حکایت در وقت پیر گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شبی در صحبت پیری بدم شاد
۲
نشسته در عیان عشق دلشاد
۳
بدم اندر حضورش مانده خاموش
۴
ز سرّ عشق بُد آن پیر مدهوش
۵
دمادم پیر در مستی اسرار
۶
شدی در حالت اسرار بیدار
۷
وگر آهی زدی در عشق و هوئی
۸
شدی گردان بر من همچو گوئی
۹
بسرگردان شدی مانند پرگار
۱۰
چنین گفتی بلند اینجاکه دیدار
۱۱
نموی میربائی این چه باشد
۱۲
تو جانی و معانی این چه باشد
۱۳
ترا خواهم که سلطان جهانی
۱۴
حقیقت مر مرا دیدار جانی
۱۵
نظر پنهان مکن از من کنون تو
۱۶
چو هستی در حقیقت رهنمون تو
۱۷
منم مسکین تو تو شاه مائی
۱۸
در اینجاگه یقین آگاه مائی
۱۹
نمیبینم خودم اندر میانه
۲۰
ترا میخواهم اینجا جاودانه
۲۱
ترا میخواهم و خود را نخواهم
۲۲
حقیقت نیک و هم بد را نخواهم
۲۳
نبینم هیچ جز تو عین ددار
۲۴
سرای من کنون جانا پدیدار
۲۵
جمالت چون نمودی پرده بردار
۲۶
وگرنه کن مرا ای دوست بردار
۲۷
منم من چون توئی ای پردهٔ جان
۲۸
تو بودی مر مرا گم کردهٔ جان
۲۹
کنون من نیستم هستی تو داری
۳۰
بلندی و یقین پستی تو داری
۳۱
کنون من نیستم ای مایهٔ ناز
۳۲
تو باشی در میانه صاحب راز
۳۳
کنون من نیستم ای جان جُمله
۳۴
تو باشی این زمان اعیان جمله
۳۵
کنون من نیستم جانا تو باشی
۳۶
تو باشی این زمان اعیان تو باشی
۳۷
کنون من نیستم هستی تو دائم
۳۸
بذات خویشتن پیوسته قائم
۳۹
بگفتی این و گشتی پیر خاموش
۴۰
چو آمد نزدم آن پندار خاموش
۴۱
سؤالی کردم از آن پختهٔ راز
۴۲
که با من گوی از آن اسرار خود باز
۴۳
خبربودت در آن رازی که گفتی
۴۴
مرا گفتا که تو رازم شنفتی
۴۵
بدو گفتم شنفتم حال چونست
۴۶
کز این اندیشه جانم پر ز خونست
۴۷
مرا گفتا که ای جان و جهانم
۴۸
چگونه من که من چیزی ندانم
۴۹
چگویم گفت اکنون من چگویم
۵۰
در اینجا و ترا من راز گویم
۵۱
اگر یارت نماید ناگهی رخ
۵۲
ترا گوید ز عشق اینجای پاسخ
۵۳
یقین آن دم مبین خود را در اسرار
۵۴
حقیقت هیچ چیزی جز رخ یار
۵۵
حقیقت خود مبین تا دوست یابی
۵۶
چنان کاینجا وصال اوست یابی
۵۷
بجز او هیچ اینجاگاه منگر
۵۸
عیان دید الاّ اللّه منگر
۵۹
بجز او هیچ منگر در عیان تو
۶۰
حقیقت خود مبین اندر میان تو
۶۱
حقیقت خود مبین و یاربین باش
۶۲
تو دید او عیان اسرار بین باش
۶۳
حقیقت خود مبین و او ببین تو
۶۴
اگر هستی د راین سر پیش بین تو
۶۵
حقیقت خود مبین در وی فنا باش
۶۶
چو رفتی محو او شو کل فنا باش
۶۷
حقیقت خود مبین جز او حقیقت
۶۸
چنین باشد یقین سرّ شریعت
۶۹
در آن دم چون وصال آید بدیدار
۷۰
حقیتق جان شود کل ناپدیدار
۷۱
در آن دم هرکه آنجا خود نبیند
۷۲
حقیقت هیچ نیک و بد نبیند
۷۳
بد و نیک از خدا دان جمله نیکوست
