه
۴۳۲
که اینجا یافتم جانست آگاه
۴۳۳
چو جان اسرار جانان یافت بیچون
۴۳۴
حقیقت این زمان اینجادگرگون
۴۳۵
نخواهد شد همه از وصل گویم
۴۳۶
چو ما اصلیم کل از اصل گویم
۴۳۷
منم واصل کنون چو یار درماست
۴۳۸
ز بود ما کنون جانان هویداست
۴۳۹
رخ جانان ز ما پیداست امروز
۴۴۰
ز ما این شور و هم غوغا است امروز
۴۴۱
رخ جانان ز ما پیداست تحقیق
۴۴۲
ز ما دریاب سالک زود توفیق
۴۴۳
رخ جانان ز ما پیداست در راز
۴۴۴
که پرده کردهایم از روی جان باز
۴۴۵
رخ جانان ز ما پیداست بنگر
۴۴۶
اگر مرد رهی از ما تو مگذر
۴۴۷
یکی جانست پیدا در همه جسم
۴۴۸
نموده خویشتن در هر صفت اسم
۴۴۹
یکی جانست صورت آشکاره
۴۵۰
همه صورت بسوی جان نظاره
۴۵۱
یکی جانست اینجا دم زده باز
۴۵۲
نموده اندر اینجا خویشتن باز
۴۵۳
یکی جانست همه زو گشت پیدا
۴۵۴
از او چندین هزاران شور و غوغا
۴۵۵
چو یک جانست چندین صورت از چیست
۴۵۶
حقیقت هست صورت پس دگر چیست
۴۵۷
چنین بین گر تو مرد راه اوئی
۴۵۸
یقین بین گر بکل آگاه اوئ
۴۵۹
چنین بین و چنین دان از شریعت
۴۶۰
که میگویم ترا سرّ حقیقت
۴۶۱
حقیقت این چنین است ار بدانی
۴۶۲
که جمله دوست بینی در نهانی
۴۶۳
حقیقت اینست اندر آخر کار
۴۶۴
که جمله دوست یابی و خبردار
۴۶۵
حقیقت اینست کاینجا باز گفتم
۴۶۶
ز رازت گویم و هم راز گفتم
۴۶۷
حقیقت اینست مردان خدابین
۴۶۸
چنین دیدند او دان و خدابین
۴۶۹
خدابین باش اگر ره بردهٔ تو
۴۷۰
بدر این پرده چه در پردهٔ تو
۴۷۱
خدا بین باش در اسرار عطّار
۴۷۲
ز جائی دیگر است این سرّ اسرار
۴۷۳
همه اویست و کس واقف نبوده
۴۷۴
در این اسرار کس واصف نبوده
۴۷۵
بسی گفتند لیکن طرز عطّار
۴۷۶
دمادم شو ز سرّ کل خبردار
۴۷۷
در این اسرار اگر تو مر خدائی
۴۷۸
مکن از دوست اینجاگه جدائی
۴۷۹
ز یکی در یکی بین ذات در خویش
۴۸۰
حجاب خویش تو خویشی بیندیش
۴۸۱
حجاب خویش اینجا عقل دیدی
۴۸۲
بماندی چون سخن از نقل دیدی
۴۸۳
حقیقت عقل را بگذار و هم نقل
۴۸۴
عیان عشق بین و بگذر از عقل
۴۸۵
عیان عقل بین اینجا بمانده
۴۸۶
همی در شور و در غوغا بمانده
۴۸۷
عیان عشق بین و عقل بگذار
۴۸۸
که اندر عقل بینی کی رخ یار
۴۸۹
عیان عشق بین وز عشق بیندیش
۴۹۰
که عشقت کل نهد اینجای در پیش
۴۹۱
همه شور جهان از عقل دیدم
۴۹۲
کتبها جملگی از نقل دیدم
۴۹۳
که باشد عقل تا این سرّ بداند
۴۹۴
که عقل اینجا به جز ظاهر نداند
۴۹۵
چو عشق اینجا نماید عین دیدار
۴۹۶
حقیقت عقل باشد ناپدیدار
۴۹۷
تویار عشق باش و یار خود بین
۴۹۸
بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین
