در ارتباط ولایت با نبوت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گفت نی تو گوش داراحوال من
۲
گر گرفتار آمدی در چاه تن
۳
حیدر کرّار با من راز گفت
۴
ز اوّلین و آخرینم باز گفت
۵
گفت آخر چند باشی در بدن
۶
وارهان این روح را چون جان ز تن
۷
ای بخود مغرور از شیخیّ خویش
۸
در سرت دستار و در برصوف کیش
۹
جهد کن تا تو تکبّر کم کنی
۱۰
ورنه طوق لعن در گردن کنی
۱۱
رو تو ترک جامه و دستار کن
۱۲
از معارف جان خود در کار کن
۱۳
مصطفی از پیش او توفیق داشت
۱۴
مرتضی از دید او تحقیق داشت
۱۵
مصطفی آلودهٔ دنیا نبود
۱۶
مرتضی آسودهٔ اینجا نبود
۱۷
مصطفی سد شریعت را ببست
۱۸
مرتضی در عین انسانی نشست
۱۹
مصطفی را جبرئیل آمد زپیش
۲۰
مرتضی را خواند حق در پیش خویش
۲۱
مصطفی در اسم اعیان آمده
۲۲
مرتضی در عین انسان آمده
۲۳
مصطفی درجسم چون جان آمدهٔ
۲۴
مرتضی اسرار سبحان آمده
۲۵
مصطفی رفته بمعراج آله
۲۶
مرتضی دیده ز ماهی تابماه
۲۷
مصطفی از حق همه اسرار دید
۲۸
مرتضی ازنور حق انوار دید
۲۹
مصطفی در راه عرفان زد قدم
۳۰
مرتضی دیده است حق رادمبدم
۳۱
مصطفی با حق تعالی راز گفت
۳۲
مرتضی با مصطفی آن باز گفت
۳۳
مصطفی گفته است با ایمان بکوش
۳۴
مرتضی گفته است جام حق بنوش
۳۵
مصطفی گفته است راه راست رو
۳۶
مرتضی گفته است راز حق شنو
۳۷
مصطفی گفته است با الله باش
۳۸
مرتضی گفته است زو آگاه باش
۳۹
مصطفی گفته است دینم دین اوست
۴۰
مرتضی گفتادعا آمین اوست
۴۱
مصطفی گفته است که حیدر جان من
۴۲
مرتضی گفتا که ای ایمان من
۴۳
مصطفی گفتا که حیدر پاک زاد
۴۴
مرتضی گفتا که علم احمد بداد
۴۵
مصطفی گفتا علیّ بابها
۴۶
مرتضی گفتا که یا خیر الورا
۴۷
مصطفی گفتا که ای شیر اله
۴۸
مرتضی گفتا که ای خورشید و ماه
۴۹
مصطفی گفتا شریعت جان ماست
۵۰
مرتضی گفتا طریقت ز آن ماست
۵۱
مصطفی گفتا که شرعم دین شده
۵۲
مرتضی گفتادلم حق بین شده
۵۳
مصطفی گفتا که درعالم منم
۵۴
مرتضی گفتا که با آدم منم
۵۵
مصطفی گفتا که در من نیست عیب
۵۶
مرتضی گفتا که هستم سرّغیب
۵۷
مصطفی گفتا که حق با من بگفت
۵۸
مرتضی گفتا که حق از من شنفت
۵۹
مصطفی گفتا که عالم دام اوست
۶۰
مرتضی گفتا که آدم نام اوست
۶۱
مصطفی گفتا که عرفان نور من
۶۲
مرتضی گفتا که انسان طور من
۶۳
مصطفی گفتا که نور کلّ علیست
۶۴
مرتضی گفتا که نام من ولیست
۶۵
مصطفی گفتا که کعبه کوی اوست
۶۶
مرتضی گفتا که قبله روی اوست
۶۷
مصطفی گفتا که علمم اولین
۶۸
مرتضی گفتا که جفرم را به بین
۶۹
مصطفی گفتا که جفرم روی تو
۷۰
مرتضی گفتا که راهم سوی تو
۷۱
شیخ چون بشنید از نی این سخن
۷۲
گفت برکندم ز دنیا بیخ و بن
۷۳
گفت تا امروز من جان باختم
۷۴
