Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در صفات جان و دل گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تعالی اللّه که بیمثل و صفاتند
۲
حقیقت هر دو در دیدار ذاتند
۳
تعالی اللّه که هر دو در یکیاند
۴
ابا عطّار جانان بیشکیاند
۵
تعالی اللّه که هر دو آفتابند
۶
که با ذرّات اندر نور تابند
۷
تعالی اللّه دو دیدار نمودار
۸
حقیقت در حقیقت صاحب اسرار
۹
تعالی اللّه نور لایزالند
۱۰
کنون اندر تجلّی جلالند
۱۱
تعالی اللّه از این جوهر پاک
۱۲
که اندر آب و ریح و نار در خاک
۱۳
نمودند و حقیقت یار گشتند
۱۴
ز شاخ عمر برخوردار گشتند
۱۵
بسی اسرار دل دارم که گویم
۱۶
نمیدانم ز معنی با که گویم
۱۷
بسی اسرار دل گفتیم اینجا
۱۸
دُرِ اسرار بر سُفتیم اینجا
۱۹
بسی اسرار جان اینجا نمودیم
۲۰
دَرِ معنی بیکباره گشودیم
۲۱
کنون هر کو در این منزل درآید
۲۲
یقین از عشق سرّ جوهر آید
۲۳
ازاین اسرارهای جوهر الذّات
۲۴
حقیقت با خبر گشتند ذرّات
۲۵
از این اسرارها اسرار بین کیست
۲۶
حقیقت همچو ما یک یار بین کیست
۲۷
که برخوردار این دیدار گردد
۲۸
که بود او بکلّی یار گردد
۲۹
در این بحر پر از جوهر که جانست
۳۰
که اینجا در یقین جوهر عیانست
۳۱
که را زهره است تا جوهر ستاند
۳۲
در این دریای او غرقه نماند
۳۳
که را زهره است از این دریای اعظم
۳۴
که یک دم با تو جوهر برکشددم
۳۵
عجب بحریست من ملّاح اویم
۳۶
یقین جسمست من ارواح اویم
۳۷
مرا این بحر کل آمد میسّر
۳۸
کز اینجا یافتم هر لحظه جوهر
۳۹
مرا این بحر کل آمد بدیدار
۴۰
حقیقت زوست پیدا جوهر یار
۴۱
مرا این جوهر کل راه دادست
۴۲
مرا این جوهر اینجا شاه دادست
۴۳
در این بحرم یکی جوهر پدیدست
۴۴
درونم بیشک از بیرون پدیدست
۴۵
از آن جوهر چو رهبر یافتستم
۴۶
ز رهبر عین جوهر یافتستم
۴۷
کنون چون جوهرم در دست افتاد
۴۸
مرا جوهر عجب در دست افتاد
۴۹
همی خواهم که آن کلّی ببینند
۵۰
کسانی کز عیان صاحب یقینند
۵۱
مراجوهر بدست اینجا خریدار
۵۲
نمییابم کسی کآید پدیدار
۵۳
مرا بستاند این جوهر ز خود باز
۵۴
که تا گردم یقین بیجان و تن باز
۵۵
چو این جوهر مرا دادند آخر
۵۶
مرا کردند این اسرار ظاهر
۵۷
حقیقت جوهر منصور دارم
۵۸
از آن دائم حضور ونور دارم
۵۹
حضورم بیخودی اکنون بدیدست
۶۰
درونم بیشک از بیرون بدیدست
۶۱
حضوری یافتم از دید جوهر
۶۲
که پیشم شبنمی دریای اخضر
۶۳
بود زیرا که دارم قربت دوست
۶۴
حقیقت عین ذات و رفعت دوست
۶۵
ز جانان هم بجانان راه دارم
۶۶
ز جانان هر دل آگاه دارم
۶۷
دلم آگاه بود آگاه تر شد
۶۸
حقیقت سر از آن آگاه تر شد
۶۹
دلم آگاه شد از راز جانم
۷۰
حقیقت یافت وصل اندر نهانم
۷۱
دلم این دم حقیقت جوهر اوست
۷۲
که جمله پیش او دیدار نیکوست
۷۳
دلم یار است و جان دیدار باشد
۷۴
از آن دل دائما با یار باشد
۷۵
که جان هم واصل و دل هست واصل
۷۶
یقین مقصود هر دو گشته حاصل
