Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز دانائی یکی پرسید کای پیر
۲
همی گوئی همیشه سرّ تفسیر
۳
شب و روز است کارت علم خواندن
۴
از آنجا نکتههای بکر راندن
۵
شب و روز است تحصیل تو از جان
۶
که میگوئی حقیقت سرّ جانان
۷
حقیقت واصلت دانم در اینجا
۸
یقین سر حاصلت دانم در اینجا
۹
در این تفسیرهای راز دیده
۱۰
بگوئی نکتهٔ کان بازدیده
۱۱
که باشد تا از آنجا راز دانم
۱۲
مرا برگوی تا زان باز دانم
۱۳
دمی آن پیر شد خاموش بس گفت
۱۴
بنزد او یکی درّی عجب سفت
۱۵
بدو گفتا که خواندم هر کتب من
۱۶
در آنجاگاه دیدستم حجب من
۱۷
حجابم بود علم فقه و تفسیر
۱۸
از آن افتادم اینجا در تف و سیر
۱۹
حجابم بود هر چیزی که خواندم
۲۰
در آخر من بهر چیزی بماندم
۲۱
حجابم بود اینجا هر چه دیدم
۲۲
گذشتم از همه در جان رسیدم
۲۳
ز جان در جان جان این دم شد باز
۲۴
کنون در عشقم اینجاگه سرافراز
۲۵
وصالم حاصل است اندر خموشی
۲۶
خموشی پیشه کن گر می بنوشی
۲۷
وصال اندر خموشی باز دیدم
۲۸
شدم خاموش آنگه راز دیدم
۲۹
شدم خاموش تا کل جان جانم
۳۰
نمود اینجا رخ از پرده عیانم
۳۱
وصال اندر خموشی یافتستم
۳۲
از آن در جزو و کل بشتافتستم
۳۳
خموشی پیشه کن گر وصل خواهی
۳۴
همی یکی نگر گر اصل خواهی
۳۵
خموشی پیشه کن گر کاردانی
۳۶
که بگشاید ترا دُرّ معانی
۳۷
یکی شو از همه تا وصل یابی
۳۸
خموشی پیشه کن تا اصل یابی
۳۹
خموشی وقناعت جمله مردان
۴۰
گزیدند و رسیدند سوی جانان
۴۱
خموشی و قناعت کرد واصل
۴۲
یقین عطّار را تا کرد واصل
۴۳
ورا دیدار اسرار خدائی
۴۴
حقیقت ذات پاک مصطفائی
۴۵
مر او را گشت اینجاگاه پیدا
۴۶
یقین او را جمال شاه پیدا
۴۷
خموشی است اندر آخر کار
۴۸
بوقتی کآید اینجاگاه دلدار
۴۹
خموشی آخر کارست دانم
۵۰
اگرچه سرّ اسرار است دانم
۵۱
خموشانند اهل خاک دیدم
۵۲
یکی اندر عیان پاک دیدم
۵۳
خموشانند اهل عالم خاک
۵۴
یکی گشته همه در صانع پاک
۵۵
یکی شد هر که آمد سوی دنیا
۵۶
بآخر چون بشد از سوی دنیا
۵۷
چو آخر رفت جان و دل هم نماند
۵۸
یقین هم نقش آب و گل نماند
۵۹
همه فانی است دلدار است باقی
۶۰
بآخر بیشکی یار است صافی
۶۱
خراباتست گورستان نظر کن
۶۲
زمانی سوی آن مستان نظر کن
۶۳
همه اندر خراباتند مانده
۶۴
همه در عین آن ذاتند مانده
۶۵
همه اندر خراباتند سرمست
۶۶
حقیقت ذات پاک اینجا شده هست
۶۷
چنین گر مؤمنی از راز ایشان
۶۸
حقیقت دان ز سوز و ساز ایشان
۶۹
همه در عین خاک افتاده مجروح
۷۰
بمانده جملگی بی قوت و بی روح
۷۱
عرض ماندست ریزان در سوی خاک
۷۲
رسیده جان ودل در جوهر پاک
۷۳
همه واصل شده در کارِ خانه
۷۴
برسته جمله از جور زمانه
۷۵
همه واصل شده در سرّ بیچون
۷۶
رسیده سوی جانان بیچه و چون
۷۷
همه واصل شده خود باخته پاک
۷۸