۴۹۹
بجز عشق اندر اینجا جمله هیچست
۵۰۰
که عقل اینجای نقش هیچ هیچست
۵۰۱
اگر با عشق میری زنده گردی
۵۰۲
چو خورشید فلک تابنده گردی
۵۰۳
اگر با عشق میری آخر کار
۵۰۴
بمانی زنده این را یاد میدار
۵۰۵
دم آخر نمود عشق او یاب
۵۰۶
سوی کون و مکان از بخت بشتاب
۵۰۷
در آندم خوش نظر کن تا بدانی
۵۰۸
یکی را بین اگر مرد عیانی
۵۰۹
در آندم در یکیّ کل قدم زن
۵۱۰
در آخر این وجودت بر عدم زن
۵۱۱
در آخر چون یکی دیدی ز حق باز
۵۱۲
وجود خویشتن کلّی برانداز
۵۱۳
در آخر چون یکی بینی تمامی
۵۱۴
حقیقت پختگی یابی زخامی
۵۱۵
درآخر چون یکی بینی تو در ذات
۵۱۶
همه جا محو گردان جمله ذرّات
۵۱۷
در آخر چون یکی بینی در آخر
۵۱۸
ترا این ذات بنماید در آخر
۵۱۹
درآخر چون یکی بینی تمامت
۵۲۰
نظر کن آن زمان دید قیامت
۵۲۱
در آخر جمله چون روشن نماید
۵۲۲
ترا آن لحظه کل یکی نماید
۵۲۳
در آخر چونکه جانان بینی ای دوست
۵۲۴
شود مغز این زمان این کسوت دوست
۵۲۵
در آخر جمله جانان بین و دم زن
۵۲۶
وجود خویش کلّی بر عدم زن
۵۲۷
در آخر جمله جان بینی تو ای یار
۵۲۸
نظر کن نقطه را با دید پرگار
۵۲۹
نظر کن جمله اشیا محو مستی
۵۳۰
تو باشی هیچ نبود عین پستی
۵۳۱
همه ذرّات کم باشد حقیقت
۵۳۲
یکی باشد عیان عین طبیعت
۵۳۳
یکی باشد همه اندر یکی ذات
۵۳۴
حقیقت وصل بینی جمله ذرّات
۵۳۵
یکی باشد حقیقت هست یا نیست
۵۳۶
چونیکو بنگری در اصل یکیست
۵۳۷
یکی است این همه بیشک دوئی نیست
۵۳۸
حقیقت هیچ اینجاگه دوئی نیست
۵۳۹
دم آخر نظر کن در یکی باز
۵۴۰
که یکی باز بینی بیشکی باز
۵۴۱
دم آخر یکی بینی در اسرار
۵۴۲
ولی سر رشتهٔ خود را نگهدار
۵۴۳
سر هر کار از اینجا باز یابی
۵۴۴
همه در خویشتن این راز یابی
۵۴۵
هر آن چیزی که گفتم اوّل کار
۵۴۶
در آخر در یکی آید بدیدار
۵۴۷
در آخر در یکی این جمله فانی است
۵۴۸
ترادیدن ز خود راز نهانی است
۵۴۹
توئی گم کرده ره ای عقل دریاب
۵۵۰
در این معنیّ دیگر وصل دریاب
۵۵۱
اگر از وصل خواهی یافت بهره
۵۵۲
ترا باید که باشد جمله زهره
۵۵۳
قدم در نه اگر می وصل خواهی
۵۵۴
همه خود بین یقین گر وصل خواهی
۵۵۵
قدم در نه در این ره راه خود یاب
۵۵۶
درون جان و دل مر شاه دریاب
۵۵۷
قدم در نه در این آیینه بنگر
۵۵۸
جمال شاه هر آیینه بنگر
۵۵۹
قدم چون در نهادی در همه تو
۵۶۰
یکی یابی ز خویشت دمدمه تو
۵۶۱
همه بازار تست ای راز دیده
۵۶۲
توئی بازار خود را باز دیده
۵۶۳
تو در بازار خویشی یک زمان گم
۵۶۴
مثال جوهر ودریای قلزم
۵۶۵
تو در بازار خویشی باز مانده
۵۶۶
