عطار · مظهرالعجایب

در بیان مذهب و سلسلۀ پیر خود فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چون پدر روزی به استادم سپرد
۲
نزد او از راه تعلیمم ببرد
۳
آن معلم بود عالم در جهان
۴
همچو خورشیدی که باشد او میان
۵
آن معلّم بود وارث در علوم
۶
حکمت لقمان نموده درنجوم
۷
او تصوّف را نکودانسته بود
۸
دُر بالماس معانی سفته بود
۹
در علوم جعفر او پی برده بود
۱۰
پی باسرار نهانی برده بود
۱۱
داشت او یک سلسله کانرا ذهب
۱۲
خاص اهل البیت گویند ای عجب
۱۳
آن علوم از پیش جعفر داشت او
۱۴
وین ز انفاس پیمبر داشت او
۱۵
چند وقت او در درون جان خویش
۱۶
با خدا گفته معانی ز آن خویش
۱۷
گفت یا رب توشهٔ راهم بده
۱۸
در طریق عشق خود جاهم بده
۱۹
تاشوم بینا وگویا وانگهت
۲۰
همچو گردی باشم از خاک رهت
۲۱
ای شده همچون قمر تابان بعلم
۲۲
ای ربوده گوی معنی را بحلم
۲۳
بود او از بود عرفان آمده
۲۴
در جهان خورشید تابان آمده
۲۵
لیک او از فخر دین راضی نبود
۲۶
ز آنکه او در راه حق قاضی نبود
۲۷
چند نوبت نجم دین کبرای ما
۲۸
آمد اندر پیش آن کان صفا
۲۹
لیک جدّم نیست تا نامش برم
۳۰
از می سلطان خود جامش برم
۳۱
همچو منصور او هزاران جام خورد
۳۲
نه چو آدم دانه اندر دام خورد
۳۳
او ز عرفان خدا آگاه بود
۳۴
هم باو اسرار حق همراه بود
۳۵
سی هزار اسرار حق دانسته بود
۳۶
از وجود خویش کلّی رسته بود
۳۷
سی هزار از گفتهٔ شرع رسول
۳۸
سی هزار دیگر از راه عدول
۳۹
جمله این سرّها ز مکنونات غیب
۴۰
از درون او درآمد جیب جیب
۴۱
او زخود بگذشته و گلشن شده
۴۲
درمیان عاشقان روشن شده
۴۳
سیصد و شصت ودو عارف را ز راه
۴۴
خدمت شایسته کرده سال و ماه
۴۵
گفت کای فرزند فرزانه سخن
۴۶
بشنو از من یادگار و گوش کن
۴۷
با من از حق بود سرّ بیشمار
۴۸
جمله خواهم کرد بر تو من نثار
۴۹
دان که شب بودم بخلوت از کرم
۵۰
ناگهان شخصی درآمد از درم
۵۱
چون نظر کردم رسول الله بود
۵۲
بر همه دلها و جانها شاه بود
۵۳
روی خود پیشش نهادم بر زمین
۵۴
گفت سر بردار و سرّ حق به بین
۵۵
من بحکم او چو سر برداشتم
۵۶
در دل خود نور حق افراشتم
۵۷
چون نظر کردم بروی مصطفی
۵۸
دیدم اندر پهلوی او مرتضی
۵۹
مصطفی گفتا بمن کای مرد دین
۶۰
میشناسی شاه دین را از یقین
۶۱
می‌شناسم گفتم ای ختم رسل
۶۲
این جوان رازآنکه هست او بحر کلّ
۶۳
من باو ایمان خود وابسته‌ام
۶۴
از عذاب حق تعالی رسته‌ام
۶۵
شاه را دانم من از روی یقین
۶۶
بعد پیغمبر امام متّقین
۶۷
سرّحق در ذات او من دیده‌ام
۶۸
زو همه عرفان حق بشنیده‌ام
۶۹
من در او بینم همه آفاق را
۷۰
من از او دانم مراین نه طاق را
۷۱
من از او رانم سخن در ذات حق
۷۲