منی از خویشتن انداخته پاک
۷۹
همه واصل شده تا یار دیده
۸۰
ولکین غصّهٔ بسیار دیده
۸۱
همه واصل شده تا حضرت دوست
۸۲
رسیده جملگی تا قربت دوست
۸۳
همه واصل شده تا کام دیده
۸۴
همه آغاز با انجام دیده
۸۵
همه واصل شده در قربتِ لا
۸۶
رسیده جملگی در عین الّا
۸۷
در آن حضرت چنان بود فنااند
۸۸
که گوئی جملگی عین بقااند
۸۹
در آن حضرت چنان دیدار دارند
۹۰
که دائم خویشتن دلداردارند
۹۱
دمی زین سر فرد اندیش آخر
۹۲
که چه راهی است بر اندیش آخر
۹۳
نیندیشی دمی آخر از این راز
۹۴
که خواهی رفت در سوی عَدَم باز
۹۵
نیندیشی دمی کاین راز چون است
۹۶
که آخر جایت اندر خاک و خونست
۹۷
نیندیشی دمی از سرّ جانان
۹۸
بهرزه ماندهٔ در خاک نادان
۹۹
چو جای جملگی آمد سوی خاک
۱۰۰
حقیقت هست آخر حضرت پاک
۱۰۱
از آن حضرت اگر گردی خبردار
۱۰۲
نمیری هرگز اینجاگه خبردار
۱۰۳
نمیری گر بمیری از همه تو
۱۰۴
شوی در هر دو عالم دمدمه تو
۱۰۵
نمیری گر بمیری ازخود و خلق
۱۰۶
بگو تا کی چنین زنّار با دلق
۱۰۷
نمیری گر بمیری از جهان تو
۱۰۸
رسی آنگاه اندر جان جان تو
۱۰۹
نمیری گر بمیری از دو عالم
۱۱۰
رسی آندم چومن در سر آدم
۱۱۱
نمیری گر بمیری زنده گردی
۱۱۲
چو خورشید و چو مه تابنده گردی
۱۱۳
نمیری گر بمیری از وجودت
۱۱۴
نمود از تست این دم بود بودت
۱۱۵
نمیری گر یکی گردی در اینجا
۱۱۶
حقیقت در یکی مردی در اینجا
۱۱۷
چو در یکی است رجعت جمله ذرّات
۱۱۸
یقین اندر یکی دریاب این ذات
۱۱۹
بجز یکی مبین مانند من تو
۱۲۰
که در یکی است مر اصل سخن تو
۱۲۱
تو در یکی قدم زن گر توانی
۱۲۲
وجودت بر عدم زن گر توانی
۱۲۳
تو در یکی قدم زن آخر کار
۱۲۴
حجاب خود توئی این پرده بردار
۱۲۵
حجاب خود توئی ای مرد غافل
۱۲۶
حجب برگیر وانگه گرد واصل
۱۲۷
حجاب تو توئی ای مانده اینجا
۱۲۸
حقیقت هر سخنها رانده اینجا
۱۲۹
حجاب تو توئی بردار از پیش
۱۳۰
حجابت در نگر آیینهٔ خویش
۱۳۱
در این آئینهٔ دل همچو عطّار
۱۳۲
یکی بین و یکی را در نظر دار
۱۳۳
مشو غافل از این آیینهٔ دل
۱۳۴
کز این آیینه خواهی گشت واصل
۱۳۵
مشو غافل ز دل گر جانت باید
۱۳۶
مبین جان گر همی جانانت باید
۱۳۷
اگرچه جان ودل تحقیق یار است
۱۳۸
ولی اندیشه اینجا بیشمار است
۱۳۹
مکن اندیشه از نابوده اینجا
۱۴۰
که مانی ناگهی فرسوده اینجا
۱۴۱
مکن اندیشه گر تو کاردانی
۱۴۲
یقین باید که جمله یار دانی
۱۴۳
مکن اندیشه جز درجان و دل تو
۱۴۴
وگرنه باز مانی سوی گِل تو
۱۴۵
دلت را کن منوّر همچو خورشید
۱۴۶
که تا یابی ز نور عشق جاوید
۱۴۷
دل و جانت منوّر کن در اینجا
۱۴۸
حقیقت فکر او بردار اینجا
۱۴۹
بدان کاین جمله گفتگوی عالم
۱۵۰
که میگویند اینجاگه دمادم
۱۵۱
اگرچه هر دو پیدااند و پنهان
۱۵۲
بمعنی هر دوشان دیدار جانان
۱۵۳
بصورت کس جمال جان ندید است
