عطار · مظهرالعجایب

حدیثی منقول از شیخ نجم الدین کبری خوارزمی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
این چنین گفته است نجم الدین ما
۲
آنکه بود اندر جهان از اولیا
۳
آن ولی عصر و سلطان جهان
۴
منبع احسان و میر عارفان
۵
شیخ نجم الدین کبری نام او
۶
در جهان جان و دل پیغام او
۷
گفت روزی مظهر سرّخدا
۸
بود بنشسته بجمعی ز اولیا
۹
پیش او بودند فرزندان او
۱۰
همچو نوری در میان جان او
۱۱
چون محمد روی فرزندان بدید
۱۲
مهر ایشان در دل و جان پرورید
۱۳
بد نشسته بوذر و سلمان برون
۱۴
داشتندی مهرشان در جان درون
۱۵
پس زبان بگشاد و بس اسرار گفت
۱۶
وز معارف نکته‌ها بسیار گفت
۱۷
آنچه با حق مصطفی گفته به راز
۱۸
جمله میدان سی هزار ای دلنواز
۱۹
با علی گفتا و فرزندان او
۲۰
بود این اسرارها در شأن او
۲۱
پس علی رفت وسخن در چاه گفت
۲۲
جملگی از گفت الّا الله گفت
۲۳
بعد از آن از چاه نی آمد برون
۲۴
وین معانی را هم او گوید کنون
۲۵
چون شنیدند از محمد زمزمه
۲۶
گوئیا افتاد در جان دمدمه
۲۷
خود بدیشان نکته‌ها از راز گفت
۲۸
رمز اسرار حقیقت باز گفت
۲۹
سر ز اسرار حقیقت باز کرد
۳۰
و آنگهی در لامکان پرواز کرد
۳۱
این چنین گفتند ره دانان ما
۳۲
راه حق رفتند با شوق لقا
۳۳
هر که راه حق رود حق بیند او
۳۴
در همه دلها چو جان بنشیند او
۳۵
هر که درکوی حقیقت راه یافت
۳۶
در درون عارفان الله یافت
۳۷
هست عارف نور سلطان ازل
۳۸
گر نمی‌بینی مکن بامن جدل
۳۹
ز آنکه هردل واقف الله نیست
۴۰
وز بیان سرّحق آگاه نیست
۴۱
چون ندانستی بعرفان کی رسی
۴۲
گر رسی آخر بسلطان کی رسی
۴۳
راه رو بسیار دیدم در جهان
۴۴
لیک یک رهرو ندیدم راه دان
۴۵
رازها گویم چو باشی مستمع
۴۶
از حقایق وز معارف مجتمع
۴۷
گفت پیغمبر که شاهی ز آن تست
۴۸
مظهر سرّ الهی جان تست
۴۹
در همه روی زمینی مقتدا
۵۰
گفت این در حقّ شاه اولیا
۵۱
شاه سرور شاه اکبر شاه نور
۵۲
شاه عشق و شاه موسی شاه طور
۵۳
شاه آدم شاه دین شاه کرم
۵۴
شاه نوح و شاه طوفان شاه جم
۵۵
شاه ابراهیم و یعقوب و پسر
۵۶
شاه الیاس است اندر بحرو بر
۵۷
شاه جرجیس است و یوشع ز احترام
۵۸
و آن بود پیدا میان خاص وعام
۵۹
شاه زکریاست و داود زمان
۶۰
با سلیمان است در ملک جهان
۶۱
شاه ادریس است بی شک با شعیب
۶۲
با چو موسی واقف اسرار غیب
۶۳
شاه عیسی اوست با سرّ آله
۶۴
رفته او بر عرش علیّین چو ماه
۶۵
شاه اسحق است و اسمعیل او
۶۶
یا چو موسی در گذشت از نیل او
۶۷
شاه یونس بوده اندر بطن حوت
۶۸
مشتق است ازذات حیّ لایموت
۶۹
شاه بوده با جمیع اولیا
۷۰
جمله را بوده بمعنی رهنما
۷۱
شاه بوده با محمد در عیان
۷۲
وز نهان دیده همه سرّ نهان
۷۳
شاه دان سرّ محمد بیشکی
۷۴
لحمک لحمی بدانی خود یکی
۷۵
شاه بد با جملهٔ کروّبیان