من از او خوانم همه آیات حق
۷۳
من در او بینم همه نور الاه
۷۴
خود از او تابان بود خورشید و ماه
۷۵
من از اودیدم همه دیدار حق
۷۶
زین معانی برده اهل دین سبق
۷۷
من از او دیدم ولایت را تمام
۷۸
گفته‌اش ایزد ثنااندر کلام
۷۹
من از او دیدم کتبها پر ز علم
۸۰
من در اودیدم همه دریای حلم
۸۱
من در او دیدم تمام انبیا
۸۲
زآنکه او بوده ولیّ و رهنما
۸۳
اوست دانا در علوم اوّلین
۸۴
اوست بینا در کلام آخرین
۸۵
من در اودیدم که او منصور بود
۸۶
لاجرم اندر جهان مشهور بود
۸۷
من دراو دیدم که آدم بود او
۸۸
بی گمان عیسی بن مریم بود او
۸۹
هر که او را دید حق را دید او
۹۰
گل ز بستان معانی چید او
۹۱
بعد از آن گفتا رسول هاشمی
۹۲
کاین سخنها را ولی داند همی
۹۳
این معانی را ز که آموختی
۹۴
خرقهٔ توفیق ایمان دوختی
۹۵
گفتمش ز آنکس که بامن راز گفت
۹۶
قصّهٔ معراج با من باز گفت
۹۷
ز آنکه او بابست بر شهر علوم
۹۸
عرش را کرده مشرّف از قدوم
۹۹
پس رسول هاشمی گفت این علوم
۱۰۰
او ترا گفته است ز اسرار نجوم
۱۰۱
تا بکی باشی خموش و دم بخود
۱۰۲
گوی معنی را ببر ز آدم بخود
۱۰۳
چونکه خورشید جهان مطلع شود
۱۰۴
بعد از آن نور ولی مطلع شود
۱۰۵
گوی معنی را کسی خواهد ربود
۱۰۶
کوجمال خویش را خواهد نمود
۱۰۷
مست گشته همچو بلبل دم زده
۱۰۸
عالم جان را چو نی بر هم زده
۱۰۹
پیشت آید صادقی دل زنده‌ای
۱۱۰
همچو نور آسمان رخشنده‌ای
۱۱۱
جام اسرارش بده تادرکشد
۱۱۲
زو همه درهای معنی برکشد
۱۱۳
او بود عطّار و عطر افشان شود
۱۱۴
نور معنی از دمش درجان شود
۱۱۵
اوبه عالم سرّها گوید بما
۱۱۶
از درون او برآید این ندا
۱۱۷
همچو منصور از اناالحق دم زند
۱۱۸
آتش اندر جملهٔ عالم زند
۱۱۹
تو برو او را ز عرفان درس گو
۱۲۰
نه چو واعظ تو سخن از ترس گو
۱۲۱
رو تو آنچه دیده‌ای از سرّجان
۱۲۲
جمله را با او بنه اندر میان
۱۲۳
رو تو او را از من و از شاه گو
۱۲۴
سرّ اسرار خدا با چاه گو
۱۲۵
ما باو دادیم اسرار خدا
۱۲۶
تا نگوید از زبان ما بما
۱۲۷
ما باو دادیم گویائی عشق
۱۲۸
ما باو دادیم بینائی عشق
۱۲۹
عشق ما در جان او سوزان شده
۱۳۰
زاهد خود بین چه سرگردان شده
۱۳۱
هر که او از سرّ ما آگاه نیست
۱۳۲
همّت ما خود باو همراه نیست
۱۳۳
هر که ما را در یقین نشناخته
۱۳۴
در جهان ایمان خود در باخته
۱۳۵
هر که راه ما رود ره یابد او
۱۳۶
از مکاید روی خود برتابد او
۱۳۷
هر که ازمادرو شد بی نور شد
۱۳۸
و آنکه چون خفّاش چشمش کورشد
۱۳۹
چون شنیدم من ز استاد این سخن
۱۴۰
آتشی در جانم افتاد از کهن
۱۴۱
آتش شوق ولایت جوش کرد
۱۴۲
جمله عالم سر بسر بیهوش کرد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.