۱۵۴
مگر آنکو رخ جانان بدیداست
۱۵۵
ز جان جانان توانی یافت کم گوی
۱۵۶
در اینجاگه وجود خودعدم گوی
۱۵۷
جمال دل کسی اینجا بدید است
۱۵۸
حقیقت او ز دل هم ناپدیداست
۱۵۹
وجودی داری و قلبی وجانی
۱۶۰
حقیقت هر یکی دارند عیانی
۱۶۱
وجود تست در پندار دائم
۱۶۲
دل وجانت بود پندار دائم
۱۶۳
ولیکن دل نظرگاه الهی است
۱۶۴
مر او را بر تمامت پادشاهی است
۱۶۵
طلبکار است دل را خود که دیدست
۱۶۶
که بیشک زان سوی جانان بدیدست
۱۶۷
سخن از وصل نشنفتست اصلت
۱۶۸
حقیقت دمبدم در دید وصلت
۱۶۹
چو دل شد واصل پیدا و پنهان
۱۷۰
از آن بیند همه دیدار جانان
۱۷۱
چو دل شد واصل اسرار اینجا
۱۷۲
یقین دریافت این دیدار اینجا
۱۷۳
دل من واصلست این لحظه جانم
۱۷۴
یکی اینجا است درعین العیانم
۱۷۵
دل من واصل دیدار جانست
۱۷۶
از ایرادائماً ذاتش عیانست
۱۷۷
حقیقت جانم اکنون جان فشاند
۱۷۸
بخونِ او در این ره جا نماند
۱۷۹
دلم جانست و جان دیدار اویست
۱۸۰
از آن پیوسته اندر گفتگویست
۱۸۱
دلم جانست این دم راحت دوست
۱۸۲
حقیقت مغز شد بیشک همه پوست
۱۸۳
دل و جان این زمانم واصل آمد
۱۸۴
همه اسرار اینجا حاصل آمد
۱۸۵
چه ماند است این زمان عطار برگو
۱۸۶
حقیقت دائماً اسرار برگو
۱۸۷
چه ماند است این زمان جان باز داند
۱۸۸
دل و جان پیش صاحب راز داند
۱۸۹
چه ماند است این زمان جز سر بریدن
۱۹۰
جمال یار در سر باز دیدن
۱۹۱
سر اینجا دورنه تا یار یابی
۱۹۲
پس آنگاهی یقین دیداریابی
۱۹۳
چو ترک خویش کردی ترک سرگو
۱۹۴
حقیقت جزو و کلّی سر بسر گو
۱۹۵
چو ترک خویشتن کردی حقیقت
۱۹۶
حقیقت در یکی مردی حقیقت
۱۹۷
چو ترک خویشتن کردی خدائی
۱۹۸
از آن اسرار از وی مینمائی
۱۹۹
نهٔ تو او تو است اینجا بتحقیق
۲۰۰
ترا دادست از دیدار توفیق
۲۰۱
بسی گفتی بگیتی یک دمی تو
۲۰۲
همی خاموش اینجا همدمی تو
۲۰۳
نداری تو دمی خود در دوعالم
۲۰۴
که این دم داری اینجاگه از آن دم
۲۰۵
حقیقت این دمت در آن دم افتاد
۲۰۶
دم تو این زمان در عالم افتاد
۲۰۷
دمت این دم به جز آن دم بدیدست
۲۰۸
از آن دم این دم اینجا باز دیدست
۲۰۹
ندید آدم چنین این دم که داری
۲۱۰
عجب این دم در اینجا پایداری
۲۱۱
دمی داری تو چون منصور اینجا
۲۱۲
که میریزد از او می نور اینجا
۲۱۳
دمی داری تو چون منصور حلّاج
۲۱۴
که خواهد گفت اندر عشق هیلاج
۲۱۵
دمی داری که اعیان جهانست
۲۱۶
حقیقت بود پیدا و نهانست
۲۱۷
دمی داری تو در اسرار جمله
۲۱۸
که داری در یقین دیدار جمله
۲۱۹
دمی داری حقیقت جوهر افشان
۲۲۰
ز بعد جوهر اینجا جوهر افشان
۲۲۱
دم تو جوهر افشانست اینجا
۲۲۲
حقیقت بود جانانست اینجا
۲۲۳
دم تو این زمان دم زد از آن دم
۲۲۴
حقیقت یافتی دیدار از آن دم
۲۲۵
زهی عطّار جوهر داری از یار
۲۲۶
از آن جوهر فشاندستی تو بسیار
