در سؤال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی پرسید از آن دانای اسرار
۲
که کن زودم از این معنی خبردار
۳
چو ما مردیم وصل حق بیابیم
۴
حقیقت بود جان آنجا شتابیم
۵
خبرمان بود زینجا و ز آنجا
۶
چنان کامروز بر ماهست پیدا
۷
چنین عقل و چنین ادراک اینجا
۸
که ما دادیم سوی خاک اینجا
۹
همان باشد بزیر خاک هان گوی
۱۰
اگر مرد رهی شرحی از آن گوی
۱۱
جوابش داد آندم پیر دانا
۱۲
که این اسرار بیشک هست سودا
۱۳
تو این دم سرّ جانان یافتستی
۱۴
حقیقت سرّ پنهان یافتستی
۱۵
ترا ارموز باید شد خبردار
۱۶
که فردا را از آن باشی خبردار
۱۷
خبر امروز باید بودنت هان
۱۸
که گفتم با خبر مر نصّ و برهان
۱۹
خبر امروز باید بودنت دوست
۲۰
که آئی خود برون چون مغز از پوست
۲۱
خبر امروز باید بودنت یار
۲۲
که خواهی گشت در وی ناپدیدار
۲۳
خبر امروز باید بودت از جان
۲۴
ز بهر جان، تو دل چندین مرنجان
۲۵
خبر امروز باید بودت از دل
۲۶
که تا مقصود کل بینی بحاصل
۲۷
هر آنکو با خبر امروز بیند
۲۸
رخ معشوق جان افروز بیند
۲۹
هر آنکو با خبر دیدست دلدار
۳۰
چو اهل دل بود پیوسته بیدار
۳۱
هر آنکو با خبر شد در بر دوست
۳۲
یکی شد مر ورا هم مغز و هم پوست
۳۳
خبر شد جان و سر را سرّ معنی
۳۴
که اینجا یافتند دیدار مولی
۳۵
ترا باید که باشی صاحب راز
۳۶
خبر باید ترا ز انجام و آغاز
۳۷
که باشد تا وصال اینجا بیابی
۳۸
ورا در نقد حال اینجا بیابی
۳۹
خبر دارم ز نقد حال امروز
۴۰
که دارم در درون یارِ دل افروز
۴۱
خبردارم من از دیدارِ رویش
۴۲
فتاده این چنین در گفتگویش
۴۳
خبر دارم که میپرسد خبر باز
۴۴
که تا برگویم از جانان خبرباز
۴۵
اگرچه در خبر سرّ کمالم
۴۶
چنین افتاده در سرّ وصالم
۴۷
خبر در وصل آنکس باز یابد
۴۸
که اینجا اصل جانان باز یابد
۴۹
مرا از وصل کل توفیق دادند
۵۰
ز بود بودم این توفیق دادند
۵۱
از آن بردستم اینجاگوی توفیق
۵۲
که میگویم چنین اسرار تحقیق
۵۳
هر آنکو اصل تحقیقی ندارد
۵۴
در اینجا اصل توفیقی ندارد
۵۵
طلب کن اصل تا تحقیق یابی
۵۶
پس آگاهی از آن توفیق یابی
۵۷
طلب کن اصل جان اینجایگه باز
۵۸
که تا بینی یقین دیدار شه باز
۵۹
خبر امروز اگر داری ز فردا
۶۰
دوئی بگذار اینجا باش فردا
۶۱
خبر امروز اگر داری حقیقت
۶۲
یقین میدان همان بینی ز دیدت
۶۳
خبر امروز اینجا میتوان یافت
۶۴
کسی کاندر درون هردو جهان یافت
۶۵
اگر امروز یابی آن خبر باز
۶۶
همه اسرار یابی در نظر باز
۶۷
نظر امروز بگشای ار توانی
۶۸
که پیدا شد یقین سرّ نهانی
۶۹
طلب کن از خود ای بیچاره مانده
۷۰
چرا از خانهٔ آواره مانده
۷۱
طلب کن از خود اینجا جوهر یار
۷۲
که تو هم بحری و جوهر پدیدار
۷۳
طلب کن از خود اینجا اصل بنگر