کفرو ایمان را زهم نشناختم
۷۵
با همه دود چراغ و درس وعلم
۷۶
با همه خلق جهان بودم بحلم
۷۷
این همه ذکر ودعا با ورد نیک
۷۸
این همه خلق و کرم با کرد نیک
۷۹
مدرسه با چند مسجد ساختم
۸۰
خانقه هم چند طرح انداختم
۸۱
وقف بسیار و غنیمت بیشمار
۸۲
خانقه معمور و یاران دوستدار
۸۳
این همه ظاهر بدنیا بود هیچ
۸۴
خود نبردم من ز دنیا سود هیچ
۸۵
رو توسود خویش از ایمان ستان
۸۶
تا بیابی درّ و گوهر بیکران
۸۷
سود و سودا در درون چه بود
۸۸
این چنین ها در درون شه بود
۸۹
از درون چه چو بیرون آمدم
۹۰
همچو نی نالان ومجنون آمدم
۹۱
سالها اندر درون چه بدم
۹۲
همچو پشّه بر سر هر ره بدم
۹۳
سالها من علم صوری خواندهام
۹۴
لیک در راه یقین واماندهام
۹۵
ماندهام در چها تن غرق گناه
۹۶
چون گیاهی خیز و بیرون شو زچاه
۹۷
گر نباشد همدم تو حبّ شاه
۹۸
کی برون آیی تو از چاه گناه
۹۹
ای گرفتار درون چه شده
۱۰۰
در پی غولان ره گمره شده
۱۰۱
تو بخود افتادهای در چاه تن
۱۰۲
ایستاده راه و چاه اینک رسن
۱۰۳
تو رسن در حلق محکم کردهای
۱۰۴
در ته چاه فنا دم کردهای
۱۰۵
رو رسن بر دست گیر و خوش برآ
۱۰۶
از درون چه چو حلقه بردرآ
۱۰۷
ای تو شیخ و دعوی تو نادرست
۱۰۸
سلسله میدانی آخر از که است
۱۰۹
گر تو دین او نداری مردهای
۱۱۰
ور یقینت نیست پس افسردهای
۱۱۱
این یقین عطّار دارد ازنخست
۱۱۲
وین محبّت از زمین او برست
۱۱۳
این یقین عطّار دارد از ازل
۱۱۴
ور نداری تو بود دینت دغل
۱۱۵
این یقین عطّار دارد همچو روز
۱۱۶
تو برو از آتش حسرت بسوز
۱۱۷
هر که او پی رو نباشد شاه را
۱۱۸
راه گم کرده نداند راه را
۱۱۹
گر تو مردی راه او رو همچو من
۱۲۰
تا نیفتی در درون چاه تن
۱۲۱
هر که او در چاه تن شه را ندید
۱۲۲
رفت در دریای کفر او ناپدید
۱۲۳
گر تو خواهی سرّچاه از من شنو
۱۲۴
وین رموز سرّ شاه از من شنو
۱۲۵
ز آنکه حیدر از درون یار گفت
۱۲۶
از دم منصور و هم از دار گفت
۱۲۷
هم از او یعقوب و هم موسی شنید
۱۲۸
هم ازو عطّار و هم کبری شنید
۱۲۹
هم از او جبریل و هم آدم شنید
۱۳۰
هم از او عیسی بن مریم شنید
۱۳۱
هم از او آن سالک ادهم شنید
۱۳۲
هم از او این جملهٔ عالم شنید
۱۳۳
این همه اسرار سرّ شاه بود
۱۳۴
از درون ما همه آگاه بود
۱۳۵
گر تو راه او روی و اصل شوی
۱۳۶
از دوئی بگذر که تا یک دل شوی
۱۳۷
هر که دین او ندارد لیوه شد
۱۳۸
چون درختی دان که او بی میوه شد
۱۳۹
این سخن را تو مگو عطّار گفت
۱۴۰
حقّ تعالی با علی اسرار گفت
۱۴۱
ای شده سر خدا خود ورد تو
۱۴۲
جبرئیل از کمترین شاگرد تو
۱۴۳
در معانی از همه آگه شدی
۱۴۴
با جمیع رهروان همره شدی
۱۴۵
با محمد گفت شه در صبحگاه
۱۴۶
پس مبارک باد معراج اله
۱۴۷