۲۲۷
جواهرنامه نام این نهادم
۲۲۸
از آن کاین جوهر اینجا داد دادم
۲۲۹
بهر یک بیت کز شرح معانی
۲۳۰
برون آمد در این جوهر فشانی
۲۳۱
حقیقت جوهری بیمنتهایست
۲۳۲
از آن اینجایگه دید خدایست
۲۳۳
بهر یک حرف صد جوهر نهانست
۲۳۴
کسی داند که در دریای جانست
۲۳۵
چو داری عقل و هوش و فهم و ادراک
۲۳۶
نظر کن یک دمی در جوهر پاک
۲۳۷
عجایب جوهری داری درونت
۲۳۸
که آن جوهر شد اینجا رهنمونت
۲۳۹
نظر کن جوهر خود تا بدانی
۲۴۰
که اینجاگه تو بیرون از مکانی
۲۴۱
تو بیرونی ولی در اندرونی
۲۴۲
ندانی جوهر ذاتی که چونی
۲۴۳
تو هستی جوهر ذات یگانه
۲۴۴
که خواهی بود جوهر جاودانه
۲۴۵
تو آن اصلی که اصل جمله از اوست
۲۴۶
مشو غرّه بدین مغز و بدین پوست
۲۴۷
تو اصلی فرع تو غیر است بگذار
۲۴۸
مر این معنی ز جان و دل نگهدار
۲۴۹
تو دربحری و چندینی عجائب
۲۵۰
گرفته پیش و پس چندین غرائب
۲۵۱
همه این بحر موجودند اینجا
۲۵۲
یقین در بود کل بودند اینجا
۲۵۳
تو بود خود بدان دربحر بنگر
۲۵۴
که از آن اصل داری بود جوهر
۲۵۵
تو اندر اصل هستی جوهر یار
۲۵۶
عجایبها ز نور و پدیدار
۲۵۷
تو هستی بحر و جوهر در تو پیدا
۲۵۸
حقیقت بحر تو در شور و غوغا
۲۵۹
تو هستی بحر و جوهر مخزن تست
۲۶۰
در اینجاگاه نور روشن تست
۲۶۱
بتو روشن شده بحر معانی
۲۶۲
تو اصل جوهری خود را ندانی
۲۶۳
تو اصل جوهری و بحر اعظم
۲۶۴
از او جوهر همی آری دمادم
۲۶۵
تو بحری جوهر تو هست بیدار
۲۶۶
کنون از بحر آن جوهر خبردار
۲۶۷
توئی ملّاح و هم بحری و جوهر
۲۶۸
بگفتم پیش تو اینجا سراسر
۲۶۹
دریغا چون ندانی ور بدانی
۲۷۰
همه اینست اسرار معانی
۲۷۱
همه در بحر استغنا فنائیم
۲۷۲
همه در عین دیدار خدائیم
۲۷۳
همه اینجایگه در گفتگوئیم
۲۷۴
در این میدان وحدت همچو گوئیم
۲۷۵
همه اینجا گرفتار و اسیریم
۲۷۶
چونیکو بنگری پیشی عسیریم
۲۷۷
همه اینجا گرفتاریم مانده
۲۷۸
همه در عین دیداریم مانده
۲۷۹
همه اینجا طلبکاریم مطلوب
۲۸۰
یقین با ما است با ما عین محبوب
۲۸۱
نمیبینیم تا مائیم اینجا
۲۸۲
اگر مائیم تنهائیم اینجا
۲۸۳
کجائی وز چه میگوئی تو عطّار
۲۸۴
دگر بالا گرفتی دید اسرار
۲۸۵
دلم این دم چو درهیلاج آری
۲۸۶
حقیقت بر سر کل تاج داری
۲۸۷
مرو بیرون کنون چون اندرونی
۲۸۸
اگرچه هم درون و هم برونی
۲۸۹
دم بیچون گهی زن اندر اینجا
۲۹۰
که باش مردهٔ همچون زن اینجا
۲۹۱
دم بیچون تو در هیلاج کل زن
۲۹۲
تو تیر عشق بر آماج کل زن
۲۹۳
دم بیچون در اینجا زن حقیقت
۲۹۴
ولی کن جمله در عین شریعت
۲۹۵
دم بیچون در اینجا زن که رستی
۲۹۶
شکن بُت آنگهی تو باز رستی
۲۹۷
دم بیچون زن اندر عین هیلاج
۲۹۸
حقیقت نه تو بر فرق همه تاج
۲۹۹
زهی زیبا کتابی پر ز اسرار
۳۰۰
که اینجا جمع آمد جمله اسرار
۳۰۱
هر آن سرّی که در هر دو جهانست
۳۰۲