چنین در عشق صاحب راز مانده
۵۶۷
تو در بازار خویشی آخر کار
۵۶۸
در این بازار هم گشتی پدیدار
۵۶۹
تو در بازار خویشی خود طلب کن
۵۷۰
چو دریابی دگر خود را عجب کن
۵۷۱
همه سرگشتهاند اینجا چو تو یار
۵۷۲
بمانده خوار اندر عین بازار
۵۷۳
نمییابند اینجا دید اوّل
۵۷۴
بماندستند اینجاگه معطّل
۵۷۵
نمییابند اینجا راز در خود
۵۷۶
بماندستند اندر نیک و در بد
۵۷۷
نمییابند اینجا اصل جانان
۵۷۸
از آن اینجا ندیدند وصل جانان
۵۷۹
نمییابند اینجا گنج بیشک
۵۸۰
بماندستند اندر رنج بیشک
۵۸۱
نمییابند اینجا جوهر دوست
۵۸۲
بماندستند اندر بند این پوست
۵۸۳
توئی ای مانده حیران در بر دوست
۵۸۴
ترا اینجاست جانان بنگر ای دوست
۵۸۵
توئی ای مانده حیران در بر خویش
۵۸۶
ترا اینجاست جانان بنگر از خویش
۵۸۷
ترا امروز جانانست بدیدار
۵۸۸
تو اوئی گر تو زو باشی خبردار
۵۸۹
ترا امروز فضل است و عنایت
۵۹۰
که جانان داری و عین سعادت
۵۹۱
ترا امروز جاهست و مراتب
۵۹۲
چرا باشی ز دیدخویش غائب
۵۹۳
مرو بیرون زخود تا وصل بینی
۵۹۴
تو اصلی شاید از خود اصل بینی
۵۹۵
مرو بیرون ز خود در جوهر ذات
۵۹۶
نظر کن صورتت با جمله ذرّات
۵۹۷
تو اندر مرکب اصلی بصورت
۵۹۸
ولیکن جان در آن عین حضورت
۵۹۹
یقین ذاتست پیش از مرگ دریاب
۶۰۰
حقیقت جملگی کن ترک دریاب
۶۰۱
تو ترک هستی خود کن که اینست
۶۰۲
ترا در نیست عین الیقین است
۶۰۳
تو ترک هستی خود کن که بمعنی
۶۰۴
که تا باشد همه دیدار مولی
۶۰۵
تو ترک هستی خود کن حقیقت
۶۰۶
که تا پیدا شود دیدار دیدت
۶۰۷
تو ترک هستی خود کن که آنی
۶۰۸
چگویم تا به از این سرّ بدانی
۶۰۹
تو ترک هستی خود کن که ذاتی
۶۱۰
اگر اندر مکان ودر صفاتی
۶۱۱
مکان صورتت خاکست اینجا
۶۱۲
مکان جان یقین پاکست اینجا
۶۱۳
مکان صورتت در خاک پیداست
۶۱۴
مکان جان حقیقت جوهر لا است
۶۱۵
همه اندر مکان بنگر یقین تو
۶۱۶
که کل یکی است گرداری یقین تو
۶۱۷
همه اندر مکان بنگر یقین باز
۶۱۸
مکان انجام دان و کون آغاز
۶۱۹
مکان انجام دان گر کاردانی
۶۲۰
مکان اندر مکان در بی نشانی
۶۲۱
حقیقت کون بود بی نشان است
۶۲۲
که اینجا اصل پیدا و مکانست
۶۲۳
اگرچه هر دو عالم صورت ماست
۶۲۴
ولی در اصل هم پنهان و پیداست
۶۲۵
حقیقت اصل پنهانست از ذات
۶۲۶
وگر پیدا نموده جمله ذرّات
۶۲۷
حقیقت اصل پنهان گر بدانی
۶۲۸
یکی باشی تو در سرّ نهانی
۶۲۹
دگر گر اصل پیدا باز یابی
۶۳۰
ز پیدا جملگی مر راز یابی
۶۳۱
ز پیدا اصل خود دریاب ای جان
۶۳۲
که از پیدا بدانی خویش جانان
۶۳۳
ز پیدا اصل خود دریاب اینجا
۶۳۴