۷۷
کنون هم وصل هر دو آشکارست
۷۸
حقیقت هر دو در دیدار یارست
۷۹
کسی دیدست جان مانند اوّل
۸۰
بشد دل نیز در آخر معطّل
۸۱
دل وجانست هر دوجوهر ذات
۸۲
حقیقت نقش کرده جمله ذرّات
۸۳
همه ذرّات با ایشان یکیاند
۸۴
کنون در وصل جانان بیشکیاند
۸۵
ابا عطّار اینجا آشنااند
۸۶
حقیقت جمله در دید خدااند
۸۷
ابا عطّار اینجا هم جلیسند
۸۸
یکی با جوهر جانان نفیسند
۸۹
چو جان اصلست از جانان که جانان
۹۰
که جان گوید ترا اسرار پنهان
۹۱
چو جان اصلست از جانان خبردار
۹۲
چو من پیوسته در جانان پدیدار
۹۳
چو جان اصلست با جان آشنا شو
۹۴
چو با جان آشنا گشتی خدا شو
۹۵
چو باجان آشنا گشتی بیندیش
۹۶
حجاب و پردهها بردار از پیش
۹۷
چو با جان آشنا گشتی بتحقیق
۹۸
ز جانت بود تاوان لحظه توفیق
۹۹
چو با جان در یکی دیدی در اشیا
۱۰۰
تو باشی در نهان پرده پیدا
۱۰۱
بجز جانان اگر مردی یقینی
۱۰۲
مبین چیزی اگر مردی نه بینی
۱۰۳
بجز جانان مبین اکنون چو عطّار
۱۰۴
حقیقت جان ز دید او نگهدار
۱۰۵
بجز جانان مبین در هیچ رویت
۱۰۶
که او اینجاست اندر گفتگویت
۱۰۷
بجز جانان اگر تو راز دانی
۱۰۸
که هم هیلاج خود را باز دانی
۱۰۹
چو جانانست با تونیست اسرار
۱۱۰
حقیقت جان ز دید او نگهدار
۱۱۱
ز جانان گوی از جانان حقیقت
۱۱۲
همه هیلاج آنگه دید دیدت
۱۱۳
فنا کن آن زمان خود را تو در وی
۱۱۴
یکی شو هان یکی در دید لاشی
۱۱۵
فنا کن خرقهٔ خود در بر دوست
۱۱۶
برون آور حقیقت مغز از پوست
۱۱۷
فنا کن بود خود تا بود گردی
۱۱۸
که اندر بود کل معبود گردی
۱۱۹
فنا کن مغز را و پوست بگذار
۱۲۰
بجز اسرار دید دوست مگذار
۱۲۱
فنا کن خویشتن عطّار در جان
۱۲۲
که اسراری تو مر اسرار در جان
۱۲۳
در این سرّ فنا عطّار افتاد
۱۲۴
یقین گفتار من با یار افتاد
۱۲۵
مرا گفتار از یاراست هر دم
۱۲۶
کز او هر لحظه دیدارست خرّم
۱۲۷
سخن در بیخودی میگویم اکنون
۱۲۸
ز جانان وصل کل میجویم اکنون
۱۲۹
سخن در وصل کل هیلاج افتاد
۱۳۰
از آن گفتار با حلاّج افتاد
۱۳۱
سخن در وصل کل اینجا نمایم
۱۳۲
ز ذات کل بیان پیدا نمایم
۱۳۳
اگرچه این زمان افتادهام دوست
۱۳۴
بیکباره خدائی نیستم پوست
۱۳۵
همه اندر یکی در عین منزل
۱۳۶
حقیقت در یقین هستند واصل
۱۳۷
همه یارند لیکن جمله بی یار
۱۳۸
همه دیدار او راناپدیدار
۱۳۹
همه یارند و در دنیا ندانند
۱۴۰
یقین این نیز در عقبی نمایند
۱۴۱
دراینجا وصل جانان دست دادست
۱۴۲
غنیمت دان که جانان دست دادست
۱۴۳
در اینجا وصل جانانست دریاب
۱۴۴
گلت خورشید تابانست دریاب
۱۴۵
در ایجا وصل جانان یافتستی
۱۴۶
چرا جان و دلت بشتافتستی
۱۴۷
در اینجا وصل معشوقست پیدا
۱۴۸
همه از بهر این در شور و غوغا
۱۴۹
همه در شور و در سودای دنیا
۱۵۰
فتاده جمله در غوغای دنیا
۱۵۱
وصال اینجاست مر صاحبدلان را
۱۵۲
که پیش از مرگ بیند جان جان را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.