تو بدست مصطفی دادی نگین
۱۴۸
خاتم ختم رسل ای شاه دین
۱۴۹
آنچه حقّ باتوبگفت او باتو گفت
۱۵۰
تو باو گفتی و او از تو شنفت
۱۵۱
پس محمد گفت ای سرّ آله
۱۵۲
مظهر سرّ خدا و شمع راه
۱۵۳
مظهر سرّعجایب شاه ماست
۱۵۴
پرتو حقّ در دل آگاه ماست
۱۵۵
مظهر ما شمّهای از نام اوست
۱۵۶
دنیی و عقبی همه یک جام اوست
۱۵۷
این همه اسرار اگر عطّار گفت
۱۵۸
از تو اسرار معانی او شنفت
۱۵۹
هر که او اسرار شه از شه شنید
۱۶۰
او یقین از ماه تا ماهی بدید
۱۶۱
هر که اسرار علی را گوش کرد
۱۶۲
جام وحدت را لبالب نوش کرد
۱۶۳
هر که گفت شاه را فرمان نبرد
۱۶۴
در میان امّتان ایمان نبرد
۱۶۵
هر که او با شاه ما بیعت ببست
۱۶۶
تو یقین میدان که از بدعت برست
۱۶۷
هر که گفت شاه مادر جان نهاد
۱۶۸
مصطفی بر درد او درمان نهاد
۱۶۹
هر که او با شاه مردان بد مقیم
۱۷۰
جای او کردند جنّات النعیم
۱۷۱
هر که او با شیر یزدان کرد عهد
۱۷۲
عهد او باشد بعرفان همچو شهد
۱۷۳
هر که او با شاه ما باشد درست
۱۷۴
در میان باغ او طوبی برست
۱۷۵
هر که او با شاه ایمان آورد
۱۷۶
در میان سالکان جان آورد
۱۷۷
هر که او در دین حقّ آگاه شد
۱۷۸
با محبّان علی همراه شد
۱۷۹
هر که اودر راه عرفان زد قدم
۱۸۰
هست اودر ذات ایشان محترم
۱۸۱
هر که او در شرع محکم ایستاد
۱۸۲
در میان خلق محرم ایستاد
۱۸۳
هر که او در راه حیدر راه رفت
۱۸۴
از سلوک سالکان آگاه رفت
۱۸۵
هر که او در راه حیدر دید یافت
۱۸۶
از امیرالمؤمنین تفرید یافت
۱۸۷
هر که او در راه حیدر شد نخست
۱۸۸
بیشکی گردد همه دینش درست
۱۸۹
هر که او را مرتضی ایمان نبرد
۱۹۰
در میان کفر سرگردان بمرد
۱۹۱
هر که او از شاه مردان روی تافت
۱۹۲
در دم آخر شهادت می نیافت
۱۹۳
گر تو میخواهی که باشی رستگار
۱۹۴
دست از دامان حیدر وامدار
۱۹۵
رو تو فرمان خدا راگوش کن
۱۹۶
می ز جام هل اتی خود نوش کن
۱۹۷
رو تو با حقّ راز خود را بازگو
۱۹۸
در حقیقت نکتههای رازگو
۱۹۹
تا تو از خود کم نهای انسان نهای
۲۰۰
واقف اسرار آن جانان نهای
۲۰۱
عشق باشد گوهر دریای علم
۲۰۲
عشق باشد مظهر غوغای علم
۲۰۳
مظهر کلّ عجایب حیدر است
۲۰۴
آنکه او در هفت ماهه حیدر است
۲۰۵
ختم بادا این کتب بر نام او
۲۰۶
جملهٔ ذرّات نقش نام او
۲۰۷
درّ دریای نبوت مصطفی است
۲۰۸
اختر برج ولایت مرتضی است
۲۰۹
مرتضی باشد یدالله ای پسر
۲۱۰
وین یدالله از کلام حقّ شمر
۲۱۱
مرتضی میدان ولیّ حق یقین
۲۱۲
انّما در شأن او آمد ببین
۲۱۳
مرتضی داده خبر از بود بود
۲۱۴
یک زمان از راه حق غافل نبود
۲۱۵
مرتضی میدان امام راستی
۲۱۶
این سخن از من شنو گر راستی
۲۱۷
راست دید و راست گفت وراست رفت
۲۱۸
گمرهان را اوفکند در نار تفت
۲۱۹