۷۴
حقیقت بد مبین چون جمله از اوست
۷۵
هر آنکو خود ندید او جمله حق یافت
۷۶
در اینجا بود خود را حق حق یافت
۷۷
دوئی برخاست تا یکی عیان شد
۷۸
حقیقت در یکی او جان جان شد
۷۹
خطابش جمله با جانست اینجا
۸۰
که ذات کل یقین اعیانست اینجا
۸۱
مبین عطّار خویش الاّ که هم یار
۸۲
حجاب خویشتن از پیش بردار
۸۳
یقین میدان که بود تو خدایست
۸۴
از آن اینجاست دیدار بقایست
۸۵
تو هستیّ و ولیکن تو نباشی
۸۶
چو او در تست آخر تو که باشی
۸۷
چو ازوی دم زدی او گوی دائم
۸۸
که از ذات وئی در عشق قائم
۸۹
چو از وی دم زدی او دیدهٔ تست
۹۰
حقیقت در یقین بگزیدهٔ تست
۹۱
خدابین باش نی خود بین در اینجا
۹۲
که خود بین باشد اینجا خوار و رسوا
۹۳
خدابین باش ای پاکیزه گوهر
۹۴
مگو هرگز که هستم نیز بهتر
۹۵
از او گوی و وز او جوی آشکاره
۹۶
وز او کن در نمود خودنظاره
۹۷
دوئی چون رفت او در تست موجود
۹۸
منی تو کنون از اوست مقصود
۹۹
دوئی رفت و ترا او شد یگانه
۱۰۰
ازاو داری حیات جاودانه
۱۰۱
بسی ره کردهٔ تا عین منزل
۱۰۲
گذر کرده رسیدی تا سوی دل
۱۰۳
دل و جان هر دو با هم آشنا شد
۱۰۴
در اینجاگاه دیدار خدا شد
۱۰۵
چو دیدارند هر دو در تن تو
۱۰۶
گرفته مسکن اندر مسکن تو
۱۰۷
توئیّ تو یقین هم اوست بنگر
۱۰۸
توئی دیدار عین دوست بنگر
۱۰۹
تو اوئی این زمان عطّار او تو
۱۱۰
چو او بینی یقین باشی نکو تو
۱۱۱
تو اوئی این زمان در عالم خاک
۱۱۲
ترا بنموده رخ این صانع پاک
۱۱۳
ترا اینجایگه بنموده دیدار
۱۱۴
بگفته مر ترا در سرّ اسرار
۱۱۵
ترا اسرار کلّی رخ نمودست
۱۱۶
خودی خود ترا پاسخ نمودست
۱۱۷
ترا زیبد که میگوئی به جز وی
۱۱۸
دگر چیزی یقین جوئی به جز وی
۱۱۹
چو جستی یافتی اکنون مجو تو
۱۲۰
که او خود گوید و می من مگو تو
۱۲۱
چو درجانست خود گوید اناالحق
۱۲۲
حقیقت خویش گوید راز مطلق
۱۲۳
نموده خود بخود انجام و آغاز
۱۲۴
چو در جانست خود گفتست خود راز
۱۲۵
چو درجانست اسرار جهان است
۱۲۶
ز دیدار تو دیدار جهانست
۱۲۷
همی گویم منم چون تو نگوئی
۱۲۸
چنین عطّار رااینجا نجوئی
۱۲۹
خداوندا تو میدانی که عطّار
۱۳۰
ترا میبیند اندر عین دیدار
۱۳۱
نمیبیند وجود خویش جز تو
۱۳۲
نبیند هیچ چیزی بیش جز تو
۱۳۳
بجز تو هیچ اینجاگه ندیدست
۱۳۴
که اندر تو حقیقت ناپدید است
۱۳۵
بجز تو هیچ درعالم ندارد
۱۳۶
که دیدار تو جز دردم ندارد
۱۳۷
کریما صانعا عطّار درویش
۱۳۸
حجابش برگرفتستی تو از پیش
۱۳۹
نمودستی ورا اسرار خویشت
۱۴۰
که مخفی نیست هر اسرار پیشت
۱۴۱
بتو دانا است مر عطّار اینجا
۱۴۲
بتو گویا است هر اسرار اینجا
۱۴۳
تو درجان وئی پیوسته جاوید
۱۴۴
بتو دارد حقیقت جمله امّید
۱۴۵
ز تو دارد معانی آخرِ کار
۱۴۶