۷۴
تو داری پای تا سر وصل بنگر
۷۵
طلب کن از خود آنجا بود آن ماه
۷۶
که گردانست اندر هفت خرگاه
۷۷
طلب کن از خودش رویش عیان بین
۷۸
فروغ روی او هر دو جهان بین
۷۹
فروغ روی آن مه گر بیابی
۸۰
چو من در جزو دنیا کل شتابی
۸۱
فروغ روی آن مه هر دو عالم
۸۲
حقیقت روشنست اینجا دمادم
۸۳
غنیمت دان وصال یار اینجا
۸۴
که بنمودست مر دیدار اینجا
۸۵
غنیمت دان دمی چون یار داری
۸۶
یقین بی زحمت اغیار داری
۸۷
غنیمت دان وصالش را یقین تو
۸۸
از او دوری حقیقت پیش بین تو
۸۹
ترا امروز ای غافل در اینجا
۹۰
نباشی اندر او واصل در اینجا
۹۱
نیابی وصل تا جان درنبازی
۹۲
که درجانبازی است این سرفرازی
۹۳
نیابی وصل ای عطّار اینجا
۹۴
چو میدانم که میدانی تو اینجا
۹۵
ترا چندین معانی بهر این است
۹۶
که یکی در یکی عین الیقین است
۹۷
ترا عین العیان با تست دیدی
۹۸
در اینجاگه بمنزل در رسیدی
۹۹
رسیدی این زمان در منزل دل
۱۰۰
حقیقت کرد دل مقصود حاصل
۱۰۱
رسیدی این زمان در منزل جان
۱۰۲
یکی بُد در یکی مر حاصل جان
۱۰۳
کنون از سالکی عین وصالی
۱۰۴
ز ماضی گشته مستقبل تو حالی
۱۰۵
عیان حال این دم در خبر یاب
۱۰۶
حقیقت جمله جانان در نظر یاب
۱۰۷
اگر امروز باشی در خبر تو
۱۰۸
یقین فردا توئی صاحب نظر تو
۱۰۹
بوقتی کز سرشت خود برآئی
۱۱۰
کسی گردی و آنگاهی خدائی
۱۱۱
نداند هیچکس این راز دیدن
۱۱۲
کجا اعمی تواند باز دیدن
۱۱۳
همه کورند خورشیدست در جان
۱۱۴
حقیقت نور جاوید است در جان
۱۱۵
همه کورند و بر ایشان حرج نیست
۱۱۶
از این کوری مر ایشان را فرج نیست
۱۱۷
همه کورندو اینجا رهنما نیست
۱۱۸
همه بیگانه گویا آشنا نیست
۱۱۹
از این کوران دل عطّار بگرفت
۱۲۰
دل و جانش همه دلدار بگرفت
۱۲۱
از این کوران کجا بینائی آید
۱۲۲
کسی باید که این سرّ برگشاید
۱۲۳
همه کورند اندر آشنائی
۱۲۴
همه یک اصل و مانده درجدائی
۱۲۵
از این کوری اگر نوری پدیدار
۱۲۶
شود پیدا مگر گردد خبردار
۱۲۷
حقیقت چشم صورت کور ماندست
۱۲۸
عجبتر جسم او چون حور ماندست
۱۲۹
طلبکارست تا مطلوب دیده
۱۳۰
بخود جویا شده محبوب دیده
۱۳۱
طلبکار است نادان دیده اوست
۱۳۲
درون جزو و کل گردیده با اوست
۱۳۳
طلب ازدیده کن اینجا حقیقت
۱۳۴
که ازدیده بیابی دید دیدت
۱۳۵
چنان عطّار اندر دیده باقیست
۱۳۶
که مانده مست او حیران ساقیست
۱۳۷
چو ساقی دوست باشد خوب باشد
۱۳۸
بخاصه کز کف محبوب باشد
۱۳۹
چو ساقی یار باشد جامِ مل نوش
۱۴۰
حقیقت جام از آن دلدارِ کل نوش
۱۴۱
منم امروز جام عشق خورده
۱۴۲
دریده اند اینجا هفت پرده
۱۴۳
منم امروز پرده برفکنده
۱۴۴
درون بحر کل گوهر فکنده
۱۴۵
درون بحر کل من گوهر یار
۱۴۶
حقیقت کردهام جوهر پدیدار
۱۴۷