تو چو قطره سوی بحر عشق رو
۲۲۰
نه چو عاصی سوی کان فسق رو
۲۲۱
تو چو قطره فرد باش ونور شو
۲۲۲
وانگهی سوی بهشت و حور شو
۲۲۳
جوی خلد و حور در این دار تو
۲۲۴
گر ندانستی شوی مردار تو
۲۲۵
تو ز عقل خود به یکباره گریز
۲۲۶
تا برآرد نام نیکت عشق نیز
۲۲۷
رو تو خود را از میان بردار تو
۲۲۸
تا ترا سلطان دین داند نکو
۲۲۹
رو تو خو را بازگردان از وجود
۲۳۰
تا بیابی دُر از آن دریای جود
۲۳۱
رو تو خود را در میانه نیست کن
۲۳۲
تا بیابی سرّمعنی در سخن
۲۳۳
رو ز دنیا دور شو چون مرتضی
۲۳۴
تا بیابی تو عیان سرّخدا
۲۳۵
هر که او اینجا بقای حقّ ندید
۲۳۶
همچو حیوان در زمین حق چرید
۲۳۷
رو تو انسان باش و ازانسان شنو
۲۳۸
گر تو هستی راه بین در راه رو
۲۳۹
راه بینان مصطفی و مرتضی
۲۴۰
غیر ایشان نیست اینجا مقتدا
۲۴۱
گر تو میخواهی که از ایشان شوی
۲۴۲
هرچه این بیچاره گوید بشنوی
۲۴۳
رو تو این سرّ معانی گوش کن
۲۴۴
آنچه گفتم بشنو و خاموش کن
۲۴۵
راه ایشان گیر و فرد فرد شو
۲۴۶
در طریق اهل عرفان مرد شو
۲۴۷
کم خور و کم گوی و کم آزار باش
۲۴۸
حاضر سر رشته اسرار باش
۲۴۹
مینشین با عارفان نیکخو
۲۵۰
صحبت ارباب دنیا را مجو
۲۵۱
با محبّان علی همراز شو
۲۵۲
در مقام بیخودی ممتاز شو
۲۵۳
هرچه بینی نیک دان و نیک بین
۲۵۴
تاتو را گردد معانی همنشین
۲۵۵
هرچه گوئی نیک گو ای نیک خو
۲۵۶
تابماند در جهانت گفتگو
۲۵۷
بیعت نیکو تو با مظهر ببند
۲۵۸
تا شوی در ملک معنی سر بلند
۲۵۹
جهد کن تا نیک باشی در جهان
۲۶۰
در میان سالکان وعارفان
۲۶۱
رو تو عشق آموز و صورت کن خراب
۲۶۲
ورنه دردنیای دون باشی بخواب
۲۶۳
علم حق را دان و خود باهوش شو
۲۶۴
بعد از آن در علم معنی گوش شو
۲۶۵
این علوم ظاهری را ترک کن
۲۶۶
بیش عطّار آعلاج مرگ کن
۲۶۷
کز علوم ظاهری جز قال نیست
۲۶۸
در علوم باطنی جز حال نیست
۲۶۹
از علوم ظاهری بیجان شوی
۲۷۰
وز علوم باطنی درمان شوی
۲۷۱
از علوم ظاهری گردی خراب
۲۷۲
وز علوم باطنی یابی صواب
۲۷۳
از علوم ظاهری بی او شوی
۲۷۴
وز علوم باطنی با او شوی
۲۷۵
از علوم ظاهری ترسان شوی
۲۷۶
وز علوم باطنی انسان شوی
۲۷۷
در علوم ظاهری جز زهر نیست
۲۷۸
همچو تو اسرار دان در دهر نیست
۲۷۹
دید علم ظاهری کورت کند
۲۸۰
از لباس معرفت عورت کند
۲۸۱
ای تو اسرار درون جان ما
۲۸۲
همچو خورشید جهان تابان ما
۲۸۳
از درون و از برون تابان شده
۲۸۴
سالکان را رهنمای جان شده
۲۸۵
عرش و کرسی ذرّهای از پردهات
۲۸۶
ماه و خورشید جهان پروردهات
۲۸۷
این جهان و آن جهان یک نقش تو
۲۸۸
درمیان جان نشسته بخش تو
۲۸۹
من کهام تاوصفت آرم بر زبان
۲۹۰
ز آنکه هستی در همه جانها نهان
۲۹۱
یا امیرالمؤمنین عطّار را
۲۹۲