در این زیبا کتاب اینجا عیانست
۳۰۳
همه اسرارها اینجاست موصوف
۳۰۴
ولی باید کسی در سرّ مکشوف
۳۰۵
همه اسرارها اینجاست پیدا
۳۰۶
حقیقت عقل و جان ماندست شیدا
۳۰۷
حقیقت عقل اینجا ناپدید است
۳۰۸
خدا گفت و خدا اینجا شنید است
۳۰۹
خداگفت و خدا سیرت بمعنی
۳۱۰
همی داند یقین اسرار مولی
۳۱۱
خداگفت وخدا بشنید ازخویش
۳۱۲
حجاب این یقین برداشت از پیش
۳۱۳
چو حق گفت اندر اینجا من نبودم
۳۱۴
ولیکن در قلم نقشی نمودم
۳۱۵
نمودم آنچه او گفت وخود اشنید
۳۱۶
حقیقت ذات کل اینجایگه دید
۳۱۷
مرو بیرون زخود تا راز بینی
۳۱۸
همه دیدار در خود باز بینی
۳۱۹
چو این دم یار با تست و ندانی
۳۲۰
چنین غافل بگو آخر چه دانی
۳۲۱
حجابی بر رخ افکندست دلدار
۳۲۲
دمادم مینماید خود بعطّار
۳۲۳
دمادم مینماید راز بیچون
۳۲۴
همی گوید سخنها بیچه و چون
۳۲۵
دمادم مینماید خویشتن او
۳۲۶
همی بینم حقیقت جان و تن او
۳۲۷
دمادم مینماید عین دیدار
۳۲۸
یقین اینجاست از او او پدیدار
۳۲۹
سخن بالاست با هیلاج گویم
۳۳۰
حقیقت بیشک از حلاّج گویم
۳۳۱
سخن بالاگرفت و ما هنوز آن
۳۳۲
نکرده هیچ مر تقریر و برهان
۳۳۳
بگوی آنگه نمای اینجای دیدار
۳۳۴
حقیقت سرّ کل اینجا پدیدار
۳۳۵
تو عطّاری ز هر بحری که داری
۳۳۶
حقیقت داروئی از وی برآری
۳۳۷
تو عطّاری ز بهر دردمندان
۳۳۸
شفا داری حقیقت نصّ و برهان
۳۳۹
شفای عاشقان داری در اینجا
۳۴۰
حقیقت عین دیداری در اینجا
۳۴۱
شفای داری در اینجا عاشقانت
۳۴۲
بمانده اندر این شرح و بیانت
۳۴۳
سخن این بار اندر جوهرالذات
۳۴۴
چنان گفتیم اینجا جوهرالذّات
۳۴۵
بدانند و کنند ادراک اینجا
۳۴۶
که تا گردند از غِش پاک اینجا
۳۴۷
سخن اینجا چنان گفتیم تحقیق
۳۴۸
که مر ذرّات از او یابند توفیق
۳۴۹
سخن اینجا چنان گفتیم ای دوست
۳۵۰
که در یکی بیابی مغز با پوست
۳۵۱
بسی خونابه خوردستم در اینجا
۳۵۲
که تا این گوی بردستم در اینجا
۳۵۳
بسی خونابه خوردم من بعالم
۳۵۴
که تا گفتم یقین سرّ دمادم
۳۵۵
بسی خونابه خوردم سالها من
۳۵۶
که تا اسرار اینجا گشت روشن
۳۵۷
ببازی نیست اینجاگه کتابم
۳۵۸
که همچون دیگران اندر حجابم
۳۵۹
ببازی نیست اینجا عشقبازی
۳۶۰
اگر دانی سر اندر عشق بازی
۳۶۱
بدادم سر در اینجا بهر این سرّ
۳۶۲
که تا گشتم همه اسرار ظاهر
۳۶۳
بده سر تا بیابی سرّ تو ای یار
۳۶۴
اگر از سرّ ما هستی خبردار
۳۶۵
بده سر تا بیابی سرّ جانان
۳۶۶
وگر بر سرّ خود سَر درگریبان
۳۶۷
بده سَر تا بیابی جوهرالذّات
۳۶۸
یقین خورشید گردان جمله ذرّات
۳۶۹
بده سر تا شوی منصور اینجا
۳۷۰
یقین گو تا شوی مشهور اینجا
۳۷۱
چو دیدی یار تو چون من فنا شو
۳۷۲
حقیقت جمله دیدار خدا شو
۳۷۳
کنون عطّار بحر لامکانست
۳۷۴
حقیقت در مکین و در مکانست
۳۷۵
هر آن وصفی که که او را کرد خواهم