از این جوهر مرا کل حلقه گوش است
۱۴۸
نه همچون دیگرم جوهر فروش است
۱۴۹
حقیقت جوهری دارم در اسرار
۱۵۰
درون بحر کل ازمن بدیدار
۱۵۱
بمن پیداست اینجا هر چه پیداست
۱۵۲
مرا اسرار کل اینجا هویداست
۱۵۳
بمن پیداست اینجا هر چه دیدم
۱۵۴
ز یکی من بکام دل رسیدم
۱۵۵
بمن پیداست سرّ لایزالی
۱۵۶
عیان من تجلّی جلالی
۱۵۷
ز من پیدا ز من پنهانی آمد
۱۵۸
ز من دانا ز من نادانی آمد
۱۵۹
حقیقت پرده از رخ برگشایم
۱۶۰
همه اسرارها پیدا نمایم
۱۶۱
ولی اینجایگه جان درنگنجد
۱۶۲
حجاب کفر و هم ایمان نگنجد
۱۶۳
حجاب کفرو ایمان محو کردم
۱۶۴
از آن اینجا حقیقت فرد فردم
۱۶۵
بیان این بیان بسیار گفتم
۱۶۶
در اینجاگه ز دید یارگفتم
۱۶۷
بیان وقتی در اینجاگه توانم
۱۶۸
یقین گردد چو نبود در گمانم
۱۶۹
گمانم رفته است و بی گمانی است
۱۷۰
نشانم این زمان در بی نشانی است
۱۷۱
گمانم رفته اکنون دریقین است
۱۷۲
دل و جانم در اینجا پیش بین است
۱۷۳
گمان برداشتم در اصل جوهر
۱۷۴
چو دیدم عاقبت من وصل جوهر
۱۷۵
گمان برداشتم من در عیانش
۱۷۶
یکی دیدم همه شرح و بیانش
۱۷۷
زهی وصلی که رخ بنمود در جان
۱۷۸
هزاران جان یقین بگشود از جان
۱۷۹
یکی جانست و یک جانان دوئی نیست
۱۸۰
تو یکی بین که مائی و توئی نیست
۱۸۱
یکی جانست و یک جانان نظر کن
۱۸۲
بدین معنیّ بیپایان نظر کن
۱۸۳
یکی جانست و یک جانان یقین دان
۱۸۴
تو جان در نزد جانان پیش بین دان
۱۸۵
یکی جان و یکی جانان چگوئی
۱۸۶
دوئی برداشتی دیدار اوئی
۱۸۷
یکی جان در همه موجود باشد
۱۸۸
یکی بیشک یقین معبود باشد
۱۸۹
یکی دیدار چندین صورت آمد
۱۹۰
از آن در احولی معذورت آمد
۱۹۱
یکی دیدار اگر یابی یکی یاب
۱۹۲
در این آیینه خود را بیشکی یاب
۱۹۳
یکی دیدار عطّارست حیران
۱۹۴
عجب چون خود بخود یارست حیران
۱۹۵
یکی دیدار اگر داری نظر تو
۱۹۶
درون خویشتن بینی گهر تو
۱۹۷
یکی دیدار و گفتار از یکی هست
۱۹۸
یقین میدان که کل او بیشکی هست
۱۹۹
از آن عطّار هر دم جوهر و دُر
۲۰۰
همی ریزد در اینجا زا سخن پُر
۲۰۱
حقیقت هر یکی صد جوهر آمد
۲۰۲
یقین هر بیت از جان خوشتر آمد
۲۰۳
اگر صاحبدلی عطّار بنگر
۲۰۴
درون خویشتن را یار بنگر
۲۰۵
منم پنهان درون جمله پیدا
۲۰۶
بهر کسوت که گردانم هویدا
۲۰۷
یکی باشد نباشد ثانی من
۲۰۸
نه دانائی و نی نادانی من
۲۰۹
در آن حضرت نمیگنجد در آن ذات
۲۱۰
نظر میکن تو اندر جمله ذرّات
۲۱۱
منم درجمله اشیا گشته فانی
۲۱۲
حقیقت در خدا غرق معانی
۲۱۳
منم در حق حق اندر من نموده
۲۱۴
ز خود با من بیان خود شنوده
۲۱۵
منم در حق حقیقت حق بدیده
۲۱۶
یقین بودها مطلق بدیده
۲۱۷
چگویم برگشا این دیدهٔ راز
۲۱۸
درون خود ببین انجام وآغاز
۲۱۹
اگر این دیدهٔ دل برگشائی
۲۲۰