هم اندر تو شدست او ناپدیدار
۱۴۷
چنان امّیدوارم من در آن دم
۱۴۸
که گردانی مرا محو دو عالم
۱۴۹
در آن دم عین دیدارم نمائی
۱۵۰
مرا از وصل انوارم نمائی
۱۵۱
کنی اظهاربر من ذات پاکت
۱۵۲
چو آیم بیخود اندر زیر خاکت
۱۵۳
کریما از کرم عطّار با تست
۱۵۴
حقیقت درجهان گفتار با تست
۱۵۵
همه گفتارها ما را از این راز
۱۵۶
ابا تست و کنون کارم تو میساز
۱۵۷
تو میدانی که عطّار است خسته
۱۵۸
در این وادی دل او شد شکسته
۱۵۹
از این اشکستگی دریافت اسرار
۱۶۰
ز دیدار تو ای دانای اسرار
۱۶۱
تو دانائی و جمله رهنمائی
۱۶۲
هر آنکس را که خواهی درگشائی
۱۶۳
تو دانائی حقیقت ره نمودی
۱۶۴
در عطّار کلّی برگشودی
۱۶۵
جواهرنامه گفت ازتو حقیقت
۱۶۶
نمود از تو عیان دید دیدت
۱۶۷
ترادیدم از آن اسرار گفتم
۱۶۸
مر این گوهر من از فضل تو سُفتم
۱۶۹
ترا دیدم که بیشک کار سازی
۱۷۰
ز فضلت در حقیقت بی نیازی
۱۷۱
ترا بینم یقین تا آخر کار
۱۷۲
بنگذارم ترا یک دم ز دیدار
۱۷۳
ترا بینم یقین تا وقت کشتن
۱۷۴
دمی از تو نخواهم دور گشتن
۱۷۵
نخواهم گشت از تو یک زمانم
۱۷۶
که بیشک مر توئی جان و جهانم
۱۷۷
در آن عالم توئی اینجای هم تو
۱۷۸
حقیقت هم وجود و هم عَدَم تو
۱۷۹
در آن عالم یقین هستی عیان ذات
۱۸۰
که نور تست اندر جمله ذرّات
۱۸۱
ترامیبینم و خود مینبینم
۱۸۲
از آن اینجایگه عین الیقینم
۱۸۳
ترا میبینم و اینجا عیانست
۱۸۴
که دیدار توام اسرار جانست
۱۸۵
ز وصل تست جانم گشته واصل
۱۸۶
شده مقصود از دید تو حاصل
۱۸۷
ز شوقت در کفن دائم بنازم
۱۸۸
ز ذوقت در قیامت سرفرازم
۱۸۹
ز شوقت محو گردانم در آن خاک
۱۹۰
همه اجسام در تو تا شوی پاک
۱۹۱
ز شوقت لاشوم تا راز یابم
۱۹۲
ترا در عین کل اعزاز یابم
۱۹۳
ز شوقت این زمان دیدار دارم
۱۹۴
دلی از شوق برخوردار دارم
۱۹۵
منم بیچارهٔ کوی تو مانده
۱۹۶
کنونم جان و دل سوی تو مانده
۱۹۷
منم در عشق تو مجروح مانده
۱۹۸
ابا دیدار تو با روح مانده
۱۹۹
همه دیدارمیخواهم در آخر
۲۰۰
که گردانی مرا دید تو ظاهر
۲۰۱
مرا بود تو میباید که دیدم
۲۰۲
کنون اینجا چو در بودت رسیدم
۲۰۳
از آن بنمودیم اینجا ز هیلاج
۲۰۴
که تا بر سر نهم ازدست تو تاج
۲۰۵
از آن بودم یقین بنمای تحقیق
۲۰۶
که از بود تو یابم جمله توفیق
۲۰۷
تو بنمودی مرا اسرار اینجا
۲۰۸
بگفتی مر مرا اسرار اینجا
۲۰۹
از آن بودم نما تا جان فشانم
۲۱۰
که جان چبود سرم با جان فشانم
۲۱۱
از آن بودم نما ای ظاهر جان
۲۱۲
که هستی مر مرا تو دید اعیان
۲۱۳
عیان ذات تو میخواهم از تو
۲۱۴
که گردد بر من اینجا روشن از تو
۲۱۵
یقین شد این زمانم زانکه جانی
۲۱۶
از آن جان مرا هر دوجهانی
۲۱۷
دوعالم را بتو دیدم در اسرار
۲۱۸
ولیکن پرده را از پیش بردار
۲۱۹