۳۷۶
از آن گویم که وصفت فرد خواهم
۳۷۷
توئی جانان درون قلب عطّار
۳۷۸
نهاده صد هزاران ناف اسرار
۳۷۹
عجب بوی تو در آفاق بگرفت
۳۸۰
در اینجا گه دل مشتاق بگرفت
۳۸۱
دل عشّاق خون شد از فراقت
۳۸۲
حقیقت نافه شد از اشتیاقت
۳۸۳
دل عطّار خون بُد آخرِ کار
۳۸۴
وز آنجا نافهها آمد پدیدار
۳۸۵
هزاران نافه هر دم بارد اینجا
۳۸۶
نداند تا که آن بردارد اینجا
۳۸۷
کسی باید که بردارد ز نافه
۳۸۸
که باشد همچو پور بوقحافه
۳۸۹
ابوبکری بود در علم تحقیق
۳۹۰
که آمد مر مرا در عشق صدّیق
۳۹۱
چنان در عشق باشد صادق حق
۳۹۲
که چون صدّیق باشد عاشق حق
۳۹۳
ز چندین نافهها بوئی برد او
۳۹۴
در این میدان یقین گوئی برد او
۳۹۵
اگر صدّیق راهی آشکاراست
۳۹۶
حقیقت دوست اینجا دید یارست
۳۹۷
اگر صدّیق راهی چون ابوبکر
۳۹۸
حقیقت فارغی از زرق وز مکر
۳۹۹
بصدق راست در احمد نظر کن
۴۰۰
تو صدّیقانه زین معنی نظر کن
۴۰۱
مُرید دین احمد هست عطّار
۴۰۲
ز بوبکر و محمّد هم خبردار
۴۰۳
خبرداری مرا باید چو آن یار
۴۰۴
که با ما باشد امشب در بُن غار
۴۰۵
اگرچه همدم عقلست صادق
۴۰۶
حقیقت دارم ای یار موافق
۴۰۷
چو صدّیق است عقل و واصل آمد
۴۰۸
همه اسرارها زو حاصل آمد
۴۰۹
از او اسرارها آمد پدیدار
۴۱۰
حقیقت عقل و عشق آمد خبردار
۴۱۱
ز عقل و عشق و صبر وشوق اینجا
۴۱۲
توانی یافت آخر ذوق اینجا
۴۱۳
اگر مرد رهی از عقل مگریز
۴۱۴
در آخر خود بنور او درآمیز
۴۱۵
ز عقل اینجا طلب کن علم تحقیق
۴۱۶
که عقل آمد ز جان در عشق صدّیق
۴۱۷
همه صاحب کمالان یقین دان
۴۱۸
یقین از عقلشان بُد نصّ وبرهان
۴۱۹
بنور عقل اشیا مینگر تو
۴۲۰
همی پنهان و پیدا مینگر تو
۴۲۱
بنور عقل من اینجا سراسر
۴۲۲
زمانی هان دگر از عشق مگذر
۴۲۳
بنور عقل میبین تو رخ یار
۴۲۴
حقیقت گوش میکن پاسخ یار
۴۲۵
بنور عقل دریابی در آخر
۴۲۶
جمال جان جان اینجا تو ظاهر
۴۲۷
سخن عقلست نی نقل ار بدانی
۴۲۸
حقیقت جمله در سرّ معانی
۴۲۹
سخن عقلست علم و عشق پیداست
۴۳۰
حقیقت این همه فریاد و غوغاست
۴۳۱
سخن از عشق گفتم تا بدانی
۴۳۲
یقین اینجابعشق دل بخوانی
۴۳۳
سخن از عشق خواهم گفت دیگر
۴۳۴
ابا ذرّات کلّی بعد جوهر
۴۳۵
سخن از عشق خواهم گفت اسرار
۴۳۶
در اینجاگه یقین از عین دیدار
۴۳۷
سخن از عشق خواهم گفت بشنو
۴۳۸
یقین دیگر تو در هیلاج بگرو
۴۳۹
سخن از عشق خواهم گفت ودیدار
۴۴۰
که تا ذرّات شد اینجا خبردار
۴۴۱
سخن عشقست در هر دو جهانست
۴۴۲
سخن اینجایگه از جان جانست
۴۴۳
سخن عشقست عقل او را پسندید
۴۴۴
حقیقت عقل هم از وی عیان دید
۴۴۵
سخن در عشق خواهد بود اینجا
۴۴۶
که تا بنمایمت آن بود اینجا
۴۴۷
همه در عشق خواهد بود باقی
۴۴۸
که میبینیم ما دیدار ساقی
۴۴۹
سخن در عشق گفتم آخر کار
۴۵۰
که کل از عشق میآید پدیدار
۴۵۱