ترا روشن شود سرّ خدائی
۲۲۱
اگر این دیدهٔ دل باز بینی
۲۲۲
درون دیدهٔ دل راز بینی
۲۲۳
درون دیده دید دید یار است
۲۲۴
در او هر لحظه صنع بیشمار است
۲۲۵
هر آنکو صاحب اسرار باشد
۲۲۶
ورا دائم دلش بیدار باشد
۲۲۷
هر آنچه از اوّل آمدتا بآخر
۲۲۸
حقیقت عقل اینجا کرد ظاهر
۲۲۹
نمود عقل دان اشیا تمامت
۲۳۰
مدار او را ز گردش استقامت
۲۳۱
حقیقت عشق اینجا کل بسوزد
۲۳۲
در آخر نیز عین دل بسوزد
۲۳۳
بخواهی سوختن در آخر کار
۲۳۴
چو خورشید یقین آید پدیدار
۲۳۵
تو اکنون ذرّهٔ خورشید باشی
۲۳۶
از آن اینجایگه جاوید باشی
۲۳۷
دل تو هست خورشید حقیقی
۲۳۸
که با روح القدس داری رفیقی
۲۳۹
دلت بشناس و صاحبدل شو ای دوست
۲۴۰
که دل مغزست و صورت نیز هم اوست
۲۴۱
دلت بشناس تا حق را بدانی
۲۴۲
که دل گوید ترا راز نهانی
۲۴۳
بجان گردیدی اندر دوست مانده
۲۴۴
چه گردد مغز جان بی پوست مانده
۲۴۵
تو این دم مغز جان خود طلب کن
۲۴۶
یقین راز نهان خود طلب کن
۲۴۷
یقین چون آیدت تو بیگمان شو
۲۴۸
حقیقت در یقین تو جان جان شو
۲۴۹
الا عطّار الاّ بین اللّه
۲۵۰
حقیقت زین دمت در قل هو اللّه
۲۵۱
حقیقت آنچه داری بر کمالست
۲۵۲
ترا اعیان و دیدار وصال است
۲۵۳
زهی وصل و زهی اصل یگانه
۲۵۴
که خواهد بود ما را جاودانه
۲۵۵
خبردارم ز وصل یار اینجا
۲۵۶
که دیدستیم اصل یار اینجا
۲۵۷
منم با وصل و در اصلم نمودار
۲۵۸
از آن مخفی شوم اینجا دگر بار
۲۵۹
خوشا وصلی که آن آخر ندارد
۲۶۰
کسی باید که در آن پایدارد
۲۶۱
اگر آن وصل میجوئی در اینجا
۲۶۲
تو داری پس چه میجوئی در اینجا
۲۶۳
اگر آن وصل میجوئی فنا شو
۲۶۴
هم اندروصل دیدار خدا شو
۲۶۵
اگر آن وصل میخواهی بیندیش
۲۶۶
که آن دریابی اینجاگاه از پیش
۲۶۷
ترا وصلست و مانده بیخبر تو
۲۶۸
نباشی غافلا صاحب نظر تو
۲۶۹
ترا وصلست در دنیای فانی
۲۷۰
یقین او را تو است و تو ندانی
۲۷۱
ترا وصلست اینجا آشنائی
۲۷۲
که بیشک در فنا کلّی بقائی
۲۷۳
ترا وصلست اینجا گر بدانی
۲۷۴
حقیقت سرّ اسرار معانی
۲۷۵
تو ازجان و دگر چیزی نبینی
۲۷۶
یقین میدان اگر صاحب یقینی
۲۷۷
تو از خود جوی و هم از خود طلب راز
۲۷۸
که ازخود یابی اینجا جان جان باز
۲۷۹
تو از خود جوی چون عطّار دیدار
۲۸۰
که خواهی گشت چون وی ناپدیدار
۲۸۱
تو از خود جوی و چون من گرد واصل
۲۸۲
که مقصود است اینجا جمله حاصل
۲۸۳
تو از خود جوی اگر صاحب یقینی
۲۸۴
که هم در خویش بود حق ببینی
۲۸۵
تو از خود جوی وانگه باز ین راز
۲۸۶
چو دریابی حقیقت تو سر افراز
۲۸۷
سرافرازی کنی مانند منصور
۲۸۸
شوی تو بیشکی در عشق مشهور
۲۸۹
دم منصور اگر آید بدیدت
۲۹۰
کند اینجا حقیقت ناپدیدت
۲۹۱
فنا گرداندت تا سر بگوئی
۲۹۲
نداری مخفی و ظاره بگوئی