قراری گیر و می بشتاب اینجا
۶۳۵
ز پیدا اصل خود دریاب ای یار
۶۳۶
اگر هر جا تو میبشتاب ای یار
۶۳۷
تو در پیدائی و پنهان شدستی
۶۳۸
تو هم با جان و هم جانان شدستی
۶۳۹
تو در پیدائی امّا مانده پنهان
۶۴۰
از آن اینجا نمییابی تو جانان
۶۴۱
تو در پیدا توانی گشت واصل
۶۴۲
که در پنهان شدت مقصود حاصل
۶۴۳
تو در پیدا توانی گشت جانان
۶۴۴
یکی شو اندر این پیدا و پنهان
۶۴۵
از اوّل لاست آخر شاه بنگر
۶۴۶
حقیقت بود الّا اللّه بنگر
۶۴۷
از اوّل لاست آخر عین اللّه
۶۴۸
ز الاّ اللّه شو عین هواللّه
۶۴۹
تو چون این اصل داری در شریعت
۶۵۰
حقیقت در یکی دانی حقیقت
۶۵۱
تو این دم داری از آن سالک راز
۶۵۲
یکی بین چون یکی اصلی ز آغاز
۶۵۳
تو این دم هم نشان هم بی نشانی
۶۵۴
که هم جانی و دل هم جان جانی
۶۵۵
حقیقت وصل یاب و جمله بین دوست
۶۵۶
در اینجا جزو و کل دان مغز هم پوست
۶۵۷
همه از کارگاه اینجا یقین است
۶۵۸
که اینجا اوّلین و آخرین است
۶۵۹
همه از کارگاه آمد پدیدار
۶۶۰
در اینجا وصل شاه آمد بدیدار
۶۶۱
همه از کارگاه اینجا نموداست
۶۶۲
خود اندر جمله در گفت و شنود است
۶۶۳
در اینجا جمله موجود پیداست
۶۶۴
درونت بین که کل معبود پیداست
۶۶۵
یکی اندر یکی در بیشمار است
۶۶۶
حقیقت دان که کل دیدار یارست
۶۶۷
همه دیدار یارو یار در کلّ
۶۶۸
همه بی او شده بیرنج و در ذل
۶۶۹
همه دیدار یار و خویش در رنج
۶۷۰
خود است اینجا طلسم چرخ و هم گنج
۶۷۱
یکی گنج است مخفی در نشانه
۶۷۲
مر او را در عیان نام و نشانه
۶۷۳
یکی گنجست مخفی جوهرالذّات
۶۷۴
نموده روی خود در کلّ ذرّات
۶۷۵
یکی گنج است مخفی و دمادم
۶۷۶
نماید دید خود در روی آدم
۶۷۷
یکی گنجست مخفی رخ نموده
۶۷۸
ابا خود گفته و دیگر شنوده
۶۷۹
یکی گنج است پر گوهر در اسرار
۶۸۰
چو خورشید است اندر جمله انوار
۶۸۱
یکی گنجست مخفی عاشقان را
۶۸۲
که میگویند و میجویند آن را
۶۸۳
یکی گنج است اکنون چند گوئیم
۶۸۴
چو با ما است اکنون چند جوئیم
۶۸۵
چو با ما گفت کز اینجا نشانست
۶۸۶
حقیقت جملگی دیدار آنست
۶۸۷
همه گنج است اینجاگه گداکیست
۶۸۸
حقیقت با وجودش بینوا کیست
۶۸۹
همه از ذات و ذات اینجا چو گنجیست
۶۹۰
نهاده اسم کاینجا جان سپنجست
۶۹۱
همه از ذات پیدا و نه پیداست
۶۹۲
که اینجا کیست کو بر جمله پیداست
۶۹۳
همه ذاتست و ذات اینجا یقین جان
۶۹۴
نمودی تا بدانی زانکه جانان
۶۹۵
تو او شو کو تو است و هم توئی یار
۶۹۶
کنون اینجا حجاب از پیش بردار
۶۹۷
کنون اینجا حجاب از پیش برگیر
۶۹۸
چو یارت یافتی کارت ز سر گیر
۶۹۹
کنون اینجا حجابت نیست دریاب