مرا این پردهها بردار از پیش
۲۲۰
که تا من گردم اینجاگاه بیخویش
۲۲۱
مرا این پرده باید تا درانی
۲۲۲
که تا یابم همه راز نهانی
۲۲۳
کنونم پرده اینجاگه حجابست
۲۲۴
از آنم با تو اینجا صد عنانست
۲۲۵
تو میدانی همه اسرار پنهان
۲۲۶
توئی بر جزو و بر کل واقفِ جان
۲۲۷
تو میدانی همه اسرار اینجا
۲۲۸
که بنمودی همه دیدار اینجا
۲۲۹
بدیدار تو جمله راز بینم
۲۳۰
امیدی هست کآخر باز بینم
۲۳۱
امید از روی تست ای جان جانم
۲۳۲
که بیشک خود توئی راز نهانم
۲۳۳
همه در تو شده اینجای فانی
۲۳۴
از آن اسرار جمله می تو دانی
۲۳۵
زهی بود تو ناپیدا ز دیدار
۲۳۶
همه اندر تو تو خود ناپدیدار
۲۳۷
همه باتست و و تو اندر میانه
۲۳۸
توئی آخر بقای جاودانه
۲۳۹
همه باتست و تو عین الیقینی
۲۴۰
درون جملگی تو پیش بینی
۲۴۱
همه باتست و تو خورشید ذاتی
۲۴۲
که ذات اینجایگه عین صفاتی
۲۴۳
همه ازتست پیدا اصل از تست
۲۴۴
یقین شد این نفس چون وصل از تست
۲۴۵
همه از تست بگشایم در اصل
۲۴۶
مرا بنمای اینجاگاه تو وصل
۲۴۷
که آن را انتها نبود بدیدار
۲۴۸
همه اندر تو تو خود ناپدیدار
۲۴۹
همه با تست اندر این میانه
۲۵۰
توئی آخر بقای جاودانه
۲۵۱
از آن وصلم ببخش اینجایگه تو
۲۵۲
ببخشم در یقین آن پایگه تو
۲۵۳
اگرچه وصل دیدار تو دارم
۲۵۴
در اینجا عین اسرار تو دارم
۲۵۵
وصالت آنچه باقی هست اینجا
۲۵۶
مرا اینجایگه پیوسته بنمای
۲۵۷
مرا آن وصل میباید که داری
۲۵۸
که من در آن کنم کل پایداری
۲۵۹
مرا زان وصل اگر بخشی زمانی
۲۶۰
سوی کشتن نهندم رخ جهانی
۲۶۱
که خواهم گفت اینجاآخرت اصل
۲۶۲
نمایم بعد از آن اینجایگه وصل
۲۶۳
تو میدانی که خواهد گفت عطّار
۲۶۴
نمود عشق اینجاگه بیکبار
۲۶۵
طمع از جان وز عالم بریدست
۲۶۶
که دیدار تو جانا باز دیدست
۲۶۷
چو بردیدار تو او جان فشاند
۲۶۸
در این اسرار تو کی جان بماند
۲۶۹
چنانم رازدان خویش کردی
۲۷۰
که در آخر مرا بی خویش کردی
۲۷۱
در این بیخویشی و تنهائی من
۲۷۲
ذلیلی و غم و رسوائی من
۲۷۳
تو دانائی که در این سرّ چگویم
۲۷۴
که از کویت فتاده در درونم
۲۷۵
درون من توداری و برون تو
۲۷۶
حقیقت هستی اینجا رهنمون تو
۲۷۷
درونم از تو پرنور است اینجا
۲۷۸
نهادم همچو منصور است اینجا
۲۷۹
درونم صاف شد با وصل ای جان
۲۸۰
مرا شد در زمانه یار اعیان
۲۸۱
بجز تو در درون خود نیابم
۲۸۲
از آن در اندرون خود شتابم
۲۸۳
مرا در اندرون وصلست تحقیق
۲۸۴
از آن پیوسته زین اصلست توفیق
۲۸۵
تو دانی بیشکی جان و جهانی
۲۸۶
ترا گفتم که راز من تو دانی
۲۸۷
دمی عطّار از تو نیست خالی
۲۸۸
از آن کاینجا تجلّی جلالی
۲۸۹
دمی عطّار بی یادت تواند
۲۹۰
دم اینجا زد که داند او نماند
۲۹۱
تو درعطّاری و عطّار در تو
۲۹۲