۲۹۳
اگر ظاهر کنی اسرار جانان
۲۹۴
کشندت ناگهی بر دار جانان
۲۹۵
ترا گر زهره اینجا پایدار است
۲۹۶
حقیقت جای تو در پای داراست
۲۹۷
بگو گر پایداری ضربت عشق
۲۹۸
که تا چون او رسی در قربتِ عشق
۲۹۹
بگو گر پایداری همچو او تو
۳۰۰
همی گویم همی گویم همی گو
۳۰۱
از اوّل تا بآخر اینت گفتم
۳۰۲
از او اسرار کل اینجا شنفتم
۳۰۳
نداری زهره تا این سرّ بگوئی
۳۰۴
اناالحق همچو من ظاهر بگوئی
۳۰۵
اگر می بگذری از جان تو مطلق
۳۰۶
توانی زد دم کل در اناالحق
۳۰۷
ز خود بگذر اناالحق زن در اینجا
۳۰۸
اگر مرد رهی در زن در اینجا
۳۰۹
حقیقت مرد ره تا زن نگردد
۳۱۰
در این خرمن چو نیم ارزن نگردد
۳۱۱
نداند هیچ چندانی که گوید
۳۱۲
نیابد وصل چندانی که جوید
۳۱۳
در این سرّ گر شوی از خویشتن پاک
۳۱۴
بیابی تو درون جان و تن پاک
۳۱۵
ترا زیبد اگر از خود گذشتی
۳۱۶
یقین میدان که جزو و کل نوشتی
۳۱۷
شوی فانی اگر خود را نبینی
۳۱۸
یکی باشی اگر صاحب یقینی
۳۱۹
ز خود چون درگذشتی از حقیقت
۳۲۰
خدابینی تو بیشکی دید دیدت
۳۲۱
اگر دیدار میخواهی فنا شو
۳۲۲
پس آنگه در تمامت آشنا شو
۳۲۳
اگر دیدار میخواهی چو منصور
۳۲۴
یکی شو در یکی نورٌ علی نور
۳۲۵
چرا ترسانی ای زهره ندیده
۳۲۶
از آن اینجا توئی بهره ندیده
۳۲۷
چرا ترسانی و نندیشی از راز
۳۲۸
که تا گردی بسان من تو سرباز
۳۲۹
چرا ترسی که آخر همچنین است
۳۳۰
نظر بگشا گرت عین الیقین است
۳۳۱
که خواهی مرد اینجا بیچه و چون
۳۳۲
بخواهی خفت اندر خاک و در خون
۳۳۳
چو خواهی خفت در خون آخر کار
۳۳۴
تو اندر خاک بیشک ناپدیدار
۳۳۵
شدن جانا اگر بادرد کاری
۳۳۶
نمیبینم به از این یادگاری
۳۳۷
اگر این یادگار اینجا بماند
۳۳۸
کسی کاینجادل و جان برفشاند
۳۳۹
دل و جان برفشان بر روی جانان
۳۴۰
رها کن یادگاری سوی مردان
۳۴۱
رها کن یادگاری سوی عشّاق
۳۴۲
که گویند از تو اندر کلّ آفاق
۳۴۳
رها کن یادگاری همچو مردان
۳۴۴
ز کشتن همچو مردان رخ مگردان
۳۴۵
منم سر برکف دستم نهاده
۳۴۶
زهر موئی زبانی برگشاده
۳۴۷
همی گویم اناالحق از دل و جان
۳۴۸
چو منصورم رها کرده دل و جان
۳۴۹
منم امروز در یکتائی خویش
۳۵۰
نیندیشم من از رسوائی خویش
۳۵۱
نیندیشم ز ننگ و نام اینجا
۳۵۲
چو بیشک یافتستم کام اینجا
۳۵۳
نیندیشم ز کشتن یک زمان من
۳۵۴
که خواهم شد حقیقت جان جان من
۳۵۵
مرا اینجا است وصل پار پیدا
۳۵۶
حقیقت شد مرا دیدار اینجا
۳۵۷
مرا اینجا است دیدار الهی
۳۵۸
یکی دانم عزیزی پادشاهی
۳۵۹
مرا چه نور چه ظلمت یکی هست
۳۶۰
بنزدم فیل و پشّه بیشکی هست
۳۶۱
برم چون جمله از یکی است موجود
۳۶۲
نبینم هیچ جز دیدار معبود
۳۶۳
برم جمله یکی است از عیانم
۳۶۴
از آن بر تخت معنی کامرانم
۳۶۵