۷۰۰
که کل جانست و او یکّی است دریاب
۷۰۱
کنون اینجا حجابی نیست جز پوست
۷۰۲
حقیقت دان که اینجا پوست هم اوست
۷۰۳
کنون اینجا حجابت رفت از پیش
۷۰۴
رخ او را نظر میکن تو درخویش
۷۰۵
کنون اینجا یکی ای تو یکی دان
۷۰۶
همه در خویش اینجا تو یکی دان
۷۰۷
کنون یکی ببین از اصل بیشک
۷۰۸
که اندر تست اینجا وصل بیشک
۷۰۹
کنون اینجا یکی بین از حقیقت
۷۱۰
طریقت با حقیقت در شریعت
۷۱۱
کنون اندر یکی بنگر نمودت
۷۱۲
که یکی است هم بود وجودت
۷۱۳
کنون چون جان جان ماست اینجا
۷۱۴
ابا او باش اینجاگه تو یکتا
۷۱۵
حقیقت چون همه جانانست دیدت
۷۱۶
همه بین جمله گفتارو شنیدت
۷۱۷
خدا در جمله موقوفست اویست
۷۱۸
که اندر جمله اودر گفتگویست
۷۱۹
بجز او هیچ دیگر نیست دریاب
۷۲۰
همه جا هست خورشید جهانتاب
۷۲۱
حقیقت بود او در جمله پیداست
۷۲۲
چنان چون ما باو او عاشق ما است
۷۲۳
چنان بر خویش اینجا عاشق آمد
۷۲۴
که هم درخویش با خود صادق آمد
۷۲۵
چنان با خویش دارد عشقبازی
۷۲۶
که او در خویش دارد بی نیازی
۷۲۷
جمالش در همه دیدار بنمود
۷۲۸
حقیقت خود بخود اسرار بنمود
۷۲۹
چنان دیدار خود در خود نمودست
۷۳۰
که یکی در یکی بیشک فزودست
۷۳۱
توئی جز تو کسی دیگر مبین تو
۷۳۲
یکی دان همچنین عین الیقین تو
۷۳۳
همه با تست و تو با اوئی اینجا
۷۳۴
ترا گفت و ورا میگوئی اینجا
۷۳۵
ازل را با ابد این دم تو خود دان
۷۳۶
یکی دید هواللّه و اَحَد دان
۷۳۷
همه ذات خداوند جهانست
۷۳۸
سراسر اندر این صورت نهانست
۷۳۹
همه ذات خداوند است اینجا
۷۴۰
بتوظاهر چو پیوند است اینجا
۷۴۱
همه ذات خداوند است بیچون
۷۴۲
توئی جمله مرو ازخویش بیرون
۷۴۳
زهی دیدار جانان در همه باز
۷۴۴
فکنده در همه این دمدمه باز
۷۴۵
زهی دیدار جانان نیست دیگر
۷۴۶
کنون پیدا شد اینجا دید جوهر
۷۴۷
زهی دیدار جانان در دل ما
۷۴۸
نظر کن جمله جانان حاصل ما
۷۴۹
زهی دیدار جانان دیده عطّار
۷۵۰
طمع از خویشتن ببریده عطّار
۷۵۱
زهی دیدار جانان جمله جانانست
۷۵۲
که اندر بود خود در جمله اعیانست
۷۵۳
زهی دیدار جانان در همه باز
۷۵۴
نموده در عیان انجام و آغاز
۷۵۵
زهی دیدار جانان کس ندیده
۷۵۶
همه خود گفت وز خود شنیده
۷۵۷
حقیقت خویشتن گفتست رازش
۷۵۸
حقیقت خویش بشنفتست رازش
۷۵۹
حقیقت خویش دیده روی خود دوست
۷۶۰
نموده مغز خود در کسوت پوست
۷۶۱
سخن چندانکه میگوئیم اینجا
۷۶۲
ابا اویست که میجوئیم اینجا
۷۶۳
سخن چندانکه میگوئیم او گفت
۷۶۴
ابا خود گفت وخود اسرار بشنفت
۷۶۵
سخن چندانکه رفت از وصل باقی
۷۶۶
هنوز اسرار مانده هان تو ساقی