فتاده غرقهٔ اسرار در تو
۲۹۳
تو درعطّاری و عطّار اینجاست
۲۹۴
ترا پیوسته در اسرار اینجاست
۲۹۵
تو درعطّاری و عطّار ماندست
۲۹۶
از آن دست ازدل و جان برفشاندست
۲۹۷
تو درعطّاری و عطّار باقیست
۲۹۸
از آن هیلاج در اسرار باقیست
۲۹۹
از آن عطّار در تو جانفشانست
۳۰۰
که دیدار تو اینجا روح از آنست
۳۰۱
از آن عطّار اندر جوهر ذات
۳۰۲
یقین بنموده اینجا عین آیات
۳۰۳
که میداند یقین کاینجاتو بودی
۳۰۴
درون جزو و کل بینا توبودی
۳۰۵
تو ای عطّار این گفتار تا چند
۳۰۶
حقیقت گفتن اسرار تا چند
۳۰۷
تو میدانی که یارت در درونست
۳۰۸
ترا بر جزو و بر کل رهنمونست
۳۰۹
از او بین عین دیدارش حقیقت
۳۱۰
از او میدان تو اسرارش حقیقت
۳۱۱
دلی میبایدم کین راز بیند
۳۱۲
من از هیلاج کلّی باز بیند
۳۱۳
هنوزم چند تقریرست مانده
۳۱۴
همه از عین تفسیرست مانده
۳۱۵
هنوزم چند اسرارست دیگر
۳۱۶
که خواهم گفت من از بعد جوهر
۳۱۷
طریقی دیگرست ار باز دانی
۳۱۸
تو از هیلاج آن سر باز دانی
۳۱۹
تو از هیلاج وصل کل بیابی
۳۲۰
وز آنجاگاه اصل کل بیابی
۳۲۱
چو اصل کل در اینجاگه بیانست
۳۲۲
از آن اینجایگه کلّی عیانست
۳۲۳
چو کلّت آرزو باشد در آخر
۳۲۴
ز هیلاجت شود اسرار ظاهر
۳۲۵
جواهر نامهام بنگر بتحقیق
۳۲۶
ز هر یک بیت از آن برگوی توفیق
۳۲۷
جواهرهای معنی بیشمار است
۳۲۸
ولی یک جوهر از کل پایدار است
۳۲۹
ز هیلاجت کنم روشن عیان باز
۳۳۰
به بینی جوهر انجام و آغاز
۳۳۱
جواهرنامهٔ عطّار بنگر
۳۳۲
هزاران نافهٔ اسرار بنگر
۳۳۳
هزاران نافه در هر بیت پنهانست
۳۳۴
که گویا جملگی در ذکر جانانست
۳۳۵
هزاران نافه میریزد ز یک حرف
۳۳۶
سزد گر پر کنی از نافها ظرف
۳۳۷
زهی جوهر کجا جوهر شناسی
۳۳۸
که باشد مر ورا حدّ و قیاسی
۳۳۹
که بشناسد جوهر را ز مهره
۳۴۰
کسی باید که باشد طرفه شهره
۳۴۱
در این اسرارهای پر جواهر
۳۴۲
حقیقت میشود اسرار ظاهر
۳۴۳
اگر دانا است ور نادانست در کار
۳۴۴
همه مرگست بیشک آخر کار
۳۴۵
چه نادان و چه دانا بهر مرگست
۳۴۶
همه تا عاقبت داند که مرگست
۳۴۷
حقیقت ترک کن تا زنده باشی
۳۴۸
بذات جاودان ارزنده باشی
۳۴۹
جهان را ترک گیر و پادشه شو
۳۵۰
بنزد واصلان چون خاک ره شو
۳۵۱
جهان را ترک کن تا شاه گردی
۳۵۲
ز شاهی بعد از آن آگاه گردی
۳۵۳
تو ترک جمله کن کآنگاه شاهی
۳۵۴
حقیقت برتر از خورشید و ماهی
۳۵۵
تو ترک خویش کن عطّار اینجا
۳۵۶
چو هستی صاحب اسرار اینجا
۳۵۷
تو ترک خویش کن عطّار اکنون
۳۵۸
چو دیدی ذات اینجا بیچه و چون
۳۵۹
تو ترک خویش کن گر دوست خواهی
۳۶۰
برو صورت پرست از دوست خواهی
۳۶۱
سخن گفتی هم ازمغز و هم از پوست
۳۶۲
شدی واقف چو دیدی جملگی او
۳۶۳
ز دنیا بهرهٔ تو بود گفتار
۳۶۴
که راندی نکتههای سرّ اسرار