۷۶
شاه بد با جملهٔ روحانیان
۷۷
شاه با جبریل و میکائیل هم
۷۸
شاه عزرائیل و اسرافیل هم
۷۹
شاه بد با انبیا در کلّ حال
۸۰
شاه بد با اولیا در سرّ وقال
۸۱
شاه بد آنکس که سرّ با چاه گفت
۸۲
وز درونش نی برآمد آه گفت
۸۳
نی همی گوید که شاهم شاه بود
۸۴
وز درون عاشقان آگاه بود
۸۵
نی همی گوید که اسرار عیان
۸۶
شاه گفته در بیان جان جان
۸۷
نی همی گوید که ای غافل ز شاه
۸۸
انما میخوان تو از گفت اله
۸۹
نی همی گوید که ازمن هیچ نیست
۹۰
وز برون من به جز یک پیچ نیست
۹۱
نی همی گوید که من دم می‌زنم
۹۲
وین منادی را بعالم میزنم
۹۳
نی همی گوید که من عاشق شدم
۹۴
در طریق شاه خود صادق شدم
۹۵
نی همی گوید که من بر جان خویش
۹۶
داغ دارم از کف سلطان خویش
۹۷
نی همی گوید که داغم داشت سود
۹۸
آن ز دست دوست مرهم مینمود
۹۹
نی همی گوید که فریادم از اوست
۱۰۰
وین فغان و ناله و دادم از اوست
۱۰۱
نی همی گوید که او بد سرّ حق
۱۰۲
تو همی دانی اگر بردی سبق
۱۰۳
نی همی گوید که گویم حال خود
۱۰۴
از برون و از درون احوال خود
۱۰۵
نی همی گوید که من نی نیستم
۱۰۶
یا خود از مستان این می نیستم
۱۰۷
نی همی گوید که برگویم چه بود
۱۰۸
با من اندر چاه تن آخر که بود
۱۰۹
نی همی گوید که او خود حق بگفت
۱۱۰
در میان چاه تن از حق شنفت
۱۱۱
نی همی گوید که او ز الله گفت
۱۱۲
پس برفت و سرّحق با چاه گفت
۱۱۳
نی همی گوید که ای مردود حق
۱۱۴
می ندانستی که او بد بود حق
۱۱۵
نی همی گوید که راه حق هم اوست
۱۱۶
ره رو دنیا و دین حق هم اوست
۱۱۷
نی همی گوید که ای گم کرده راه
۱۱۸
آخرالامر از که می‌جوئی پناه
۱۱۹
نی همی گوید که ای نور ازل
۱۲۰
چندگردی گرد هر در چون جعل
۱۲۱
نی همی گوید که عرفان از که خواست
۱۲۲
از امیر دین که شاه اولیاست
۱۲۳
نی همی گوید که ای مقصود من
۱۲۴
درمیان جان توئی معبود من
۱۲۵
نی همی گوید که شرع اشعار اوست
۱۲۶
وین طریقت نیز از اطوار اوست
۱۲۷
نی همی گوید که راه او بگیر
۱۲۸
ز آنکه در عالم ندارد او نظیر
۱۲۹
نی همی گوید که دایم دم زنم
۱۳۰
وین ندای عشق در عالم زنم
۱۳۱
نی همی گوید که او منصور بود
۱۳۲
دایماً با نور حق در نور بود
۱۳۳
نی همی گوید که او عطّار بود
۱۳۴
عاشقان را صاحب اسرار بود
۱۳۵
نی همی گوید که این عطّار گفت
۱۳۶
سرّ اسرار خدا با یار گفت
۱۳۷
نی همی گوید که با من یار باش
۱۳۸
در میان جان و تن دلدار باش
۱۳۹
نی همی گوید که حق گفتا بگو
۱۴۰
من بگویم سرّ اسرارت نکو
۱۴۱
نی همی گوید علی ازحق شنفت
۱۴۲
هرچه حق می‌گفت حیدر نیز گفت
۱۴۳
گفت نی در پیش نجم الدین سبب
۱۴۴
کز درونم خون برآمد تا بلب
۱۴۵
گفت کبری حال خود با من بگو
۱۴۶
تا چه گفته است آن امام راستگو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.