منم بر تخت معنی شاه معنی
۳۶۶
که هستم از یقین آگاه معنی
۳۶۷
منم بر تخت معنی کامران من
۳۶۸
حقیقت رفته در کون و مکان من
۳۶۹
منم بر تخت معنی شاه و سلطان
۳۷۰
حقیقت هم منم دیدار جانان
۳۷۱
چو سلطانم کنون بر هفت کشور
۳۷۲
دو عالم صیت من دارد سراسر
۳۷۳
چو سلطانم کنون در سرفرازی
۳۷۴
مرا زیبد حقیقت عشقبازی
۳۷۵
چو سلطانم کنون در هر دو عالم
۳۷۶
کنم اینجایگه حکم دمادم
۳۷۷
چو سلطانم من اندر ملک امروز
۳۷۸
کنم لشکر ز داد خویش پیروز
۳۷۹
چو سلطانم من از وصل الهی
۳۸۰
حقیقت صیتم از مه تا بماهی
۳۸۱
چنان رفتست نامم در زمانه
۳۸۲
که خواهم ماند اکنون جاودانه
۳۸۳
منم سلطان معنی اندر آفاق
۳۸۴
فتاده در نهاد واصلان طاق
۳۸۵
منم سلطان معنی بیچه و چون
۳۸۶
نموده روی خود در هفت گردون
۳۸۷
منم سلطان معنی در حقیقت
۳۸۸
که در معنی سپردستم طریقت
۳۸۹
منم سلطان معنی در یقینم
۳۹۰
که بیشک اوّلین و آخر آخرینم
۳۹۱
منم سلطان معنی بیشکی من
۳۹۲
که هستم اوّل و آخر یکی من
۳۹۳
چو من دیگر نباشد در معانی
۳۹۴
ندارم در همه آفاق ثانی
۳۹۵
چو من امروز در سرّ اناالحق
۳۹۶
که دارد در معانی راز مطلق
۳۹۷
منم امروز راز یار گفته
۳۹۸
حقیقت قصّهٔ بسیار گفته
۳۹۹
بسی گفتستم از اسرار تحقیق
۴۰۰
که تا دیدستم از دلدار توفیق
۴۰۱
مرا توفیق اینجا هست ازدوست
۴۰۲
که یکی کردهام هم مغز با پوست
۴۰۳
همه اسرارها کردیم تکرار
۴۰۴
اگر خوانی یقین یابی ز گفتار
۴۰۵
دمی در این کتاب از جان نظر کن
۴۰۶
دل وجان زین سخنها با خبر کن
۴۰۷
ببین تا خود چه چیز است این کتابت
۴۰۸
که تا آئی برون از این حجابت
۴۰۹
چو برخوانی جواهر ذاتم ای دوست
۴۱۰
بدانی بیشکی چون جملگی پوست
۴۱۱
چو برخوانی جواهرنامهٔ من
۴۱۲
ترا اسرار کلّی گشت روشن
۴۱۳
چو برخوانی جواهرنامهٔ یار
۴۱۴
ترا اندر درون اید بدیدار
۴۱۵
چو برخوانی شوی در عشق واصل
۴۱۶
ترا مقصود کل آید بحاصل
۴۱۷
چو برخوانی بدانی راز جمله
۴۱۸
تو باشی آنگهی اعزاز جمله
۴۱۹
هر آنکو این کتب بر خواند از جان
۴۲۰
حقیقت جانش گردد دید جانان
۴۲۱
هر آنکو این کتب را باز بیند
۴۲۲
بخواند در درون او راز بیند
۴۲۳
اگر مرد رهی بنگر کتابم
۴۲۴
کز این اسرارها من بی حجابم
۴۲۵
حجابم رفته است این دم در اینجا
۴۲۶
که دارم در یقین این دم در اینجا
۴۲۷
در این اسرارهای برگزیده
۴۲۸
که وصل آن به جز احمد ندیده
۴۲۹
مرا روشن شد اینجا بعد منصور
۴۳۰
بخواهم ماند من تا نفخهٔ صور
۴۳۱
کتابم بیشکی اسرار جانست
۴۳۲
در او سرّ حقیقت کل عیانست
۴۳۳
عیان شد جملهٔ اسرارم اینجا
۴۳۴
یقین شد بیشکی از یارم اینجا
۴۳۵
همه سرّ عیان بالا بدیدم
۴۳۶
در اینجا خویشتن یکتا بدیدم
۴۳۷
منم اسرار دان در عشق امروز
۴۳۸
میان سالکان در عشق پیروز