همه عشقست اگر دانی که چونست
۴۵۲
حقیقت عشق اینجا رهنمونست
۴۵۳
همه عشقست و عشق از دوست پیدا
۴۵۴
از آن از عشق چندین شور و غوغا
۴۵۵
همه عشقست اینجا کاردان کیست
۴۵۶
یکی اصلست این هر دو جهان چیست
۴۵۷
همه ذات خداوندست بیچون
۴۵۸
چه عرش و فرش و شمس و ماهِ گردون
۴۵۹
همه ذاتست و ذات اندر صفاتست
۴۶۰
ولی دیدار کل بعد از مماتست
۴۶۱
همه پیداست اینجا آخر کار
۴۶۲
حقیقت پرده بردارد بیکبار
۴۶۳
همه پیداست جسم اندر میانست
۴۶۴
که جسم از این جهان و ان جهانست
۴۶۵
سخن پیداست اینجاگه ز صورت
۴۶۶
یکی بین اندر اینجاگه ضرورت
۴۶۷
سخن از مغز جان میباید اینجا
۴۶۸
که کلّی پردهها بگشاید اینجا
۴۶۹
سخن از مغز جان بنمود دیدار
۴۷۰
از آن اینجاست چندین سرّ اسرار
۴۷۱
سخن از مغز جان بیرون فتادست
۴۷۲
شعاعش بر رخ گردون فتادست
۴۷۳
سخن از مغز جان عطّار گفتست
۴۷۴
همه از دیده و دیدار گفتست
۴۷۵
جواهرنامه گفتم از دل و جان
۴۷۶
حقیقت اندر او دیدار جانان
۴۷۷
دگر هیلاج خواهم گفت تحقیق
۴۷۸
که تاباشد که از آنجای توفیق
۴۷۹
اگر توفیق میخواهی ز جانان
۴۸۰
جواهرنامه سرتاسر فروخوان
۴۸۱
بهر یک بیت اینجا جوهری یاب
۴۸۲
درون جمله خورشید جهانتاب
۴۸۳
کتابی برجواهر آنکه دیدست
۴۸۴
یقین تقریر دیگر که شنید است
۴۸۵
کتابی بین که بیچون و چرایست
۴۸۶
در اینجاگاه دیدار خدایست
۴۸۷
کتابی خوان که اینجا راز یابی
۴۸۸
وز آنجا جان جانت بازیابی
۴۸۹
کتابی خوان کز آنجا بیشکی ذات
۴۹۰
بیابی درنمود جمله ذرّات
۴۹۱
کتابی خوان که خوانندش جواهر
۴۹۲
در اودیدار جانان گشته ظاهر
۴۹۳
زهی دیدار جانان حاصل ما
۴۹۴
از این عین کتاب اندر دل ما
۴۹۵
بسی راز است در وی جمله مرغوب
۴۹۶
بآخر دیدن دیدار محبوب
۴۹۷
در او پیدا اگر سالک حقیقت
۴۹۸
بباید دیدن ملک حقیقت
۴۹۹
اگر مرد رهی خونخور در این راز
۵۰۰
که تا دریابی این سرّ کتب باز
۵۰۱
همه تورات با انجیل و فرقان
۵۰۲
زبور و صُحْف در اینجاست برخوان
۵۰۳
اگر ره بردهٔ دریاب در این
۵۰۴
دمادم سرّ کل اینجا تو می بین
۵۰۵
همه اینجاست سرها آشکاره
۵۰۶
دمادم میکن اینجاگه نظاره
۵۰۷
دمادم کن نظر در این کتابت
۵۰۸
که در آخر نماند این حجابت
۵۰۹
بهردم کن در اینجاگه نگاهی
۵۱۰
ز خود خوان و ز خود میبین اهی
۵۱۱
ز خود ره بر سوی خود اندر اینجا
۵۱۲
توئی جان بس همی مگذر در اینجا
۵۱۳
زخود بنگر همه در خویشتن بین
۵۱۴
نمود دوست رادرجان و تن بین
۵۱۵
ز خود بنگر یکایک جمله اشیاء
۵۱۶
که در تست و توئی بر جمله دانا
۵۱۷
همه اندر کتابم یاب اسرار
۵۱۸
ولی در خود نظر کن در عیان یار
۵۱۹
بسی خون خوردهام در روز و در شب
۵۲۰
بسی اینجا کشیدم رنج با تب
۵۲۱
بسی خون خوردهام در سال و در ماه
۵۲۲
که تاگشتم ز عشق یار آگاه
۵۲۳
بسی خون خوردهام در صبح و در شام
۵۲۴