خوش فروزان کن در او انوار را
۲۹۳
یا امیرالمؤمنین جان گفتهام
۲۹۴
درّ معنی در معانی سفتهام
۲۹۵
یا امیرالمؤمنین با من بگو
۲۹۶
سرّ اسرار خدا را روبرو
۲۹۷
تا شود روشن دل وجانم تمام
۲۹۸
تا که اوصاف تو بر خوانم تمام
۲۹۹
ای ز اوصاف تو روشن جان من
۳۰۰
پرتو نور تو شد ایمان من
۳۰۱
یا امیرالمؤمنین خود گفتهای
۳۰۲
وین معانی چو درّ را سفتهای
۳۰۳
جهد کن عطّار خود را گوش دار
۳۰۴
این معانی نهان را هوش دار
۳۰۵
تو مگو پیش خران اسرار را
۳۰۶
ز آنکه جز وهمی نداند کار را
۳۰۷
کار حال ماست درعالم مدام
۳۰۸
سلسله در سلسله میدان تمام
۳۰۹
سلسله در سلسله میرو بحق
۳۱۰
چون نخواندستی چه دانی این سبق
۳۱۱
من سبق را از علی آموختم
۳۱۲
نی ز جهّال خلی آموختم
۳۱۳
من سبق از کلّ کل آموختم
۳۱۴
خرقهٔ ایمان از او بردوختم
۳۱۵
من زدنیا رخت خود بربستهام
۳۱۶
وز جهان دون بکلی رستهام
۳۱۷
من سبق را از الاه آوردهام
۳۱۸
مصطفی را عذر خواه آوردهام
۳۱۹
من سبق را از یقینم گفتهام
۳۲۰
این یقین خود زخود بنهفتهام
۳۲۱
من سبق از ذات او گویم مدام
۳۲۲
چون نمیدانی چه گویم با تو خام
۳۲۳
من سبق گویم ز انفاس کلام
۳۲۴
با تو و با کل عالم خاص و عام
۳۲۵
من سبق از میم گویم یا زلام
۳۲۶
یا زالهام عطائی یا زنام
۳۲۷
من سبق گویم ولی تو هوش دار
۳۲۸
درّ معنی مرا در گوش دار
۳۲۹
من که با عطّار خواهم گفت راز
۳۳۰
وآنکه با حق اوست دایم در نماز
۳۳۱
چونکه عطّار این رموز از شه شنید
۳۳۲
گفت آمد نور حق از من پدید
۳۳۳
ای ز تو روشن همه روی زمین
۳۳۴
هست عطّارت ز خرمن خوشه چین
۳۳۵
من که ام تادم زنم از گفت خود
۳۳۶
من گرفتم در کلامم مفت خود
۳۳۷
من کهام یک بندهٔ بیچارهای
۳۳۸
از مقام جان و تن آوارهای
۳۳۹
من کیم خود گردی از نعلین تو
۳۴۰
ذرّهٔ افتاده پیش عین تو
۳۴۱
یا علی واصل کن این بی بهر را
۳۴۲
تا شوم خورشید و گیرم دهر را
۳۴۳
پس زبان بگشاد کای عطّار دین
۳۴۴
دادمت اسرار ودرهای یقین
۳۴۵
چونکه عطّار این شنید از سرّ غیب
۳۴۶
گفت عطّارت ندارد هیچ عیب
۳۴۷
گر همی خواهی که یابی یار را
۳۴۸
در دل خود میطلب اسرار را
۳۴۹
راه دین راه علی دان در یقین
۳۵۰
تا شود نور الهت راه بین
۳۵۱
در عجایب سرّها دارم نهان
۳۵۲
لیک جوهر را بیاور در بیان
۳۵۳
تا بگوید حال و احوالت تمام
۳۵۴
وآنگهی در وادی معنی خرام
۳۵۵
گرچه سرّها من بمظهر گفتهام
۳۵۶
این کتاب از گفت حیدر گفتهام
۳۵۷
بعد از این خواهم سخن بسیار گفت
۳۵۸
وین کتب را گفتهٔ کرّار گفت
۳۵۹
این کتب را مظهر حق نام کرد
۳۶۰
در میان خلق عالم عام کرد
۳۶۱
بعد از این الهام با عطّار گفت
۳۶۲
میتوانی یک کتب ز اسرار گفت
۳۶۳
گفتمش گویم بحکم ذوالجلال
۳۶۴
هم بفرمان خدای لایزال