۴۳۹
ز وصل جان جان دیداردارم
۴۴۰
از ان دیدار من اسرار دارم
۴۴۱
چو میبینم همه دیدار جانان
۴۴۲
همی گویم همه اسرار جانان
۴۴۳
چو میبینم همه نور خدائی
۴۴۴
مرا زانست اینجا روشنائی
۴۴۵
چو میبینم همه نور تجلّی
۴۴۶
از آنم روشنست دیدار مولی
۴۴۷
چو نور یار در جانم عیانست
۴۴۸
از آن پرنورم این شعر و بیان است
۴۴۹
چو نور یارم اندر اندرونست
۴۵۰
مرا در هر معانی رهنمونست
۴۵۱
چو نور یارم اینجا هست دیدار
۴۵۲
همه درنور جانان ناپدیدار
۴۵۳
چو نور یارم اینجا هست تحقیق
۴۵۴
مرا از نور او اینجاست توفیق
۴۵۵
چو نور یار اینجاگاه دارم
۴۵۶
از آن دائم دلی آگاه دارم
۴۵۷
منم اکنون شده آگاه جانان
۴۵۸
سپرده اندر اینجا راز جانان
۴۵۹
منم آگاه از اسرار بیچون
۴۶۰
که میگویم همی اسرار بیچون
۴۶۱
منم آگاه دانایم حقیقت
۴۶۲
سپردستم یقین راه شریعت
۴۶۳
بمعنی اندر اینجایم سخنگوی
۴۶۴
بمعنی بردهام در هر سخن گوی
۴۶۵
سخن از من بمانده یادگارم
۴۶۶
که در معنی حقیقت بود یارم
۴۶۷
من آن سیمرغ قاف قرب هستم
۴۶۸
که بر منقار قاف اینجا شکستم
۴۶۹
من آن سیمرغ اندر قاف قربت
۴۷۰
که دارم بیشکی دیدار حضرت
۴۷۱
چو من دیگر نیاید سوی دنیا
۴۷۲
که هستم در عیان دیدار مولا
۴۷۳
زهی عطّار کز سرّ حقیقت
۴۷۴
همه اسرار شد مر دید دیدت
۴۷۵
زهی عطّار کز دیدار دلدار
۴۷۶
دمادم میفشانی درّ اسرار
۴۷۷
ترا زیبد که گفتی جوهر ذات
۴۷۸
نموده اندر اینجا سرّ آیات
۴۷۹
نمودی وصل جانان در یقین تو
۴۸۰
میان سالکان پیش بین تو
۴۸۱
حقیقت پیش بین سالکانی
۴۸۲
که داری اصل در قرب معانی
۴۸۳
زهی اسرار دانِ یار امروز
۴۸۴
ز روی دوست برخوردار امروز
۴۸۵
بَرِ معنی تو خوردستی در اینجا
۴۸۶
حقیقت جوهر هستی در اینجا
۴۸۷
بَرِ معنی تو خوردی در بر شاه
۴۸۸
حقیقت برگشادستی در شاه
۴۸۹
ثنایت برتر ازحدّ و سپاس است
۴۹۰
که جان پاکت اکنون حق شناس است
۴۹۱
شناسای حقی در دار دنیا
۴۹۲
حقیقت دیدهٔ دیدار مولا
۴۹۳
شناسای حقی در هر دو عالم
۴۹۴
کز او میگوئی اینجاگه دمادم
۴۹۵
شناسای حقی در جوهر عشق
۴۹۶
توئی اندر زمانه رهبر عشق
۴۹۷
توئی امروز اندر عشق رهبر
۴۹۸
توئی در گفتن اسرار جوهر
۴۹۹
توئی امروز دید شاه دیده
۵۰۰
دو عالم نقش الاّ اللّه دیده
۵۰۱
توئی امروز در معنی یگانه
۵۰۲
دم منصور داری در زمانه
۵۰۳
توئی منصور ثانی در یکی تو
۵۰۴
دم او یافتستی بیشکی تو
۵۰۵
توئی منصور اسرار حقیقت
۵۰۶
دم کلّی زده اندر شریعت
۵۰۷
توئی منصور اکنون راز گفته
۵۰۸
همه در جوهر حق بازگفته
۵۰۹
توئی منصور هستی جوهر الذّات
۵۱۰
بتو محتاج گشته جمله ذرّات
۵۱۱
توئی منصور عصر آفرینش
۵۱۲
بتو روشن حقیقت نور بینش
۵۱۳
توئی اسرار دان با حال بیچون
۵۱۴