که تا دیدم رخ جانان سرانجام
۵۲۵
کنون این پرده شد باز و رخ یار
۵۲۶
ز عطّار آمده آخر پدیدار
۵۲۷
کنون این پرده اینجاگاه بازست
۵۲۸
ز شیب این دم مرا وقت فراز است
۵۲۹
کنون هیلاج ماند وهیچ دیگر
۵۳۰
ندانم تا ببازم جان یا سر
۵۳۱
کنون هیلاج ماندست آخر کار
۵۳۲
که تا بیرون نهم من سر بیکبار
۵۳۳
کنون هیلاج ماندست و بگوئیم
۵۳۴
چو دانستیم کایندم ذات اوئیم
۵۳۵
همه وصلست اینجاگه کتابم
۵۳۶
ز وصل جاودانی بی حجابم
۵۳۷
حجابی نیست این دم یار ما راست
۵۳۸
که بیشک در یکی دیدار ما راست
۵۳۹
حجابی نیست این دم دوست پیداست
۵۴۰
در اینجا مغز او در پوست پیداست
۵۴۱
حجابی نیست جانم راه بردست
۵۴۲
ره خود را بسوی شاه بُردست
۵۴۳
حجابی نیست جانان آشکار است
۵۴۴
چو دیدم من همه دیدار یار است
۵۴۵
حجابی نیست این دم دوست ماراست
۵۴۶
کرا اینجا سخن زین نوع یار است
۵۴۷
سخن بسیار ماندست و نماندست
۵۴۸
بخود عطّار از آن چندی بخواند است
۵۴۹
که وصل یار او را داد پاسخ
۵۵۰
ز دید شرع نی فرع تناسُخ
۵۵۱
تناسخ گرچه حکمت هست چندی
۵۵۲
ز من بشنو ز جان و دل تو پندی
۵۵۳
تناسخ حکمت یونان زمین است
۵۵۴
مرا زان هیچ نه عین الیقین است
۵۵۵
تناسخ دورت اندازد ز دیدار
۵۵۶
مر این یک نکته را از جان نگهدار
۵۵۷
تناسخ مر تراکی ره نماید
۵۵۸
ترا اندوه در آخر فزاید
۵۵۹
تناسخ چیست مر کفر و ضلالت
۵۶۰
مخوان اینجایگه علم جهالت
۵۶۱
حقیقت علم قرآن را بیاموز
۵۶۲
بنور علم قرآن گرد پیروز
۵۶۳
بقرآن راه خود را باز یابی
۵۶۴
در اینجا صدهزاران راز یابی
۵۶۵
بهردم صد هزار اسرار بینی
۵۶۶
پس از آن گاه کل دیدار بینی
۵۶۷
تمام آمد کنون در سرّ قرآن
۵۶۸
جواهر ذات را میبین و میخوان
۵۶۹
تمام آمد کتاب اینجا در اسرار
۵۷۰
حقیقت هست در وی سرّ پدیدار
۵۷۱
تمامت این زمان اینجا کتابم
۵۷۲
چو رفت از پیش اینجاگه حجابم
۵۷۳
تمامت این زمان این جوهر الذات
۵۷۴
نمودم راز جان با جمله ذرّات
۵۷۵
کتاب اینجا تمام آمد در آخر
۵۷۶
که با ما هست جانان گشته ظاهر
۵۷۷
مر این اسرارها با خاص و عام است
۵۷۸
کتاب اینجا در این معنی تمام است
۵۷۹
که ذات پاک بیچون آشکار است
۵۸۰
درون جمله در پنج و چهار است
۵۸۱
الهی عالم السرّی و دانی
۵۸۲
که تو گفتی همه سرّ و تو خوانی
۵۸۳
الهی عالم السرّی در اسرار
۵۸۴
همه کون از نمود تو خبردار
۵۸۵
الهی عالم السرّی حقیقت
۵۸۶
که خود میبینی اینجا دید دیدت
۵۸۷
الهی این زمان عطاآر با تست
۵۸۸
در اینجا دیده و دیدار با تست
۵۸۹
تودید جملهٔ ای صانع پاک
۵۹۰
از این رمزم رهان و بخش تریاک
۵۹۱
تو دانی هرچه خواهی کن یقین هان
۵۹۲
مر او را زین همه گفتار برهان
۵۹۳
تو دانی هرچه خوهی کن که جانی
۵۹۴
نمیدانم دگر باقی تو دانی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.