که داری از یقین دیدار بیچون
۵۱۵
حقیقت هر که جان اینجا بیابد
۵۱۶
حقیقت جان جان پیدا بیابد
۵۱۷
چو جانانست درما رخ نموده
۵۱۸
کنون اینجا رخ فرّح نموده
۵۱۹
مرا جانان جان واصل نمودست
۵۲۰
که مقصودم عیان حاصل نمودست
۵۲۱
مرا جانان چنان کردست مشهور
۵۲۲
یقین دانستم اینجا راز منصور
۵۲۳
مرا آن راز پیدا شد بعالم
۵۲۴
نمودستم از آن سرّ دمادم
۵۲۵
حقیقت دم شد و همدم نماندست
۵۲۶
وجود عالم و آدم نماندست
۵۲۷
بصورت محو معنی رهبرستی
۵۲۸
نخواهم کرد اینجا بت پرستی
۵۲۹
چو ابراهیم گشتم بت شکن من
۵۳۰
یقین دارم وجود جان و تن من
۵۳۱
تن و جانم یکی اندر یکی است
۵۳۲
دلم دیدار جانان بیشکی است
۵۳۳
تن اینجا جانست بس مر تن نباشد
۵۳۴
حدیث عشق بس در من نباشد
۵۳۵
من اینجا نیستم بود خدایم
۵۳۶
یکیام در یکی من نی جدایم
۵۳۷
من اینجا نیستم چون جملگی اوست
۵۳۸
حقیقت بود خود دانم که کل اوست
۵۳۹
من اینجا این زمان معشوق جانم
۵۴۰
که جان را بیشکی راز نهانم
۵۴۱
من اینجا یافمت سرّ کماهی
۵۴۲
حقیقت دید دیدار الهی
۵۴۳
من اینجا یافتم اعیان آن ذات
۵۴۴
که تابانست اندر جمله ذرّات
۵۴۵
نظر کردم در آخر باز دیدم
۵۴۶
ز هر ذرّات اینجا راز دیدم
۵۴۷
نظر کردم که عطّار است پویان
۵۴۸
بهر جانب کمال عشق جویان
۵۴۹
کمال عشق می عطّار جوید
۵۵۰
از آن اینجا همه اسرار گوید
۵۵۱
کمال عشق میجستم بهر راه
۵۵۲
رسیدم این زمان اندر بر شاه
۵۵۳
کمال عشق میجستم بهر راز
۵۵۴
که تا دیدم کمال جاودان باز
۵۵۵
کمال جاودانم هست حاصل
۵۵۶
شدم اندر کمال عشق واصل
۵۵۷
کمال عشق اینجا بازدیدم
۵۵۸
ز هر ذرّات اینجا راز دیدم
۵۵۹
ز خود دریافتم اسرار بیچون
۵۶۰
بدیدم در درون دیدار بیچون
۵۶۱
ز خود دریافتم سرّی از آن باز
۵۶۲
منم در جزو و کل انجام و آغاز
۵۶۳
ز خود میبگذرم دیگر دمی من
۵۶۴
که به از خود نیابم همدمی من
۵۶۵
ز خود به همدمی دیگر که یابم
۵۶۶
که یک ساعت بنزد او شتابم
۵۶۷
ز خود به همدمی هم خویش دیدم
۵۶۸
که اسرار همه در خویش دیدم
۵۶۹
ز خود به همدمی میجُست عطّار
۵۷۰
خودی خود ز خود کرد او بدیدار
۵۷۱
ز خود به میندانم هیچ ذرّات
۵۷۲
که چون جمله منم در عین آیات
۵۷۳
به از من کیست ذات لامکانی
۵۷۴
کز او دارم همه شرح و معانی
۵۷۵
به از من جمله ذرّاتست در وصل
۵۷۶
که ایشانند با من جمله در وصل
۵۷۷
مگو عطّار خود را به ز هر کس
۵۷۸
که این نکته در اینجا مر ترا بس
۵۷۹
تو خود را کمترین جملگی گوی
۵۸۰
کز این جاگه بری در جملگی گوی
۵۸۱
تو خود را کمترین کن پیش جمله
۵۸۲
چو هستی عین پیش اندیش جمله
۵۸۳
اگر خود کمترین دانی در اسرار
۵۸۴
ترا باشد حقیقت عین دیدار
۵۸۵
هر آنکو خویشتن گم دید پیشست
۵۸۶
وگرنه کفر او در عین کیش است